در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

طنز مرد بازیگوش

طنز «مرد بازيگوش/ بازیکوش» (از کتاب تلخِ شیرین)

خوش به حال تو؛ مرد بازيگوش!
حال، مال تو؛ مرد بازيگوش!

ما كه اوت‌ايم در زمانه و، گل
به جمال تو؛ مرد بازيگوش!
شاهکار تو چیست؟ شوت و دریبل
این، کمال تو مرد بازیگوش!

برترين رويداد دوره‌ي ماست
فوتبال تو؛ مرد بازيگوش!

«منِ بيچاره، اهل فرهنگ‌ام»
دور از تو، عجيب دلتنگ‌ام.»

اين نويسنده، بَل بَله بندَه‌م
اهل تحقيق و شعر زايندَه‌م

بله، بي‌مهريِ گذشته گذشت
حال، امّيداورِ آيندَه م

هيچ كس حامي‌ام نشد كه نشد
از مدير و رئيس، شرمندَه‌م

اي معلّم ! به جانِ علم نزن
دردِ دانش. به جانِ هيچ آدم

«نان كه باشد، علاقه‌مان سوپ است
بعد از آن، زندگيِّ ‌مان توپ است. »


گر كه تبليغ و دوربين داري
جاي خوبي، تو در زمين داري

گر كه داري مقام و مال، بيا
كه هزاران صد آفرين داري

گر كه وابسته نيستي به كسي
حيف اگر فنِّ اين چنين داري

و خلاصه: كمال هم بد نيست
گر عزيزانِ نازنين داري

«عصر پول است و عصر تبليغات
حال كن اي خَفَن! در اين اوقات»

شدم اي واي! شاعري درويش
يا نويسنده‌اي پر از تشويش

هنرم كاش! توپ بازي بود
پاس و شوت و هجوم بر پس و پيش

دورِ دنيا، كسي نبرده مرا
من از «انديشه» مي‌روم «تجريش»

نشدم گل، گلم! گلي نزدم
باز، بازيِّ نيش‌هاي سِريش

«ليز خورديم سوي بهروزي
«اِس اِس» اَستي تو يا كه «پيروزي؟»



15 تیر 1398 105 0

دزدان دریایی

این انگلیسیهای خائن مردمی زشتند
در جرم و در غارتگری ها اولین خشتند
جای تعجب نیست کشتی را که می دزدند
دزدان دریایی به اصل خویش برگشتند

علیرضا نجفی
تیر ۹۸


15 تیر 1398 113 0

سه گلشنِ انتظار

این بار هم اَدا/
یک کوفه، ادّعا/
شرمنده ام خدا!/
خوب است یا نه: این همه، ما ادعا کنیم ترسم که کوفه ی دگری را به پا کنیم
خیلی پر ادعا شده ام. شرم، شرم، شرم کافی ست ادعا. بله، باید دعا کنیم
حالم بد است. پر شده از آرزوی پَست "سرمست گشتنی"، تو بیا دست و پا کنیم
باید تلاش کرد که جان، باوفا شود تا بیش تر به عاشقی اش آشنا کنیم
ای وای! وای! وای! عجب لاف می زنیم! ترسم که عاقبت، گل زهرا، فدا کنیم
ای وای! وای! وای! زبانم بریده باد! هرگز مباد آن که پشیزی خطا کنیم
شاید که ناگهان.../
عاشق شوید هان!/
آماده، عاشقان!//


14 تیر 1398 105 0

سیاه


ای مثل چشم های بسته ی شب راهتان سیاه
تقدیرِ دشمنانتان نشد از آهتان سیاه

پرواز را چرا؟ چرا؟ به تماشا نشسته اید؟
تا هر پگاهتان شود چو شبانگاهتان سیاه؟

موجید اگر چرا نیامده اید از طرب به جوش
رویَش چرا نگشته دشمن بدخواهتان سیاه؟

همچون شَبَح که رم نمی کند از جز هوای پاک
هست از نگاهَ نابِ آینه اکراهتان سیاه

لَم داده روی تخت، بختِ بلندی که داشتید
خوابیده کم به حزنِ روانکاهتان،سیاه؟

ابری سمج کریه منظره تر از سگی پلید
افکنده سایه روی هر چه گذرگاهتان سیاه

آوخ که مثل دوده سوژه شدید از برهنگی
گردیده است مثل  سیرتتان جاهتان سیاه


14 تیر 1398 94 0

می نویسم برای دخترکم

تقدیم به دختر عزیزم طوبا

نوبتِ عشق می‌رسد کم‌کم، می‌رود دستِ شعر سمتِ قلم
می‌نویسم برای جانِ پدر، می‌نویسم برای دخترکم

با خودم حرف می‌زنم گاهی، مثلاً این سوالِ ساده و سخت:
چقدر دوست دارمت طوبا؟ پاسخش هست در دلم مبهم

قلبِ من ملکِ توست سرتاسر، عشق یعنی همین و بس... هر چند
سهمِ بابایت از محبّتِ تو، هست گاهی زیاد... گاهی کم

فکر و ذکر تو ثانیه‌ای، پدرت را رها نخواهد کرد:
نکند طعم غصّه را بچشد، در دل دخترم نباشد غم

پدرت حاضرست صدها بار، جانِ خود را فدا کند که دمی
ننِشیند خدای ناکرده، روی گلبرگِ چشمِ تو شبنم

تو که لبخند می‌زنی پدرت، زیر و رو می‌شود تمام دلش
آه... تکلیفِ دل مشخّص نیست، اشک و لبخند همزمان با هم

آسمان سنگ هم ببارد باز، پدرت سرپناهِ محکمِ توست
پس به قانونِ دخترانه بگیر، دستِ بابای خویش را محکم

محمّد عابدینی
۱۳۹۸.۴.۱۳


13 تیر 1398 112 0

روز دختر

همواره پُر از شوق و تمنا می گفت
با لهجه ی کودکانه،گیرا می گفت
از خستگی اش اثر نمی ماند دگر
وقتی که پدر«دُخمَلِ بابا»می گفت


13 تیر 1398 117 0

میلاد کریمه ولایت

آن کس که مقیم آستان است
زائر به حریم راستان است
گلدسته و گنبد  و شبستان
در مضجع او بود گلستان
در صحن و سرای فیض باران
نور است میان جمع یاران
میلاد کریمه ولایت
در غرّه ماه شد عنایت
امروز  دوباره اعتنا شد
دستم به نوشتن آشنا شد
امروز دلم هوای قم کرد
اما چه کنم دو بال گم‌ کرد
با بال دعا به دست آرم
وز چشم دوباره  اشک‌بارم  
یا رب تو حوائجم روا کن
در قم  چو کبوتری رها کن
من معترفم عنایتم کن
بر خوان کرم هدایتم کن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
چهارشنبه ۱۲ تیر  ۱۳۹۸ 🌷
 


13 تیر 1398 98 0

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟
واکُن اخم ابرهای تیره...تا 
بسته گردد دفترِ دلواپسی
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 83 0

مرده به مرداب جهان گر شوی

مرده به مرداب جهان گر شوی
زنده شوی با نفس پاک خویش
راه محبت چو بگیری به پیش
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 94 0

هر چه که بادا

بسکه رخسار تو را محو تمنّا شده ایم
در نگاهِ همگان واله و رسوا شده ایم
ای نسیم سحر از جانب کوی تو وَزان
ما به امید تو آواره ی صحرا شده ایم
می طراود ز گلستان صفا بوی رُخت
عابر کوچه آن خوبِ دل آرا شده ایم
در ازل بود و نبود همه عالم شده ای
بطفیل تو در این دایره پیدا شده ایم
گرچه تضمین بهشتم نکند توشه عمر
ما به دنبال شما ساکن دنیا شده ایم
بفدایت شوم ای نرگس آلوده بخواب
غمزه ی ناز تو را غرق تماشا شده ایم
گو به معصومی اگر نیمه نگاهی بکند
فارع از واهمه هرچه که بادا شده ایم


12 تیر 1398 102 0

فکری کن

ساغر از دست بیفتاد زمانی ای دل !
اندر آن حال  ره از چاه ندانی ای دل  !
چون کبوتر هوس از دل به هوا شد  پر زد
گر نظر بر دگران  رفت نهانی ای دل !
رفت از مردم چشمت نظری بی حاصل
هر کجا رفت  تو چون اسب دوانی ای دل!
نفس همچون قفسی  گشت؛ تو چون اندیشی؟
هر چه اندیشه کنی   باز همانی  ای دل!
می رود عمر  چُنان آب روان  در جویی
کاش این آب  رَود  سوی معانی  ای دل !
تا به کی بهر بتان سجده کنی؟ فکری کن
تا کجا؟  بهر چه؟ در بحر روانی ،ای دل !
چون کبوتر  که در این دام بود جهدی کن
بایدت نفس ز بد باز رهانی ای دل
تا جوانی نکنی طاعت حق   ای غافل!
آه از این فکر  که چون سرو چمانی ای دل
می شوی پیر  و این نفس جوان می ماند
ترکشت گشت تهی   قد چو کمانی ای دل
"معترف" گفت خدایا :ز خودم بیزارم
کاش تا حق  دهدم  خط امانی ای دل ؟!
🌷مهدی موسایی   دزفول 
 چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸ 🌷


12 تیر 1398 25 0

تولد حضرت معصومه(سلام الله علیها)

(از سروده های تقریبا بیست سالگی ام،
ثبت شده در کتاب تا کهکشان ها- چاپ 1394 نشر سخنوران)

قُمریِّ عشق من، گل قم را بهانه کرد

خُم ها سرود و، در خُمِ قم آشیانه کرد

به به! چه جلوه ای رخ فرخنده اش نمود

کاین (کین)سان شگفت، بلبل قلبم ترانه کرد

دامِ نگاهِ مهرِ تو در پشت پرده بود

آن گاهِ خوش که مرغِ دلم عزمِ دانه کرد

آسان به جان، وفای شما جا نمی کند

بیچاره دل! که هستی خود، پشتوانه کرد

کِی دم زند غمی به دمی بر خُمارِ قم

تا قُمریِ دلش گذری شادمانه کرد

در بارگاهِ گنبدِ مهرِ تو، چشم من

در شهر سیل،خانه چرا در میانه کرد؟!

نازم به گل تبسّمِ آن شاهدِ شهید

تسبیحِ عشق را به مِی جاودانه کرد

این میکده به آتشِ غوغای دل بسوخت

آتشفشانِ دل، سخنی عارفانه کرد

شد آتشِ محبّتتان مهرِ این غزل

تا مهرِ پر فروغ، سرودِ زبانه کرد

گر آبروست چهره ی «شرمنده خویش» را

زان اشکِ پر بهاست که شبنم، شبانه کرد

پیرِ حرم، مراسم جشن دعا گرفت

قلب جوان به بارش اشکش جوانه کرد

از خود جدا، برای خریداریِ وفا

یک شام، چشم دل، سفری ناگهانه کرد

من شاهبازِ پادشهِ هشتمی بُدَم

پیکِ محبّتم بِنِگر او روانه کرد

یا فاطمه! به خوانِ صفاخانه ام بخوان

زیرا که جان به خانه و خوانِ تو خانه کرد.

***


11 تیر 1398 95 0

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد

اگر چه دارد همیشه هر کس نیاز مبرم بسی به باران
در این دیار اعتنا ندارد، کسی به قدر خسی به باران

عطش نیازرده است اگر کم کویر ما را چه جای حیرت
که مبتلا بوده ایم از اول به درد بی وارسی به باران

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد
عطش اگر شعله ور نباشد چگونه آیا رسی به باران؟

چرا فروغی به چشممان حُسن ناب رنگین کمان ندارد؟
نمی شود از چه رو خدایا نگاهمان اطلسی به باران؟

به رعد و برقی کسی چرا جُم نمی خورد مثل موج دریا
چرا امیدی به خرّمی در دلش ندارد کسی به باران؟

زلال آئینه ای مکدّر نمی شود در حریم هستی
در افتد از پا بلا بدور از شما اگر کرکسی به باران

دسیسه چیدند اگر که رخت از  دیار ما بر ببندد ابری
زمُختی طبع بد سگالان نیابد الّا گسی به باران

به ژاله شاید دلی طمانینه بازد امّا روا نباشد
بگیرد از فرط شوق رستن جوانه دلواپسی به باران


11 تیر 1398 98 0

در قالب تازه ی سروش

اشعاری در قالب شعری سروش
عمر، مانند ابر می گذرد/
بی مدارا و صبر می گذرد/
کسی از روی قبر می گذرد/
باز در فکر بازی فردا ست.//

راهِ راهب، دراز و جانکاه است/
کسی از راه بهتر آگاه است؟/
- تا خدا، راه، گاه، کوتاه است/
قدر یک شاخه گل، دو لب، لبخند.//

روزگاری که چرخِ دوّار است/
بر سرِ نیک و زشت، هشیار است/
دادآر است و یارِ دادار است/
یعنی آیینه دارِ کردار است/
و گواه.//

نیکی ات را زلال کن قدری/
حال دل، بی ملال کن قدری/
حال کن قدری/
شادمان باش!//


10 تیر 1398 57 0

چهارپاره ای برای تو

از پشت دریاهای دور از شهر عاشق ها
من از جهان سیب های مرده می آیم
جایی که راهی جز سکوت و غم نخواهی یافت
من از جهان حرف های خورده می آیم
زُل میزنم در چشمهایت عاشق انسان!
میبینمت چشم مرا پروای دیدن نیست
چشم تماشا و جنون کافیست وقتی که
راهی برای دست بر دستت رسیدن نیست
آتشفشانی کهنه بودم ساکت و آرام
من عهد کردم دورباشم از مصاف عشق
اما حواس قلب من پرت نگاهت شد
افتاد در دامانه ی خونین قاف عشق
دورم و چشمانم تورا از دور میخوانند
اما تو میبوسی فقط لب های لایق را
گیجم ولی در انتظارت خوب میفهمم
حال خراب جوجه تیغی های عاشق را
میخواستم مثل تو باشم از تهِ قلبم
اما نه!درمیدان دل باید خودم باشم
باید خودم باشم که لنگ عشق باشم باز
حتی اگر در دیدگاهت هیچ و کم باشم
 


10 تیر 1398 98 1

از اتش نمرود تا باغ ابراهیم

اه تو انگیزه ی ایجاد هفت اقلیم شد
شکل دنیا از نگاه ناب تو ترسیم شد 
لشکر عشقی که در میدان جنگ قلبها
هرکه امد باتو رودر رو شود تسلیم شد
من ولی دردی شدم برسینه ی سرد زمین
اری ان دردی که اخر غده ای بدخیم شد
من و چشمانم چه شب هایی که بی خوابت شدیم
تا همان چیزی که در رویا نمیدیدیم شد
از همان روزی که دستم را رها کردی بدان
سالروز مرگ من هرروز این تقویم شد
پربزن در شعله ی این عشق ای دل عاقبت
اتش نمرودشاید باغ ابراهیم شد


09 تیر 1398 87 0

غریب بقیع




صادق که امام مسلمین است
استاد تمام علم دین است
از نسل علی و شهر علم است
دنباله مازددت و یقین است
خورشید در آسمان علم است
آیینه اصل و ذات دین است
در شهر مدینه هم غریب است
وقتی که بقیع این چنین است
بی گنبد و بی ضریح و خاموش
تصویر غریب بودن این است

علیرضانجفی
تیر ۹۸


08 تیر 1398 80 0

به بادیم

به بادیم
سر به بالین غمت هرچه نهادیم نشد
دل خود را به سر زلف تو دادیم نشد
کشتگان خم ابروی تو خود میدانند
مومن قبله این جنگ و جهادیم نشد
به امیدی که شبی رونق بختی یابیم
گره از طالع خود هر چه گشادیم نشد
خبرت هست که از بارقه دولت عشق
در ازل آنچه ز تقدیر ستادیم نشد!
تا که از برکت پای تو پری بگشائیم
ذره سان بر سر راه تو فتادیم نشد
حاصل عمر گرانمایه ببین معصومی
بیشتر از پر کاهی که به بادیم نشد


07 تیر 1398 122 0

روشنی چشمانم

نظری کن به من ای روشنی چشمانم
نظری کن که من از گم شدنم حیرانم
گرچه غافل شدم از آن همه لطف و احسان
چه بگویم که من از غفلت خود گریانم
به خدا، هر که پناه از بدی و پَستی بُرد
من چه گویم که خودم هم قسم شیطانم
چه بپوشم که ندارم به تنم جامه ی زهد
با همه ظاهر زیبا به خدا عریانم
هر چه خود را نگرم، می شنوم این آواز
که زیانکارترین آدم این دورانم
تا نفس هست امیدی به نجاتم دارم
عاقبت می شکنم میله ی این زندانم
عهد کردم که نگردم دگر اطراف گناه
مددی یارکند، بر سر آن پیمانم
چه غم از موج و چه غم از خطرات طوفان 
ربِّ نوح است در این مهلکه کشتیبانم
خجل از خود شدم و این همه بی معرفتی 
کاش می شد که کنم نذر تو این دستانم
حرف“ ناظر“ همه این است عزیزان، سوگند
شاکر و شاعر و دلداده ی آن سلطانم
سروده :علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر


07 تیر 1398 80 0

آدم تو



من بیچاره اگر دغدغه نان دارم
ولی ایمان به تو و گیس پریشان دارم
نان چه باشد که تو را از دل من محوکند
عشق به چشم تو و آن لب خندان دارم
نه تو حوایی ! و نه من شده ام آدم تو !
تو خدای دلی و من به توایمان دارم
دارم امید دگر در پی گندم نروی
ترس از وسوسه هردم شیطان دارم
هست چون باغ بهشت دل من دامانت
ازهمین روست که- من- دست به دامان دارم
زمهریر است اگر عالم پیرامونی
آتش عشق تو در فصل زمستان دارم
ناامیدم مکن از وصل که تاهست نفس
با تو ای عشق، دلی بر سر پیمان دارم




07 تیر 1398 87 0
صفحه 4 از 244ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها