در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

یک نگاه مست تو صبر و قرارم ﺑﺮﺩﻩ است

یک نگاه مست تو صبر و قرارم ﺑﺮﺩﻩ است
هوش و دین و دانش و دار و ندارم ﺑرﺩﻩ است

هرکجا باشی دل شیداى من دنبال توست
رفتنت بوى خوش عطر بهارم ﺑرﺩﻩ است

آسمان می گرید و سیلاب اشکش از دلم
خاطرات خوب و شیرین نگارم ﺑرﺩﻩ است

خنده ام پژمرد و مانده بر لبم مهر سکوت
از جوانی فرصت ، شور و شرارم ﺑﺮﺩﻩ است

آتَشی بر جان و بر این منزل ویران زدی
تا به سر حد جنون و انفجارم ﺑرﺩﻩ است

نیست دیگر در دل من جز غم سوزان عشق
طعم شیرین ، گاه تلخ انتظارم ﺑرﺩﻩ است

#یاسررشیدپور


05 آذر 1397 34 0

-*((مایه ی آواز))*-

به ترنم[1] سخنی را به لب آغاز نکردی !
عمرها رفت و ز دامم گرهی باز نکردی
با دخیلی[2] که ز هر رشته مویت زده ام
ز چه ای ماه شب خاطره اعجاز نکردی
آسمانی به دلم ساختی از بال و پر-
کفتر مهر و وفایی که به پرواز نکردی
در تمنای وصال تو چه شوری[3] زده ام
لحظه هاییکه شب تار[4] مرا ساز[5] نکردی
هفت دستگاه[6] نوا را بجنون برده غمت
گرچه گوشی بمنُ مایه ی[7] آواز[8] نکردی
وه که آواره و خونین دلُ دیوانه شدم
درپی فتنه چشمی که تو ابراز نکردی
همچو معصومی اگر واله و شیدای تو ام
ساعتی با دل این غمزده دمساز نکردی
 
[1] آواز خواندن
[2] پناه بردن
[3] دستگاه شور
[4] نوعی ابزار موسیقی
[5] کوک نمودن
[6] انواع دسنگاه موسیقایی
[7] نوع
[8] آوای موسیقایی


04 آذر 1397 44 0

جنگ آمد و ...

جنگ آمد و کینه چهره اش را آراست

دل‌های من و تو مهربانی می خواست

تا خواستم از صلح بگویم با تو

از هرطرفی بانگ تفنگی برخاست!

رحیمی رامهرمزی


04 آذر 1397 40 0

محمد


قل هو الله احد شد روی او
واضحی واللیل شرح موی او
و القمر شد جاوه ی ابروی او
گشته الرحمن خراب بوی او
قاب قوسین ابتدای کوی او
جنه الحق خانه ی مینوی او
تجری الانهار شان جوی او
نفخه صور است بانگ هوی او
آسمان در انبساط و سوی او
جمله ی هفت آسمان شد گوی او




03 آذر 1397 31 0

باران

باران که می بارد دلم شاد است
مثل پرستوهای آزاد است
باران که می بارد هوا عشق است
شعر است شیرین است فرهاد است
باران که می بارد دلم انگار
مجنون صحراگرد در باد است
باران که می بارد سرود ناودان انگار
چنگ است تنبور است فریاد است
باران که می بارد دل مردم
سر سبز و شور انگیز و آباد است
هر غصه ای دیگر فراموش است
خوشحالی و شور و طرب یاد است


02 آذر 1397 38 0

شیدای شب

تلخی این زندگی از طالع و از بخت نیست!
بر تن این زندگی غیر از سیاهی رخت نیست

ای که می گویی که تنهایم کنون، این را بدان!
همدمم شاه است! اما تکیه اش بر تخت نیست

بی دلان، زندانیِ زندانِ رویِ دلبر اند
در دل هیچ عاشقی، آوای «جانم رست!» نیست

رهروی شیدای شب، خونین دلی آواره ام
هفت شهر عشق را گشتم که بیش از هفت نیست

شهر را بیهوده می گردم پی دیدار دوست
یار دیدن کار یک آشفته ی بد مست نیست!

زرد روی و دردمند و بی صدا و ساکتم
چون توانِ گفتنِ هر آنچه در دل هست، نیست

قصد رفتن می کنم بال و پرم نشکسته است!
بر منِ «ققنوس» شهپر را فشاندن سخت نیست...


29 آبان 1397 49 1

تکیه گاه

هرگز نباید تکیه گاهت را بدزدند
عشقت! همان پشت و پناهت را بدزدند

ای غرق زیبایی قاب برکه مگذار
با سنگ های عقل، ماهت را بدزدند

وقتی به یک گنجشک دل بستی نباید
پرهای طاووسی نگاهت را بدزدند

گاهی تمام راه تا معراج آه است!
مگذار آه گاه گاهت را بدزدند

ای قلب دل بسته به عشقی ناگهانی
هرگز نباید تکیه گاهت را بدزدند ...


29 آبان 1397 35 0

شیوۀ دلبرى روى تو دیدن دارد

شیوۀ دلبرى روى تو دیدن دارد
ناز كن ناز تو بسیار کشیدن دارد

مرغِ دل بال و پَرَش ریخته از شوق وصال
به هواى تو ولی ذوقِ پریدن دارد

با لب چون شکرت نیش بزن نوش كنم
چون عسل با تَبِ زنبور چشیدن دارد

گفته هاى تو همانند ترانه ست و غزل
گرچه دشنام دهی باز شنیدن دارد

رنگِ پاییزیِ من خنده به لبهات نشاند
وَ انارِ لبِ تو میلِ رسیدن دارد

باطل السحر دلم ، نام قشنگت شده است
بردنِ نامِ تو بر خویش دمیدن دارد

شاه بیتِ غزلِ زندگى و عُمرِ منی
واژه ها ، قافیه با عشق تو چیدن دارد

#یاسررشیدپور


29 آبان 1397 41 0

یک رباعی تقدیم به امام عصر عج

تاریکیِ شهر سایه افکنده به ماه
فانوس به خواب رفته خورشید به چاه
ای نور غریب مانده ای می دانم
چون مسجد شهرِ بی مسلمانی آه...


26 آبان 1397 48 0

با تو میشه پَر گرفت و اُوج قُله پَر كشید

با تو میشه پَر گرفت و اُوج قُله پَر كشید
بال عاشقی گشود و تا خود خدا رسید

میشه با شقایقا از عشق تو حرفی زد و
بگم از كدوم نسیم عطر تو رو میشه شنید

تو نشستی تو دلم تا که ترانه گُل كُنه
میشه از توى چشات یه عالمه ستاره چید

زندگی با تو چقد شیرین و دوست داشتنیه
میشه از شهد لبات طعم خوش عسل چشید

مجنون قصۀ ما لیلی رو دست به سر میكرد
اگه حتی یه دفعه زنگ صدات و میشِنید

اگه حرف تو نبود شعرام و آتیش می زدم
حس زیباى تو رو تو عُمقِ شعرام میشه دید

#یاسررشیدپور


26 آبان 1397 31 0

شمس شموس

دوباره زائری آمد بسوی صحن و سرایت
خدا کند که بنوشد ز جرعه های شفایت
کبوتر دلی آقا ! بهانه کرده حرم را
که آشیانه بگیرد به بام حوض طلایت
بیا و زخم دلیرا به صحن کهنه دوا کن
غریب ضامن آهو ! فدای درد و بلایت
نقاره ای بزن امشب به پرده پرده قلبی
بیاد سوز شرنگی که گشته زهر جفایت
رضا رضا کند امشب تمام پهنه ی مشهد
بنام شمس شموسی ز آستان ولای ات
دو باره آهویی آمد کنار برکه ی مهرت
مگر که گوشه ی چشمی نظر کنی ز عنایت
رواق کوی رضا را بهانه کرده ام امشب
مگر که وارهم ای دل ز بند چون و چرایت


25 آبان 1397 55 0

فراق تو


این سینه از فراقِ تو دردی گرفته است
رنگ‌از رخم‌ پریده و زردی گرفته است
دل را غبارِ غم نگذارد که نورِ حق
تابش کند، دریغ! ز گَردی گرفته است
آه ای طبیب! ملتمسم! رنگِ من ببین!
حالم بشد خراب وَ سردی گرفته است
*** 
این سینه ناخوش است وَ تنگی گرفته است
دیدم که در مسیر ز سنگی گرفته است
ساقی نهاد مجلسِ انسی ز مرحمت
در مجلسش مراد چه چنگی گرفته است
داروی وصل را قدح اندر قدح بنوش
گفتی بنوش باده که رنگی گرفته است
***
لطفت تمامِ عالَمِ هستی گرفته است
شورَت تمامِ عالَمِ مستی گرفته است
دستی به سوی درگهِ نورت کشیده ام
این دستِ من بگیر ! که دستی گرفته است
رفعت دهی مرا به مقامی بزرگ تر
دستی رفیع آمده  پستی گرفته است
***
🌷مهدی موسایی      دزفول🌷
جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷  ⚘

 


23 آبان 1397 45 0

آنکه در صحرای جانم جان گرفت

آنکه در صحرای جانم جان گرفت
مشکل عشق مرا آسان گرفت

سینه می سوزد ز فریادی غریب
ابر چشمم اشک چون باران گرفت

من که بیمارم به درد عاشقی
درد آمد خنده ها پایان گرفت

با هجوم غصه هایش سوی من
کُلبه ی آرامشم طوفان گرفت

دل که یاری نیست فریادش رسد
عاشقی را بر دلم ارزان گرفت

چون هوایش بود تنها در سرم
عقل از سودای او فرمان گرفت

عشق او اِکسیر درمانگر که داشت
روح بیمارم از آن درمان گرفت

با نگاهی ریخت آتش بر سرم
دادِ خود از عاشقش اینسان گرفت

مُرده بود احساس من از زندگی
زندگی با یک نگاهش جان گرفت

با همه اوضاع و احوالی که رفت
حال من از عشق او سامان گرفت

#یاسررشیدپور


23 آبان 1397 35 0

قحطی

جان برلب و زندگی مان زندان است
قحط است و امیدمان فقط ایمان است
باران زده است آب کافی و روان
این جمعه دعای هفتگی مان نان است


23 آبان 1397 52 0

نیک بیندیش

نیک بیندیش پس آنگه برو    
 جانب کارَت  که هدایت شوی
جانب میدان تو نرو بی سپر
ورنه پر از زخم وجراحت  شوی
صبر سپر باشد اگر رهرُوی      
 درگهِ حق جوی   سلامت شوی
با سخنِ نیک رهِ خود بجوی    
 تا به هدایت تو دلالت شوی
تنگ نظر  راه به جایی نبُرد      
شِکوه نکن ور نه ملامت شوی
مهرِ خدا در دلِ خوبان بجوی   
کاش بدین جمله هدایت شوی
محضرِ خوبان بنشین باادب      
ورنه هدایت به ضلالت شوی
لذتِ خوبان به صفای دل است  
وقتِ سحرکاش عنایت شوی 
دل ز گنه پاک کن از نهرِ عشق   
با دلِ پاکت به سعادت شوی
با دلِ افسرده عبادت مکن     
ور نه تو مشمولِ خسارت شوی
شاه و گدا  بنده درگاهِ حق     
عزتِ خود جوی کرامت  شوی
لذت تن چون به عبادت گذشت      
 لایقِ ایوانِ ولایت شوی
مهر طلب ،کینه به دل ره مده     
باز به این نکته اشارت شوی
صبر کن و نیک سخن ختم کن 
 تا که تو مشمولِ شفاعت شوی  
**  پنجشنبه ۲۸ دی ماه  ۱۳۹۶  
  **  مهدی موسایی  دزفول 



 


22 آبان 1397 40 0

شعر نگین سبز2/ابوالقاسم کریمی

گیاهی کوچکم بر بستر سنگ

نگین سبز ِ روی ِ تاج ِ خوشرنگ

شبی گفتم به انسانی ریاکار

مَزن بوسه به تیغ ِ تیز ِ نیرنگ



22 آبان 1397 40 0

تنها نشسته دلِ من ، در آرزوی دیدنت

تنها نشسته دلِ من ، در آرزوی دیدنت
من ودل و تنهاییاش ، منتظر رسیدنت

تا که بهت فکر میکنم ، این دلم اونقدرمیگیره
میره یه گوشه تنهایی ، دق میکنه تا بمیره

بهش میگم بسّه دیگه ، اون دیگه هیچوقت نمیاد
می زنه زیرِ گریه و ، فقط میگه تورو می خواد

کاشکی می شد بارِ دیگه ، تورو از نزدیک ببینم
نه اینکه شب ها تا سحر ، کنار عکست بشینم

کاشکی می شد باهم دیگه ، بارون و دعوتش کنیم
تو جشن عاشقونه مون ، دل رو بی حسرتش کنیم

دلم می خواد بازم بیای ، بهم بگی دوستم داری
خنده به لب کنارِ من ، دست تویِ دستم بزاری

الان که اینجا رسیدم ، با همه ی سادگیام
دلم میخواد پیشم باشی ، بخندی به تنهاییام

عیب نداره خوش بگذره ، خدا نگهدارت باشه
خداکنه یکی دیگه ، مشتاق دیدارت باشه

بَسّه دیگه باید برم ، برای امشب کافیه
بیشتر از این بیدار باشم ، فکر میکنم عَلاّفیه


21 آبان 1397 48 0

پياده

قدم قدم به تماشای جاده می‌آیم
دوباره مست شدم، بی اراده می‌آیم
شبیه بادِ مشوّش، چه باید از سفرم
هزار بادیه را سوی باده می‌آیم
جفای خار مغیلان، فدای حضرت دوست
به قدرت کرمش، سهل و ساده می‌آیم
برای عرض ارادت به آستان وفا
به سینه دست ادب را نهاده می‌آیم
چه اجتماع عظیمی، چه اشتیاقی ناب
به پایبوس، دل از دست داده می‌آیم
-
دوباره راه نجف- کربلا، به عشق حسین
در اربعین حسینی، پیاده می‌آیم

«حسین شادمهر»

 


20 آبان 1397 39 0

نماز و مغفرت

نماز و مغفرت راهِ نجات است
کلیدِ قربِ حق اندر صلات است
به سوی قبله با اخلاص رفتن
به صبح و ظهر و شب  از واجبات است
کلیدِ رستگاری   بهترین کار
ستونِ دین بُوَد چون با ثبات است
چو برگِ گل شود دفتر؛ قلم:چوب
برای ثبتِ آن دریا دوات است
امیرِ مومنان در پیشگاهش
بُریده از خیال ِ کائنات است
زمانِ رفتن از این دارِ دنیا
نماز و یادِ حق  آن دم ‌برات است
❤مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹ ❤
 


19 آبان 1397 41 0
صفحه 6 از 230ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها