در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

طنز مرد بازیگوش(قسمت سوم)

درس خوانديم تا، كسي بشويم
يا نويساي نارسي بشويم

يا كه در شهر پر فريب زمان
اهل شغل مقدسي بشويم

و شديم آنچه كه نمي‌بايست
تا كه سالارِ بي‌كسي بشويم

در ترافيك خرج، پارك كنيم؟
يا كه محتاج ناكسي بشويم؟

«علم و تحصيل و فن! چه مظلوم اید!
آرزوهاي من!‌ چه مظلوم ايد!»

حالِ تحقيق و شورِ خواندن نيست
وقت فيضي به جان رسيدن نيست

قامتِ دانش است مدركپوش
هيچ هم فكرِ دل ستاندن نيست

كفترِ زخمبالِ زنداني!
دستِ مهري پيِ پراندن نيست

به کلانشهرِ پول باید رفت
دِهِ فرهنگ، جای ماندن نیست

«آي! در عصرِ جلوه‌ي كالا
دردِ دانش گرفته‌اي؟! حالا؟!»

يك مغازه بزن؛ گرامي باش
يا كه شاگردِ آق غلامي باش

كار و باري نده به دستِ هنر
مرد بازار، مردِ نامي باش

فلسفه، چِندِش است و عرفان هم
فارغ از مبحث كلامي باش

بگذر از فكر عالم هستي
در تفکّر براي وامي باش

«كار دارم دگر دو شيفت – سه شيفت
بايد انديشه را فريفت؛ فريفت»

فكر و ذكرم چك است و سفته و ارز
راهِ واريزِ شعر شد بي درز

مثل باغي پر از علوفه‌ي هرز
يا جمالي به دامنِ تب و لرز

گاهگاهي كه لك زند دلكم
سفري مي‌كند حوالي مرز

دل من جاي عشق ورزي نيست
دلِ بيچاره ي تَوَهُّم ورز

«ديگر از ما، چه انتظاری هست؟
با رُخِ عشق، كِي قراري هست؟»

ما و بي‌غم شدن ز همدم ها
ما و فارغ شدن از آن غم‌ها

ذِهنِ تشنه كجا و فرصتِ آب؟
چون كه دزديده مي‌شود دم‌ها

ما و دنياي سيرِ ماشيني
خسته از خوردنِ فراهم‌ها

عالم ما اگر چه گم شده است
علم در اكتشافِ عالم‌ها

«اندكي صبر كن؛ شتاب چرا؟
اي دلِ تشنه! تركِ آب چرا؟»


17 تیر 1398 108 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت دوم)



ثروتش قلّه – قلّه، حرفي نيست
حرف ما هم كه حرفِ ژرفي نيست

حرفِ ژرفي، مخاطبي طلبد
بگذر اين مطلب به صرفي نيست

سوزِ سرمايِ دركِ پايين هست
بر لبِ خشكِ دشت، برفي نيست

گوشِ مردم، پيِ زبانِ كسي ست
كه در او، گفته‌ي شگرفي نيست

«شده الگوي جامعه، آن كس
انتظار تو چيست از اين پس؟»

خورده‌اي؛ خورده‌اي ز بيت‌المال
تويي و آن خزانه‌اي اموال

مال و اموال تو، كمي كم نيست؟
پر نكردي ذخيره‌ي آمال

در تمام رسانه‌ها هستي
وقت ما را نمي‌كني پامال؟

عكس و امضايت عشق خيلي‌هاست
سينه از آرزوت مالامال

«به كجا مي‌رويم؟ اسيرِ چه‌ايم؟
تا كِي اين گونه دست و پا بزنيم؟»

افتخارات ورزشي، خوب است
قهرماني، قشنگ و محبوب است

من نگفتم به آن طرف نرسيد
گفتم: اين سمت ما چه معيوب است!

جنگل با صفا، صفايش را
برگرفته ز خاك مرطوب است

حكمت و معرفت، گرامي باد!
كه شريف و كمالِ مطلوب است

«ضعف ما، در زياد و كم روي است
ضعف، ضعفي قوي، قوي قويَ است.»

اين همه‌، هاي و هوي، رفتنيَ است
هيجانِ نگوي، رفتنيَ است

ريشه‌ گر داشتي، شوي مانا
که گُلِ رويِ جوي، رفتني است

زلفِ زيبا، به شرطِ بودنِ سر
غير از اين، موي و روي، رفتني است

بوي خوش را نسيم مي‌چيند
عطر، سويي نكوي، رفتني است

«بردبار، استوار بايد بود
همرهِ انتظار بايد بود.»


16 تیر 1398 109 0

نیمه ی پنهان

‍ خودم را با خودم در آینه تا روبرو کردم
صمیمانه در آن با نیمه ی خود گفتگو کردم
سرم پایین و شرماگین فعل ماضی ام بودم
چنین در محضر آیینه حفظِ آبرو کردم
صدای قلب خودرا پیشترها حس نمی کردم
زبس که پنبه روی پنبه در گوشم فروکردم
تهی از نغمه ی گنحشک ها بود آسمان من
که کم کم با نفیر بوف کور شوم خوکردم
سروشی با سرانگشتش به ذهن من تلنگرزد
زمانی که نگاهی ژرف ونو برآب جوکردم
پگاهی تازه من راتا فراسوی افق ها برد
به یمن سیر انفس باورم را زیر وروکردم
گرفتم سوزنی از دست شوق وبا نخی از عشق
تمام درز های کوچک دل را رفو کردم
برای دوری از تاریکی و خفاش خون آ شام
داوم دولت خورشیدیان را آ رزو کردم
نگاه من عوض شد به جهان هستی و انسان
که تا با نیمه ی پنهان خودم را روبرو کردم

#محمد_علی_ساکی


16 تیر 1398 127 0

طنز مرد بازیگوش

طنز «مرد بازيگوش/ بازیکوش» (از کتاب تلخِ شیرین)

خوش به حال تو؛ مرد بازيگوش!
حال، مال تو؛ مرد بازيگوش!

ما كه اوت‌ايم در زمانه و، گل
به جمال تو؛ مرد بازيگوش!
شاهکار تو چیست؟ شوت و دریبل
این، کمال تو مرد بازیگوش!

برترين رويداد دوره‌ي ماست
فوتبال تو؛ مرد بازيگوش!

«منِ بيچاره، اهل فرهنگ‌ام»
دور از تو، عجيب دلتنگ‌ام.»

اين نويسنده، بَل بَله بندَه‌م
اهل تحقيق و شعر زايندَه‌م

بله، بي‌مهريِ گذشته گذشت
حال، امّيداورِ آيندَه م

هيچ كس حامي‌ام نشد كه نشد
از مدير و رئيس، شرمندَه‌م

اي معلّم ! به جانِ علم نزن
دردِ دانش. به جانِ هيچ آدم

«نان كه باشد، علاقه‌مان سوپ است
بعد از آن، زندگيِّ ‌مان توپ است. »


گر كه تبليغ و دوربين داري
جاي خوبي، تو در زمين داري

گر كه داري مقام و مال، بيا
كه هزاران صد آفرين داري

گر كه وابسته نيستي به كسي
حيف اگر فنِّ اين چنين داري

و خلاصه: كمال هم بد نيست
گر عزيزانِ نازنين داري

«عصر پول است و عصر تبليغات
حال كن اي خَفَن! در اين اوقات»

شدم اي واي! شاعري درويش
يا نويسنده‌اي پر از تشويش

هنرم كاش! توپ بازي بود
پاس و شوت و هجوم بر پس و پيش

دورِ دنيا، كسي نبرده مرا
من از «انديشه» مي‌روم «تجريش»

نشدم گل، گلم! گلي نزدم
باز، بازيِّ نيش‌هاي سِريش

«ليز خورديم سوي بهروزي
«اِس اِس» اَستي تو يا كه «پيروزي؟»



15 تیر 1398 117 0

دزدان دریایی

این انگلیسیهای خائن مردمی زشتند
در جرم و در غارتگری ها اولین خشتند
جای تعجب نیست کشتی را که می دزدند
دزدان دریایی به اصل خویش برگشتند

علیرضا نجفی
تیر ۹۸


15 تیر 1398 124 0

سه گلشنِ انتظار

این بار هم اَدا/
یک کوفه، ادّعا/
شرمنده ام خدا!/
خوب است یا نه: این همه، ما ادعا کنیم ترسم که کوفه ی دگری را به پا کنیم
خیلی پر ادعا شده ام. شرم، شرم، شرم کافی ست ادعا. بله، باید دعا کنیم
حالم بد است. پر شده از آرزوی پَست "سرمست گشتنی"، تو بیا دست و پا کنیم
باید تلاش کرد که جان، باوفا شود تا بیش تر به عاشقی اش آشنا کنیم
ای وای! وای! وای! عجب لاف می زنیم! ترسم که عاقبت، گل زهرا، فدا کنیم
ای وای! وای! وای! زبانم بریده باد! هرگز مباد آن که پشیزی خطا کنیم
شاید که ناگهان.../
عاشق شوید هان!/
آماده، عاشقان!//


14 تیر 1398 115 0

سیاه


ای مثل چشم های بسته ی شب راهتان سیاه
تقدیرِ دشمنانتان نشد از آهتان سیاه

پرواز را چرا؟ چرا؟ به تماشا نشسته اید؟
تا هر پگاهتان شود چو شبانگاهتان سیاه؟

موجید اگر چرا نیامده اید از طرب به جوش
رویَش چرا نگشته دشمن بدخواهتان سیاه؟

همچون شَبَح که رم نمی کند از جز هوای پاک
هست از نگاهَ نابِ آینه اکراهتان سیاه

لَم داده روی تخت، بختِ بلندی که داشتید
خوابیده کم به حزنِ روانکاهتان،سیاه؟

ابری سمج کریه منظره تر از سگی پلید
افکنده سایه روی هر چه گذرگاهتان سیاه

آوخ که مثل دوده سوژه شدید از برهنگی
گردیده است مثل  سیرتتان جاهتان سیاه


14 تیر 1398 101 0

می نویسم برای دخترکم

تقدیم به دختر عزیزم طوبا

نوبتِ عشق می‌رسد کم‌کم، می‌رود دستِ شعر سمتِ قلم
می‌نویسم برای جانِ پدر، می‌نویسم برای دخترکم

با خودم حرف می‌زنم گاهی، مثلاً این سوالِ ساده و سخت:
چقدر دوست دارمت طوبا؟ پاسخش هست در دلم مبهم

قلبِ من ملکِ توست سرتاسر، عشق یعنی همین و بس... هر چند
سهمِ بابایت از محبّتِ تو، هست گاهی زیاد... گاهی کم

فکر و ذکر تو ثانیه‌ای، پدرت را رها نخواهد کرد:
نکند طعم غصّه را بچشد، در دل دخترم نباشد غم

پدرت حاضرست صدها بار، جانِ خود را فدا کند که دمی
ننِشیند خدای ناکرده، روی گلبرگِ چشمِ تو شبنم

تو که لبخند می‌زنی پدرت، زیر و رو می‌شود تمام دلش
آه... تکلیفِ دل مشخّص نیست، اشک و لبخند همزمان با هم

آسمان سنگ هم ببارد باز، پدرت سرپناهِ محکمِ توست
پس به قانونِ دخترانه بگیر، دستِ بابای خویش را محکم

محمّد عابدینی
۱۳۹۸.۴.۱۳


13 تیر 1398 118 0

روز دختر

همواره پُر از شوق و تمنا می گفت
با لهجه ی کودکانه،گیرا می گفت
از خستگی اش اثر نمی ماند دگر
وقتی که پدر«دُخمَلِ بابا»می گفت


13 تیر 1398 141 0

میلاد کریمه ولایت

آن کس که مقیم آستان است
زائر به حریم راستان است
گلدسته و گنبد  و شبستان
در مضجع او بود گلستان
در صحن و سرای فیض باران
نور است میان جمع یاران
میلاد کریمه ولایت
در غرّه ماه شد عنایت
امروز  دوباره اعتنا شد
دستم به نوشتن آشنا شد
امروز دلم هوای قم کرد
اما چه کنم دو بال گم‌ کرد
با بال دعا به دست آرم
وز چشم دوباره  اشک‌بارم  
یا رب تو حوائجم روا کن
در قم  چو کبوتری رها کن
من معترفم عنایتم کن
بر خوان کرم هدایتم کن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
چهارشنبه ۱۲ تیر  ۱۳۹۸ 🌷
 


13 تیر 1398 108 0

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟
واکُن اخم ابرهای تیره...تا 
بسته گردد دفترِ دلواپسی
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 92 0

مرده به مرداب جهان گر شوی

مرده به مرداب جهان گر شوی
زنده شوی با نفس پاک خویش
راه محبت چو بگیری به پیش
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 103 0

هر چه که بادا

بسکه رخسار تو را محو تمنّا شده ایم
در نگاهِ همگان واله و رسوا شده ایم
ای نسیم سحر از جانب کوی تو وَزان
ما به امید تو آواره ی صحرا شده ایم
می طراود ز گلستان صفا بوی رُخت
عابر کوچه آن خوبِ دل آرا شده ایم
در ازل بود و نبود همه عالم شده ای
بطفیل تو در این دایره پیدا شده ایم
گرچه تضمین بهشتم نکند توشه عمر
ما به دنبال شما ساکن دنیا شده ایم
بفدایت شوم ای نرگس آلوده بخواب
غمزه ی ناز تو را غرق تماشا شده ایم
گو به معصومی اگر نیمه نگاهی بکند
فارع از واهمه هرچه که بادا شده ایم


12 تیر 1398 118 0

فکری کن

ساغر از دست بیفتاد زمانی ای دل !
اندر آن حال  ره از چاه ندانی ای دل  !
چون کبوتر هوس از دل به هوا شد  پر زد
گر نظر بر دگران  رفت نهانی ای دل !
رفت از مردم چشمت نظری بی حاصل
هر کجا رفت  تو چون اسب دوانی ای دل!
نفس همچون قفسی  گشت؛ تو چون اندیشی؟
هر چه اندیشه کنی   باز همانی  ای دل!
می رود عمر  چُنان آب روان  در جویی
کاش این آب  رَود  سوی معانی  ای دل !
تا به کی بهر بتان سجده کنی؟ فکری کن
تا کجا؟  بهر چه؟ در بحر روانی ،ای دل !
چون کبوتر  که در این دام بود جهدی کن
بایدت نفس ز بد باز رهانی ای دل
تا جوانی نکنی طاعت حق   ای غافل!
آه از این فکر  که چون سرو چمانی ای دل
می شوی پیر  و این نفس جوان می ماند
ترکشت گشت تهی   قد چو کمانی ای دل
"معترف" گفت خدایا :ز خودم بیزارم
کاش تا حق  دهدم  خط امانی ای دل ؟!
🌷مهدی موسایی   دزفول 
 چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸ 🌷


12 تیر 1398 36 0

تولد حضرت معصومه(سلام الله علیها)

(از سروده های تقریبا بیست سالگی ام،
ثبت شده در کتاب تا کهکشان ها- چاپ 1394 نشر سخنوران)

قُمریِّ عشق من، گل قم را بهانه کرد

خُم ها سرود و، در خُمِ قم آشیانه کرد

به به! چه جلوه ای رخ فرخنده اش نمود

کاین (کین)سان شگفت، بلبل قلبم ترانه کرد

دامِ نگاهِ مهرِ تو در پشت پرده بود

آن گاهِ خوش که مرغِ دلم عزمِ دانه کرد

آسان به جان، وفای شما جا نمی کند

بیچاره دل! که هستی خود، پشتوانه کرد

کِی دم زند غمی به دمی بر خُمارِ قم

تا قُمریِ دلش گذری شادمانه کرد

در بارگاهِ گنبدِ مهرِ تو، چشم من

در شهر سیل،خانه چرا در میانه کرد؟!

نازم به گل تبسّمِ آن شاهدِ شهید

تسبیحِ عشق را به مِی جاودانه کرد

این میکده به آتشِ غوغای دل بسوخت

آتشفشانِ دل، سخنی عارفانه کرد

شد آتشِ محبّتتان مهرِ این غزل

تا مهرِ پر فروغ، سرودِ زبانه کرد

گر آبروست چهره ی «شرمنده خویش» را

زان اشکِ پر بهاست که شبنم، شبانه کرد

پیرِ حرم، مراسم جشن دعا گرفت

قلب جوان به بارش اشکش جوانه کرد

از خود جدا، برای خریداریِ وفا

یک شام، چشم دل، سفری ناگهانه کرد

من شاهبازِ پادشهِ هشتمی بُدَم

پیکِ محبّتم بِنِگر او روانه کرد

یا فاطمه! به خوانِ صفاخانه ام بخوان

زیرا که جان به خانه و خوانِ تو خانه کرد.

***


11 تیر 1398 104 0

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد

اگر چه دارد همیشه هر کس نیاز مبرم بسی به باران
در این دیار اعتنا ندارد، کسی به قدر خسی به باران

عطش نیازرده است اگر کم کویر ما را چه جای حیرت
که مبتلا بوده ایم از اول به درد بی وارسی به باران

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد
عطش اگر شعله ور نباشد چگونه آیا رسی به باران؟

چرا فروغی به چشممان حُسن ناب رنگین کمان ندارد؟
نمی شود از چه رو خدایا نگاهمان اطلسی به باران؟

به رعد و برقی کسی چرا جُم نمی خورد مثل موج دریا
چرا امیدی به خرّمی در دلش ندارد کسی به باران؟

زلال آئینه ای مکدّر نمی شود در حریم هستی
در افتد از پا بلا بدور از شما اگر کرکسی به باران

دسیسه چیدند اگر که رخت از  دیار ما بر ببندد ابری
زمُختی طبع بد سگالان نیابد الّا گسی به باران

به ژاله شاید دلی طمانینه بازد امّا روا نباشد
بگیرد از فرط شوق رستن جوانه دلواپسی به باران


11 تیر 1398 109 0

در قالب تازه ی سروش

اشعاری در قالب شعری سروش
عمر، مانند ابر می گذرد/
بی مدارا و صبر می گذرد/
کسی از روی قبر می گذرد/
باز در فکر بازی فردا ست.//

راهِ راهب، دراز و جانکاه است/
کسی از راه بهتر آگاه است؟/
- تا خدا، راه، گاه، کوتاه است/
قدر یک شاخه گل، دو لب، لبخند.//

روزگاری که چرخِ دوّار است/
بر سرِ نیک و زشت، هشیار است/
دادآر است و یارِ دادار است/
یعنی آیینه دارِ کردار است/
و گواه.//

نیکی ات را زلال کن قدری/
حال دل، بی ملال کن قدری/
حال کن قدری/
شادمان باش!//


10 تیر 1398 66 0

چهارپاره ای برای تو

از پشت دریاهای دور از شهر عاشق ها
من از جهان سیب های مرده می آیم
جایی که راهی جز سکوت و غم نخواهی یافت
من از جهان حرف های خورده می آیم
زُل میزنم در چشمهایت عاشق انسان!
میبینمت چشم مرا پروای دیدن نیست
چشم تماشا و جنون کافیست وقتی که
راهی برای دست بر دستت رسیدن نیست
آتشفشانی کهنه بودم ساکت و آرام
من عهد کردم دورباشم از مصاف عشق
اما حواس قلب من پرت نگاهت شد
افتاد در دامانه ی خونین قاف عشق
دورم و چشمانم تورا از دور میخوانند
اما تو میبوسی فقط لب های لایق را
گیجم ولی در انتظارت خوب میفهمم
حال خراب جوجه تیغی های عاشق را
میخواستم مثل تو باشم از تهِ قلبم
اما نه!درمیدان دل باید خودم باشم
باید خودم باشم که لنگ عشق باشم باز
حتی اگر در دیدگاهت هیچ و کم باشم
 


10 تیر 1398 109 1

از اتش نمرود تا باغ ابراهیم

اه تو انگیزه ی ایجاد هفت اقلیم شد
شکل دنیا از نگاه ناب تو ترسیم شد 
لشکر عشقی که در میدان جنگ قلبها
هرکه امد باتو رودر رو شود تسلیم شد
من ولی دردی شدم برسینه ی سرد زمین
اری ان دردی که اخر غده ای بدخیم شد
من و چشمانم چه شب هایی که بی خوابت شدیم
تا همان چیزی که در رویا نمیدیدیم شد
از همان روزی که دستم را رها کردی بدان
سالروز مرگ من هرروز این تقویم شد
پربزن در شعله ی این عشق ای دل عاقبت
اتش نمرودشاید باغ ابراهیم شد


09 تیر 1398 96 0

غریب بقیع




صادق که امام مسلمین است
استاد تمام علم دین است
از نسل علی و شهر علم است
دنباله مازددت و یقین است
خورشید در آسمان علم است
آیینه اصل و ذات دین است
در شهر مدینه هم غریب است
وقتی که بقیع این چنین است
بی گنبد و بی ضریح و خاموش
تصویر غریب بودن این است

علیرضانجفی
تیر ۹۸


08 تیر 1398 90 0
صفحه 7 از 247ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها