در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

نبض جهان هستی


یکشب زکویم ای گل باری گذر نکردی
فکر من خراب شوریده سر نکردی
هرلحظه شور عشقی در خاطرم نهادی
درمان حال زار این بی خبر نکردی
بر گرد شمع رویت پروانه ام ولیکن
جز آتش فراغت در بال و پر نکردی
گفتی که روز گاری میآیی از رهی دور
عمری گذشت و از خود ما را خبر نکردی
وقتیکه غمزه هایت رسوای عالمم کرد
آهنگ رهگذار این بوم و بر نکردی
نبض جهان هستی در کف نهاده داری
چشم انتظاری ام را گویا نظر نکردی
معصومی از چه حاصل جز شوکران هجران
از لحظه لحظه های شام و سحر نکردی


21 مرداد 1398 133 0

عید قربان

تا دلی را مژده ای از لطف یزدان می رسد
اندک اندک سوی شهرآبادِ ایمان می رسد
هر که با شیطان ظلمت پنجه اندازد ببین
پرتو اش از دامن خورشید تابان می رسد
بگذر از وابستگی ها تا عیان گردد تو را
در منای کعبه هر دردی به درمان می رسد
گرکه مشتاق حضوری خیز و پیش ما بیا
لحظه های امتحان با عید قربان می رسد
آی ابراهیم! اگر خواهی که یار ما شوی
خنجری تا حلق اسماعیل، برّان می رسد
جاده ی دلدادگی را میتوان طی کرد لیک
بی حضور قلب این ره که بپایان می رسد
باید از بود و نبود خود فرو بندی تو چشم
تا ببینی لطف حق سرمایه جان می رسد
هرکه معصومی فدای محضر جانانه شد
شک ندارم روزگاری هم بسامان می رسد


20 مرداد 1398 113 0

سوى قبله سجده کردم یار محبوبم کجایی

سوى قبله سجده کردم یار محبوبم کجایی
 
از تو یک بت ساختم درزندگی، گویا خدایی
 
بر سر آشفته ام هر شب تمنای خیالت
 
ای دریغا سهم من شد عاقبت درد جدایی
 
#یاسررشیدپور


19 مرداد 1398 93 0

بسم الله الرحمن الرحیم

شبم تار و آیینه ها پر غبارند
و آیینه ها هم تورا دوست دارند

و گنجشک هایی که بر شاخه هستند
تمام زمستان به فکر بهارند

نشستم صدای تو یادم بیاید
کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

ببین آسمان خالی است از ستاره
ولی غصه ها در دلم بی شمارند

ببین کوه ها را که اندوهگین اند
ببین جاده هارا که چشم انتظارند

ببین دشت هارا که بی تو کویرند
و از دوری ات رود ها بی قرارند

چه قدر آسمان از نبودت بگیرد
چه قدر ابرها در فراقت ببارند؟

به موهای بابا که دیگر سپید است
به چشمان مادر که از گریه تارند

بیا و کمک کن به این بی پناهان
به اینان که جز تو امیدی ندارند ....

#فاطمه_معصومه_شریف


17 مرداد 1398 118 0

امشب چو هر شب تا سحر بیتاب دیدار ﺗﻮام

امشب چو هر شب تا سحر بیتاب دیدار ﺗﻮام
 
لبریز عشقم این چنین ، هر لحظه بیمار ﺗﻮام
 
یاد سیه چشمان تو خنجر به قلبم می زند
 
باز آ فروغ دیده ام ، من تا ابد یار ﺗﻮام
 
#یاسررشیدپور


16 مرداد 1398 127 0

ترانه سروش

ترانه سروش
این همه اشتیاق در چشمم
تو و این طمطراق در چشمم
ماهتابی محاق در چشمم
وای از طاقتی که طاق شود…

کوچه در کوچه انتظارم من
چشمه در چشمه آبشار من
لحظه در لحظه بیقرارم من
با یکی غمزه ی فریبایت.‌.

گفته بودی به ناز می آیی
در پی سوز و ساز می آیی
گوشه ای از حجاز می آیی
ای بسی دلنواز آهنگ ات...

گرچه ای گل بهانه ات شده ام
زخمه ای در چغانه ات شده ام
زورقی در کرانه ات شده ام
باسروشی ترانه خوان گشتم...

غم هجران تمام خواهد شد
نوبت التیام خواهد شد
روزگاری به کام خواهد شد
سحری را اگر قیام کنی...


15 مرداد 1398 138 0

بر گدار ِبی‌تابی

شتاب کردی و
جا به جای پایت ،
بر گدار ِ بی‌تابی ام ،
نقشی نگاشتی گودتر  !

با هر زبانی بخوانی اش
معنای ِسکوت های دیگرکُشم
ترجمان نمی‌شوند

گنگی ام
در هم پیچ می‌شود ، به ذهن ِمنگ
گم می‌رود ،
به کوچ ِ بی‌گامگاه ِ روح

بیراهه را که باز می‌گردی
دست در دست ِ بابونه ها ،
ساحل را برایم بیاور، با صدف هایی سفید
خزه ها ،
صخره ها را نیز فریفته اند .... !


#سپیده_ط


15 مرداد 1398 163 0

بی تعارف

چه شبی بود شبی که تو کنارم بودی
مایه ی راحتی حال نزارم بودی

بیقرارم من و آسیمه سرم این شب ها
تو قرار دل آشفته و زارم بودی

آسمان دل من بی تو چه حزن آلودست
ماه تابان شب تیره و تارم بودی

از دو چشمان تو هر لحظه غزل می بارد
بی تعارف گل اشعار بهارم بودی

آیه آیه سخن عشق تلاوت کردی
سوره ی فاتحه بر خاک مزارم بودی


14 مرداد 1398 43 0

با تو شاید دل سرگشتۀ من دل بشود

با تو شاید دل سرگشتۀ من دل بشود
 
مگر اینگونه به ما لطف تو شامل بشود

 همۀ زندگی و عشق منی دل خوش دار
 
پازِلِ هستی ام از عشق تو کامل بشود
 
بی تو آشفته ام ای دلبر طناز بیا
 
تا مگر با قدمت فاجعه باطل بشود
 
#یاسررشیدپور


13 مرداد 1398 131 0

چند بیت شعر به گویش محلی دزفولی ( ۲ ) 😀

چند بیت شعر  به گویش محلی دزفولی ( ۲ )
😀😀😀
اَر  یانَ نَگُم دِلُم غُرُمبَ بِکُنَ
ای قِصَّ مَری کارِ تُلُمبَ بِکُنَ
کُل قِصَّ کُنی کِ غُصَّ پِدا نکنی
ای " مَدی "چَنی قِصَّ قُلُمبَ بِکُنَ
😀😀😀
ظهر است  وِری دگه  دَمبَر  با
کاشکِ پِ گوجَ کَمی خیار چَمبَر با
اَر گوشِ گِری کُتی سحر گَتَر وِرس
آخر سخنام سلامی به قمبر با
😀😀😀
عَزیه مَگِرات    کِپِسّی از بس خفتی
وَخ بید دگه  اَ سر سُتینا اُفتی
چاره نه زغال   وری دگه   بستَ دگه
" مَدی " چه بگی؟ سی چه ا طوری گفتی ؟
😀😀😀
ریتَ تو کمی اَلا خدا کنات  اِ بندَه
او نعمتِ دَ  ؛ تو  هم  اِ طوری   گندَه
هر چی بِگُمِت  بَتَر پِ مو لج بِکُنی
یَکتَ تو جوابُمَ نَدی پِ خندَه
😀😀😀
وِرسَک کُتی نِشی  ریتَ  تو شور
وِر نومِ خدا بیار   کارِت بووَ جور
هر کس که خدا‌  نُها  تیاش َ همَه جا
رزقش برَسَه  ؛ تیا حسیدِش بووَ  کور 
😀 مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ 😄 


13 مرداد 1398 32 0

رژه ماشه

رژه ماشه


هر چند نبض زندگیِ هر دقیقه ام.
دور از تو ماشه رفته رژه بر شقیقه ام.

دل گر چه بوی خام جوانی گرفته است.
در عشق زیر خاکیِ هجرم، عتیقه ام.

هر چند حرف من سندِ معنبر تری است.
ششدانگ دل، به نزد تو باشد وثیقه ام.

تیری است بر دلم به خدا هر نگاه تو.
رحمی که نیست ضد گلوله جلیقه ام.

شد ریش ریشِ غم، جگرم در دوات خون.
در سینه ام بِرَندِ زلیخاست لیقه ام.

در پای قلب تو نرود خار غصه ها.
تا من به پای عشق تو هر دم عقیقه ام.

با من کمی به ساز مدارا، شده برقص.
بد جور از لحاظِ تو، من در مضیقه ام.

فهمیدم از اشاره ی مردم میان شهر.
در انتخاب یار خودم خوش سلیقه ام.


عاشقانه ای دیگر با چاشنی طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/10


12 مرداد 1398 134 0

ابا صالح المهدی

ابا صالح المهدی ع
از جاده بیایی و دل‌، آرام بگیرد
با مهر تو این مرحله انجام بگیرد
آنروز چه روزی بشود شبزدگان را
صبحیکه ز رخسار شما کام بگیرد
آئینه و آبیّ و معماست وصال ات
لاحول ولا، از تو که پیغام بگیرد؟
حالا که جهان چاره و امید ندارد
از دست تو کی مرهم آلام بگیرد؟
لیلای فلک، کاش لب تشنه ما هم
می را ز سر دست دل آرام بگیرد
هر کس بتو دلداده مکافات نبیند
در دار مجازات تو فرجام بگیرد
یکروز بمعصومی اگر چهره نمایی
عمری دگر از محضر ایام بگیرد


11 مرداد 1398 142 0

اصلاحیه در رثای امام جواد علیه السلام

جوانِ حضرت رضا  تشنه جان دادی
گرفته همسرت کنون  مجلس شادی
تو چون امام مجتبی زهرِ کین خوردی
حسین تشنه لب شدی  اندر آن وادی
غریب و خون جگر شدی  جان فدایت باد
ابوالحسن زند  به‌ سر  حضرت هادی
به یاد لحظه ای که شد  منتظر بابا
ز " معترف "   ندا  رسد  تا کنی یادی
ز ما  نما شفاعتی  جان بابایت !
چو بخشش  از شما  رسد  نِعمَ ما زادی
🌷مهدی  موسایی    دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
۲۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


11 مرداد 1398 122 0

ابیات طنز به گویش محلی دزفولی

چند بیت طنز    به گویش محلی دزفولی
😀😀😁
 صبح است
وِری
مَخُفت
کارا عَقَبِن

دل خووَش مکن
که مَردُمو
جنس جَلَبِن 😀
یا کارِ کنن
سی راحتی
بَچونشو
یا مفتِ خووَرِن
موبایلی دارن
عَزَبِن😀
😀😀😀
وِرسَک  سحر بی یِس  مَخُف دِگَ  اَغذَ   بَسَ
خُرمانَ  هِلِش سرِ دِرَخ  کمی دِگَ تا که رَسَ
هِل بَچو خووَرِن،  اگر که گفتِن سی تو  ‌نی
هر شو وُ‌ سحر  اوضاعُمو خیلی پَسَ
😀😀😀
 وِر بین که چطور
مملکت آباد بیس
وَر کلِّ جهان
 اُمو کنیم
 ای دم فیس
صِفرا‌نَ دِگه
  اَ پیلُمو وِرداشتِن
ای بچه اَ ذوقِ دل
 جاش بیس خیس
😀😀😀
الحقّ وَ الانصاف که تدبیری بید
صفرانَ اَ می پیلِ اُمو وِرسید چید
هِ گفت کَسی: مَری کلید پیدا بیس !
پیدا نَبییِس ؛مَری کَسی خُو دید بید
😀😀😆😆
😀مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ 😥


10 مرداد 1398 25 0

اشک جلبک

اشک جلبک

 

کم واسطه کن قاصدک را، باد بادک را.
در، آسمانم در نیاور دادِ اردک را.
از بچه بازی دست برداری اگر روزی.
در دست خود می بینی آرام این عروسک را.
تندی مکن جانم، کمی با من سیاست کن.
در دست خود با رُز عوض کن جای میخک را.
احساس، در زندانِ رویت منجمد گشته.
وقتی نمودی رو سفید از خویش تلخک را.
در پای تو دل، مرغِ بسمل شد، نمی بینی.
بگذار بر بینی کمی انصافِ عینک را.
جز من کسی خواهانِ چشمت نیست، عاقل باش.
کم در بیاور اشک هر لبخندِ جلبک را.
بر بخت تاریکت کمی کمتر لگد بنداز.
آخر تو کی آموختی فرهنگ جفتک را.
این پچ پچِ در گوشی ات با دیگران، در باغ.
رنجیده خاطر کرده حتی جیر جیرک را.
پَر دِه زِ دورت این کلاغانِ مزاحم را.
سیمرغ گیر از سینما نقش مترسک را.
یخ در بهشتی از تب گرمای عشق تو.
از قاب چشمم می پراند نبضِ برفک را.
بر نسیه دادی نقدیِ حلوای عشقم را.
محتاج بودی می شکستم حرصِ قلک را.
دم دم مزاجی کز جدایی دم زدی، بردار.
از روی فکرم سایه ی سنگین بختک را.
هنگام کوچم بدرقه لازم ندارم که.
بر بام عشقت کرده ای وابسته لک لک را.

گرچه اهل سرودن اشعار عاشقانه نیستم اما گاهی شعر بی آنکه خبر کند از راه می رسد

غزلی عاشقانه با درون مایه طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/05

 



06 مرداد 1398 144 0

پرم از خلوت یک باغ پس از شهریور

چون گلِ یاسِ درآورده سر از باغ به در
مویت از شانه رسیده است به آغوش کمر
تو پر از زمزمۀ روشن بارانی و من
پرم از خلوت یک باغ پس از شهریور
کوه دربندم و از منظرۀ کوچ پرم
قوی آزادی و در بال و پرت شوق سفر
رود دل کند و به‌دنبال خود از دشت گذشت
مثل رود از من و از خاطره‌هایم بگذر
سر سپردیم و سزاوار از این بیشتر است
هر که با عشق درافتاد و نینداخت سپر
مثل باد از من تنها که گذشتی، با خود
- تا فراموش کنی- نام مرا نیز نبر...
 


06 مرداد 1398 151 0

شعر:نوحه گر/ابوالقاسم کریمی

میان سیل غم ها نوحه گر ، من
درون قلب دشمن بی سپر ، من
گلی در باغ عیش و عشوه ها تو
درخت سرو در مشت ِ تبر ، من


 


06 مرداد 1398 149 0

بس کن نمکی! بی نمــکی هایت را


بیرون بکش از بزم حسین، پایت را
بس کن نمکی! بی نمــکی هایت را

بهداشت، روانی شده از فهم و شعورت
اصلاح کن این طرز مداوایـــــت را

حلوای وزارت نبرَد کام تو با خود
مفروش به نان ری، دو دنیایت را

از دست مده! نوحه گری را که عجیب است
ای عاشق دیرینه چنین جایت را...

بیرنگ کند غصه ی دل را غم ارباب
حل می کند این نکته معمایت را

افسردگی از بیست‌سی و فسق و فجور است
تطهیر کن این چشمِ تماشایت را

این خودکشی‌ات بود! بیا زندگی آموز
بگذار به روضه ی حسین پایت را


06 مرداد 1398 148 0

بی تو ای ماه شب افروز دلم ، من چه کنم

بی تو ای ماه شب افروز دلم ، من چه کنم
 
بی تو ای نو گل شیرین عسلم ، من چه کنم
 
دل کجا طاقت دوری تو دارد گل من
 
گر بخشكد گل باغ غزلم ، من چه کنم
 
 
#یاسررشیدپور


05 مرداد 1398 19 0

تا دعای خیرِ من در بندِ آمین‌های توست

تا دعای خیرِ من در بندِ آمین‌های توست
حالِ من ویران‌تر از مضمونِ نفرین‌های توست

گاه نفرت را کمی لبخند پنهان می‌کند
بطنِ تحسین‌های تو هم‌زادِ توهین‌های توست

از همان اوّل برایم بود روشن مثلِ روز
سرکشی‌های تو پشتِ قابِ تمکین‌های توست

گر چه بد تا کردی امّا انتظاری از تو نیست
نارفیقی حکمی از احکامِ آئین‌های توست

گاه انسان زخم‌ها را سخت باور می‌کند
می‌تپد قلبی که در چنگالِ شاهین‌های توست

آه... با این حال گاهی می‌شوم دلتنگ باز
باغِ سبزِ خاطراتم پشتِ پرچین‌های توست

شعر می‌خوانم برایت!... خوش‌خیالی تا کجا؟!
شک ندارم عشق هم جزء دیسیپلین‌های توست!

محمّد عابدینی
4 مرداد 1398



04 مرداد 1398 159 0
صفحه 5 از 247ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها