در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

انتهای ادب ابتدای شماست

یا ام البنین سلام الله علیها 

علی پروری کرده ای 

که عباس تیر در چشم دارد 

و بغض نرسیدن مشک در گلو ... 



04 آذر 1391 1043 4

...



گرفته بغض غم راه گلومو
نمی بینم خدایا روبرومو

گمونم تا حرم راهی نمونده
نریز ای مشک بر خاک آبرومو

محرم 1381


04 آذر 1391 1297 13

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست ...

با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد
دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را
تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه
تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود
این بار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست
حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطرِ «ناحیه»
والشمرُ جالسٌ ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد
یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت
زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

اینها گذشت ...
چفیه و سربند را که بست،
تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان
با «انتقام سیلی مادر» شروع شد

در موج خون به سمت حرم سینه زن شدند
رنگین شد این غزل دم آخر، تمام شد

::


04 آذر 1391 1657 12

در سوگ ماه بنی هاشم(ع)

شکر خداوند که به دست این بی لیاقت در رسای ماه بنی هاشم(ع) کلامی خلق کرد...

چشمان خیره ی تو به مشک و به خیمه گاه
اصلا خیال تیر و عمودی نداشتی

اشکی مدام از نگه شیر کربلا
وقتی که سر به خاک غریبی گذاشتی

یک شبهه ای برای همه مشتبه شده
عباس(ع)در کنار که غرق محبت است

یکدم ندا رسید برادر مرا بیاب
انگار از برادریش وقت صحبت است

ناگه رسید شاه حزین و خمیده پشت
بر دامنش گذاشت سر قصه دار او

با اشک مرهمی به دلش می گذاشت و
آهسته کرد حال خراب و نزار او

هی یک قدم برفت و به برگشت آمدی
شاید که باورش نشد عباس(ع)خفته است

در کنج علقمه همه ی صولت علی(ع)
آرامش تمام حریمش نهفته است

وقتی عمود خیمه ی اورا خراب کرد
دیگر سوال آب که فاییده ای نداشت

زینب(س) به جز در آمدن گوشواره ها
بهر حریم ال عبا ایده ای نداشت

این قصه ی دلاوریش ناتمام ماند
تا آن که آب دور تن او طواف کرد

هر کس که نا امید شده بهر حاجتش
در زیر گنبد حرمش اعتکاف کرد


04 آذر 1391 685 2

شاعر درباری ارباب

                                            بسم الله رب الشهدای و صدیقین

مهرت که سینه ام پر از اضطراب کرد                                    نه گه تمام قافیه ها را مجاب کرد
هر فکر بی خود از تب شعرم جواب کرد                                حتی مرا دمی که غلامی خطاب کرد

تا خواندم از تو شاعر دربار اهل بیت(ع)                                با تبع داده شو به ابد یار اهل بیت(ع)
  


  



04 آذر 1391 607 0

کاروان شعر / روایتی استعاری از واقعه کربلا

هیچ کس نمی دانست ، کاروان کجا می رفت
کاروان ِ شعر امّا ، سوی کربلا می رفت

شعر ِ اولّش دیدم ، یک غزل ردیفش اشک
مصرع ِ شهادت را ، تا کند ادا می رفت

یاد ِ مسجد و شمشیر ، یاد ِ پشت ِ در افتاد
یاد ِ یک جگر در خون ، در سرش چه ها می رفت

یک قصیده در محمل ، بیت بیت ِ او صبر است
در دلش شرر امّا ، بی سر و صدا می رفت

یک حماسه من دیدم ، پرچمی به دوشش بود
پشت ِ کاروان آرام ، نرم و پا به پا می رفت

شعر ِ دیگری آنجا ، آشنا برایم بود
بی اراده ذهنم تا ، مکّه و حرا می رفت

راه ِ رفت و برگشتش ، بسته شد غزل ناچار
بیت آخرش این شد: "سوی نینوا می رفت."

کاروان مسیرش را ، سمت ِ نینوا کج کرد
او که خوب می دانست ، این طرف چرا می رفت

شعر ِ آشنا دیگر ، چارپاره در خون است
این طرف غزل غمگین ، سوی آشنا می رفت

در کنار ِ یک دریا ، آن حماسه می جنگید
مصرعی از او کم شد ، مصرعی جدا می رفت

آن قصیده می گرید ، نوبت ِ غزل خوانی ست
عارفانه در میدان ، مست و بی ریا می رفت

کشته شد غزل امّا ، قطعه روی خاک افتاد
چون که مطلعش حالا ، روی نیزه ها می رفت

یک رباعی از گوشش ، قطره قطره خون می ریخت
پیکر ِ غزل در دشت ، زیر ِ بوریا می رفت

دفتر ِ غزل امشب ، غرق ِ شعله ها می سوخت
دود ِ آن ولی دیدم ، تشنه تا خدا می رفت


03 آذر 1391 816 4

زینبیه...

وقتي به آبروي زمين خيره مي شوي
با هر نفس به حال فرات آه ميکشي

دلتنگ بوسه هاي کسي مي شود دلت
دستي به روي حنجره هرگاه مي کشي

دامانِ کودکانِ غريبي است چادرت
مثل سرِ سپرده به آغوشِ نيزه ها

لالايي تو پر شده در گوشِ کودکان
صوت حسين پر شده در گوشِ نيزه ها...

هفتاد و سومين تَنِ ميدان تويي و شام
در انتظار لهجه ي شمشيرِ چادرت

بايد بلند خطبه بخواني، علي شود...
ترسِ گلوي حرمله از تيرِ چادرت

اين دشت، صحنه ي عرفاتِ تو مي شود
وقتي که عيدِ تازه ي "قربانِ" زينب است

اين کربلا که ظهر پر از آشنايي و
اين کربلا که شام غريبانِ زينب است...


02 آذر 1391 906 1

فقط برای خودت...


خودت کنار خودت باش و آشنای خودت    
دلت شکست اگر؟ گریه کن برای خودت

به گوشِ ناشنوایان نمی رسد دردت
صدای هیچ کسی نیست جز صدای خودت

ببین که مرثیه خوان ها برات می خوانند
بسوز. این تو و این شعله های نای خودت

اگر به حال خودت غبطه می خوری حق است
چه حرف ها که نمی زد فقط برای خودت

چقدر طول کشیدست تا به او برسی؟    
چرا نمی رسی اکنون به ردّ پای خودت؟    

اگر که درد شدی دردِ راه و رفتن باش
برو برس به نهایت. به انتهای خودت

به انتهای عطش. ابتدای اسراری
که سخت می شود آن گاه ابتلای خودت

تقیّه کن. مگو از رازهای پنهانی
مگر نداری از این تیغ ها هوای خودت؟    

برو دوباره برو. راه عشق طولانیست
کمک بگیر در این راه از خدای خودت

اگر که دور شدی از خودت. خودت شده ای
درست مثلِ خود ِ خوب ِ ابتدای خودت

وضو بگیر. که هنگام پر کشیدن توست
عروج کن دَمِ ِ معراجِ ربّنای خودت

به انتها نرسیدی هنوز مانده کمی
چقدر سخت شده درک ِ ادعای خودت...

که قصه های پر از سوز را بیان می کرد
میان دامن یار و سر ِ جدای خودت

به روضه های خودت می رسی ... مهیّا شو
بخوان به باور ِ ما خونِ ِ زخم های خودت

تو مصطفای حسینی. برای سردادن
رسیده ای به نهایت. به کربلای خودت   




02 آذر 1391 3070 3

با من چرا شبیه خودم تا نمی کنید ؟


"من " را نمیبرید و چرا "ما " نمیکنید؟*

ای گریه ها چه است که غوغا نمی کنید؟


این درب از ازل به رویم باز بوده است

چندیست بسته اید چرا وا نمی کنید؟


حالا که تا مسیر جنونم کشانده اید

با من چرا شبیه خودم تا نمی کنید ؟


من را برای سینه زدن خلق کرده اند

آخر چرا مدیحه مهیا نمی کنید ؟


اعضای پیکرم ز چه با هم نشسته اید

از  پیکر مقطعه پروا نمی کنید؟


ای زخم های کهنه ی روز ازل چرا؟

در روضه و مکاشفه سر وا نمی کنید


مداح های مجلس روز دهم چرا

چندین فراز  ِ ناحیه انشا نمی کنید؟


فانی فی الحسین ع شدم بس کنید که

دیگر مرا در این همه پیدا نمی کنید


* مصرع اول از شیخ رضا جعفری است.



02 آذر 1391 1085 2

کربلا

جهاد اکبرت 

و جهاد اصغرت بود 

میدان کربلا 

همین اندازه از تو بگویم 

دو شب از محرم 

دو پسر را باید گریست ...



02 آذر 1391 753 1

حرف دل

منم آن عاشق بی ادعایت

که دلتنگم برای کربلایت 

بیا اذنم بده با چشم گریان

بمیرم عاقبت در روضه هایت



01 آذر 1391 757 1

برای مسلم ِنامه ها ...


تنهایی مسلم هنوز! صدای مرا از عمق سالهای متمادی شمسی می شنوی یا بلندای دیوار دارالعماره نمی گذارد... پایین که آمدی برایت کاسه ای آب و رباعی تازه آورده ام...




این نامه خبر ندارد از جنگ و ستیز

امضا شده با نام همه ، ریز به ریز

با این که تو را به کوفه دعوت کردند

این نامه ی عاشقانه ای نیست عزیز


01 آذر 1391 1145 3

درد ایمان

چرا دردم نمی گیرد ؟
مرا حَد می زند قاضی شریح ِ ناکس دوران
و بر می دارد از پشت ِ دلم ، پیراهن ِایمان
و عریان می کند طفل غرورم را
...کبابم می کند عصیان
چرا دردم نمی گیرد ؟
ذغال گُر گرفته، از لهیب بی سرانجامی
به دستان ظریف ِ باورم افتاد
... و این داغ زمستانی
به سردی در لباس صبح ِنشئه آورم افتاد
چرا دردم نمی گیرد ؟
فرو افتاده آواری یخی، بر زورق جانم
نفس یک در میان می آید و .. گاهی نمی آید
فضای ریه های سرد ِ عرفانم
یخبندانی از تبرید ِ تردید است
چرا دردم نمی گیرد ؟
نهال باورم را می خراشد ، کودک گستاخ بی دردی
با چاقوی تردیدش
و اشک از چشمه های کوه ایمانم سرازیر است
دلم ابری است ، باران ذره ...ذره... نوحه می خواند
چرا یکباره ... با شور فراوان ، دَم نمی گیرد
چرا در / دَم / نمی گیرد ؟
چرا دردم نمی گیرد؟
خدایا باورم زخمی
ترک های دلم زخمی
و هم بال و پرم زخمی
در این دنیای زخم و زخمه و نشتر
چرا دردم نمی گیرد ؟
در این آزاد راه ِ بی هدف، برخورد کردم با دلی سنگی
خسارت دیده ام ، داور نمی آید ؟
دلم تیمار می خواهد
... و ایمانم
چرا باور نمی آید ؟


01 آذر 1391 526 1

ضربان قلبم حسین...

استاد می گفت : "ضربان قلب را اعصاب کنترل می کنند"

انگار نمی دانست که قلب ، فقط به عشق حسین (علیه السلام) است کهمی تپد...



30 آبان 1391 1041 0

دلم شور می زند

 جماعت سلام !

این شعر سوغات کربلاست ...
عکس  هم از دوست خوبم مهدی توکلیان
جای تان خالی بود کربلا . داشتند آماده می شدند برای محرم ....شبی که حرم رسیدیم داشتند سیاه پوش می زدند....همین

 

گاهی دلم برای حرم شور می زند
دست خودم که نیست دلم شور می زند

در این سکوت تشنه شبهای کاروان
دریایی از تلاطم غم شور می زند

شیرین زبان قافله خاموش و سا کت است
انگار قلب دخترکم شور می زند

یک کاروان اسیر به دنبال راءس تو
با پای خار رفته قدم شور می زند

قرآن بخوان که خواهرت از حال رفته است
قرآن بخوان که نون و قلم شور می زند

تو ایستاده ای به بلندای نیزه ها...
خواهر دلش برای تو هم  شور می زند

شیرین به من نگاه نکن این قدر که من
انگار چشم های ترم شور می زند

باز این چه شورشی است که در قلب خواهر است
بر چوبه کجاوه سرم شور می زند

 

مداح پیر روضه ما سینه می زند
بیرق عزا گرفته علم شور می زند



30 آبان 1391 536 2

غم پنهانی

من چله نشین غم پنهانی خویشم
کافر شده ! سرگرم مسلمانی خویشم

آویخته بر دامن من خار جدایی
سودای سفر دارم و زندانی خویشم

تکرار توام خط به خط و صفحه به صفحه
دیوان پریشان ِ پریشانی خویشم

منصور رجز خوانم و گویای انالحق
آویخته بر دار رجز خوانی خویشم

همراه همین قافله بودم من و افسوس
جا مانده ی حیران گران جانی خویشم

مرغان مهاجر به ثریا زده اند پر
من بوف همین کلبه ی ویرانی خویشم

در بند ِ نمردن شدم ای مرگ ِ پُر آواز
مشتاق تو با ساز و غزلخوانی خویشم

صلی الله علیک یا شهید الشهدا



30 آبان 1391 522 1

چهار پاره از یک زخم کهنه

این خانه ویرانه اگر کشور توست
پس تک تک سنگ ریزه ها لشکر توست
تو ریشه این درخت سر در قدسی
ای غزه! مگر محاصره مصدر توست


***


امروز یقین که درد دین یعنی تو
در قامت قبله اولین یعنی تو
شیواتر ازاین گزاره ای نشنیدم
در وصف زمین که سرزمین یعنی تو

***


از حنجر انقلاب حلق آویزیم
الحق که مکلفیم تا برخیزیم
باید دل خویش را به دریا بزنیم
این غده نحس را به دریا ریزیم

***


گفتیم اگر ترانه پس می گیریم
لبریز ز خون زبانه پس می گیریم
سوگند یه تین و طور سینین که ترا
با این خط و این نشانه پس می گیریم



30 آبان 1391 600 1

یک یا حسین (ع)

امیر و سرور ما تا حسین است

حساب ما به محشر با حسین است 

اگر دردی رسد مارا غمی نیست

دوای درد ما یک یا حسین است



29 آبان 1391 613 1

مردان دلیر را چه کار با دلار؟

بگذار دلار گران شود

خدای ما رازق است

اصلا

مردان دلیر را چه کار به دلار؟

آنانکه زندگیشان غرق مال است عاشق دلارند 

ما روزیمان دست دلار نیست

نمک سفره مان هم حساب و کتاب دارد

مردان دلیر را چه کار به دلار؟

ما در بازار بورس به دنبال نرخ عشقیم

عشق یار نه دلار

بگذار خیالت را راحت کنم

ما سر سفره کریم نشسته ایم

خواه دلار ارزان باشد،خواه گران



29 آبان 1391 622 2

بر نیزه

پیرهن چاک و بدن چاک و سرش بر نیزه

به عقب مینگرد چشم ترش بر نیزه

نگران است مبادا که ببیند دختر

میدرخشد سر ناز پدرش بر نیزه

راز پنهانی حق است که افشا شده است

نیم در قتلگه و بیشترش بر نیزه

چه غمی بیشتر از این که ببیند پدری

میرود نیزه به نیزه ش پسرش بر نیزه

آیه نور روی نیزه قرائت میکرد

چه قشنگ است خدا با هنرش بر نیزه

دختری چشم براه پدرش مانده هنوز

نگذارید بیفتد نظرش بر نیزه

       * *  *

برای عباس علیه السلام:

 و تیغ آمد دستـش بریـــد و مشکش را...

سه شعبه ای به دو چشمش رسید و مشکش را...

عمود آمد و چیزی ندید و مشکش را...

و تیر جان و تنش را درید و مشکش را...

و اشک و خون ز دو چشمش چکید و مشکش را...

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

زمین که خورد جلویش زمین زمان لرزید

تمام پیکره ی هفت آسمان لرزید

به خیمه گاه نظر کرد و ناگهان لرزید

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

نگاه کرد و قد خمّ مادری را دید

نگاه کرد و نگاه برادری را دید

و فکر کرد به خیمه وَ دختری را دید

و گاهواره ی خاموش اصغری را دید

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

دلش به سمت عَلم رفت و غصه بی حد شد

به تشنگیّ حرم رفت و غصه بی حد شد

و روضه آخر دم رفت و غصه بی حد شد

و چشمهاش به هم رفت و غصه بی حد شد

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را



29 آبان 1391 598 3
صفحه 249 از 267ابتدا   قبلی   244  245  246  247  248  [249]  250  251  252  253  بعدی   انتها