در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

سمت خدا

سمت خدا
ذره ی خاکی اگر سر به هوا می کند
در پی اسرار خود چون و چرا می کند

گردش پروانه در محضر گل دیدنیست
پیله ی فرسوده ای تا که رها می کند

رشته ی افکار ما بسته به زنجیر اوست
اوست که در سینه ها شور و نوا می کند

نیست جهان را به جز حسرت واماندگی
بانگ جرس قصه از رفتن ما می کند

گوش کن ای همسفر نغمه مرغ سحر
کز سر شوریدگی صوت دعا می کند

کم ز درختی مشو، برگ و بری بیش نیست
شاخه خود روز و شب، سمت خدا می کند

دانه ی اشکی فشان یک سحر از شوق او
جوهره ی سوز دل بین که چها می کند


14 فروردین 1399 28 0

کشته نام مرتضی ( تضمینی از اشعار حافظ و مولوی و وحشی بافقی

" تاب بنفشه می دهد"   باد بهار در چمن
بوی بهشت می دهد سوسن و یاس و نسترن
" ای گل خوش نسیم من " جامه نو مبارکت !
چون تو ، زمین و آسمان جامه نو زده به تن
کاش که تخت خویش را ما بنهیم پای گل
" کاین سر پر هوس شود" زنده ز بوی یاسمن
" این همه نقش می زند " حضرت کردگار ما
نقش عجب در این سرا  بر تن پیر مرد و زن
" آینه بین به خود نگر " نقش خودت چگونه است؟
خوب نگر به اندرون !، شیشه دیو را شکن
"در دل من نهاده" شد " خون دلی که لعل شد "
مثل چنین عقیقِ من  یافت نگشت در یمن
" چرخ زنان به هر صفت" " رقص درخت ها نگر"
خالق خویش یاد کن ! " نیست گزاف این سخن"
" در دل خاک از کجا  های بُدی و هو بُدی "
پرده غفلت از دلت وز سر عقل برفکن !
در دو جهان عزیزتر کیست؟ هموست یار ما
دیده ما به سوی او  بسته شده است این دهن
این " دل مبتلای من" شیفته شد به مرتضی
جان چو من فدای او   شیر خدا ابوالحسن
من به امید وصل او  جان بکنم فدای او
گر  نرسم به وصل او  دود برآید از کفن
بوی وصال او رسد  زنده شوم به  روز حشر
شاه چو یوسف است و من  دیده زنم به پیرهن
" شب همه شب  دعا کنم "  تا به شفاعتش رسم
سبز شوم در آن زمان  باز شود  ز  تن  رسن
کشته نام مرتضی  " معترف " سخن سرا
کاش اجازه اش دهد  گرد حرم به پر زدن
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ 🌷

 


12 فروردین 1399 31 0

ای صنم !

تقدیم به همسرم
🌷🌷🌷
همسرم من بوسه بر دستت زنم
" معترف" مهرِ تو در قلبم نهم
ای که سرمست آمدی در قلب من!
قلب من سرمست شد؛ مِی در  برم
ای تو پنهان گشته در دل! دلبرم!
از لبت ای لعل خوش سیما !  زرم
دست هامان را خدا پیوند داد
تا به دستانت به بالا من  پرم
خشک می دیدم  درونم آه بود
با تو اکنون ز آبِ دریایت ترم
گر بگویندم بتی را مردمان،
روز و شب بینند ، گویم: ای صنم!،
من به جز رویت نمیخواهم ؛ بدان!
من تماشای چنین بت کِی روم؟
چون گلی هستی در این صحن و سرا
بهر دیدارت به سویت من دوم 
بارها من گفته ام این نکته را :
جان من هستی ! تو ای تاج سرم!
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۱۱  فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


11 فروردین 1399 38 0

شطح و طامات

روزه ام تا دم افطار ، مگر شک داری؟
بوسه ای کردم و اقرار مگر شک داری

پیشوای تو امام است ولی من که به تو
اقتدا کرده ام این بار ، مگر شک داری

در همان رکعت اول که شکستی غزلم
قبله ام گم شده انگار، مگر شک داری

آیه عشق نداریم ولی شعر که هست
تو به این سوره اشعار مگر شک داری

بعد قد قامت آن قامت زیبای تو باز
گفته ام حی علی یار،مگر شک داری

سست ایمانم و ناپخته ولی معتقدم:
به تو را دیدن بسیار، مگر شک داری

 کوک موسیقی ابیات مرا موزون کن
شده این مسئله کشدار،مگرشک داری

شعر در حالت تشویش و بهم ریختگی
می شود شله قلمکار ، مگر شک داری

بی که بوسیده شوم شعر بهم می ریزد
از من اصرار و تو انکار ،مگرشک داری


11 فروردین 1399 54 0

دست

خواستم تا که بنوشم غزلی از تو نشد
دست گیرم به کمر یا بغلی از تو نشد

بنویسم که تویی خوبتر از فصل بهار
به لب خویش بیارم مَثَلی از تو نشد

به امیدی که دگر باره ببوسم چشمت
دل بریدم زسر خویش ولی از تو نشد

من گرفتار تو بودم که خدا خلقم کرد
مژده آن روز به آوای جلی از تو نشد

هیچکس لحظه دیدار تو با چهره من
آگه از شوق بچشمان علی از تو نشد

علمی داد به دستم که فدای تو شوم
زمن این دست جدا گشته ولی از تو نشد

۱۳۹۹/۰۱/۱۱ مصادف با میلاد حضرت ابوالفضل ع


11 فروردین 1399 44 0

کعبه را بگذاروبگذر

مصرع های داخل قوس از خواجه شیراز است

(دوش ازمسجدسویِ میخانه آمدپیرما)
تا ز مَی سرخینه سازدخرقه وشمشیرما

پیر ما عزم سفر دارد به دشت نینوا
(چیست یاران طریقت بعدازین تدبیرما)

کعبه رابگذار وبگذر مستی اندرکربلاست
(روبه سوی خانه یِ خمار دارد پیرما)

جویبار خون ما رزق گلستان دل ست
(کاین چنین رفته ست در روز ازل تقدیرما)

بنگرد گر چشم بینالطف بی پایان او
(عاقلان دیوانه گردند ازپی زنجیرما)

ماجرای کربلا تفسیر آیات خداست
(زین سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما)

گوش جان بسپار وبشنو از زمین کربلا
(آه آتشبار و سوزِ ناله یِ شبگیرما)

تیرِ غم میرفت تاصیدِ دل عالم کند
(زلف بگشادی وباز ازدست شدنخجیرما)

شوق آن دارم که یک سر نِی هزاران سر دهم
(نیست از سودای زلفت بیش ازین تَوفیرما)

تیرهیبت درکمانِ چشم عباس من ست
(رحم کن برجان خود،پرهیزکن ازتیرما)

روزعاشورا من وحافظ خراب و واله ایم
(چون خراباتی شد آن یارطریقت پیرما)


11 فروردین 1399 27 0

من و تو

من و تو

همه جا صحنه سیمای خدای من و توست
کرسی و عرش فلک غرق صدای من و توست

معبد و دیر و کنیسه چو کلیسا کعبه
جلوه ای در گذر سعی صفای من و توست

آسمانی که تجلی گه خورشید و مه است
لنگ آوای دل انگیز دعای من و توست

بی سبب نیست که خوبان جهان میگویند
آنچه پیش آمده امروز به پای من و توست

نغمه ی فصل بهار و شب مهتابی دشت
عکسی از آینه ی حال و هوای من و توست

نبض ناساز جهان با همه ی زیر و بم اش
تپشی در گذر چون و چرای من و توست

آن چه آید به سر شهرک اولاد بشر
دانه در دانه ی زنجیر خطای من و توست


10 فروردین 1399 29 0

سروش هایی چند

سروش هایی چند
1-
گرچه اموال آن چنانش نیست/
وان چنان پایه در جهانش نیست/
وز کسی نیز ارمغانش نیست/
صاحبِ گنجِ عاشقی ست دلش.//
2-
تا فرومایگان، جهانخوار ند/
تا خِرَد یاورانِ تان خوار ند/
بکشید //
3-
دوست دارم نسیم دریا را/
این هوای خوش طربزا را/
و تو را و شمیم شیدا را/
شعر شیوای من!//
4-
دوست دارم سخنسرا بشوم/
صاحب شعر باصفا بشوم/
تنگدل سوی دلگشا بشوم/
بسرایم تو را.//
5-
باز، آوازِ ناز، نغمه ی راز/
باز، دل نغمه های دلپرداز/
تازه انگار گشته عمر آغاز/
فصل وصل بهار، خرّم باد!//
6-
راز دل تا ابد، نهان نشود/
نشود چشم، امتحان نشود/
آتش عشق، بی نشان نشود/
قاصدک بر زمین نخواهد ماند.//
7-
صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/
چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/
عشق، آتش در این میان افروخت/
با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//

(سروش، قالبی تازه و توانمند در شعر پارسی و تا حدود زیادی جامع قالب های دوبیتی و رباعی و سه گانی و
پلی ست میان شعر سنتی و نو)


09 فروردین 1399 30 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل اند
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
باد در کوچه احساس به گردش افتاد
حسّ گل های بهاری
به سرم افتاده است
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم:
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سِحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این خانه 
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس چه زیبا شده است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل اند 
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 34 0

دل من در تپش است

شعرها  حالت پرواز دل است
من در این کنج قفس
که خودم ساخته ام
ساکتم امّا
دل من در تپش است
نغمه ای می رسد از دور
که  گل می رقصد
باد بر صورت او
دست نوازش زده است
حسّ گل های بهاری
به سرم می افتد
ناگهان می بینم
که وجودم پُرِ پروانه شده است
شهد گل ها به مشامم چه خوش است
حسّ آواز چو بلبل به سرم افتاده است
در چمن نغمه به نوروز خوش است
غزل حافظ شیرین سخن آمد یادم:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
باز هم می خوانم :
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
سحر و جادوی گل و وصف بهار
یاد پروانه و شعر و غزل حافظ و دوست
همگی جمع در این خانه کوچک شده اند
ذرّه ای هست دلم
لیک در این کاشانه
یاد هر چیز کنی
زود مهیّا بشود
زود به دستش آری
باز ضرب المثلی خوب به یادم آمد
دل به دست آر
که بشکستن دل  نیست هنر
باد در باغ هنر پیچیده است
شعر و احساس به هم ریخته است

دل من چون گل سرخی وسط باغچه است
 می تپد
می خواند
با خود از هر چه که دارد در یاد
تا نفس تازه شود
تا قفس باز شود
تا گل باغچه همسایه
همچو گل های در این باغچه تنهایی
بشکفد ؛ خنده کند
مثل دلم نغمه زند
هر چه هست امروز است
سینه را تنگ مکن از غصه
فکر فردا نکن و شعر بخوان
که من اوّل گفتم
شعرها  حالت پرواز دل است
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۹  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


09 فروردین 1399 24 0

چه خوب شد که امدی


چه خوب شد که آمدی چه خوبتر که دیدمت
چه سالها که رفت و من به جستجو دویدمت

در آسمان من شدی که جسم و جان من شدی
به هر ترانه خواندم و به هر نفس شنیدمت

اگر چه خار گشته ام به پیش چشم دیگران
تو را به لوح سینه ام به سان گل کشیدمت

دمی که مشتری شدم به حُسن روی یوسفت
به یک نگاه دیدم و به جان و دل خریدمت

حکایتی است بودن و مرارتی نبودنت ...
چه طعنه ها شنیدم و همیشه برگزیدمت

عزیز قلب ها شدی همین که آشنا شدی
چگونه عاشقت شدم؟ چگونه دل بریدمت!

چه میشد آنزمان که تو هوای شهر ما کنی
چو ذره ای در امتداد جاده می رسیدمت
◇◇◇○◇◇◇ ۱۳۹۹/۰۱/۰۹ علی معصومی


09 فروردین 1399 66 0

صحبتی از ماه گو !

یک شبی یارم بگفتا : صحبتی از ماه  گو!
تا که آرامم کنی با وصف زیبایی ز او
_من حریف او نخواهم گشت؛ رسوایم مکن
من سیه رویم؛ برو از نازنینان  یار جو !
او حریف نازنینان است و من درمانده ام
ناتوانم من سخن گویم از او   یک تار مو 
صحبت از دلدار گفتن  مرد میخواهد دلا!
عندلیبان را نگر در باغ !؛ از من دست شو!
صحبت دلدار را از عاشقان باید شنید
نی  ز من گم‌کرده ره؛ خودخواه  با صد های و هو
چشم‌بیداران به دیدارش شود مشتاق تر
وز من‌او پنهان شود  تا من نبینم چشم و رو
یار با من سرگرانی می کند ؛ وز بخت بد
با طبیبان من نمی گویم‌سخن  ز آن خلق و خو
من خودم دنبال این هستم که روزی بینمش
قسمتم این است  او پنهان شود  من کو به کو
آب چشمانم بخشکید از فراقش؛ بعد از آن
درد هجرانش ز چشمانم ببُردی نور و سو
همچو مردابی است چشمانم ؛ به آبی تشنه ام
باز باران کی زند؟ بینم در این مرداب  قو
من که هستم" معترف" در پرده چون گویم سخن؟
پرده بردار ای گلم! مستم کن از آن عطر و بو
" پرده بردار ای حیات جاودان"  از روی خود
منتظر هستم  به در بینم هلال ماه نو
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷  فروردین ۱۳۹۹   🌷


(  نو  همقافیه قو/ رو    در تلفظ محلی ما   همان  معنی تازه و جدید است.


09 فروردین 1399 18 0

آهنگ سفر

آهنگ سفر
زلال باده ی ناب تو در ساغر نمي گنجد
حديث گوهر لعل تو در دفتر نمي گنجد

گمان دارم درآنجنت كه خاصان وصف ميكردند
صفاي جوششي زآن چشمه كوثر نمي گنجد

كنون در منظر چشمم نشين اي نرگس شهلا
كه در چشمان مشتاقان به ازدلبر نمي گنجد

چه مي پرسي كه ازچشمم چرا من ژاله ميريزم
ز شوق ديدن رويت در او گوهر نمي گنجد

مگو از نيش طعن دشمنان زان رو كه ميدانم
درون قلب نامحرم از آن بهتر نمي گنجد

چه زيبا مي شود روزي كه آهنگ سفر سازي
سر زلف پريشان تو در باور نمي گنجد !

از آن روزي كه پيغامت شنيدم از صبا ايگل
ز شيدائي دگر جانم در اين پيكر نمي گنجد

چه خوش باشد كه روز و شب تو را جويم ولي افسوس
اجل چون آيد از ره فرصت ديگر نمي گنجد


09 فروردین 1399 45 0

سیماب عشق

بهشتِ برین، منزلِ مادر است
و عاشق ترین دل، دلِ مادر است

فروغی که ما را مرصَّع کُنَد
به خورشیدِ جان، حاصلِ مادر است

غزلهای قو، صیدِ چشمانِ او
که سیمابِ عشق، ساحلِ مادر است

طراوت، سَحَر، ژاله، باران، بُلور
و دریا و شط، همدلِ مادر است

شقایق تبار، گوهری مینوی
نَفَسْ..مَه..زمین ... سائلِ مادر است

شود خانه سرشارِ گُلهای سرخ
بهاران، سمن، محفلِ مادر است


08 فروردین 1399 23 0

جلوه قلم

ای نام تو زینت حروف و کلمات
توصیف تو می دهد به شعرم برکات

تا جلوه کند قلم به روی صفحات
بر خاتم انبیا محمد صلوات


08 فروردین 1399 44 0

حضرت حسین! سلام

(قالب شعری سه گلشن: آغازگر+ بدنه+ پایانبخش؛

هربخش با حداکثر تنوع در امتداد و قافیه)

سلام، امام دل بی قرار، حضرت عشق!

سلامی از دلِ چشم انتظار، حضرت عشق!

طنینِ پرچمِ عشقت، بهشت آواز است

و نازِ نامِ تو ای عشق! عاشقی ساز است

دلم زمینه ی پرواز تا دلِ پردیس

و با ترانه ی فُطرُس، عجیب همراز است

و دیشب عاشق مجنون، مقیم میکده شد

به روی عاشق مجنون، همیشه در، باز است

حسین اگرچه پیمبر نبود، معجزه داشت

نه این که معجزه بلکه خدای اعجاز است

چقدر دل که به نام حسین، زنده شدَه ند

همیشه نازِ نسیمش ترانه پرداز است

سلام، نور خدا، بهترین تغزّل سرخ!

گلاب رازِ دلاواز نغمه ی گل سرخ!

سلام، رنگ خدا، حضرت حسین! سلام

سلام، دلبرِ زیبای هر تأمّل سرخ!


08 فروردین 1399 43 0

سرادر عشق

با عنایات شهیدان دل ما زهراییست
خاک ما مملو از عاشق عاشورایست
کشور اینگونه اگر پر شده از زیباییست
و اگر امنیت و عزت ما پابرجاست
بی شک از برکت قاسمِ سلیمانی هاست
زینبیه اگر اینگونه پر از زائرهاست
بیرق عمه سادات اگر ان بالاست
یاعلی بر لب اهل نُبُل و الزهراست
مطمئنا که ز تدبیر قوی آقاست
بی شک از برکت قاسم سلیمانی هاست
نام زیبای شما شهره ی آفاق شده
سیره تان شیوه ی تقلیدی عشاق شده
بین ایرانی و افغان که میثاق شده
و اگر وحدت اسلام چنین پابرجاست
بی شک از برکت قاسم سلیمانی هاست
صبر و ایمان و شهامت شده ایجاز شهید
انکه در قلب همه می کند اعجاز شهید
گره از کار جماعت بکند باز شهید
گوییا کل جهان پرشده از این اواست
بی شک از برکت قاسم سلیمانی هاست


08 فروردین 1399 44 0

خورشید دل آرا

خورشید دل آرا
◇◇◇▪︎•○•▪︎◇◇◇
پس از این باده مستانه به جامم ریزید
عطش از چهره ی جانانه به کامم ریزید

مژده آرید ز خورشید فروزنده عشق
نغمه در نغمه به آوای کلامم ریزید

هر چه شیدائی و دیوانگی و مستی را
در تماشاگه آئینه به نامم ریزید

آنچه دارم ز جهان نذر قدومش کردم
شاخه در شاخه کنید از سر بامم ریزید

کفتر جلدم و دلبسته به دُردانه ی او
آب و دانی اگرم مانده به دامم ریزید

گرد رخساره خورشید دل آرای جهان
"اِن یَکاد"ی به تمنای سلامم ریزید

تا که معصومی از این کوچه گذاری بکند
انتظاری به سر و چشم و پیامم ریزید

•▪︎□□◇□□▪︎•
۰۸○۰۱○۱۳۹۸


08 فروردین 1399 31 0

صحبت از دلدار گو !

یک شبی یارم بگفتا : صحبت  از دلدار گو!
تا که آرامم کنی با وصف زیبایی ز او
من حریف او نخواهم گشت؛ رسوایم مکن
من سیه رویم؛ برو از نازنینان  یار جو !
او حریف نازنینان است و من درمانده ام
ناتوانم من سخن گویم از او   یک تار مو 
صحبت از دلدار گفتن  مرد میخواهد دلا!
عندلیبان را نگر در باغ !؛ از من دست شو!
صحبت دلدار را از عاشقان باید شنید
نی ز من گم‌کرده ره؛ خودخواه با صد های و هو

چشم‌بیداران به دیدارش شود مشتاق تر
وز من‌او پنهان شود  تا من نبینم چشم و رو
یار با من سرگرانی می کند ؛ وز بخت بد
با طبیبان من نمی گویم‌سخن  ز آن خلق و خو
من خودم دنبال این هستم که روزی بینمش
قسمتم این است  او پنهان شود  من کو به کو
آب چشمانم بخشکید از فراقش؛ بعد از آن
درد هجرانش ز چشمانم ببُردی نور و سو
همچو مردابی است چشمانم ؛ به آبی تشنه ام
باز باران کی زند؟ بینم در این مرداب  قو
من که هستم"معترف" در پرده چون گویم سخن؟
پرده بردار ای گلم! مستم کن از آن عطر و بو
" پرده بردار ای حیات جاودان"  از روی خود
منتظر هستم  به در   بینم  هلال ماه نو
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷  فروردین ۱۳۹۹   🌷


08 فروردین 1399 29 0

نام کوچک من

به خیالم کشید دستش را
غول توی چراغ شاعر شد
گفت نام کوچکم عشق است
غزلی تازه حی و حاضر شد

من که مجروح بودم از اول
با همین زخم های لبخندش
عکس هایش کنار خاطره ها
مثل باباست با کمربندش

می نویسم دوباره با سیگار
می نویسم دوباره با سردرد
جاده ها را خراب باید کرد
سوژه شعرهای من برگرد

رفتن ات مثل اول پاییز
مجلس ختم برگ آخر بود
سایه ها رقص نور می کردند
رفتن ات انقلاب باور بود

آخر قصه های شیرین ات
گریه های کلاغ، من بودم
توی جشن تو با تبرهایت
کاج تنهای باغ من بودم

سمت در رفتم و ندانستم
بعد تو شاعر تو در به در است
شعبه در کل کهکشان داری
از عذاب‌ات فرار بی اثر است


08 فروردین 1399 42 0
صفحه 7 از 267ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها