در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

قالب شعریِ سروش

بسم الله الرحمن الرحیم

قالب جدید سروش و تفاوت های آن با سایر قالب های شعری

قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از سه تا پنج مصراع و یا لَخت
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی مصرع آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر مصرع های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازی در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
و بطور خلاصه:
قالب شعری سروش،
حدفاصل و جامعِ قالب های کوتاهی مثل دوبیتی، رباعی و سه گانی می باشد.

تفاوت های (قالب شعریِ) سروش با سه گانی
برخی از تفاوت های قالب سروش(در معنای خاصش) در مقایسه با قالب سه گانی عبارت است از:
داشتن وزنی ویژه (فاعلاتن مفاعلن فعلات)، ترجیحِ تأکیدی به قافیه نداشتنِ مصراع پایانی برای ضربه ی پایانیِ بهتر، قابلیت از سه تا پنج لَختی بودنِ سروش، باز تر بودنِ قالب سروش در ساخت و پرداخت موضوعات و امکان گزینش انواع زوایای دید (مثلا قابلیت انتقال از شعر کوتاه کشفی - شهودی سه مصراعی به شعر توصیفی پنج مصراعی به صلاحدید شاعر)، قابلیت بیش ترِ قالب سروش برای پردازشِ هنری ترِ محتوا مثلا در استفاده از تصاویر متنوع (در مسیرِ یگانه ی شعر) و همچنین استقبال از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی و مناسب (در مقابل قالب سه گانی که تأکید بر دوری از بازی های زبانی و هنرمندی های ادبی و واژه سازی های نسبتا نامأنوس دارد) و سرانجام، قرار گرفتنِ سروش در حد وسط و بعنوان واسطه برای سه گانی از یک طرف و دوبیتی و رباعی از طرف دیگر .
همچنین قافیه پردازی درونی در قالب سروش، جایگاه بارز تری دارد.
نمونه اشعاری در قالب جدید سروش
1- پسر و مادر، آخرین دیدار/
اشک ها: شعله های آتشبار/
رفت و ماند. استخوان که شد، برگشت.//
2- مستِ آواز، قایقِ موتوری (خوانش دیگر: مستِ آوازِ قایقِ موتوری)/
دل به دریا زدَه ست قایقباز/
باز، دل، غرقِ آزِ موجنواز (خوانش دیگر: باز، دل، غرقِ آز، موجنواز)/
راز در راز/
ساحلِ سرد، قایقِ خاموش.//
3- نام کوتوله، نردبان می خواست/
شعر بی وزن، آستان می خواست/
مورچه، عمر جاودان می خواست/
با سیاست، عجیب گشت عجین.//
4- تاک تا شد، به جرمِ پاکی مُرد/
ایستاد. اوفتاد. خاکی مُرد/
مردِ خاکی به دردناکی مُرد/
زنده ی جاودان، غریبِ زمان.//
5- ببر مازندران، شکوهش را/
هیبتِ آرمان شکوهش را/
یورشِ بی کران شکوهش را/
باز در بیشه ی جهان آورد.//
علاوه بر این که شعر سروش ممکن است به هریک از شیوه های سنتی و نیمایی بیاید، در شکل هایی میانه ی شعر سنتی و نیمایی و قالب مُستَزاد هم می گنجد و در این باره، موارد زیر را می توان نام بُرد:
الف- سروش با پایان کوتاه
در این نوع از شعر سروش، لَخت های آغازین و میانی بصورت مصراع هایی کامل هستند؛ اما لَخت آخر بصورت کوتاه تری می آید؛ مثال
تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//
مثالی دیگر
در زباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات... . //
و مثالی دیگر
روز، شب شد. دوباره شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد /
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ... . //
ب- سروشِ نیمه پلّکانی
دو یا سه مصراع اول سروش با طول عادی و در وزن اصلی بصورت فاعلاتن مفاعلن فعلن(/ فعلات) می آیند و لخت پیش از پایانی آن، کوتاه تر می شود؛ مثلا بر وزن فاعلاتن مفا(= فاعلاتن فَعَل) و لخت پایانی آن بر وزن فاعلاتن و یا مثلا با قدری تغییر بر وزن مفعولن می آید؛ البته ممکن است لخت های کوتاه شده، با وزن های دیگری هم به کار بروند و کلیت مطلب، این است که دو- سه مصراع نخستین، کامل اند و لَخت بعد از آنها قدری کوتاه و لخت پایانی حتی از آن هم کوتاه تر می شود؛ مثال
پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی بُرد/
توی بازی بُرد/
تبلیغات.//
ج- سروشِ پلّکانی
در این نوع از شعر سروش، لخت ها به ترتیب، کوتاه تر می شوند و هیچ دو لختی دارای طول مساوی نیستند؛ مثال
رفتم از کوهپایه تا قله/
وقتِ برگشت گشت/
وای! تا پایین/
دره - دره ... .//
نکته: در این شکل های ویژه از قالب سروش از طرفی ممکن است فشرده گویی و همچنین پایانِ باز، بیش از پیش شوند؛ اما از طرف دیگر هم ممکن است در مواردی از جمله: بی فعل بودنِ لختِ کوتاهِ پایانی، کوبشِ پایانی، سُست شود یا از دست برود و در این صورت، این شکل های تازه، بیش تر از نوع قبلیِ سروش به هایکوواره، نزدیک می شوند و البته اختلافات این شکل های سروش با هایکوواره، باز هم کم نیستند
قالب شعری سروش- محمدعلی رضاپور(مهدی)


28 دی 1397 17 0

باز امشب می زنم دل را به دریایی که نیست

باز امشب می زنم دل را به دریایی که نیست
می نویسم قصّه ی تعبیرِ رویایی که نیست

بس به پایِ دل دویدم از خودم وا مانده ام
از قدم هایی که بی من می رود جایی که نیست

سرخوش از عشقی که برجانم نهاده داغِ دوست
می زنم فریاد از اعماقِ تنهایی که نیست

مهرت آتش در دلم افکنده می سوزاندم
از نگاهم شعله می گیرد سویدایی که نیست

در خیالم نازِ بالایِ تو را حک می کنم
تا بگیرم در بغل آغوشِ زیبایی که نیست

بی تو حتّی عمرِ دنیا هم به پایان می رسد
ای بمیرد زندگی ! بی شوقِ دنیایی که نیست

عشق بر افکار من بالِ پریدن می دهد
می کشم پَر از خودم بالایِ بالایی که نیست

تا شود بر قلبِ کاغذ دردِ دلها مرهمی
زخمه ی شعری زدم بر قلبِ رسوایی که نیست

#یاسررشیدپور


28 دی 1397 23 0

کلاغ جان برگرد

حس شعری که روی دستان
شاعرش مانده است رادارم
مانده ام روی دست های خودم
به دلم یک غزل بدهکارم
مثل یک شاه درسقوطم که،
کیش سربازتازه کاری شد
مثل یک جوجه اردک زشتی
که نشد قو،ولی قناری شد
حس ماندن درون یک پیله
حس پروانه ای که زنجیر است
بال داردبرای پروازو
دست وپایش ولی زمین گیر است
قصه راجوردیگری باید
بنویسم،کلاغ جان برگرد
داستان را خودت روایت کن
بعدعمری به آشیان برگرد
نجمه عیدی


26 دی 1397 16 0

تقدیر

خانه بر پل ساختیم
زندگی را باخیتم
هر چه شد را
گردن تقدیر مان انداختیم...




24 دی 1397 17 0

شعر

همیشه که نباید فکرکرد
گاهی بایدراه بیفتی
قرارت را باهمه ی کوچه ها به هم بزنی
وعقلت را ،
دست دیوانه ترین آدم شهربدهی
بگذارتورا به جنون بکشد
به شعر،
به دیوانگی،
گاهی بایدراه بیفتی
دست خودت رابگیری و
از درخت بالا بروی
پروانه هارا بگیری و
روی اولین چمن زاری که رسیدی درازبکشی
وته مانده ی بستنی چوبی ات رالیس بزنی
گاهی باید راه بیفتی و
خودت رابه دیوانگی بزنی
آن وقت ،
این جماعت بیکارمی گویند
بی خیالش ،دیوانه است
بگذارید برای خودش خوش باشد.

#نجمه عیدی


24 دی 1397 28 0

دست از دامنِ معشوق کشیدن سخت است

دست از دامنِ معشوق کشیدن سخت است
طعم شیرینِ وصالش نچشیدن سخت است

رنجِ سختِ سفر اَز ماندنِ بی جا خوشتر
بی سبب روی گل اش سیرندیدن سخت است

باغ را حُسن و جمالِ تو کند سیرابش
گُلی از باغِ جمالِ تو نچیدن سخت است

تا که گیسوی تو بندی ست به جان و دل من
از کمند سر زلفِ تو رهیدن سخت است

اگر این فاصله دریا بشود مشکل نیست
دل به دریا بزنی و نرسیدن سخت است

آسمان جای عُقابی است که جرات دارد
همه دانند که در اوج پریدن سخت است

هر کسی ناز کند ناز نگاهش بخرند
پس چرا ناز نگاهِ تو خریدن سخت است

حسرتی بود به دل تا به زبان آوردم
پای دل از سفر عشق بُریدن سخت است


24 دی 1397 36 0

خوبی به یاران

اگر بودی فراموشی در انسان
دگر رنجی نبودی بر تن ای جان !
نبودی غلظتی یا ترش رویی
به هر صورت  به رخسارِ جوانان
بدی کردند  رفتارت نکودار
که این خود مغفرت باشد به قرآن
نه بر خویشان  نه بر مردم بدی کن
که بدکاری شود محکوم  خسران
ز بدخواهان، حسودان، داد و بیداد
خوشا آرامشی آسان و ارزان
نیَرزد این جهان بر سخت گیری
به آسانی شوی شادان و خندان
ببخشیدی   ببخشاید خداوند
که بخشایش بُود راهی به رضوان
تو خدمت کن به خُلقی نیک ، بنگر
که خوشبختی بُود خوبی به یاران
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۳ فروردین  ۱۳۸۷ 🌷
 


23 دی 1397 25 0

نَفسِ زمستانی

من نَفسِ زمستانی در کوره جان دارم
خوابیده به ترکستان سودای جَنان دارم
هشیار نخواهم شد با نفس زمستانی
آتش ز کجا آرم تا بندِ گران دارم؟
تا خواب قرینم شد  از ناقه بیفتادم
سرگشته به صحرایم من قدّ کمان دارم
من بند گران دارم  سودای جنان دارم
هم قد کمان دارم  از نار فغان دارم
افتاده و مهجورم  همصحبتِ رنجورم
از طالعِ مخمورم من ننگ نشان دارم
ای مونس شب هایم  ای شکّر و حلوایم
من مستیِ خود از تو  روزان و شبان دارم‌
از جنّتِ حود بویی  وز ساغرِ خود  نوشی
هپراهِ غریبان کن  تا راز عیان دارم
آتش به نیستان زن! تا گرم شود جانم
بخشنده ترینی تو ! من چشم به آن دارم
با باده قرینم کن ! هشیار ترینم کن!
سرسبز ترینم کن! تا شور و زمان دارم
قدری نظر افکندم  بر چند غزل از شمس
آهنگ نکو کردم  زیبا سخنان دارم
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ 🌺


22 دی 1397 16 0

شعرنویی کوتاه

فردا که ناگهان/
چشمان بسته٬ باز و نظرباز می شوند/
بر بال خاطرات٬ نبینیم بار شرم!/
این هدیه نیست در خور چشمان آسمان.//


19 دی 1397 27 0

راهِ معشوق درازست و سفر می خواهد

راهِ معشوق درازست و سفر می خواهد
دل شیدایی و یک دیده ی تر می خواهد

پای رفتن نکند ذوق ، اگر عزمی نیست
عزم دیدارِ رُخِ یار ، نَظَر می خواهد

شرحِ شیدایی و مُشتاق شدن کافی نیست
تا رسیدن به سرِ ذوق ، هنر می خواهد

عاشقی ، دادن جانَ ست به پای معشوق
جَذْبه و چشم تر و دادنِ سر می خواهد

هست چون غرق شدن در دل امواجِ بلا
دل به دریا زدن و میلِ خطر می خواهد

گرچه این راه درازست و سفر هم دشوار
بچّه بازیست مگر ، عشق جگر می خواهد


18 دی 1397 63 6

شعر


خود رابه دست قصه ها نسپار
تاریخ انسان سازخوبی نیست
دروازه های شهرمی فهمند
معنای فتح یک قلمرو چیست؟
حتی اگر تهمینه هم باشی
رستم سکوتت را نمی فهمد
درخودفرومی ریزی و این شهر
حتی سقوطت را نمی فهمد
گاهی تصورکن که دریک جنگ
این قلعه را تنهاتوسربازی
تو پادشاه کشورخودباش
درجنگ بایک ارتش نازی
بانوبه خودبرگرد دنیاهم
گاهی شبیه صحنه ی جنگ است
خودرابه دست قصه ها نسپار
تیمورهای این جهان لنگ است
نجمه عیدی
مجموعه/سنگ،کاغذ،قیچی/


17 دی 1397 56 3

تا سراپرده گل

"می تراود مهتاب، می درخشد شب تاب"
حالِ نیمای دلم شعر نویی دارد باز
من و گلدان و شقایق
من و پیوندِ نسیم
حالِ سهراب که گوید؟ چو گلی کارد باز
سینه ها شرحه دیدارِ گل و گل به چمن باز نشد
بلبلان نغمه شیداییِ خود سر دادند
اگر از پرده برون شد دلِ گل عیب مکن ؛
سخن از دل چو برآید
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد.
چه بگویم؟ که من از شعر  دگر خسته شدم
حالِ این شعرِ من از شورشِ جان گشت ملول
از خراسانی و از سبک عراقی شده بسیار خجول.
ای نسیمِ سحری! خانه دلدار کجاست؟
من همی دانم از این حالِ زمان های دراز ،
اگر از کوچه معشوقه گذر خواهد کرد،
چشمِ بیدارِ زمان  باز نظر خواهد کرد
همچو منصور سرِ دار به ما خواهد داد
هر که با اوست به میدانِ خطر خواهد کرد.
تپشِ پنجره ها  لحظه دیدار بدید
بوی گل در همه جا پخش شد  آرامشِ جان در خود دید.
جانِ ما در قدمش قابل نیست
و سرِ دار بلند است از آنکس که سپر داد به باد.
بلبلِ طبعِ دبستانیِ من
تحفه درویشی داشت
شهدِ گل داشت  ولی
ساقه گل، نیشی داشت.
شور و شیرینِ حقایق همه در هم زده شد
یا که شوری زده بالا به نمک
یا شکرش بیشی داشت.
باز هم فرصتِ دیدار به تعویق افتاد
باز گو: حافظ و سعدی بسرایند هنوز
باز گو: حافظِ ما شِکوه کند از گل و خار
باز سعدی بسراید : که چه دیده است ز  یار؟
آه! ای آهِ غریبانه شب های دراز !
آه! ای یارِ غریبان و غریبانه نواز!
دلِ ما را به نگاهی  به رضایت بنواز!
باغِ بی برگیِ ما !
فصل نویی آید باز
باز نیما بسراید : "می تراود مهتاب ، می درخشد شب تاب"
باز تا خانه سهراب ،
شقایق باقی است
زندگی باید کرد
قایقی باید ساخت...
🌷 مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ 🌷
 


16 دی 1397 35 0

سلطان

ماییم رعیّت و غم نان داریم
در گله بجای گرگ چوپان داریم
ازقیر گرفته تا طلا تا سیمان
بشمار که بیشمار سلطان داریم

علیرضانجفی


16 دی 1397 30 0

اینجا دیونمون کرد/ابوالقاسم کریمی

تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه

 

یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد

اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست

تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
تصویر من از اینجا آب توی سرابه

جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس

قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟

منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"

 

سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)



15 دی 1397 32 0

رفتی اما دل شکیبا ﻣﺎﻧﺪه ﺍست

رفتی اما دل شکیبا ﻣﺎﻧﺪه ﺍست
خاطرت در خاطرم ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺧﯿﺮﻩ هر شب چشمها بر آسمان
اشک هم در کارِ من وا مانده است

هق هقم محکومِ خاموشی شده
در دلم آشوب و غوغا مانده ﺍﺳﺖ

آه از طعم گَسِ لبهای تو
در خیالم همچو رویا ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺍز ﺗﻦِ ﺑﯿﺘﺎﺏ من ﭼﯿﺰﯼ نماﻧﺪ
جز دلی آن هم که شیدﺍ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

گر چه می دانم نمی آیی ولی
چشمِ امیدم به فردا مانده است

#یاسررشیدپور


15 دی 1397 25 0

دنیا

با حرص و طمع راه عبث پیمودیم
در غصه دنیای زبون فرسودیم
یک روز پس از رفتن ما از دنیا
انگار نه انگار که ما هم بودیم

همه اش دوز و کلک بود نمی فهمیدیم
بازی چرخ و فلک بود و نمی فهمیدیم
زندگی با همه رنگ و لعابش ای داد
کوزه ای غرق ترک بود و نمی فهمیدیم


علیرضانجفی


14 دی 1397 18 0

خامش منشین

با نام خدا دلی که آرام گرفت
کوتاه سخن ز حق چنین کام گرفت
حسنت ز کمال برده هوشم که کنون
هم باده ز  کف وَ هم  ز ما نام گرفت 
"عشق است دلیل راه مردان خطر
سر رشته عشق " باید از جام گرفت  
آن را که نبود عشقِ حق در نظرش
ابلیس ببین چگونه در دام گرفت
خامش منشین کبوتر از بام پرید
صیاد کنون کبوتر از بام گرفت
تسبیح خدا دلا فقط در عمل است
عین است و میم وصل با لام گرفت
سخت است سخن ز عشق، عاشق نشوی
دل در ته چاه  خاطری خام گرفت
گر در طلبی، هراس در دل مفکن
در راه نشسته ای تو را شام گرفت
غفلت زدگان به راه کج گام زدند
دنیا به کلک ز خستگان وام گرفت
زندان تن از گنه چو خالی بکنی
آنگاه توان ز شاه انعام گرفت
🌷مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ 🌷



 


13 دی 1397 26 0

قالب شعریِ سه گلشن

سه گلشن: قالب نوین در شعر فارسی
سه گلشن، نام قالبی ست که سال ها از پیدایش و سرایش به آن می گذرد؛ اما چندان به آگاهیِ اهل ادب نرسیده است.
پیش تر، چند قالب نوین شعری را در کتابی به نام نورا-نُوینِستان معرفی کرده ام.
سه گلشن، یکی از این قوالب شعری نوین است. همچنین در کتاب سفیرشعرفارسی، قالب جدید دیگری به نام سروش را معرفی نموده و در شبکه های اینترنتی منتشر نموده ام که امیدوارم مورد استقبال دوستانِ ادب دوستم قرار بگیرد و از نظرات ارزشمندشان بی بهره ام نگذارند.
سه گلشن نیز مانند قالب شعری سروش، قالبی نوین در شعر فارسی است. سه گلشن، قالبی ترکیبی و دارای مهندسیِ سه رُکنیِ کاملی است که به ترتیب دارای قسمت آغازگر، متن و سرانجام، قسمت پایان بخش می باشد.
آغازگر معمولا یک بیت با شیوه ی قافیه بندی مثنوی یا قطعه است. متن، چند یا چندین بیت به شیوه ی قافیه بندی غزل یا قطعه است و سرانجام، پایان بخش، ترجیحا دوبیت به شیوه ی قافیه بندی دوبیتی یا چهارپاره و گاهی یک بیت جداگانه است؛ البته ممکن است گاهی به شکل های دیگری هم بیاید؛ مثلا از یک تا سه تک مصراع.
در غزل، همقافیه بودن همه ی مصراع ها باعث ایجاد ملایمتِ خلسه آوری می شود که در بسیاری از مواقع، وجود ردیف، این ویژگی را تقویت می کند و این، یکی از دلایل محبوبیت غزل برای بیان موضوعات تغزّلی است.
در قصیده، این همگونیِ قافیه ای در خدمت مدح و گاهی برخی موضوعات دیگر قرار می گیرد و زحمتِ فراز و نشیب دادن به قسمت های شعر فقط بر عهده ی توانایی شاعر است؛ به این معنا که قالب قصیده، کارِ شاعرِ خود را از لحاظ قافیه بندی، آسان نمی کند؛ اما از لحاظ موضوعی، قالب قصیده، مددکار خوبی برای شاعر خود است؛ چراکه بخش هایی را به ترتیب در اختیار شاعر خود قرار می دهد؛ یعنی با در نظر گرفتنِ بخش های تشبیب( همان تغزّل و نَسیب)، تخلّص، متن اصلی(مدح ویا موضوعی دیگر) و دعای جاودانگی – که به ترتیب در قصاید سنّتی می آمده اند و می آیند- شاعر قصیده سرا، کلیشه ی مناسبی برای قرار دادن مطالب و مضامین خود در اختیار داشته است و دارد.
در قالب قطعه، عدم قافیه مندی در اولین مصراع، تنها تفاوت مهم ساختاری این قالب با قالب های غزل و قصیده است و شاید همین مقدار تفاوت، عاملی بوده است برای مناسبتِ بیش ترِ قطعه برای پردازش موضوعات اجتماعی، سیاسی و ... .
ساختار قالب سه گلشن، خیلی بیش تر از غزل و قصیده، تنوع در فراز و فرود را به خود راه می دهد؛ به طوری که در هر قسمت از قالب سه گلشن( آغازگر، متن و پایانبخش) قافیه بندی جدیدی را می بینیم؛ پس قالب سه گلشن، آن حالت خلسه آورِ غزل را – دست کم با آن شدت- ندارد و مثل قصیده، متمرکز بر مدح و وصف کسی و چیزی نیست.
به این دلیل و یا از جمله به این دلیل، سه گلشن، قالب مناسبی برای سرایش اشعار اجتماعی، سیاسی و ... است.
بعضی از امتیازات قالب سه گلشن در مقایسه با غزل
1- در تاریخ ادبیات فارسی به گمان قوی، هیچ قالبی حتی تا به امروز به محبوبیت غزل نبوده است؛ با این حال، زیبایی غزل تا حدود زیادی به دلیل توانایی های شاعران غزلسرا بوده است که توانسته اند غزل خود را به خوبی شروع کرده، ادامه داده و به نتیجه برسانند؛ اما خود قالب غزل چندان تفاوتی در آغاز و میانه و پایان خود ندارد جز این که در آغاز، هر دو مصراع بصورت همقافیه اند و در ادامه فقط مصراع های پایانیِ هر بیت، قافیه مندند؛ پس تفاوتی مربوط به ویژگی های قالب شعری بین میانه و پایان غزل نیست.
سه گلشن، هر سه رکنِ تکمیل کننده ی قالبی مهندسی شده را داراست: آغازگر+ متن اصلی+ یاپان بخش (نتیجه گیری).
2- وجود هر سه قسمتِ آغازگر، متن اصلی و پایان بخش در قالب سه گلشن علاوه بر این که شکل منظم و حساب شده ای به این قالب بخشیده، الگو و کلیشه ی مفیدی را نیز برای شاعر فراهم می آورد تا بتواند بیت اول شعر خود را به عنوانِ اسم و عنوان و یا بطور کلی به عنوانِ آغازگر آن بیاورد و در ادامه، خودروی شعر خود را به سمتِ قسمتِ متن اصلی شعر برانَد و سرانجام، با پیچیدن در آخرین تغییر مسیر، به سوی نتیجه گیری و پایان بخشیِ شعر، منتقل شود.
قالب سه گلشن، چنین چارچوب، الگو و کلیشه ای را برای شاعرِ خود فراهم آورده است؛ اما در غزل تقریبا تمام این زحمات بطور مستقیم و تماما بر دوش شاعر است و خودِ قالب غزل، کار چندانی برای شاعر در تفکیک آغاز، ادامه و پایان شعر نمی کند مگر در بیت اول که هر دو مصراع را همقافیه
می آورند.
3- گاهی به دلیل محدودیت واژه هایی که می توانند بعنوان کلمات همقافیه در غزل بیایند، شاعر، بیت اول غزل را شروع می کند و ممکن است آن بیت آغازگر حتی شاهکاری ادبی باشد؛ اما در ادامه ی غزل، آن شاعر نمی تواند کلمات مناسبی بعنوان همقافیه بیابد و احتمالا غزلش را نیمه کاره رها می کند. در چنین مواردی هم تبدیل غزل به سه گلشن، بسیار راهگشا خواهدبود.
نمونه شعری در قالب سه گلشن(از محمدعلی رضاپور)
// باز، چشم سیاهت ای بانو! نه؛ ادامه نمی دهم دیگر/
گفته اند از کمانِ آن ابرو . مانده گفتارهای واجب تر//
مانده دردِ عمیقِ نابغه ای با نبوغی بدونِ پشتیبان/
یا بمانَد به غُربتِ میهن یا بکوچد به خارج از ایران/
مانده در جامعه شناسیِ مان همچنان واژگانِ دیرینه/
گسترش یافتَه ست بالاشهر؛ زاغه ها دور می شوند از آن/
و مقام و مدیریت چندی ست بینِ ژن های خوب می گردد/
دیگران هم غریبه اند همه، غیرِ هنگامِ رأی دادنِ شان/
رفته ارباب و آمدَه ست جناب؛ بچه هاشان مُشابهِ خودشان/
ای شهیدان انقلابیِ مان! باز گردید! شد وطن، ویران/
// حرف ما را کسی نمی شنود . شعرهای قشنگ باید گفت/
باز، چشم سیاهت ای بانو! از همان نقش و رنگ باید گفت. //


12 دی 1397 40 1

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_
🌷دست توسل نزنم مرده ام
من نمک از سفره تو خورده ام 
"ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر"
کیست لگد کوفته بر میخ در ؟
سینه زهرا هدف میخ شد
موی بر اندام‌زمان سیخ شد
بر سر حق تیغ عداوت زدند
رسم بدی  رسم شقاوت زدند
تیر به تابوت حسن چون زدند
سنگ به رخسار پر از خون زدند
لشکر کوفی همه کور و کرند
آتش کین بر سر زینب زدند
اکبر و اصغر به فدای حسین
رهبر ما حضرت پیر خمین
"ای نفست یار و مددکار ما "
نیست مرا هم نفسی جز دعا
هدیه  من خواندن امّن یجیب
خنده خوبت  دهدم بوی سیب
کاش که من نیز  فدایت شوم
یک صدقه بهر تو اکنون دهم
خرّمم آن روز که بینم تو را
وعده دیدار تو با من کجا ؟
🌷مهدی  موسایی   دزفول
شنبه ۸ دی ماه ۱۳۹۷ 🌷
 


12 دی 1397 32 0

پولکی ز یک ماهی

می سرایم  سروده ای اکنون
حسّ شعرم به سر زند گاهی
یک یک آیاتِ حق نمایان است
پیش یک بوته ای و یا کاهی
خوانده ام من حدیث دینداری
روی یک پولکی ز یک ماهی
امر حق در جهان نمایان است
چون خدا آمر است و هم ناهی
هم خدا میدهد به ما عزّت
بهتر از هر کسی کند شاهی
بی شک این قصه تا ابد مانَد
یوسف آمد به تخت  از چاهی
او خریدار بندگان باشد
می خرد کار ما اگر خواهی
هر زمان وقت خوش دهد دستت
یاد حق کن ولو به یک آهی
🌺مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ 🌷


11 دی 1397 24 0
صفحه 3 از 230ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها