در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

عقل واله گشت

در چمن نقلِ خوش نوروز بود
عقل گفتا: زین سخن ما را چه سود؟
عشق آمد همرهش باد بهار
کرد بیدار آن گل و پیچاند رود
بلبل از مستی سرودی تازه گفت
" ابر آذاری بر آمد" رفت زود
ابر آمد با دلی پر ز امید
سبز شد دامان گل زآن تار و پود
" نرم نرمک می رسد اینک بهار"
جانِ ما را تازه کرد آن بوی عود
عقل واله گشت از وضع جهان
" معترف " آهش برون آمد چو دود
🌷مهدی موسایی  دزفول
جمعه  ۲۲  فروردین ۱۳۹۹ 🌷


22 فروردین 1399 23 0

مستیِ چشمان تو طعنه به الکل می زند

مستیِ چشمان تو طعنه به الکل می زند

درصد گیراییِ آن کمتر از مشروب نیست

من بهار عاشقی را در تو معنا کرده ام

زندگی بی تو برایم ذره ای مطلوب نیست

#یاسررشیدپور


22 فروردین 1399 31 0

لبخند زیبای مهدی

کویر لوط دلها پونک و خلخال خواهد شد
دقیقا عید کُلِّ روزهای سال خواهد شد
به یمن برکت لبخند زیبای سحر گاهش
به آمینی برآورده همه آمال خواهد شد
ظریفی اهل دل بر منبر وعظش دعایی کرد
ظهور حضرت حجت همین امسال خواهد شد
زمانی که بیاید در کتاب غیب مکتوب است
تمام حال مردم احسن الاحوال خواهد شد
شنیدی یوسف گمگشته باز آید به کنعان را
همه دیوان حافظ خط به خط این فال خواهد شد
خسوف ظلم و زیر سایه زشت زمین شد ماه
به یمن روی مهتابت زمین چون خال خواهد شد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


22 فروردین 1399 27 0

نقش بر آب

لیلیِ شعرهای پر از التهاب من
کی میرسد شبی که بیایی به خواب من؟

لب تشنه جنونم و دریای آتشم
خون میچکد ز جرعه جام شراب من

در اشتیاق روی تو دیوانه ام هنوز
روزی بیا به دیدنم ای افتاب من

بنشین چو سنگ صبوری که بشنوی
از حال و روز خسته و قلب کباب من

ای کشتی نجات من و ناخدای عشق
موجی بزن به ساحل نقش بر اب من

کی میرسی که محو جمالت کنی مرا
ای شاهد نهاده به صورت نقاب من

معصومی ان زمان که غزل بر دلم نشست
دیوان شعر خوب تو شد انتخاب من



21 فروردین 1399 18 0

جرعه آزادگی

جرعه آزادگی
ما هم قبیله ی تو و فرهاد و آرشیم
گرم از ترانه های دل انگیز آتشیم

آلودگی به کیش نیاکان ما نبود
ما وارثان عصمت خون سیاوشیم

میدان رزم جای درنگ دوباره نیست
گر سوگوار کشتن سهراب سرکشیم

آهن به دست کاوه ما ذوب می شود
دندان مار و ریشه ضحاک می کشیم

با شوکران جرعه ی آزادگی خوشیم
نوشی ز جام ذلت خواری نمی چشیم

ما پا به پای قاسم و چمران و همتیم
پایی ز مرز و بوم وطن پس نمی کشیم

از سال هاست که زخم فریب زمانه را
بر دوش های خسته غریبانه می کشیم


21 فروردین 1399 28 0

نبض هموار

ای  کاش نبض  دل را  هموار  می‌کشیدم
یا   اینکه   دور   قلبم   دیوار  می‌کشیدم

وقتی  صدای  هر  ساز   آواز  غصه  دارد
ای کاش  دست  غم  از  گیتار  می‌کشیدم

نقاش میشدم کاش، تا عکس روی ماهش
بر  بوم   آسمان ها    هر  بار   می‌کشیدم

شاعر   نبودم  اما  احساس  دل  به ناچار
بر   برگه  های   آچار،  بسیار   می‌کشیدم

یک شب اگر ندیدم  احساس  در  نگاهش
تا  صبح   روز  بعدی  سیگار   می‌کشیدم

هنگام  رفتن  از  من  آواره  شد غزل‌هام
از  درد  دوری   از   او   آزار  می کشیدم

چاره  نمانده  دیگر   باید   شبیه  منصور
خود  را دوباره  از  نو  بر دار  می‌کشیدم

✍ #بهاره_کیانی
۹۹/۱/۱۹


21 فروردین 1399 23 0

دارم خماری می‌کشم، ترکم کنی شاید

اینجا بغیر از تخم بی‌حاصل چه می‌کارند؟

این ابرها با هرزگی عمری است می‌بارند
 

مستم، خمارم، حاصلی از تاک و تریاکم

تا شاعران از وصف چشمت دست بردارند

 

رقص رهای بید و قوس موج گندمزار

از آبشار مست موهای تو سرشارند

 

دارم خماری می‌کشم ترکم کنی شاید

این فکرها دست از سر من برنمی‌دارند

 

با تیغ اخمت سر بزن از بی‌سر و پاها

ای کاش یک لحظه مرا جای تو بگذارند

 

با گریه از من یاد خواهی کرد، خواهی دید

یک روز می‌فهمی که این‌ها مردم‌آزارند

 

گفتی نمی‌خواهی مرا، خندیدم و گفتم

دیوانه‌ها دیوانه‌ها را دوست می‌دارند

مجید عزیزی

 



21 فروردین 1399 23 0

مصباح الهدی

مصباح الهدی(موشّح)

ما باده ز دست آسمان می خواهیم
صد آیه ز دشت بیکران می خواهیم

بر پهنه ای از طراوت و رونق و مهر
آواز خوشی به ارمغان می خواهیم

حاصل نشود بی تو رها گشتن ما
ای جانِ جهان با تو امان می خواهیم

لبریز غم و گمشده از خود شده ایم
هر شام و سحر از تو نشان می خواهیم

دردیم و بدون تو به درمان نرسیم
یارا مددی که از تو جان می خواهیم


21 فروردین 1399 30 0

اناالمهدی

گل می دهد گلدان خالی با نگاهت
خورشید عالم می شود چشم سیاهت

وقتی که می آیی زمین آباد و سرسبز
می گردد از یمن بهاران سپاهت

شب می شود مانند روزی آفتابی
از روشنای چهره ی مانند ماهت

هر چند ما همچون برادرهای یوسف
انداختیمت با خطاهامان به چاهت

ما را دعا کن ای مسیحای مکرر
در نیمه شبها در قنوت و اشک و آهت

بیمار و در این سالهای سخت تحریم
آقا بگیر ایران ما را در پناهت

صوت اناالمهدی بگوشم کاش باشم
روزی ببینم کعبه را هم تکیه گاهت

اهواز را با مهزیارش می شناسی
(اهوازیم )راهم بده در بارگاهت

سرباز راهت کن مرا تا اینکه گردم
صد پاره چون قاسم سلیمانی به راهت

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


20 فروردین 1399 35 0

ما سلامت گفته ایم

شعر من باب اجابت را سرود
بر تو بادا مهدیا از من درود
در دعاها ما سلامت  گفته ایم
بر رکوعت بر  قیامت   بر قعود  
روزها با فصل ها  طی کرده ایم
 بی تو هر سالی بُود سال رکود
از تو ما چون یک دمی  غافل شدیم
لشکر شیطان به هر جا پا گشود
یک طرف غرب و یهودی یک طرف
با منافق هم قسم آل سعود
در مسیرت ما  شهیدان  داده ایم
خونشان زنگار غفلت را زدود
ما سلیمانی به راهت داده ایم
کی توان بی یاد  او یک دم غنود
هر کدام از این شهیدان در نبرد
خواب را از چشم هر دشمن ربود
ما به پای این شهیدان کی رسیم؟
خون خود دادند آن ها بر  عقود
جان خود دادند آنها با خلوص
عقل   کار این بزرگان را ستود
 گر که خواهی " لایق سلطان شوی"
باید از تن بگذری بهر شهود
عقل واقف نیست بر اسرار غیب
چون که فهمش هست بر حسّ جمود
" حال ما در فرقت جانان " کنون
همچو حال ناتوانان از صعود
" معترف " با دست خالی صبحدم
می نوشت از حال دل   گفت و شنود
 هر کسی  مولای من یادت نمود
بی گمان‌در منزلش آیی فرود
خواجه گفتا:"خانه خالی کن دلا
خانه خالی کرده ام  یوم الورود
من که خاک پایت ای شاها شدم
کی توانم کرد  ابراز وجود
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه  ۲۰  فروردین ۱۳۹۹🌷

 
 

 


20 فروردین 1399 30 0

می مانم

مي مانم
در انتظار تو اي نوبهار مي مانم
كنار راه فلك بي قرار مي مانم

به سلك انجمن خوب چشم درراهان
به عشق ديدنت اي گلعذار مي مانم

ز شوق روي توچشمم چو جويبارانست
كنار بستر اين جويبار مي مانم

تو دُرد خمره عشقي تو آخرين جامي
خمار وصل تو اميدوار مي مانم

شنيده ام كه سواري و پاي در راهي
به يُمن مقدمت اي تكسوار مي مانم

چه سخت مي گذرد بي تو روز گارانم
بيا بيا كه در اين گيرودار مي مانم

بِرَغم اين همه ناسازگاري گردون
بسان نرگس چشم انتظار مي مانم


20 فروردین 1399 38 0

شهر ستاره

شهر ستاره

آتش زدی به جانم و غرق شراره ام
کی میرسد دمی که نمایی نظاره ام

دلتنگ روی ماه توام بس که سال ها
تابیده ای به گوشه ای از قلب پاره ام

وصفی نموده اند ز تو خوبان روزگار
کز درد اشتیاق تو در فکر چاره ام

روز و شبم گذشته پی جستجو ببین
عمری نمانده در پس آهی دوباره ام

وقتی به آسمان شبم جلوه می کنی
رسوای کوچه کوچه شهر ستاره ام

یابم اگر ز منزلت ای جان نشانه ای
گویم بسی تو را ز غم بی شماره ام

دل بسته ام به طالع سرگشته تا مگر
صبحی رسد ز نرگس مستی اشاره ام


19 فروردین 1399 43 0

ساحل انگارها

کاش می‌شد تا که چونان شبنمی وقت سحر
تازگی را بر رُخ گلها کشید و عاشقی را پیشه کرد

در خمار بَعدِ شب، وقت طلوع
کاش می‌شد دل به جانان داده و قدری کنارش ریشه کرد

صبح گاهان در میان نور مهر و گام بر موسیقی اش
کاش می‌شد همچنان پروانه‌ ای دوری زد و آرام سوخت

در کنار ساحل انگار ها
کاش می‌شد تا ابد هم چشم را
سویِ فانوسی که می‌رقصد به رویِ موج، دوخت

کاش می‌شد آن همه افسوس را
دست بادِ صبح داد و خوشه‌ي امّید را از شقایق ها گرفت

کاش می‌شد تا که با آن قایقی که می‌رود سوی افق
رفت و با آسودگی مأوا گرفت

کاش می‌شد نیز چونان پیچکی محکم هوا را قبضه کرد
تکیه بر دیوار داد و نرم نرمک زندگی را مزه کرد !



#سپیده_ط


17 فروردین 1399 61 0

آه قلم

قلم که تحفه ای از شعر تازه دربرداشت
به احترام تو از سر کلاه را برداشت

قدم گذاشت به صحن تو ، صحنه ی کاغذ
قلم هوای سرودی دوباره در سر داشت

قدم قدم به سراییدنت مشرّف شد
اگر خطا نکنم قصد طرح دیگر داشت

نشست و واژه به واژه تو را مجسّم کرد
تو را ، تمام تو را ، او که خوب از بر داشت

تو را سلاله ای از ماه و آفتاب نوشت
قلم چقدر به زیبایی تو باور داشت

وَ بعد چادری از شب کشید موی تو را
اگر چه موی تو شأنی از این فراتر داشت

به پیش آمد و پیشانی تو را رو کرد
سپیده ای که برای تو حکم مادر داشت

دو تا هلال، دو رنگین کمان ، دو بال رها
قلم برای دو ابرو چقدر خواهر داشت

قلم رسید به درگاه باشکوه هنر
به چشم تو که هنرهای نامکرّر داشت

به چشم تو ، به محلّ نزول وحی هنر
که هر یک از مژه ها نقش یک پیمبر داشت

قلم رسید به پایان ماجرای خودش
وَ اینک این تو و این پرده ، آخرین " برداشت " :

برای تو چه هنرها ... ولی برای خودش
کشید آه و در آخِر که دیده ای تَر داشت

حنظله ربانی


17 فروردین 1399 38 0

عاشقی هستی

امشب از آن شبهاست آن شبهای مستی
شبهای سرمستان ِجام و می پرستی
چون لحظه های گرگ و میش شاد و غمگین
از جنس شبهایی که شک داری چه هستی
طعمش شبیه چای مجلسهای روضه است
احساس آن وقتی که در تکیه نشستی
احساس آن مرد وسط گیر عزادار
در شور وقتی می زند بر سر دو دستی
یا مثل حال خوب و شور جشن میلاد
با دوستان در کوچه وقتی ریسه بستی
امشب شب میلاد ساقی غزلهاست
پا میگذارد عاشقی امشب به هستی

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 28 0

عدم

در کوچه باغ آرزوهایش قدم می زد
زیر لبش از عاشقی از عشق دم می زد
چیزی نمی فهمید از احساس امروزش
در خاک قلبش ‌پیچک از جنس عدم می زد
گم شد میان کوره راهی در کویری دور
با روح سرگردان شب آهنگ غم می زد
با پشت دستش آب می پاشید و بو می کرد
بر نان گردِ زندگی آهسته نم می زد
در کوره ی تقدیر جانش را به آتش داد
پتک گران بر آهن پر پیچ و خم می زد
احساس او این روزها گویی قدم با او
در گور های دسته جمع شهر بم می زد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 25 0

دنیا پس از ویروس

دنیا پس از ویروس بوی دیگری دارد
آدم از این ‌پس آرزوی دیگری دارد
هر کس درون قلب خود پایان این ایّام
صد راز و اسرار مگوی دیگری دارد
فهمید انسان سکِّه علم و تواناییش
قدر و عیار و رنگ و روی دیگری دارد
فهمید انسان قدر با هم بودن و لبخند
لبخند! شهدی از سبوی دیگری دارد
فهمید قدر دست دادن، قدر هر آغوش
فهمید این دلدار موی دیگری دارد
فهمید از هم دور بودن یک جهنم شد
انسان بجز شیطان عدوی دیگری دارد
فهمید وقتی دور هم هستیم چون حلقه
در حلقه عاشق های و هوی دیگری دارد
فهمید قدر رفت و آمد با عزیزان را
دیگر از این پس خلق و خوی دیگری دارد
فهمید یک گمگشته دارد آدمی، موعود
حالا از این پس، جستجوی دیگری دارد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 32 0

فرهاد کشته

می خورده بود و رفت از یادش
آموزه های پیر و استادش
یک لحظه غافل شد چه می سازد
ضرب کمند زلف در بادش
ازخاطرش تا رفت مستوری
باد فنا شد اصل و بنیادش
یک لحظه خودبینی فریبش داد
گوش فلک پر شد ز فریادش
شد رانده و درمانده از هرجا
تقدیر او شد مثل اجدادش
انگار کن هرگز نمی داند
پایان عشق و داد و بیدادش
شیرین شاه عشق در مستی
نامردمانه کشته فرهادش

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 28 0

همین حالا

بنشین و دل شیدای مرا رسوا کن
بهترین قافیه ی شعر مرا پیدا کن

نوری از جلوه زیبایی سر شارت را
شب چراغ دل بی حوصله فردا کن

سرنوشت من دیوانه اگر سوختنست
به جنونم بکش و همسفر لیلی کن

همه بود و نبودم به فدای قدمت
گره کار مرا هم به نگاهی واکن

خبر از آمدنت دادی و بی تاب شدم
مصرعی را به تمنای دلم امضا کن

مهلتی کو که مرا وعده دیدار دهی ؟
کار خیری اگرت هست همین حالا کن


15 فروردین 1399 47 0

بومرنگ

‍ نبودت از تن دیوار ها غمخوار می سازد
امید آخرم را نا امیدی تار می سازد

سکوتت در جواب "دوستم داری عزیز دل"
ستون های "تنِ کِز کرده" را آوار می سازد

چه آمد بر سرِ این مَردم و ضربُ المثل هایش
محبت هم به جای "گُل" برایم "خار" می‌سازد

مرا از خاطرَت بُردی، نمیدانی، شبی- روزی
کسی می آید و نام تو را انکار می سازد

دورویی، عشق را هرگز به سرمنزل نخواهد بُرد
صداقت از تو یاری لایق اُسکار می‌سازد

خیالت راحت از اینکه، خیانت لحظه ای صدبار
به دور گردن عشقت ، طناب دار می‌سازد

نفس میگیرد و " کاری ز دستم بر نمی‌آید "
همین اندوه بی پایان دلم را زار می‌سازد

شبیه بومرنگی، کرده‌ات سمت تو می آید
که باعکس العمل‌ هایش تو را هم خار می‌سازد

✍ #بهاره_کیانی


14 فروردین 1399 35 0
صفحه 6 از 267ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها