در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

منّت خدای راست

"منّت خدای راست" مرا طاعتش مجاب
دل ناله زد شبانه و چشمم شدی پر آب
هر لحظه تا به صبح   تمامیّ کائنات
تسبیح گوی حق؛ تو کمی مر ز یک ذباب؟
" تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس "
" هر بلبلی" درون قفس بود یا غراب
در جمله کائنات به ذکرش صلا زنند
گوید یکی به دل وَ یکی می زند رباب
عطری که از ترنّم گل بر مشام ما ،
آید ز سوی دوست، شود نام آن گلاب
چون " معترف" شنید که سعدی چنان بگفت،
گفتا: چه خوش بُود که بگویم ز بوتراب
چون شیر در نبرد به همراه مصطفی
کردی شکار  دشمن دون را   چنان عقاب
بیهوده نیست  گر که بگویم که : روز حشر
ایمان ما   مقابل او   گشته چون حباب
🌷مهدی موسایی   دزفول 
سه شنبه ۱۵  بهمن ۱۳۹۸ 🌷


15 بهمن 1398 19 0

به شوق امام رضا

شد آینه در اینه از معجزه حیران
سر تا سر عالم ز نگاهش شده باران

چون ابر ببارد به سر سوخته ام باز
بر آتش غم ها که شده در همه پنهان

خاکستر غمهای دلم باز خموش است
از لطف پر از مرهم آن حضرت سلطان

دریای پر از لولو و مرجان نهفته است
اطراف ضریحی که شده موج خروشان

گلدسته ی دستان تو در حال قنوت است
پر گشته ز عطرت همه ی عالم پنهان

پر گشته ز عالم همه ی عطر عبایت
عالم به فدای قدمت حضرت باران

نازل شده در لحظه ی لبخند خدایی
نامش که رحیم است کریم و همه رحمان

در عالم خوشبوی بهشت تو نسیمی
اورده به همراه خودش لاله و ریحان

دیدم همه سو و همه کس در همه عالم
کرده است به هوای حرمت زلف پریشان

آن صحن و سرا باز در آغوش گرفته
هر زائری که امده است سوی خراسان


15 بهمن 1398 19 0

از تو پیغامی نیامد

از تو پیغامی نیامد

از کسی طرفی نبستم، دل بامید تو بستم
باید از اول بجز تو رشته ها را می گسستم

پا به پای زندگانی کاش همراه تو بودم
تا مباد از نیش خاری با ندامت می شکستم

از هجوم باد و باران سال ها آواره گشتم
کاش روزی روزگاری در پناهت می نشستم

تا ببینم چهره ات را ای بهار لاله پرور
مثل باران بهاری همدم و راز تو هستم

کی رود از خاطراتم آنشبی را کز محبت
داده بودی دست خود ای گل زیبا بدستم

سال ها بگذشت و از تو هیچ پیغامی نیامد
من ولی در اشتیاقت واله و دیوانه، مستم

گر سبب سازد که روزی ساکن شهر تو باشم
من خدای عاشقان را از دل و جان می پرستم


14 بهمن 1398 10 0

سختی مبر

ترکیب تضمینی  اشعار شیخ اجل سعدی شیرازی

" من فارغم که شاهد من مُنعِم من است"
" عالَم به چشم تنگ دلان  چشم سوزن است"
" شیرین به در  نمی رود از خانه بی رقیب"
شادی درون خانه و این کوی و برزن است
"بازانِ شاه را حسد آید بدین شکار "
"منّت بر آنکه می دهد و حیف بر من است "
" ای پادشاه  سایه ز  درویش  وا مگیر "
" چون کام دوستان ندهی، کام دشمن است "
" یک چند اگر مدیح شوی"  " معترف " شوی
"این هم خلاف معرفت و رای روشن است"
چون ناله می کنی  تو از این خلق روزگار
" سختی مبر  که وجه کفافت معیّن است"
🌷مهدی  موسایی    دزفول
دوشنبه   ۱۴ بهمن ۱۳۹۸ 🌷


14 بهمن 1398 13 0

دروغ مي‌گويد آن كه ....

دروغ مي‌گويد آن كه دوستت‌ دارم را با تو به تكرار آمده است
واژه‌ها تهي از خودند
واژه‌ها نيرويي ندارند
واژه‌ها در سطح زندگي مي‌كنند

تنها كودكان بازيگوشي كه براي خريد به بازار روز مي‌روند
مي‌دانند كه تخم مرغ‌ها چقدر ظريف و شكننده‌اند

 


14 بهمن 1398 18 0

هیچ...

در حسرت دیدار تو بیدار و دگر هیچ
لب تشنه‌ی نوشیدن دلدار و دگر هیچ

یک ‌بار نزن قیدِ دلم را به لجاجت
ای‌ مانده ز تو غصّه‌ی بسیار و دگر هیچ

فریاد سکوتت زده برهم دو جهان را
واکُن گُلِ نَشکُفته به گفتار و دگر هیچ

اندوه عجیبی ست که باشی و نباشی
پایان بده این قصّه‌ی آزار و دگر هیچ

صد بار شکستی دل ما را ، نَشِنیدی:
رحمی‌تو بکن بر دلِ غمدار و دگر هیچ

هنگام وداع تو فرو ریخت وجودم
جامانده ز "ما" یک "منِ" آوار و دگر هیچ

گفتم که در این شعـر بگویم به تو رازی
سهمَت‌شود این‌چرخشِ‌پرگار و دگر هیچ

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۶/۱۳


13 بهمن 1398 38 0

محبت های بسیار

محبت های بسیار
هر کجا رفتم گلی همتای رخسارت نشد
لحظه ای زیباتر از شبهای دیدارت نشد

تو سراسر ناز بودی من سراسر مشتری
هیچکس مانند من سرگرم بازارت نشد

آسمان را ماه بودی در شب ویرانه ام
از سر شوریده من یاد و پندارت نشد

کار ما را ساختی اما نمی دانم چرا.؟!
با دل دیوانه ای ای نازنین کارت نشد

هرچه میپرسیدم از تو راه و رسم عشق را
آنچه در پاسخ شنیدم غیر از انکارت نشد

بردی از یادم ولی در جای جای قلب من
ذره ای کم از محبت های بسیارت نشد

کاش روزی مشت خود را وا کند این روزگار
تا ببینی هیچ کس مانند من یارت نشد


13 بهمن 1398 18 0

آفتابي كه به قربانت شده

ابر ِ توي ِ آسمان هم‌شكل چشمانت شده
آفتاب ِ پشت آن‌ها هم به قربانت شده

چتري از رنگين‌كمان و شالي از مهتاب و شب
اي كه روح آفرينش همدم جانت شده

من كجا، پيراهن صد رنگ چشمانت كجا؟
چشم تو آيينه‌ي گل‌هاي پنهانت شده

با تو هر دم زاده خواهم شد در اين بيغوله‌ها
جان ِ چركين من اين‌گونه غزل‌خوانت شده

در ابد پنهانم و ديروز و فردايم به باد
مرغ وحشي را ببين درگير زندانت شده
 

 


13 بهمن 1398 34 0

می رباید خواب را از من نگار

می رباید خواب را از من نگار
بی قراریهای من هم بی شمار

گفت با من از قرارو وعده گاه
طاقتی نگذاشت بهر انتظار

ماه پنهان می شود در آسمان
رُخ نمایان گر کنی در شام تار

در تمنای تو از خود بی خودم
با تو بودن شد برایم افتخار

تا نگاهت می برد قلب مرا
در دلم دیگر نمی ماند قرار

درفراقت گریه ها کردم بسی
حاضرم باشم برایت جان نثار

بی تو من پاییز زردو خسته ام
با وجودت میکنی من را بهار

عشق را باور نمی کردم ولی
تاشدم عاشق عوض شد روزگار

#یاسررشیدپور


13 بهمن 1398 26 0

بی قرار

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
آه عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد... با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
'عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود


13 بهمن 1398 11 0

عاشورایی

تقدیر برای ما چنین افتاده
یک آفت بی رحم به دین افتاده
بر نیزه چه می‌کرد سر ات ای خورشید
انگار که آسمان زمین افتاده


13 بهمن 1398 7 0

دیگران

همیشه در پس پرده نهان ، با دیگران بودند
کنار دشمنانم عده ای از دوستان بودند

زمانی پشت ما و روز دیگر پشت دشمن ها
تمام عمر هرچیزی که سودی داشت، آن بودند

زمانی فکر میکردیم چون یک عشق در سینه
زمان فهماند که نه ،کاردی در استخوان بودند

اگرچه روزهای سخت دور از ما شدند اما
زمان دلخوشی هامان که میشد توامان بودند

کمی انصاف دارم خوب ها بودند اما خب
شبیه آرزوی برف در خرماپزان بودند

تمام حق ما از زندگی مرگ است ،باور کن
سر این سفره حتی میزبانان میهمان بودند


13 بهمن 1398 16 0

تشنه

زخمی که زدند بر دلش کاری بود
زیرا که به اسم دین و دینداری بود
دیدیم و شنیدیم عطش داشت ولی
والله حسین تشنه ی یاری بود


13 بهمن 1398 19 0

با تو نسازد

نسازد
سخت آنکه بسوزی و جهان با تو نسازد
یک خانه بی امن و امان با تو نسازد

یادی کنی از دلخوشی خاطره ها وُ...
در فرصت جا مانده، زمان با تو نسازد

صد ناوک اندیشه به ترکش کنی و باز
در معرکه ها تیر و کمان با تو نسازد

هر ثانیه افتادنش از روی حسابست
رقصیدن یک برگ خزان با تو نسازد

با اینکه نشد توشه کس خوشه گندم
در خون جگر لقمه ی نان با تو نسازد

با بخت بلندی که قضا و قدری کرد
این طالع بی نام و نشان با تو نسازد

مهر و مه و ابر و فلک و باد بچرخند
این گردش پیدا و نهان با تو نسازد

چون زورق جا مانده با امید نسیمی
یک زوایه از باد وزان با تو نسازد

اینها همه سرچشمه نومیدی از او نیست
معصومی اگر کون و مکان با تو نسازد


11 بهمن 1398 20 0

بهای تقدیر (بمناسبت شهادت حضرت زهرا س)

بهای تقدیر
هوای شهر مدینه چقدر دلگیر است
چرا که ام ابیها از این جهان سیر است

ز سوی ماذنه با بال خسته صبحی را
کبوتری به هوای صدای تکبیر است

اذان دوباره بگو ای بلال بی همتا
که نغمه های دلت ماجرای دبیر است

بخوان که اشهدُ ان، لا اله الا الله
محمد است و از او آیه های تنویر است

بخوان که اشهد انَّ علی ولی الله
هم او که قاری قرآن خدای تفسیر است

چه میشود که نبیند حسین من غم را
ز رشته رشته مویش بهای تقدیر است

شبانه جسم مرا غسل و کفن و دفن کنید
که سوز سینه عالم ورای تکثیر است


09 بهمن 1398 31 0

تو ويران رفتني...

احساس می‌کنم که تو ویران رفتنی
پیغام می‌رسد که در اندیشه منی
 
من بعد تو، به گوشه خاموشگاه خود-
در حیرتم از این همه احساس آهنی!
 
یک روز منتظر؛ به صدایی و خنده‌ای
یک روز منزجر؛ و پر از فکر دشمنی
 
گفتم برو؛ ز رفتنت آزاد می‌شوم
ای تو! که سر به حبسی خانه نمی‌زنی!
 
این قلب من نبوده و این قلب من مباد!
آیا تو قلب روشن و انسانی منی؟!
 

 


08 بهمن 1398 33 0

تو بخشي از ژن عاشق‌تبار من شده‌اي

چقدر باده بنوشم ز یاد من بروی؟
چونان مهاجر ناچار از این وطن بروی؟
 
تو بخشی از ژن عاشق‌تبار من شده‌ای
نمی‌شود که از این جان و این بدن بروی
 
چنان ز بوی تو مستم که تا به وقت ابد
بعید باشد از این سرزمین تن بروی
 
رجز برای تمام جهان‌تان خواندم-
کفن‌کفن بروم، تا وطن‌وطن بروی
 
برای عشق، تمام وجود تو بس نیست-
مباد «ناقص» و «نیمه»؛ و «نسبتاً» بروی
 
مرا به ارتش گل‌های انس بسپاری
و خود به جنگ شقایق و نسترن بروی
 
و عشق؛ رمز شب ناتمام دنیا بود
مباد بی‌‌مددش، جنگ تن به تن بروی
 


08 بهمن 1398 38 0

دل ماهي ليز است، دل يك ماهي ليز

نفرین کن ای مادر مرا یک‌بار دیگر نیز
عاشق شدم در «پادشاه فصل‌ها» پاییز

بانگ نصیحت‌های تو، لالایی من بود
اما چه باید کرد با سروی که در پالیز-

با جلوه خود ریشه‌های عقل را خشکاند
من ماندم و دنیای بی‌پایانی از پرهیز

دنیا تمام نقشه‌هایم را به هم می‌ریخت
آوخ ز قلب کاغذین و چشم‌های تیز

یک تن مداوم توی گوشم، این‌چنین می‌خواند:
بگریز از این عاشق شدن‌های نهان، بگریز

دردا که من هم زیر لب تکرار خواهم کرد:
دل ماهی لیز است، دل یک ماهی لیز!


07 بهمن 1398 31 0

روزگار بی تو

طاقتم گر بر سر زلفت قراري بود بود
مهلتم با عمر اگرفصل بهاري بود بود
اين دل ديوانه را آرامش اي آرام جان
گر چو چشمان تو بيمار و خماري بود بود
نوش داروئيكه ميگفتي عزيزم كاش كاش
چاره و درمان قلب بي قراري بود بود
داغ آن هجرانكه در اين سينه ی پرسوزما
از غم رخسار ماهت يادگاري بود بود
آنكه ميگفتند در وصف تو ره پويان عشق
روز گار بي تو مانند غباري بود بود
سالها در جستجويت بودم ای دُرّ گران
كاش آن صبري كه با هر بي قراري بود بود
آرزو دارم در آن روزي كه مي آيي مرا
سوي چشمانيكه درچشم انتظاري بود بو


05 بهمن 1398 34 0

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟
يادت مگر در طاقت تصنيف مي‌گنجد؟

آموزگاران ازل سرگيجه مي‌گيرند
وهم تو وقتي در دل توصيف مي‌گنجد!

با تو زمان‌ها و مكان‌ها لايق هيچ‌اند
غير از تو هر چه هست در توقيف مي‌گنجد

يادم فراموش از خود و از روزگارم شد
وقتي كه روحم از تو در تعريف مي‌گنجد

سوگند خود را با نگاهت ثبت خواهم كرد
جان، خون‌بهايي در دل تحليف مي‌گنجد

آنقدر در وصفت سبكبارم كه چون كاهي-
جان در سپهر آبي تلطيف مي‌گنجد


05 بهمن 1398 24 0
صفحه 3 از 258ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها