در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

برای میانمار

برای میانمار

 

قد می‌کشید مثل تمام بزرگ‌ها

در بین زخم‌پنجه‌ی خونین گرگ‌ها

 

دنیا سکوت کرده به پهنای رود نیل

دنیا نشسته است در این معرکه ذلیل

 

از حلق داس‌های زمین خون چکیده است

دنیا چنین جنایت محضی ندیده است

 

از جنس دردها غزلی تازه می‌رسد

از شاهدان فاجعه خمیازه می‌رسد

 

پرتاب می‌شوند به دهکوره‌های خواب

تا بگذرند از گذر خاکی جواب

 

در روزگار دل‌زدگی از رسانه‌ها

مَردُم! گرفته‌اند زمین را بهانه‌ها

 

دارد شکوه حرمله آوار می‌شود

آیینه‌دار، خاک میانمار می‌شود

 

گل کرده زخم در نفس کنفرانس‌ها

رسوا شدند مدعیان پر از ریا

 

فهمیده‌اند اهل جهان: این نمایش است

شیطان و کفر دغدغه‌شان روی سازش است

 

دایم فقط به خاطر خود داد می‌زنند

توی رسانه بوسه به جلاد می‌زنند

 

در سرزمین زخم و صدا آتش غم است

برمه اسیر جنبل و جادوی ماتم است

 

انسان قرن تکنولوژی پیر می‌شود

مثل گذشته باز که تحقیر می‌شود

 

بابا کنار پیکر کودک نشسته است

بابا کنار پیکر فرزند خسته است

 

بابا به جای مادر فرزند ضجه زد

مادر میان خون خودش می‌شود رصد

 

شیطان دوباره دین جدیدی گرفته است

در راه‌ها کمین جدیدی گرفته است

 

باید مرور کرد تمام مسیر را

مکر و فریب و بازی شیطان پیر را

 

وقتی مسیر اهل خداوند روشن است

تکلیف کوه مثل دماوند روشن است

 

هر راه جز تلاطم دریا نماندنی‌ست

شعر شکوهمند دل موج، خواندنی‌ست

 

روزی تمام دغدغه‌ها محو می‌شود

هر چیز غیر نام خدا محو می‌شود



14 آذر 1391 685 2

شباهت

تاریخ جهانگشا می‌خوانم

 به تو فکر می‌کنم



13 آذر 1391 470 5

مرگ

پدر گفت:سيب
غم درون دلش 
چون سيب سرخي تپيد

پدر گفت:بادام
و احساس تلخ زندگي
باسرفه هاي ممتد هوار شد

پدر گفت:نارنج...
حرفش تمام نشده
دنياي ما دونيم شد
تو رهايي وما اسارت


12 آذر 1391 395 6

قلبم به شوق مرگ چه بی تاب میزند

امشب دلم به شوق ره خواب میزند

وز کاسه لب تو می ناب میزند

اینجا میان هرچه سیاهی و ظلمت است

فانوس چشم توست که بر آب میزند

طوفان دل ز دوری تو هست مستدام

موج دلم ز دوری تو تاب میزند

هرچند گویمش که تو در خانه نیستی..

پیوسته تر به شوق تو بر باب میزند

ای بهترین دلیل وجودم وجود تو

از شمس روی توست که مهتاب میزند

چون مرگ وصل بین من و دلبرم بود

قلبم به شوق مرگ چه بی تاب میزند



12 آذر 1391 749 3

با تو بودن من..

چه امتحان عجیبی ست با تو بودن  من
به هجر ماندن وبی توغزل سرودن من

هجوم مهــر تــو ویرانه کرد  قلبم  را
ندارد عشق نیازی به لب گشودن  من

اگر چه آخــر قصه از اولــش پیداست
جدایی ات   نشــود  مانع  ستــودن من

در انتهــای  خیالــم  همیشه  می پــرسم
که می رسد به وصال تو در نبودن من؟

اگـــر تمام  دل  تـــو برای  من می شد
غمی نداشت  توان  خــزان  نمودن من

ستاره جز به امید تو بر زمین ننشست
به حیــرتند خلایق از این سجـودن من




12 آذر 1391 551 6

چه باید کرد؟

بر دفتر ایمان ِ خود ، فالی زدم ... آری چه خوب آمد
چنگی زدم بر تارِ دل ...آوای ِغفارالذنوب آمد
جمهورِ عشاق پریشان را .. فراخواندم به احوالم
بربط زنان باران شرقی ، دف زنان باد ِجنوب آمد
در باورِ گلهای سنگی من نمی گنجم ، چه باید کرد ؟
مشکل توان اینجا دوام آورد و .. مفتاح ِ قلوب آمد
برگشته گویا بُت به باورها ، تبر بردار، ابراهیم
یکبار دیگر هم خدایی مدعی .. از جنس چوب آمد
سر می تراشد مدعی ، شولای من باری به تن دارد
اینجا قلندر با ../گرفته در گلو بغضی رسوب / آمد
تر دامنم ، با ژاله می گویم رموز غمگساری را
نه ! این تمامم نیست ، میدانی؟ ... دلم تنگ ِ غروب آمد


12 آذر 1391 411 6

تقدیم به دخترم...در راستای افزایش جمعیت :)

کنیز حضرت زهرا عزیز بابایی
و دخت دختر مولا به نام حسنایی

به دل نشاط و به سر مستی و به لبهایم
چگونه خنده نباشد کنون که با مایی

دو بال عشق  و حیا را گشا به سوی بهشت
به سوی نور سفر کن تو مال آنجایی

به نام شاه خراسان تو را کنم بیدار
و ذکر و یاد حسینت کنم چو لالایی

خزان بیامده اما به رنگ سبز بهار
به مهر آمده ای، خود تو مهر و گرمایی

تمام ارض و سما را به پات میریزم
به شرط آنکه قدم جز به حق نپیمایی

به روز روشن مادر تو همچو خورشیدی
به شام تیره بابا تویی که مه سایی

نه ماه و انجم و گلها و آب و مروارید
نه همچو روی تو باشد..چو عشق زیبایی

و انتِ قرة عینی بظلمة الدنیا
به بیکرانه قلبم تمام دریایی

همین وصیت من باشدت به گوشت نِه
که قلب کس مشکن همچو تنگ مینایی

ببین تمام درختان به پات می ریزند
تمام هستی خود را، چه ناز می آیی

گره زدم به نگاهت دو چشم بینا را
و حمد حق بنمایم به شکر بینایی

تو ساز عشق نوا کن که من نفس گیرم
منم تو را نی عشقت، تو هم مرا نایی

منم معلم عشقت منم دلاوارت
تو حرف آخر عشقی به درس من یایی


پ ن: عکس مربوط به یک روزگیشه :-)



12 آذر 1391 1025 9

دیگر از دنیا سرودن خسته ام

زندگی از با تو بودن خسته ام

دیگر از دنیا سرودن خسته ام

باز کن پرهای پرواز مرا

دیگر از دست غنودن خسته ام

در تو هر دم این من آیینه ای

از غبار غم زدودن خسته ام

نیست در ذهنش هوای آسمان

هر که گفت از پرگشودن خسته ام

مثل چشمم از ندیدن مضطرب

مثل گوشم از شنودن خسته ام

باز هم می گویم ای کانون درد

از تو و از با تو بودن خسته ام



11 آذر 1391 714 2

لطمه می زند

این هرم تشنگی است به ما لطمه می زند
یا اینکه داغ کرببلا لطمه می زند

از هر طرف به سمت حرم حمله ور شدند
گفتم کجاست عمه ؟...بیا...!لطمه می زند

در یک به هم نشستن این پلک ها ببین
آتش به خیمه های عزا لطمه می زند

سنگی که بر جبین شما رد خون نشاند
به انعکاس آیینه ها لطمه می زند

آن مرد نانجیب چرا نعره می کشد
دارد میان خیمه که را لطمه می زند

این گونه ای که کوفه پی قتل و غارت است
انگشتری به دست شما لطمه می زند

آتش گرفته  مو و سر و معجری که بود...!
داغ این همه به آل عبا لطمه می زند

با دستهای پهن خودش مرد بی حیا
به صورت ظریف که تا لطمه می زند؛...

زینب چو یک عقاب فرا می رسد و بعد
شلاق ها به عمه ما لطمه می زند

هی می خورد زمین و سپس گریه می کند
خاری که رفته است به پا لطمه می زند

از رد خون وخاک بفهمید داغ را
یعنی که گوشواره به ما لطمه می زند

به کودکی که داغ پدر دیده است او
اندوه سخت حزن و بکا لطمه می زند

لبها ترک ترک شده از تشنگی طف
تا بشنود مصوت آ... لطمه می زند

 

یک دشت بی کفن شده اینجا مقابلم
در قتلگاه سیدنا لطمه می زند

مادر که هست طفل ولی نیست بعد ازاین
گهواره سوخته است کجا؟ لطمه می زند

می ترسد از مواجهه با تازیانه ها
آن کودک سه ساله چرا لطمه می زند؟

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
زینب میان خون خدا لطمه می زند

 

از ظهر تا غروب همان روز خون نگار
حتی نسیم دشت بلا لطمه می زند

حالا سکوت شب شده و کاروان درد
با داغ خود بدون صدا لطمه می زند

شروه کنان به سمت زمین می وزد غمت
نی در مقام شور و نوا لطمه می زند


11 آذر 1391 706 11

یه تک بیت خطاب به همه آیاتی ها

آیات غمزه هست...نه آیات خامُشی است
لابد که فکرتان پیِ قربان و چاوشی است...



(اگر نیایید مثنوی خواهد شد...از نوع هزار من)


11 آذر 1391 383 10

تکرار...

تکرار ِ سال ها، سده ها و هزاره ها
اصلا پر است زندگی از این دوباره ها

ما خو گرفته ایم دگر با شکست ِ خویش
در آزمون ِ سعی و خطای گزاره ها

صدها مسیر رفته به بن بست خورده ایم
اما هنوز در صدد ِ راه چاره ها

یک دو سه چار پنج شش... اما چه فایده؟!
دیگر بس است غرق شدن در شماره ها

تا کی درون آینه تکرار می شویم؟!
تا کی "بد" است پاسخ ِ این استخاره ها؟!



10 آذر 1391 846 8

می شناسی ام ؟

از گام های پیش و پسم می شناسی ام ؟
یا آن که از نفس نفسم می شناسی ام ؟

در جستجوی تو همه جا می روم، ولی
یعنی اگر به تو برسم می شناسی ام ؟

من بودم و هوای تو، اما تو رفتی و
من ماندم و همان هوسم؛ می شناسی ام ؟

در تنگنای کوچه ی دلتنگی ات هنوز
بنگر اسیر در قفسم، می شناسی ام ؟

نام آشنای کوی تو بودم، هنوز هم...
تنها بگو - به عشق قسم - می شناسی ام ؟


10 آذر 1391 493 7

دوباره جمعه آمد و...

دوباره
جمعه آمد و
دلم دوباره با غمت
چو برگ زرد زیر پا
ز جور این زمینه ها
هزار بار پاره شد

کزین غبار خسته ام
 وزین بهار رسته ام
 دو برگ چشم خسته ام
برای دیدن رخت
هزار بار پاره شد.

شبم سحر نمی شود
چرا؟ مگر چه می شود؟
بگویم ار زنام تو
 لبم ببین که از غمت
هزار بار پاره شد.

زغیر تو بریده ام
ز درد و داغ سینه ام
شبی فغان کشیده ام
 چو بغض نارسیده ام
 هزار بار پاره شد.


تو دیده ای در آن دمم
که من گناه کرده ام
ز آتش چنین غمم
گزیده ام چو من لبم
هزار بار پاره شد.

شکسته بغض و گشته خم
میان دوستان ولی
"ولی" میان دوستان
 صف هزارِ دشمنان
هزار بار پاره شد

به چاه قلب در شدی
برای یوسف رخت
طناب عشق دادمت
 طناب نازک دلم
هزار بار پاره شد

به گیسوان پلک نم
به درد و اشک دیده ام
 تو را ز قلب خوانده ام
 ببین که بند قلب غم
 هزار بار پاره شد

به کلک درد و  آه دل
به دفتر سیاه دل
نوشته نام شاه دل
ببین که دفتر دلم
هزار بار پاره شد

مرا تو تاج سر بده
شکوه و اوج و فر بده
مرا تو بال و پر بده
که بال و پرِّ خسته ام
 هزار بار پاره شد

تو شمس وابر پاره ای
تو ماه و هم ستاره ای
زمین به دست گل ببین
به عشق دیدن رخت
هزار بار پاره شد

تویی که قلب، خانه ات
و نور شد نشانه ات
دلست درمیانه ات
دلم ز چنگ شانه ات
هزار بار پاره شد

http://img.irna.ir/1391/13910411/80209168/80209168-2709167.jpg
 




10 آذر 1391 563 2

لب بر لبِ لب بود!

افسوس تو گفتی که تو هشیار نبودی            
بودی به جهان عاشــق دلـدار نبودی

ای بی خبر از عشق، دلت را خبری ده            
بر پشــت در آمد سحر آن یـار نبودی

آنگه که شدی تشنه به یک قطره ز لعلش       
لـب بر لـب لـب بـود خبـردار نبودی

سر را ز سر سجده بی باده تو بردار            
حق بر سـر دار اسـت تـو بر دار نبودی

هر شب به کنارت بود آن یار خوش اندام      
لـذت نتــوان بــرد چـو بیـدار نبودی

غافل شو ز صورت تو دلی پاک بدست آر        
عاشق شو خـدا در پــی کـردار نبودی

زان سرخ لبت جز سخن تیز نیاید                
بی سبز سخــن کاش که منقار نبودی

گر چشم نبارد به زمین دل خون اشک         
 یــاری ز بـــرای دل خــونبـار نبودی

آن را که برد هوش ز سر یار پری چهر           
از شوق برایـش سـر و دستــار نبودی

گردیده خزان باغ عبادت به سحرگاه              
در خـانـه مـگر عاشـــق عـیار نبودی

حیران شده چشمت ز جمال رخ دنیا             
درچشم جمیل این همه بسیار نبودی

هر بار که گفتی می نابت شده حاجت           
در خمِّ می ات دید که میخوار نبودی

محراب نمازت چو نباشد خم ابروش             
 صحــن حـرمت کـور ز اغـیار نبودی

نقدت به چه کار آید اگر طالب غیری             
یوســف نبـوَد کـاش که بـازار نبودی

گلها همه گویند که او عاشق رویت               
نشنـیدی اگــر لایــق اســرار نبودی

از گلرخ رویش گل لبخند نچیدی                  
 دانی زچـه رو دست تو در خار نبودی

آن خار که از پای تو گردید برون باز                
در پـای تـو شـد عـالـم گـلزار نبودی

یک حرف بود حرف دلاواریت آن هم              
 محتــاج شدی طـالـب دیــدار نبودی

خواهم که بگویم سخنی با لب لعلت         
وای ام اگـر ایـن حـاصـل اشعار نبودی


10 آذر 1391 322 2

غزل ناتمام"یک گناه دیگر"

در قفس بگذاشتم صیّاد و رفت

باز هم شیطان فریبم داد و رفت

باز تاریخ جهان تکرار شد

آبرویی داده شد بر باد و رفت

حاصل یک عمر آب آیینگی

روی دوش سنگ ها افتاد و رفت

سیلی از آتش رسید از راه و خاک

بر سرم پاشید مثل باد و رفت



09 آذر 1391 619 2

راضیم!

من از سکوت در به در خانه راضیم

هم از صدای بی ثمر خانه راضیم

بعد از تمام خستگیم از ندیدنت

من از نگاه پشت در خانه راضیم

تو خسته می شوی که نبینی مرا کمی

من از دو چشم بی خبر خانه راضیم

از بس که خوش سلیقه شدی بعد "بَعله" ات

از پای درب تا به سر خانه راضیم

اصلا نیاز نیست به مشاطه ات...من از

لبهای سرخ و نیمه تر خانه راضیم

دیدم به راه خانه به سیخند مرغکان

اما مترس...ای جگر خانه...."راضیم"

گفتش بیا و درد دلت پیش من بگو

گفتم برو....به گوش کر خانه راضیم

چشمم ز روی اسب خلائق گرفته ام

قانع شدم...به کره خر خانه راضیم

بگذر اگر که هیچ ندارد نشان ز من

از نمره های گل پسر خانه راضیم

شیرین نشد بدون تو ای ناز دخترم

چایم...من از تو ای شکر خانه راضیم

حالا که گفته قلب دلاوار این غزل

باید بگویی از پدر خانه راضیم :)



09 آذر 1391 431 3

اعتراف

از شعر گفتن بی خود حذر کنم
باید که اعتراف به ضعف و خطر کنم
آقا ،تمام کرب و بلا روضه می شود!
از داغ عمه ات بگذارید گذر کنم



09 آذر 1391 644 7

مادری کن...


تو کویر خشک ما را همچو ناز بارشی
مادری کن! آمدم باالتماس و خواهشی
چند روزی مانده تا عاشق شوم بار دگر
زحمت پیراهن مشکی ما رامی کشی؟


چند روز قبل از محرم 1391



09 آذر 1391 670 2

حی علی العزا...


شاعر گیسوی توام، عاشق روی ماه تو
خسته تر از همیشه ام،معتکف پناه تو

نای دل مناره ها: « حی علی العزای عشق»
وقت نماز غم شده درافق نگاه تو

کتیبه ها نوشته اند:« سجیتکم الکرم»
ببین که ناله میزندسائل ِ بین راه تو

اگر که لایقم کنی به رسم بخشش رسول *
سگ نگهبان توام، کنارخیمه گاه تو

ببین که ضجه میزندمیان روضه ها «حنیف»
قاتل عاشقت شده روضه ی قتله گاه تو


* ر.ک به ماجرای رسول ترک


چند روز قبل از محرم 1391




09 آذر 1391 561 4

شام غریبان

حسین ای مهربان سالار زینب

شب شام غریبان است امشب

 

تمام نوگلان از دست رفتند

به سوی فاطمه سرمست رفتند

 

زمان خلوتم با تو رسیده

سلام من به رگ‌های بریده

 

خودم دیدم چه سان در خون تپیدی

و تیر از حنجر اصغر کشیدی

 

خودم دیدم علی‌اکبر فدا شد

چگونه کشته‌ی تیغ جفا شد

 

ز جور کینه‌ و شمشیر اعدا

به دشت کربلا شد اربا اربا

 

خودم دیدم سرت را می‌بریدند

تنت را روی خاک غم کشیدند



09 آذر 1391 897 4
صفحه 247 از 267ابتدا   قبلی   242  243  244  245  246  [247]  248  249  250  251  بعدی   انتها