در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

موسی شد و رفت

ساعتی قبل
کوه
تک درختی تنها
تنه ای بی خش

رهگذر آمد
از کمرکش بالا
که بیابد
سایه
بَرْد
سلام
شایدم آب زلال

ساعتی بعد
کوه
تک درختی تنها
یادگاری بر تن

رهگذر
با عصایی در دست
موسی شد و
رفت
رفت که رفت
تا بیابد
نور
نار
حَرور
شایدم
رود حیات


14 تیر 1391 490 3

قمر در عقرب

جا کرده درون سینه، چون آه شدی
از راز درون من تو آگاه شدی
همچون قمر فتاده ای در عقرب
مفهوم تمام گاه و بی گاه شدی



11 تیر 1391 1014 3

وقتی که چشم های تو تابید ...

وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود
دنیا دوباره صاحب خورشید می‌شود

چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد
دلها پر از تجلّی توحید می‌شود

با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان
پیمان عشق و عاطفه تجدید می‌شود

از چشم خیس گریه کنان شهید عشق
با بوسه ای به راه تو تمجید می‌شود

یک عمر نوکریِ در خانه حسین
با یک نگاه لطف تو تایید می‌شود

آقا طواف مرقد خاکی مادرت
وقتی که چشم های تو تابید، می‌شود

این جمعه ها عزای مرا جار می‌زنند
برگرد با رسیدن تو عید می‌شود




11 تیر 1391 591 7

جمکران جمکران نگاهم را...

جمکران جمکران نگاهم را، به نگاهت دخیل خواهم زد
روی این بغض های زخم آلود، آبی از سلسبیل خواهم زد

دل به دریا سپرده ام با تو، ای تمام زلال دریا تو
گر تو موسای قصّه ام باشی، شک نکن من به نیل خواهم زد

بین امواج غم پریشانم، تا ابد عاشق تو می مانم
ای دلیل تمام دریاها، دل به تو بی دلیل خواهم زد

ریشه ی کفر تا که در خاک ست، سینه ی ماست این که صد چاک ست
تیشه بر ریشه های کفر زمین، پا به پای خلیل خواهم زد

***
نیستی و همیشه دلگیرم، هر سه شنبه برات می میرم
جمکران جمکران نگاهم را، به نگاهت دخیل خواهم زد...


09 تیر 1391 595 2

فرش های عرش

جاتون خالی بود...

در صحن جامع رضوی، مغرب و اذان
یک لاله زار، فرش گلی پهن کرده اند

انگار در کنار حرم لاله های سرخ
این صحن را ز ساحت تو رهن کرده اند

یا پرنیان پر زده در آسمان تو
خود را به پای زائر تو صحن کرده اند

آنانکه فرش های تو را فرش بنگرند
در حق عرشیان حرم وهن کرده اند



07 تیر 1391 973 5

دل

دل غمدیده ی ما عشق ز یادش رفته
دلبر و یار وفادار ز یادش رفته
پی دلدار شده خیره به قرآن کریم
دل ما فکر کنم ضعف برایش رفته




05 تیر 1391 2343 10

این مثال من و توست (ممنون میشم نقد کنید)

چقدر زیبا، سخت

چقدر طولانی

مورچه ای می­سازد

آشیانی کوچک

چقدر آسان، زشت

لحظه­ ی کوتاهی

می برد طوفانش

این مثالی زیباست

این مثال من وتوست

چقدر زیبا سخت

چقدر طولانی

در دلم می سازم

لانه ای جنس بلور

چقدر آسان، زشت

لحظه ی کوتاهی

می دهی بر بادش



04 تیر 1391 381 1

سلام شاه به شمشیر تکیه داده من

چه می شود که کمی هم برای من باشی
قنوت من بشوی ربنای من باشی
و حوض کوثری از گریه های من باشی
و شور محشری از های های من باشی

نبوده ام که تو احلی من العسل شده ای
هبوط کردی و پنهان در غزل شده ای

به وصف چشم تو مشغول کل آیات است
تو واجبی و جهان مثل مستحبات است
به غیر عشق شما عشقها خرافات است
من و جدا شدن از عشقت از محالات است

بلای روز الستی که با خدا گفتیم
فقط به خاطر روی گل شما گفتیم

تو آفتاب منی ذره پروری داری
و ذره ها همه را تحت رهبری داری
دلیل این که تو اینقدر مشتری داری
تسلطی است که در فن دلبری داری

قسم به گوشه چشمت قسم به نون و قلم
که نیست غیر تو در کل نامه عملم

شما تمام جهان را به سادگی دارید
شما زمین و زمان را به بندگی دارید
کنار دست خداوند زندگی دارید
و چشم می زده را خانوادگی دارید

کسی که دید دگر حق انتخاب نداشت
و اهل خواب اگر بود وقت خواب نداشت

شما پرنده پرواز ارتفاعاتید
و خبره های عبور از دل سماواتید
چه روی نیزه چه گودال اهل میقاتید
شنیده اید ترانی و در ملاقاتید

برای موج ز دریا نجات لازم نیست
فرات خون خدا را فرات لازم نیست

تویی سوال و برایت جواب ها تشنه
برای خواندن وصفت کتاب ها تشنه
خرابه ها همه ویران خراب ها تشنه
به خاک پای تو عالیجناب ها تشنه

تو تشنه ای که ز حلقت شراب می جوشد؟
به یک اشاره ات از سنگ آب می جوشد؟

برای از تو سرودن سه تارها در صف
برای بردن نازت قمارها در صف
به راه چشم تو چشم انتظارها در صف
شکارچی که تو باشی شکارها در صف

شما نبودی اگر ما سوی به هم می ریخت
و کل حادثه کربلا به هم می ریخت

نگاه اگر نکنی سرد می شود آدم
و از تمام جهان سرد می شود آدم
درون هیاتتان مرد می شود آدم
به تو کسی که نظر کرد می شود آدم

ضمیر مخفی آیات علم الاسما
و من دنی فتدلی و یا که او ادنی

سلام شاه به شمشیر تکیه داده من
سلام شاهد در آتش ایستاده من
سلام نوح به سیلاب خون فتاده من
سلام ای به سر خاک رونهاده من

سه شعبه آمد و هستی به باتلاق افتاد
و صحنه ای که نبایست اتفاق افتاد

لگد که زد به روی پیکر شما آقا
درست روبروی مادر شما آقا
و بی خیال دل خواهر شما آقا
به روی قبر علی اصغر شما آقا

نشست و از دل تل زینبیه ها برخاست
برای دیدن این لحظه ها خدا برخاست

که گفت پشت سرت نیزه ها تماشایی است؟
و روی نیزه سر بچه ها تماشایی است؟
خرابه رفتن دردانه ها تماشایی است؟
و اشک سرخ لگد خورده ها تماشایی است؟

حراجی سر بابا کنار فرزند است
کسی نگفت سر شیر خواره ها چند است؟

به گوش می رسد اکنون هزار و سیصد سال
طنین زمزمه های تو از دل گودال
به اشک روضه تان قلب می شود غربال
کسی که مهر تو دارد اگرچه یک مثقال

تمام عرش خداوند یک پر بالش
اگرچه صفر شود جمع و ضرب اعمالش



02 تیر 1391 667 3

از دفتر سیاه مشقم...

 

من دل شکسته ام تو چرا گریه می کنی؟

داری کدام بغض مرا گریه می کنی؟

گریان غروب ها به کجا خیره می شوی؟

هر روز صبح زود چرا گریه می کنی؟

دارم برای غربت تو گریه می کنم

داری برای غربت ما گریه می کنی؟

عمری ست از تو غافلم و تو برای من

شب های جمعه پیش خدا گریه می کنی

دلشوره های امشب من بی دلیل نیست

سر بر کدام خاک؟ کجا گریه می کنی؟

این ابرها همیشه که باران نمی شوند

شاید تو بغض کرده ای یا گریه می کنی

...

برگشته ایم خسته و شرمنده و فقیر...

یا ایها العزیز....

چرا گریه می کنی؟



31 خرداد 1391 1194 20

نام تو را خط زده ام ...

قافیه ی شعر مرا واژه ی تکرار نکن
سر به هوا بودی و این را دگر انکار نکن

در غزلم گم شده ای، کنج دلم جای تو نیست
روی دلم  غصه ی بیهوده تلنبار نکن

راحت و آسوده برو، نام تو را خط زده ام
مثل همیشه گله از جوهرِ خودکار نکن

قسمتِ تو رفتن از این شهرِ پرآشوبِ دلست
زود ز قلبم برو و خواهش و اصرار نکن

سفره ی هنگامِ سحر پرشده از سوزِ جگر
حدّاقل وقتِ اذان خونِ دل افطار نکن

صحنه ی رفتار دلت، پرده به پرده هنرست
این هنرِ مکر و ریا پیش کس اقرار نکن

چهره ی زیبای مرا چشمِ ترت دید، ندید
تا به قیامت طلب از لحظه ی دیدار نکن

از دلِ معراج برو تا غزلم تازه شود
این غزل شادِ مرا باز عزادار نکن


31 خرداد 1391 421 5

همای اوج سعادت

 

جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت

همای اوج سعادت به شانه خلقت

نایت اسکین

جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد

به حسن خاتمت از آستانه خلقت

نایت اسکین

فرشته ها صلوات و درود می گفتند

به خاندان تو در کارخانه خلقت

نایت اسکین

جهان و هرچه درآن پیش تار مویت هیچ!

چگونه از تو بگویم بهانه خلقت؟!

نایت اسکین

برای از تو نوشتن اجازه با عشق است

همیشه حرف و مضامین تازه با عشق است

خدا سری به زمین زد،سری زدی به زمین

دلش برای زمین سوخت،آمدی به زمین

تو آمدی به جهانی که عشق را کم داشت

هزار پنجره از آسمان زدی به زمین!

از آسمان که به جز چند طرح زود گذر

ندیده بود مگر نقشی از بدی به زمین

به یمن آمدنت مژدگانی آوردند

سبد سبد گل سرخ محمدی به زمین

به یمن آمدنت سنگ مهربان می شد

جهان پیر پس از قرنها جوان می شد

بهار عطر تو را در گلابدان می ریخت

زلال نام تو را در دل جهان می ریخت

دو بال داشت به پهنای آسمان و زمین

فرشته ای که مکان را به لامکان می ریخت

"بخوان به نام خدایت که خلق کرده تو را"

هزار مژده و معنا ازآن "بخوان" می ریخت

جهان چه داشت اگر روشنایی تو نبود

چگونه از سر گلدسته ها اذان می ریخت؟!

بهشت چیست به جز آفتاب چشمانت

گرفته است زمین را عقاب چشمانت

"ستاره ای بدرخشید و …"آن ستاره تویی

ستاره ای که به آن می شود اشاره تویی

نایت اسکین

ستاره ها و زمین دانه های تسبیح اند

و خیر اول و آخر در استخاره تویی

نایت اسکین

زمین کتاب خودش را دوباره می خواند

به هرکجا برسد مقصدش دوباره تویی

نایت اسکین

بدون نور تو راهی به سمت پایان نیست

بتاب بر سر دنیا که راه چاره تویی

نایت اسکین

بتاب آینه گردان آشنایی ها

بتاب روشنی هر چه روشنایی ها

دعای حضرت آدم قسم به نام توبود

نجات نوح پیمبر به احترام تو بود

نایت اسکین

عصای حضرت موسی به نامت آذین داشت

دم مسیح مسیحایی از سلام تو بود

نایت اسکین

خلیل دوش به دوش تو رفت در آتش

که شعله "بَرد و سلام" از طنین گام تو بود

نایت اسکین

اگر عزیز جهان بود یوسف از خوبی

اسیر حسن تو دلداده کلام تو بود

نایت اسکین

بیا سری به درختان پیر باغ بزن

به روی شانه شان چارده چراغ بزن

علی پس از تو چراغ ولایت عشق است

کنار حضرت کوثر که آیت عشق است!

دو چلچراغ،دو سرو جوان باغ بهشت

که راز خلقت آنها امامت عشق است

دوازده غزل سبز نامکرر ناب

که هرکدام به نحوی روایت عشق است

کسی شبیه تو می آید از اهالی نور

کسی که آمدن او نهایت عشق است!

نهایت همه خوابهای خوب تویی

چراغ روشن دنیا پس از غروب تویی!

نغمه مستشار نظامی



30 خرداد 1391 1039 11

رباعي

ايـن مرتبـه هـم بيـــا ببيــن ، واضـح تر
حيران شده ي تو، از زمين واضح تر؟
گيــســوي تـــو صـــورت تـورا پوشانده
خورشيد گرفتگي ازيــــن واضـــح تر ؟


27 خرداد 1391 576 4

خدا را کم دارم

انگار درون دل خود غم دارم
پس لرزه ای از زلزله بم دارم
یک لحظه به زندگی نمی اندیشم
انگار که کم خونی مبرم دارم
سلول امید در تنم خشک شده
یک قطره ز آب خضر لازم دارم
لبخند به روی لب من کم پیداست
اما عوضش توهم غم دارم
در زندگی ام چاشنی حادثه نیست
شاید که پلان اکشنی کم دارم
هر وقت که بر مسئله زندگی ام می نگرم
من قد خودم نکته مبهم دارم
دانم که غنی و مهربانی اما
من توی دلم خدا ،تو را کم دارم


26 خرداد 1391 666 6

يخ زده

دوباره مثل هر روز  
                از کنارش رد شدم
دچار حسی که وصف
                نمی پذیرد شدم
بازم توی خرابه
گوشه ای خوابیده بود
خواب یه قصر گرمو
                احـــــــتمالا دیده بود
امروز یه چیز، جدید بود
                اونم اینکه روپوش داشت
لحاف خوشکلی از
                برف سفید رو روش داشت
با ننه سرما ديشب
                شايد عروسي کرده
تمام شب رو با اون
                رقص و روبوسي کرده
که اینجوری لنگ ظهر
                خوابیده و دراز بود
چشاش، ولی عجیبه
                انگاری نیمه باز بود


25 خرداد 1391 723 3

مساوی یک آه

محمد عابدینی

آیا شبی برای دلم مااااه می شوی؟
یا باز هم مساوی یک آاااه می شوی؟

سرباز زخم خورده ی شطرنج عاشقی!
یک شب برای دلخوشی ام شاه می شوی؟


با کام تشنه بر سر چاهی رسیده ام
یوسف ترین ترانه ی این چاه می شوی؟



یک بیت وصف چشم تو ، یک بیت وصف زلف
با من در این مشاعره همراه می شوی؟



سر می کشد غم از در و دیوار بیت هام
آیا شریک این غم جانکاه می شوی؟


محمد عابدینی
1391/2/30



23 خرداد 1391 616 3

چشمان خاکي

باران نباریده ست،

                   چشمان من خاکیست

جا مانده ام از عشق،

                        این تشنگی حاکیست

این قصه ی من بود؛

                         پایانی غم آلود،

                                        بی اتفاقی خاص،

آغازی که

             شاکیست


23 خرداد 1391 705 0

غزل در ابتدای راه مانده است (ممنون میشم نقد کنید)

غزل در ابتدای راه مانده ست

و مفهومی که در آن آه مانده ست

مقصر شاعر آزرده دل نیست
که حق در شوکت این ماه مانده ست

محرم را قلم طاقت نیاورد

به باء بسم له ناخواه مانده ست

خدایا یاریش کن تا نویسد

که آتش در کنار کاه مانده ست

که شب در روز روشن بی قرار و

طلوعی در غروب ماه مانده ست

که در بین هزاران یار گویا ...

صد و اندی نفر آگاه مانده ست

شریحی با تمام علم و دینش

برای درهمی دلخواه مانده ست

یکی را حب نفس و درهم و زر

یکی از حدق و کین و جاه مانده ست

یکی را ترس و لرز و وهم و وحشت

یکی از شهوتش در چاه مانده ست

و حتی حر که تا ساعات آخر

در این تاریکه ی گمراه مانده ست

خدایا یاریش کن تا نویسد

که چندین طفل در درگاه مانده ست

عطش دارد گلوها می فشارد

و امیدی! که وا عمّاه مانده ست

عمو آبی نخورد و آب آورد

ولی در بین ره از راه مانده است

اگر پایی برای آمدن نیست

اگر دستش ز بازوگاه مانده ست

تو ای آب درون مشک برگرد

مسیری اندک و کوتاه مانده ست

ولی آب از خجالت آب گشت و

زمین سیرآب نه، سیرآه مانده ست

اگر آبی هنوزم در فرات است

گمانم از سر اکراه مانده ست

خدایا یاریش کن تا نویسد

زمین در خون ثارالله مانده ست

... و حالا سومین روز است اینجا

که جسم بی سر یک شاه مانده ست



21 خرداد 1391 419 1

رودست

به" عمو " و " دایی " شهیدم و همه جانبازان شیمیایی

گیج و منگ                                                                                                        

غرق تزها و آنتی تزها                                                            

                با واژه هایی که توی سرم                    

                                         رژه می روند

میان آدمهایی

که

                  به چیزهای مبهم

                                      می اندیشند.

از کوچه های خسته ی شعر

خودم را

                                         به خیابانهای گیج این شهر خاکستری

می ریزم.

این روزها هر اتفاقی مرا به یاد تو می اندازد.

توی انقلاب

              به راه می افتم

                    " عکس، سی دی، پاسور "

                            و کودکانی که فال می گیرند

                      و پایتخت را

                                                             به چالش میکشند.

"ما پراگماتیسم می خواهیم"

                           روزنامه ها " البرادعی "را

                                                     تیتر کرده اند

       و من

                                                          به سرفه هایت می اندیشم

                   که توی رگهای شهر

                                              جاری است.

   کراواتها

                            آنسوی ویترین

                                  چشمک میزنند

و من

به چفیه ات فکر می کنم

                             که بوی جنوب و جنون می دهد.

رودست خورده ایم سردار، رودست خورده ایم

صدای " لیلا "،

                                 پیچیده توی شهر

" جونی جونم، بیو دردت به جونم "

موجی می شوم

                              " حاجی... حاجی... میثم...

                                                                                  حاجی...سیدتو کشتن "

و به جوانی ات فکر می کنم

                       که توی " مجنون "

                                                         جا گذاشته ای.

این روزها هر اتفاقی مرا به یاد تو می اندازد.

ماشینها

                   "انقلاب " را

                                               دور می زنند

به سمت " آزادی "

                     و من، هنوز

                                    به چفیه ات، فکر می کنم

                                         که  رو به قبله

 می وزد

 و شعرم

            بیست و سه سال

                                     پر می شود از تضاد و پارادوکس...

این روزها هر اتفاقی مرا به یاد تو می اندازد.

 

زمستان ۸۳-تهران


20 خرداد 1391 607 3

انتظار

همپای روزگار، به پایت نشسته ام
با عشق و افتخار، به پایت نشسته ام

عمری در این خزان همیشه غریب، آه
دلخوش به یک بهار، به پایت نشسته ام

قلبی شکسته دارم و روحی شکسته تر
با این دو یادگار، به پایت نشسته ام

اینجا هوا، هوای غزل نیست، خوب من
یعنی که در غبار، به پایت نشسته ام

یعنی در این هجوم پر از ابتذال شهر
در اوج گیر و دار، به پایت نشسته ام

یعنی تمام من شده یک بمب ساعتی
تا مرز انفجار، به پایت نشسته ام

باور بکن که عمر کمی نیست، نازنین
ده سال آزگار، به پایت نشسته ام !

***

من فکر می کنم که تو هرگز نمی رسی
بیهوده این کنار، به پایت نشسته ام

پیچید دور گردن من، دست یک طناب
حتی به روی دار، به پایت نشسته ام

حالا جسد شدم و ببین شاعرانه تر
در بهت یک مزار، به پایت نشسته ام !

 
پائیز ۸۴-تهران


20 خرداد 1391 580 5

رودست

دو چتر ساده و عاشق، دو دست پاک و نجیب
دو چتر سایه هم را همیشه در تعقیب

دو چتر آبی و قرمز، چهار چشم قشنگ
و دستهای موازی، و شانه های اریب

به رغم حادثه های کمین نشسته به راه
و جاده های همیشه پر از فراز و نشیب

چقدر شانه به شانه ، به پای هم رفتند
به روی جاده، دو عاشق، دو دل، دو نیمه ی سیب !

***

و آسمان حسود، آسمان بغض آلود
و آسمان دو دستش همیشه در تخریب

تمام بغض خودش را به چتر ها کوبید
سکوت جاده عقب رفت با صدای مهیب

غروب دهکده از عمق فاجعه، پر شد
و عشق مثل همیشه، کشیده شد به صلیب

***

کنار جاده دو عاشق، دو دست خون آلود
دو چتر صاعقه خورده، شکسته، خیس، غریب...

پاییز۸۳-تهران




20 خرداد 1391 746 1
صفحه 249 از 250ابتدا   قبلی   241  242  243  244  245  246  247  248  [249]  250  بعدی   انتها