در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

(عشقم رفت)

 

دنیا محل آرمیدن نیست

بازار (جان و دل) خریدن نیست

سرما زد و باغ از نفس افتاد

انگار وقت میوه چیدن نیست

دیگر کسی در بوم احساسم

در حال نقاشی کشیدن نیست

می بندم این چشمان خیسم را

این صحنه ها در حد دیدن نیست

باید به دریا زد در این طوفان !

راهی به غیر از دل بریدن نیست

تصنیف (عشقم رفت) می خوانند

در من ، ولی حس شنیدن نیست

معلوم شد از قصه ی لیلی

پایان هر عشقی ، رسیدن نیست

...



21 شهریور 1391 727 2

برادر مادر

 

 

چه عاشقانه رها شد ، برادر مادر

برادر شهدا شد ، برادر مادر !

زمان آمدن و رفتنش ، یکی بودند !

شهید راه خدا شد ، برادر مادر

.

پ.ن

خدا رحمت کنه همه ی شهدا رو

دایی ما وقتی شهید شد هفده ساله بود

تاریخ تولدش ، با تاریخ شهادتش یکی شد

اگر دوست داشتید فاتحه ای بخونید ... ، که البته شهدا بایدبرای دل مرده ی ما فاتحه ای بخونن !



21 شهریور 1391 504 1

به امید مسلمانی !

 

خدایا درد دارم

درد غربت

              درد تنهایی

و خیلی سخت دلگیرم

                                از این آدم نماهایی

كه جسم آدمی دارند و افكار هیولایی

خدایا من نمی خواهم !

                                نمی خواهم هیولا باشم و درنده خو باشم

نمی خواهم كه با این مردم گستاخ و بی پروا

                                                                دمی در گفتگو باشم

دلم می خواست برگردم

به آن روزی كه دنیا آمدم      در اوج پاكی ها

همان دوران ایثار و شهادت   عصر خاكی ها !

ولی افسوس        

                  دلگیرم !

از این احساس پنهانی

                              از این روحی كه در چنگال نفسم هست زندانی

از این حس پریشانی

                            از این تشویش و حیرانی

امیدم هست بر پایان این شبهای هجرانی

خدایا كاش می آمد

                          همان آقای روحانی

                                            و می شد باز چشم آسمان ابری و بارانی

                                                      به امید چنین روزی

                                                                      به امید مسلمانی !



21 شهریور 1391 588 1

بوی حسین

 

 

مُهر و تسبیح من از ، کوی حسین می آید

اشک هر سینه زن از ، جوی حسین می آید

تا ابد عطر عزاخانه ی او ، در تن ماست

قبر ما را بکنی ، بوی حسین می آید



21 شهریور 1391 533 0

بسوزیم و بسازیم

 

از خاک خرابات و می راز و نیازیم

دیوانه ی یک پادشه بنده نوازیم

ما عهد نمودیم که پای غم زهرا

تا روز قیامت ، بسوزیم و بسازیم

.

ما لشگر سينه زن شاه الشهدائيم

مجنون حسين و حرم كرب و بلائيم



21 شهریور 1391 597 0

حضور

 

 

بر هر دل خدایی ، رمز عبور داری

در خاک کربلایت ، یک کوه نور داری

تو آبروی مُهر و تسبیح و جانمازی

هر جا عبادتی هست ، آنجا حضور داری

.

گنجینه های اشک صاحب زمان تو هستی

آرامش دل ما ، وقت اذان تو هستی



21 شهریور 1391 492 0

جنگ بود

 

یاد دوران پرستو ها بخیر

یاد عطر ناب شب بو ها بخیر

سینه ی ایران پر از انگیزه بود

شهر ، مثل روستا پاکیزه بود

زندگی از سادگی ها می سرود

صحبتی از چشم و هم چشمی نبود

عزت و مردانگی و اتحاد

پرسه می زد در خیابان جهاد

عشق با انسانیت همسایه بود

خودنمایی کوششی بی مایه بود

مرد و زن در کوچه غیرت داشتند

پارک ها بوی شهادت داشتند

هیچ کس سودای نامردی نداشت

ترکش خمپاره ها دردی نداشت

...

نام حزب الله یک فرهنگ بود

جنگ بود و جنگ بود و جنگ بود



20 شهریور 1391 516 1

یا عاشقی کن یا مسلمانی

 

دوباره یک غزل با ابتدایی خیس و بارانی

به آرامش رسیدن زیر چتری از پریشانی

طنین یک صدای هق هق نمدار و آهسته

فرار از سوختن در آتش یک لذت آنی

دوباره حسرت دیدار با یک آدم عاشق

و احساسی پر از نفرت از آدم های سیمانی

مرور خاطرات کهنه ی دفترچه ی آبی

و یاد لحظه های لعنتی‌ و تلخ ِ پایانی

تمام اشک های تو ، تمام گریه های من

نشستن در عزای عشق نافرجام پنهانی

...

دوباره راه رفتن روی خط اعتقاداتم

به قول پیر ما ، یا عاشقی کن یا مسلمانی

!

...



20 شهریور 1391 495 1

غزل آن

 

عاقبت آه تو دامان مرا می گیرد

خون این عشق ! گریبان مرا می گیرد

فکر کردم که فراموش شدی ، اما نه

فکرهایم ، سر و سامان مرا می گیرد

ای که دم می زدی از رسم مسلمان بودن

چشم و ابروی تو ایمان مرا می گیرد

کاش یک لحظه تو را خوب ببینم ، حتی

دست تقدیر ،‌ همین " آن ِ " مرا می گیرد

راستش را که بخواهی ، یکی از فردا ها

غصه ی ِ دوری ِ تو ، جان مرا می گیرد

...

خواب دیدم که پس از مرگ کنارم هستی

دست تو زلف پریشان مرا می گیرد

...

.



20 شهریور 1391 303 1

این منم، عکس کهنه ای از مرگ...

چشم می پوشم از تمام ِخودم

توی آیینه ی تمام قدی

این منم...عکس کهنه ای از مرگ

توی قابِ سیاهِ چارقدی ...

داری از قصه راه می افتی

(این زمستان هوای خوبی نیست)

می رسد عاقبت به خانه کلاغ

آه! این انتهای خوبی نیست...

(زن زمستان گاه و بیگاهی ست)

قطره قطره به درد می افتد

مثل پاییزِ برگ های چنار

دارد از چشمِ مَرد می افتد...

توی قابِ سیاهِ چارقدی

چشم می پوشد از خودش یک زن

گرهِ کورِ مرگ را وا کن

مرد! این قابِ کهنه را بشکن...



20 شهریور 1391 1605 5

سینه می زدیم

 

 

 

ما خراب و مست جام لا شدیم و رفت

خود به خود اسیر و مبتلا شدیم و رفت

پشت پا به عاقلی زدیم و بعد از آن

اهل خانقاه کربلا شدیم و رفت

.

از همان دقیقه که به عالم آمدیم

با دم حسین حسین ، سینه می زدیم

...

 

 

 



19 شهریور 1391 359 0

مجنون حسین

 

 

 

داغ پسر فاطمه داغ جگر ماست

خاموشی دوزخ اثر چشم تر ماست

باید به هنرمند جماعت برسانیم

این روضه و این سینه زنی ها هنر ماست

ما مستمع و گریه کن خون خدائیم

مجنون حسین و حرم کرب و بلائیم

زندانی عشقیم که در بند حسینیم

بیمار نگاه و گل لبخند حسینیم

دارو و دوایی نشناسیم به جز عشق

درمان شده با یک دم اسفند حسینیم

یک عمر در خانه ی ارباب گدائیم

مجنون حسین و حرم کرب و بلائیم

 



19 شهریور 1391 324 0

عشق فردای دیگری دارد

عشق دنیای دیگری دارد
شور و غوغای دیگری دارد

سرزمینی ست پشت دریاها
آسمان های دیگری دارد

زندگی پاسخ معمایی ست
که معمای دیگری دارد

عشق یک اتفاق پیچیده ست
ریشه در جای دیگری دارد

توی دنیای عشق حتی عشق
نام زیبای دیگری دارد

کربلا و دمشق... آری عشق
ماجراهای دیگری دارد

عشق یک روز إربا إربا شد
و قضایای دیگری دارد...

گرچه امروز زخمی و خاکی ست
عشق فردای دیگری دارد

زندگی نیست این که ما داریم
عمر معنای دیگری دارد...


19 شهریور 1391 940 21

حیران

ای کاش که سر در گم و حیران تو باشم

بگذار که زندانی زندان تو باشم

در خواب تو مهمان منی هر شب و یکبار

بگذار که در خواب تو مهمان تو باشم

این چشمه خشکیده عطش دارد و داغی

رخصت بده تا جاری و گریان تو باشم

بگذار که در خاطر من یاد تو باشد

تا اینگونه پری شأن پریشان تو باشم

خوشحال و خوش و خرم و خندان شوم امشب

ای ماه اگر پاره ای از جان تو باشم

چشمان تو ای وای عجب مست کننده است!

شوقی است که در زمره مستان تو باشم

هر چند که انسان و پری از دو نژادند

بگذار پریوش که غزلخوان تو باشم

هر لحظه خزان دیده و پژمرده ام الا

آن لحظه که بازیچه دستان تو باشم

ای صفحه باور شده از عمق وجودم

بگذار که یک نقطه ایمان تو باشم...


18 شهریور 1391 953 4

برای فاطمه ام

 

 

من آسمانی ام و آسمان تبار من است

همیشه سینه کبودم ، همین عیار من است

خموش باش تو ای مدعی زهد و ریا

گدایی از در این خانواده کار من است

.

برای فاطمه ام ، خاک پای فاطمه ام

نفس کشیده در آب و هوای فاطمه ام

.



18 شهریور 1391 284 0

اشهد انّ نگاه او

 

من هر چه دارم از دم حیدر گرفته ام

با عشق او به سوی نجف پر گرفته ام

این منصب غلامی سلطان عشق را

از سفره های نذری مادر گرفته ام

.

مولا سخی ست ، اشهد انّ نگاه او

من زنده ام به گوشه ی چشم سیاه او



18 شهریور 1391 293 0

ما اهل نماز و مسجد و محرابیم

ما اهل نماز و مسجد و محرابیم
ما سینه زنیم و پیرو اربابیم
چون تا به سحر عبادت حق کردیم
وقتی که کسی کمک بخواهد خوابیم

======
به نظرم جاي بهتر شدن داره. خوشحال ميشم ايراداتش رو بهم بفرماييد.



18 شهریور 1391 634 4

اسم کوچک من

 

 

من عاشقانه دوست دارم کربلا را

این عشق را ، این سوز را ، خون خدا را

هر وقت در هیئت نشستم گریه کردم

بوسه زدم پرچمْ سیاه ِ روضه ها را

.

عمری دلم طوفانی و در شور و شین بود

ای کاش اسم کوچک من هم حسین بود



17 شهریور 1391 324 0

آدم مولا

 

 

دیده ی تر ، انشعاب زمزم مولاست

هر که شده زینبی ، آدم مولاست

بین مذاهب مسلماً خبری نیست

هر خبری هست زیر پرچم مولاست

.

ما که گرفتار عشق خون خدایم

تا ابد آواره ی حسینیه هائیم

...



17 شهریور 1391 278 0

ندیدنت شده عادت برای چشمانم ...

بیا که بی گل رویت بهار ممکن نیست

و کشت و کار در این شوره زار ممکن نیست

غبار معصیت است اینکه روی قلب من است

و بی تو رفتن گرد و غبار ممکن نیست

دروغ بود همه بال و پر شکستگیم

برای بال شکسته قرار ممکن نیست

ز هر چه غیر تو پر گشته این دل ویران

و جمع کردن اغیار و یار ممکن نیست

                    ***

بیا که مادر تو چشم بر رهت مانده

مخواه ، بیش از این ، انتظار ممکن نیست...


17 شهریور 1391 577 1
صفحه 234 از 242ابتدا   قبلی   229  230  231  232  233  [234]  235  236  237  238  بعدی   انتها