در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

آتشفشانِ ناز

تقدیم تو، قرار من و بی قراری¬ام

یعنی که لحظه ـ لحظه¬ی چشم انتظاری¬ام

دل را سپرده¬ام به تو. خود، رهنما شدی

زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری¬ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده

در موسم تبسّم و در آه و زاری¬ام

هر جا که بوی تو برسد، می¬رسم چو باد

چون جوی بوی عاطفه¬های تو، جاری¬ام

تقدیم تو لطافت اندیشه¬های وصل

گل¬های خاطرات و نشاط بهاری¬ام



سخت است دیدن همه غیر از جمال تو

کی می¬دهی مجال بر امّیدواری¬ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو

مثل همین ترانه¬ی چشم خماری¬ام

دریاچه¬ی امید من و آفتاب هجر

تبخیر تُند و سابقه¬ی ماندگاری¬ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!

خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری¬ام

دلداده¬ام به عشق تو. آماده¬ی قیام

حال دوباره¬ای بده بر حال یاری¬ام.




27 تیر 1398 27 0

پرواز بدون تو

پرواز بدون تو

مرغم که در قفس بامید پریدن است
از لابه لای روزنه در فکر دیدن است
گوئیکه ازدحام همه قیل و قال شهر
جغرافیای نغمه ی جانان شنیدن است
بال و پر مرا به محبت کشیده اند
پرواز من بدون تو مثل خزیدن است
آنقدرها دلم برای شما تنگ می شود
گویا که پرده پرده بحال دریدن است
آه ای بهار سرکش هر بیشه و کویر
جانا بیاکه دزد خزان فکر چیدن است
باید برای هر قدم خوبت ای عزیز
نذری کنم که لایق شرط چمیدن است
بغضی گلوی درد مرا پنجه می زند
صبرم دگر حکایتی از سر رسیدن است
معصومی آنکه دل به نگاهش سپرده ای
فکر نقاب چهره ز رخ برکشیدن است


26 تیر 1398 169 0

چشم جهان بین

چشم جهان بین
شکوه دارم از تو ای تقدیر بی سامان ما
کی به آخر می رسد اندوه بی پایان ما؟
زان شبی کز بوستان آواره میکردی دگر
نشنود گوش فلک جز نغمه ی سوزان ما
بر سر راه نخستین روزهای سر خوشی
دانه ای گندم نهادی تا که پختی نان ما
گرچه میدانم نمک با زخم میپاشی ولی
نسخه ی بهتر چه داری لایق درمان ما ؟
آتشی در بال و پر افتاده مرغ عرش را!
خاک بازی کی شود سرمایه ی تاوان ما
مانده ام حیران آن روزیکه توصیفم کنی
در ازل یارب چه عهدی رفته بر پیمان ما
خود نسازد چاره گر چشم جهان بین فلک
کی بر آید کاری از سالوسی ایمان ما !؟
چاره معصومی نمی بینم مگر دُردانه ای
آتش افروزی کند با قلب سرگردان ما


26 تیر 1398 165 0

در گلو بغضِ خسته‌ای دارم، هستم از این همه ستم شاکی

در گلو بغضِ خسته‌ای دارم، هستم از این همه ستم شاکی
جانِ شیعه رسیده بر لب‌ها، از غم و رنجِ شیخ زکزاکی

روسفیدی در این جهانِ سیاه، ایستادی به پای باورِ خود
مردِ میدانِ کارزار و جهاد، عالِمِ انقلابی و خاکی

مدّعی تا دلت بخواهد هست، یاوه و حرفِ مفت بسیار است:
شیخ‌ِ برجام و سازش و تسلیم، شیخ‌ِ تحقیر و خشم و هتّاکی

شیخِ مظلومِ شعرِ من امّا، مردِ عزم و اراده و عمل است
شش پسر داده پیش از این... یعنی، از شهادت ندارد او باکی

این نفس‌های آخرینت را، نذرِ کردی برای آخرتت
جای تو آسمانِ قربِ خداست، بال بگشا! تو مرغِ افلاکی

محمّد عابدینی
1398.4.23



26 تیر 1398 170 0

پشتِ فرمانم و دلم با توست، شهر لبریز از ترافیک است

پشتِ فرمانم و دلم با توست، شهر لبریز از ترافیک است
حسّ و حالم به قولِ غربی‌ها، اصطلاحاً کمی رمانتیک است

چند روزیست غرق در فکری، من حواسم به توست، می‌دانم
آسمانِ دلِ پرِ از رازت، گاه پُر نور و گاه تاریک است

می‌رسد کارِ دل به جایی که، گاه احساس می‌کند دیگر
جای انگشت روی ماشه و بعد...، آری انگار وقتِ شلیک است

آدمیزاد عادتش این است، لحظه‌ای شاد و لحظه‌ای غمگین
مرزِ بینِ عذاب و خوشبختی، غالباً بسیار باریک است

زندگی کن ولی مواظب باش، عشق اخلاقِ مبهمی دارد
رند و بی‌رحم و سرکش و مغرور، عشق مانندِ اسبِ تاجیک است

حالِ تو ناخوش است... این را من، کاملاً درک می‌کنم، امّا
پای احساسِ خود زنانه بایست، کارِ شیطان فریب و تشکیک است

گرچه دلسرد و خسته‌ای امّا، همسرم صبر کن بخاطرِ من
اندکی بیشتر تحمّل کن، موسمِ عاشقانه نزدیک است

محمّد عابدینی
1398.4.22



26 تیر 1398 28 0

خداست آن‌که خودش هست سرپناهِ کسی

خداست آن‌که خودش هست سرپناهِ کسی
خدای باخبر از قصّه‌ی گناهِ کسی

فدای چشمِ خطاپوش و مهربانِ خدا
که مانده خیره به پرونده‌ی سیاهِ کسی

همان دقایقِ اوّل... همان شروعِ دعا
گذشت مثل همیشه از اشتباهِ کسی

بلند می‌شود امّا صدای خشمِ خدا
بلند می‌شود از دل همین‌که آهِ کسی

دلش همیشه سیاهست هر که خوش‌حالست
در آسمانِ دلش از خسوفِ ماهِ کسی

دلم خوش است خدا هست و خوب می‌بیند
اگر چه رفت به تاراج مال و جاهِ کسی

خدا پیام فرستاد: عاشقانه بخند
و حالِ خوبِ خودت را نکن تباهِ کسی

محمّد عابدینی
1398.4.19



26 تیر 1398 151 0

سروش هایی اجتماعی


سروش هایی اجتماعی

از زمانی که دیکتاتور شد/
سیکل را نگذرانده، دکتر شد/
ناظر فنّی رِآکتور شد/
و ترقّی کرد.//

نردبان ترقّی آوردند/
نردبان؟ - پلّه برقی آوردند/
هر چه غربیّ و شرقی آوردند/
در احزاب.//

آن سرِ نردبانِ جمهوری/
قله ی لامَکانِ جمهوری/
جانِ جمهوری/
پایه، پیدا نیست.//


25 تیر 1398 136 0

عاشقی اوج صداقت در میان گریه ها ست

عاشقی اوج صداقت در میان گریه ها ست
 
عاشقی شوق سپردن سر به تیزِ دشنه ها ست
 
صحبت از عشق است و از آبادی آن تا ابد
 
عاشقی خود ترجُمان دلربای واژه ها ست
 
#یاسررشیدپور


25 تیر 1398 138 0

صدای یک بوسه

صدای یک بوسه

 
غزل غزل شده وقفت برای یک بوسه.
شروع شعر من از ابتدای یک بوسه.

اگرچه دفتر شعرم به انتها برسد.
قسم به حق نرسد انتهای یک بوسه.

شده به شوق نگاهت دوباره بارانی.
دو چشم منتظرم در هوای یک بوسه.

همیشه هم که قناعت روا نمی باشد.
رذیله نیست طمع بر گدای یک بوسه.

چه قابل است دلم، جان به پایت افشانم.
که نیست خوف ضرر در ازای یک بوسه.

چه می شود که بمانَد برای من، از تو.
به یادگار همیشه بنای یک بوسه.

به نزد من به خدا عمر جاودانی هم.
دمی به خویش ندارد صفای یک بوسه.

به شوق و شور وصالت چه روز و شبها که.
خیال من زده پرسه، رهای یک بوسه.

قسم که از کف پای تو بر ندارم لب.
اگر شود لب من آشنای یک بوسه.

لبم شود مُتِبَرِّک به خاک پای شما.
وَ، چشم های ترم توتیای یک بوسه.

دوباره نقل محافل شود ارادت من.
اگر به شهر رسد، ماجرای یک بوسه.

برای عمر سه نسلش نگفتنی راوی.
گرفته حرف و حدیث از صدای یک بوسه.

پیاده یک سفر کربلا چه می چسبد.
کنار یار شوم پا به پای یک بوسه.

چه می شود که شود، دل دخیل شش گوشه.
لبم دخیل ضریح و دعای یک بوسه.

بیا زیارت ناحیه ای دوباره بخوان.
زیارتی همه از روضه های یک بوسه.

بخوان زِ روضه ی زِینب وداع آخر را.
که شد به بوسه ی حنجر خدای یک بوسه.

بخوان ز تشنه لبی که، بریده یک خنجر.
گلوی خشک وِرا از قفای یک بوسه.

بخوان چگونه زِ هر چوب خیزران زخمی.
نشسته بر لبِ آقا به جای یک بوسه.

بخوان چگونه قرائت نموده فاتحه را.
به قبر، حضرت سجاد پای یک بوسه.

مخوان زِ روضه ی ام البکای ویرانه.
که شد به دیدنِ سر، جان فدای یک بوسه.


اللّهم عجِّل لِوَلیکَل الفَرَج




رسول رشیدی راد(مجتبی) پاییز 94


24 تیر 1398 161 0

تعقیب و گریز

قرار ما رسیدن نیست برگرد
دلت اهل شنیدن نیست؟ برگرد

به تعقیب و گریز عشق جانم
نرو راهش دویدن نیست برگرد

دلت را می بری قیمت گذارند؟
طرف اهل خریدن نیست برگرد

پر پرواز ما را هی شکستند
نپر حال پریدن نیست برگرد

صدایت دائما در گوش من هست
شنیدن مثل دیدن نیست برگرد

مبادا رو بگردانی ز غم ها
بلا جز با چشیدن نیست برگرد

نمی دانم چرا از من بریدی
الان وقت بریدن نیست برگرد





22 تیر 1398 155 0

سه گلشنِ رضوی

برجی بلند، اولِ میدانِ دل زدی

آقا! عجب صفا به خیابان دل زدی

آقا! غزل، زیاد کم آورد؛ آب شد

آن شب، کنار چشم تو حالش خراب شد

تا بوسه ای شود به لبِ گنبد، آفتاب

از مهرتان دچار تب و التهاب شد

از آسمان به سوی زمین، مهر، جاری است

از چشمتان به خاطر ما انقلاب شد

بر پلک هام گشته خراب، آشیانِ خواب

باران زد و سرایشِ دشتِ گلاب شد

پروانه های نور، دلاوا نسیمِ شور

با نرخ جان به پای دل ما حساب شد

مولا رضا! رضای تو دارم به سر، رضا!

دل داده ام رضای تو را، سر به سر، رضا!

ذکرِ "رضا-رضا" بدهد عشقِ تازه ام

ای عشق! تا که عشق بگیرم ز سر، رضا!


22 تیر 1398 132 0

در هوایش بیقرارم

دیده   دل  را تا خراسان می برد
ماهِ آنجا  دل چه آسان می برد
در هوایش بیقرارم‌ روز و شب
دیده  دل را سوی پاکان می برد
هر سحر خورشید از مشرق رسد
جانِ ما را سوی جانان می برد
ابرِ دل را  سمت آن سامان بَرَد
دیدگان را اشک باران می برد
در حریمش چون کبوتر  پر زنم
پر زنان  دل سوی یاران می برد
سوی او گر می روی  بی دل برو
اینچنین دل سوی سامان می برد
  گر تو را همّت بُوَد، این اشک چشم
بیدلان را سوی خاصان می برد
  ذرّه هایی را که همّت داشتند
سمتِ آن خورشید تابان می برد
"معترف " گر چون گدایان خواستی
حاجتت ره سوی شاهان‌ می برد
بر علی موسی الرّضا  گویم درود
نام او آسان ز من جان می برد 
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۲۱ تیر ۱۳۹۸  
  ۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


21 تیر 1398 143 0

پنجره فولاد

پنجره فولاد
تا سوی حریم تو دلی غرق سرور است
بنواز به نقاره که دستی ز تو دور است
قربان تو ای شاه خراسانی ام ای جان
امشب همه بارگه ات دامن طور است
مهمانی تان شکر خدا قسمت اگر شد
دلدادگی و بندُ بساطم همه جور است
از پنجره فولاد و دخیلی که چه گویم؟
جاییکه پر از آینه شرط حضور است
گلدسته ترین مهر و وفا را ز تو دیدیم
بر گرد ضریح تو مگر چشمه نور است
آمیخته در صحن و سرای تو نسیمی
کز دامنه عشق تو در حال عبور است
معصومی از ایوان طلا هرچه شنیدیم
نجوای دل و زمزمه شعر و شعور است


21 تیر 1398 31 0

شعرِ انتظار

در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام

اما هنوز هم غزلی هست مست فام

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانیَ است

چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانیَ است

شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد

اما نگو: جداییِ مان جاودانی است

من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات

شب های دل همیشه مقیم جوانی است

در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م

این چشم اشاره هات برایم نشانی است

آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:

فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است

خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد

در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است

این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار

مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است

مثل مدار وقف طواف تو هستم و

فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .


21 تیر 1398 150 0

کاش نقاره دم به دم بزند

کاش نقاره‌، دم به دم بزند
یا همین لحظه، دست کم بزند 

شور شیرین این زیارت‌ها،
تیشه بر دودمان غم بزند 

دست خالی نمیرود هرگز
هرکه یکسر به این حرم بزند 

گوشه‌ای از رواق گوهرشاد
از جنونش کمی قلم بزند

چقدر خوب میشود دل من
پر و بالی اگر بهم بزند، 

چقدر خوب میشود هر روز
در هوای حرم قدم بزند 

جز هیاهوی این حرم نکند
خلوتم را کسی بهم بزند

من رضا نیستم کسی جز تو
سرنوشت مرا رقم بزند


#رحیمه_مهربان


20 تیر 1398 148 0

سیب

درباغِ بهشت سربزیری ،لطفن
چشمانِ پُر از حیا و سیری ،لطفن
ای دل رمقِ رانده شدن نیست دگر
از دستِ کسی سیب نگیری لطفن


20 تیر 1398 132 0

عقیق یمنی

با عشق پر از شهد وعسل کن دهنم را
یا از علف هرز وجین کن سخنم را

بایاری دستان تو می شد برهانم
ازدست زلیخای هوس پیرهنم را

در غربت آ وارگیم گم شده بودم
تشخیص نمی داد نگاهم وطنم را

با هق هق تنهایی خود انس گرفتم
تا جار زنم، جار دیار کهنم را

با پاکن نامرئیت ای خوب زدودی
از خاطرم انبوه شک وسوء ظنم را

حالا که من آماده ی تغییر نوینم
اصلاح بکن هندسه ی زیستنم را

ثابت شده از قبل برایم که تودانی
قدر گهر ناب عقیق یمنم را

محمدعلی ساکی


19 تیر 1398 113 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت سوم)

درس خوانديم تا، كسي بشويم
يا نويساي نارسي بشويم

يا كه در شهر پر فريب زمان
اهل شغل مقدسي بشويم

و شديم آنچه كه نمي‌بايست
تا كه سالارِ بي‌كسي بشويم

در ترافيك خرج، پارك كنيم؟
يا كه محتاج ناكسي بشويم؟

«علم و تحصيل و فن! چه مظلوم اید!
آرزوهاي من!‌ چه مظلوم ايد!»

حالِ تحقيق و شورِ خواندن نيست
وقت فيضي به جان رسيدن نيست

قامتِ دانش است مدركپوش
هيچ هم فكرِ دل ستاندن نيست

كفترِ زخمبالِ زنداني!
دستِ مهري پيِ پراندن نيست

به کلانشهرِ پول باید رفت
دِهِ فرهنگ، جای ماندن نیست

«آي! در عصرِ جلوه‌ي كالا
دردِ دانش گرفته‌اي؟! حالا؟!»

يك مغازه بزن؛ گرامي باش
يا كه شاگردِ آق غلامي باش

كار و باري نده به دستِ هنر
مرد بازار، مردِ نامي باش

فلسفه، چِندِش است و عرفان هم
فارغ از مبحث كلامي باش

بگذر از فكر عالم هستي
در تفکّر براي وامي باش

«كار دارم دگر دو شيفت – سه شيفت
بايد انديشه را فريفت؛ فريفت»

فكر و ذكرم چك است و سفته و ارز
راهِ واريزِ شعر شد بي درز

مثل باغي پر از علوفه‌ي هرز
يا جمالي به دامنِ تب و لرز

گاهگاهي كه لك زند دلكم
سفري مي‌كند حوالي مرز

دل من جاي عشق ورزي نيست
دلِ بيچاره ي تَوَهُّم ورز

«ديگر از ما، چه انتظاری هست؟
با رُخِ عشق، كِي قراري هست؟»

ما و بي‌غم شدن ز همدم ها
ما و فارغ شدن از آن غم‌ها

ذِهنِ تشنه كجا و فرصتِ آب؟
چون كه دزديده مي‌شود دم‌ها

ما و دنياي سيرِ ماشيني
خسته از خوردنِ فراهم‌ها

عالم ما اگر چه گم شده است
علم در اكتشافِ عالم‌ها

«اندكي صبر كن؛ شتاب چرا؟
اي دلِ تشنه! تركِ آب چرا؟»


17 تیر 1398 97 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت دوم)



ثروتش قلّه – قلّه، حرفي نيست
حرف ما هم كه حرفِ ژرفي نيست

حرفِ ژرفي، مخاطبي طلبد
بگذر اين مطلب به صرفي نيست

سوزِ سرمايِ دركِ پايين هست
بر لبِ خشكِ دشت، برفي نيست

گوشِ مردم، پيِ زبانِ كسي ست
كه در او، گفته‌ي شگرفي نيست

«شده الگوي جامعه، آن كس
انتظار تو چيست از اين پس؟»

خورده‌اي؛ خورده‌اي ز بيت‌المال
تويي و آن خزانه‌اي اموال

مال و اموال تو، كمي كم نيست؟
پر نكردي ذخيره‌ي آمال

در تمام رسانه‌ها هستي
وقت ما را نمي‌كني پامال؟

عكس و امضايت عشق خيلي‌هاست
سينه از آرزوت مالامال

«به كجا مي‌رويم؟ اسيرِ چه‌ايم؟
تا كِي اين گونه دست و پا بزنيم؟»

افتخارات ورزشي، خوب است
قهرماني، قشنگ و محبوب است

من نگفتم به آن طرف نرسيد
گفتم: اين سمت ما چه معيوب است!

جنگل با صفا، صفايش را
برگرفته ز خاك مرطوب است

حكمت و معرفت، گرامي باد!
كه شريف و كمالِ مطلوب است

«ضعف ما، در زياد و كم روي است
ضعف، ضعفي قوي، قوي قويَ است.»

اين همه‌، هاي و هوي، رفتنيَ است
هيجانِ نگوي، رفتنيَ است

ريشه‌ گر داشتي، شوي مانا
که گُلِ رويِ جوي، رفتني است

زلفِ زيبا، به شرطِ بودنِ سر
غير از اين، موي و روي، رفتني است

بوي خوش را نسيم مي‌چيند
عطر، سويي نكوي، رفتني است

«بردبار، استوار بايد بود
همرهِ انتظار بايد بود.»


16 تیر 1398 101 0

نیمه ی پنهان

‍ خودم را با خودم در آینه تا روبرو کردم
صمیمانه در آن با نیمه ی خود گفتگو کردم
سرم پایین و شرماگین فعل ماضی ام بودم
چنین در محضر آیینه حفظِ آبرو کردم
صدای قلب خودرا پیشترها حس نمی کردم
زبس که پنبه روی پنبه در گوشم فروکردم
تهی از نغمه ی گنحشک ها بود آسمان من
که کم کم با نفیر بوف کور شوم خوکردم
سروشی با سرانگشتش به ذهن من تلنگرزد
زمانی که نگاهی ژرف ونو برآب جوکردم
پگاهی تازه من راتا فراسوی افق ها برد
به یمن سیر انفس باورم را زیر وروکردم
گرفتم سوزنی از دست شوق وبا نخی از عشق
تمام درز های کوچک دل را رفو کردم
برای دوری از تاریکی و خفاش خون آ شام
داوم دولت خورشیدیان را آ رزو کردم
نگاه من عوض شد به جهان هستی و انسان
که تا با نیمه ی پنهان خودم را روبرو کردم

#محمد_علی_ساکی


16 تیر 1398 110 0
صفحه 3 از 244ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها