در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

فاطمه آبروی خلق

شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)
از فاطمه گفتن آبرو می خواهد
یا فاطمه گفتنم وضو می خواهد
زهرا که ملیکۂ زمین تا عرش است
در حشر خدا نظر از او می خواهد


11 اسفند 1397 18 0

مادر

تقدیم به تمام مادران 
شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)
فدای خنده های ناز مادر
که  لالایی بود آواز مادر
صفا و مهر و گرمی وجودم
همیشه از  رُخِ  طناز مادر


10 اسفند 1397 37 0

مجلسی در جهان

بگفتا یکی مجلسی در جهان
که پر بودی از عالمان زمان
ز هر کشوری عالمی آمدست
به ملک سخن حاکمی آمدست
ببودی همی مایه جنگ و رزم
سخن گفتن از زهره روز عزم
پس اینک یکی پرسشی در سر است
کدامین یک از عالمان برتر است؟
بگفتا یکی در میان رای خویش
ز مدح و ستایش همی نسل و کیش
یکی آمد و گفتش علم آورم
به مجلس همی عالم و رهبرم
یکی گفت من عاشق باقیم
هر آنجا که عشق است من راهیم
به ناگه همه مست حیرت شدند
همه سر به سر گوی محنت شدند
کسی با جواهر فرود آمدست
ز دستش همی زر فرود آمدست
ولی آخرین عالم اختران
که بودی همی فارغ از سروران
بیامد بگفتا همی این خبر
هر آن صاحب علم و عشق و درر
نشایست گفتن که او برتر است
مگر می شود گفت کاو سرور است؟
چه مهتر چه کهتر همه برتر اند
که ارباب و رعیت همه سرور اند
بدان پارسایی بدی اصل فرد
مکن دادخواهی مسکین تو طرد
همی ما همه سر به سر یک تنیم
بیایید دل را ز بد بر کنیم
امیرحسین پدرام


09 اسفند 1397 26 0

وصف قرآن

روی سجاده ای از جنس حضور
میکشم جاده ای از جنس بلور
خوانده ام یک شبی از روی کتاب
حق خبر می دهد از روز نشور
او قسم می دهد ؛ آیات ببین
آیه اش می دهد  آوای ظهور
هر کسی بهره ای از سفره بَرد
دستگیری کند آن نور قبور
دردهایت کند از بیخ نگون
ببَرَد غم؛ کند ادخال سرور
نور  تابان شود از آیه به دل
چون نظر می کنی از دل به سطور
خواهم از حق :شود  اکنون فرجی
فارجَ الهم! بکن آسان تو امور
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۹  اسفند ۱۳۹۷

  


09 اسفند 1397 23 0

نباشی من پُر از دردم ، شوم پیوسته بیمارت

نباشی من پُر از دردم ، شوم پیوسته بیمارت
از این دوری نجاتم دِه منم شبگرد و غمخوارت
 
امانِ من به آغوشت ، کجا سازم فراموشت
منم مفتون و مدهوشت ، دلم محتاجِ تیمارت
 
هزار افسانه می سازد نگاهِ چشم جادویت
تو ای آلاله ی خوشبو ، پناهم ده به گلزارت
 
یکی درد و یکی درمان یکی وصل و یکی هجران
من از اینها پسندم آن، که باشد امر و گفتارت
                 
دلم آن غنچه ای باشد که عطرش هست یادِ تو
منم آن بلبلِ عاشق ، همان یارِ وفادارت
 
#یاسررشیدپور


08 اسفند 1397 24 0

دعا برای مادر

مادر تو مرا امید دادی  
بر دیدنِ گل نوید دادی
هر سال بهار با تو بودم
مادر تو غزل تویی سرودم
خشنود نموده ای تو ما را
خوانم ز برایت این دعاها
یارب مددی به ما عطا کن
از درد و بلا مرا رها کن
خشنود نما مرا وَ مادر
من روسیهم تو حیّ داور
یارب تو شفای عاجلش ده
طاقت وَ توان کاملش ده
من بر کرمت حریص هستم
بر نام تو من دخیل بستم
شافی که تویی بده دوایی
ما را ز بلا  بده رهایی
تا نام تو حیّ سرمد آمد
یادم ز رسول احمد آمد
ما را به نبی ببخش اکنون
از بار گنه شدیم محزون
یا رب تو به ما نظر کنی بِه
ای ناظر ما به ما توان ده

🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۲آبان ۱۳۹۷ 🌷


07 اسفند 1397 18 0

مادر

وقتی که به یاد مادرم من هستم
از بوی بهشت ای خدا   سر مستم
نُه ماه کشید زحمتم  بعد از آن
بگرفت مرا؛  ز رنج و غم من رستم
 از خواب و خوراک دم نزد ؛خوابم‌برد
او هست بزرگ ؛ کودکم من؛  پستم‌
مادر وَ پدر  دو گنج‌ شایان  با من
کردند دعا  ز دست شیطان جستم
یادم نرود  همیشه با من هستند 😢
خرما به درخت بود و کوته  دستم 
از بوی بهشت کم نگردد مهدی
افسوس که دیر  بند الفت  بستم
🌺مهدی موسایی   دزفول
بامداد سه شنبه ۷  اسفند ۱۳۹۷ 🌷
 


07 اسفند 1397 19 0

دیوار

احساس عجیبی ست ، ... گرفتار تو باشم
در طالع من نیست ، ... سزاوار تو باشم

با دیده ی شَک می نگرم باز به تقویم ،
شاید که مقدّر نشود ... یارِ تو باشم

ای دوست! که بر شانه ی من تکیه نکردی ،
قسمت نشد اندازه ی دیوار تو باشم؟

لب می گَزم از درد ، ... لبت داغِ دلم شد
ای کاش که می شد ، نخِ سیگار تو باشم!

سخت است ، بخوابانَمَش این دیده ی تَر را
هر نیمه شبی ، تشنه ی دیدار تو باشم

سنگینیِ این غصّه به دوشِ تو زیاد است
رفتم! که مبادا که مگر ، بارِ تو باشم

#محسن_نظری



07 اسفند 1397 44 0

به مناسبت روز زن

                   تقدیم به همسرم

دلم با عشق می لرزد  هوای ابری ام با تو

به بیش از قطره می ارزد هوای ابری ام با تو

اگر آهی ز دل سر زد  هوای ابری ام‌با تو

اگر سرما کمی در زد  هوای ابری ام‌با تو               

 خوشا پروانه ای باشم   بِگَردم گِردِ سیمایت               

  دلم سویت چُنان‌پر زد  هوای ابری ام  با تو

                                 ******

شبیه ماه و پروین شد هوای ابری ام با تو

تو چشمک زن! که شیرین شد هوای ابری ام‌ با تو

حکایت های دیرین شد  هوای ابری ام با تو

دلم‌با تو  چه زرّین شد هوای ابری ام با تو               

  نمانَد در دلم بی شک   حدیث آرزومندی

که دل را بین ! چه شرزین شد!  هوای ابری ام با تو

                                 ******

به دل مهر تو را دادم  هوای ابری ام با تو

مرا عشقت  کند آدم هوای ابری ام با تو

نخواهد رفت  از یادم  هوای ابری ام با تو

که من پیشت  ببین شادم!   هوای ابری ام‌با تو

الا یا ایها الساقی !   بیا اکنون بده جامی!

که من با ساغرت زادم هوای ابری ام با تو

                                ******

ببین مجنونِ بر بادم هوای ابری ام با تو

برایت گریه سر  دادم‌  هوای ابری ام با تو

بِرِس  اکنون به فریادم  هوای ابری ام با تو

که من ماهی   تو صیادم  هوای ابری ام با تو

زنی خنده به احوالم  تو را من شاد می خواهم

نه فرهادم  که فرشادم  هوای ابری ام با تو

                                ******

خوشم!  سرسبز و آبادم!  هوای ابری ام با تو

که من در شَهرت آزادم  هوای ابری ام با تو

خرابم من   نه آگاهم   هوای ابری ام با تو

مده با هجرت  آزارم  هوای ابری ام با تو

خدا را در نظر دارم‌  که باشد یاورم  یارم

که بی تردید  آسایم   هوای ابری ام با تو

                                 ******

🌺مهدی موسایی     دزفول 

دوشنبه  ۱۸ تیر ۱۳۹۶

    

                

             
 


06 اسفند 1397 26 0

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است 
 
                          این روزها که گریه برایم فراهم است
 
دنیای من ادامه ی یک نقطه تا ابد
 
                          فردای من ادامه ی غمهای عالم است
 
تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام
 
                         دنیا سه نقطه... بی تو برایم جهنم است
 
یاسر رشیدپور


04 اسفند 1397 24 0

کوچه ای بن بست

زندگی را در به رویم کوچه ای بن بست، بست
چشم هایم را به رویم ماهرویی مست، بست

ما به داغِ خود به خود هرگز نبالیدیم رک
دیده بر خود - چون حبابی- هر که از خود رست، بست

آه ما را هر که دید آسوده دریابد که هیچ
دل نباید بر بلندایی که گردد پست، بست

عشق آمد - ناگهان- وا کرد از دل عقده ای
دید اما تا دل ما مملو از آه است، بست

عقل ورزیدم دلم شد  سینه چاکی هرزه گرد
عشق ورزیدم  دلم جز در خودش ننشست،بست

می شود حاصل فرج در کار عشّاق ای بشر
آذرخشی را اگر از پشت رعدی دست، بست

از جنون سر در بیاور مرد عاقل، ناگزیر
دست و بال عاشقان را عقل اگر تردست، بست


04 اسفند 1397 16 1

ثمر نداشت...

(بی روی دوست دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت)
انسان پرنده بود و تفکر دو بال او
اما درخت کوچک انسان ثمر نداشت
در جست و جوی او به بیابان رسیده ام
اما کسی ز لیلی و مجنون خبر نداشت
این بار معتکف به سرای خدا رسید
اما چه فایده که خدا را به سر نداشت
خادم اگر چه حق طلبی سخت و مشکل است
اما ز حق بگو که حقیقت ضرر نداشت
امیرحسین پدرام


03 اسفند 1397 29 0

غزلی هست مست فام(در قالب جدید سه گلشن)



/در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام
اما هنوز هم غزلی هست مست فام//

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانی است
چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانی است
شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد
اما نگو: جداییِ مان جاودانی است
من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات
شب های دل همیشه مقیم جوانی است
در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م
این چشم اشاره هات برایم نشانی است
آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:
فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است
خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد
در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است
این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار
مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است
مثل مدار وقف طواف تو هستم و
فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

/خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .//


03 اسفند 1397 19 0

بی نشانه

گمشده
ما  عابران  رهگذري جاودانه ايم
جا  ماندگان قافله اي  بي  نشانه ايم
چون مرع پر شكسته كه از تير حادثه
در اين قفس به جرم كمي آب ودانه ايم
در جاي جاي پهنهِء امواج آرزو
چشم   انتظار   دامن   سبز  كرانه ايم
آهسته مي رويم وندانيم كه عاقبت
يارب كجاو  با  چه اميدي  روانه ايم
پائيز لحظه ها چه شتابان رسيد  و ما
دلواپسان  رويش   چندين جوانه ايم
نم نم  ببار  ابر   بهاران كه تشنه ايم
رعدي بزن  كه خرمن صدها  بهانه  ايم
اي چاره ساز غربت دل هاي خستگان
اينك بيا كه گمشده اي زآشيانه ايم
 


03 اسفند 1397 21 0

دیدار روی ماه

راهی دراز مانده و سر در گمم به راه

دارم به جان حسرت دیدار روی ماه

دستی اسیر درقل و زنجیر روزگار

چشمی پر آب ملتمس یک نظر ز شاه

پایی شکسته بر سر پیمان عاشقی

شوری دمیده بر سر و بر جان پر گناه

یک کوله بار خالی و صد شرم از حضور

انبانی از جرایم و یک نامه ی سیاه

باید که بگسلم این بند را  ز دست

باید برون شوم از شومی قعر چاه

در گل نشسته زورق جانم، تلاطمی

ای بیکرانه ی ناب ،ای ساقی سپاه

چون کودکی یتیم به کامم نشسته درد

ای شاه کم سپاه ، پناهم بده پناه



01 اسفند 1397 18 0

ماییم درمحاصره ی بی شعورها

ماییم در محاصره ی بی شعورها
جاری شدیم برقلم حرف زورها
در رفت وآمدیم و فقط شور می زنیم
شور به خاک خفتن این بی عبور ها
نوحی نمانده تا که بگیرد به دست خود
سکان بی هدایت این بوف کور ها
این کاسه لیسهای پدر...بگذریم نه...
این جانماز آب کش، این گربه شورها
داوودی است صوت به ظاهر فریبشان
رفته است روی نیزه ی ایمان زبورها
ماییم یک جماعت از خویش بی خبر
بازیچه ی تباهیِ این ناصبورها
ما با هزار وعده ی مستانه زنده ایم
چشم امید ماست به طوبا و حورها
#نجمه عیدی


01 اسفند 1397 25 0

ﺩرﺧﯿﺎﻝ شعرمن ﺟﺎﯼ ﺗﻮ محفوﻅ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ

ﺩرﺧﯿﺎﻝ شعرمن ﺟﺎﯼ ﺗﻮ محفوﻅ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ
 
ﺭﺍﻩ ﺩﺭ فکرم ندﺍﺭد ﺟﺰ ﺧﯿﺎلت ﻫﯿﭻ کس
 
شعر ﻣﯽ ﮔﻮیم به یادت ﺑﺎﻭرت ﮐﯽ می شود؟
 
می نشینم ، می نویسم ، می کشم با تو نفس
 
گفته ﺑﻮﺩﯼ می شوم ﻗُﻘﻨﻮﺱ ﻭ ﺍز ﻧﻮ می پرم
 
من شدم ﻗُﻘﻨﻮﺱ ﺍما ﺩر ﻣﯿﺎﻥِ یک قفس
 
مثل ﺳﺎﺑﻖ ﮔﻮشه ﺍﯼ سر ﺩر گرﯾﺒﺎﻥ می شوم
 
شعر ﻣﯽ ﺁید سرﺍﻏﻢ ، می شود فرﯾﺎﺩﺭس
 
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮم ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ برﺍﯼ من بس ﺍست
 
عشق ﺩر ﻗﺎﻣﻮﺱِ من ربطی ندﺍرد ﺑﺎ هوس


01 اسفند 1397 23 0

بیا که بیمارم

نفس گرفته و دیگر هوا نمی خواهم
زمانه را بدون وجود شما نمی خواهم
نظر به سوی قبله کنم در پی نظر بازی
طواف سجده گه بی خدا نمی خواهم
چنانچه در کف مکنت بضاعتی باشد
طریق سائلی از یک گدا نمی خواهم
هزار طعنه شنیدم ،به حفظ این ایمان
دل شکسته ام از خون رها نمی خواهم
خمار چشم سیاهش ،ره هلاکت من
به قعر چاه و سیاهی وفا نمی خواهم
بیا طبیب وجودم ، بیا که بیمارم
به غیر لطف تو دیگر دوا نمی خواهم
 


01 اسفند 1397 16 0

آه

هرچند زنی تنها با یک دل پر آهم
یک بغض گلوگیر،یک درد جانکاهم
سرشار غمم هرشب،رنجی ابدی بامن
پاییز غم انگیزی،با یک شب بی ماهم
،، ،،،،،،،
چون کوچه ای بن بست تنها،خسته ،دلگیرم
درانتظار لحظه های خوب تقدیرم
این روزها هر لحظه اش،صد سال تنهایی است
کرده است این درد بزرگ از زندگی سیرم

صدیقه قادری


28 بهمن 1397 27 0

قوم راه از بُن تَن

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نظرم پرسش دیرینه به بالین آمد
که چرا راهروان در تف دل خانه زدند؟
به خدا صیف و شتا هر دو به یک مقدار است
که در آن صیف و شتا خواب زمستانه زدند
تو چه می دانی از آن قوم رها از بُن تَن؟
شهدا از بن دل خنده مستانه زدند
بِرَهان از قفس تن دل شیدایی خود
که برون از قفست شادی جانانه زدند
به ملل رفتم و آن سفره خانانه نبود
تو بدان در وطنت سفره خانانه زدند
نامه مرحمتش بر دل میغان بارید
و همه با قدحی بارش شادانه زدند
نظرم این بود آنگه که همه منتظرند
به صف منتظران مجلس شاهانه زدند
خادم ار اهل نمازی و خدا ترس و رضی
به بهشت از طرفت خانه و کاشانه زدند
امیرحسین پدرام


27 بهمن 1397 28 0
صفحه 5 از 235ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها