در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

تضمینِ محمدعلی رضاپور(مهدی)از غزل جناب حافظ-Тазмӣни Муҳаммадалӣ Резопӯр аз ҷиноби Ҳофиз

تضمینِ مهدی(محمدعلی رضاپور) از غزلِ "اگر آن ترک شیرازیِ" جناب حافظ
"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را" دلی در دست می گیرد که می سوزد سراپا را
من از داغِ دلِ میهن، دلی آتش به جان دارم تو می خوانی به خونسردی، غزل های دلارا را؟!
شکایت های بُغضم، بُغضِ دیرینِ جگرسوزم بگو: تا کِی نبوسد خالِ هندوی تسلّا را؟
دمی، داغ وطن را دیدم و آتشفشان گشتم ستودم مادرم را؛ میهنِ فردِ شکیبا را
کجا بیرون بریزم حسرتِ آتشفشانم را؟ که دُزدیدند از مادر، سمرقند و بخارا را
که نامِ مهرفامِ پارسی، خط خورده از یادِ سمرقند و بخارامان. امان، دل های تنها را
به نامِ وصلِ یوسف آمد آن ابلیسیِ اصل و به زندانِ ستم افکند احساسِ زلیخا را
به جای خال هندو، من لبانِ پارسی جویم که همچون پارسایان، خوش ببخشم کلّ دنیا را
اگر آن ترک شیرازی نمی بخشد به ما چیزی غزلجانِ بخارایی ببخشد حظّ والا را
اگر آن دلربای پارسی با ما بپیوندد غزل خواهیم شد هر بیتِ این پیوندِ زیبا را .
برگردان به خط سیریلیک (تاجیکی)
Тазмӣни Маҳдӣ(Муҳаммадалӣ Резопӯр) аз ғазали агар он Турки Шерозии ҷиноби Ҳофиз:
1. Агар он Турки Шерозӣ ба даст орад дили мо ро;
Дилӣ дар даст мегирад ки месӯзад саропо ро.
2. Ман аз доғи дили мӣҳан дилӣ оташфишон дорам;
Ту меҳоне ба ҳӯнсардӣ,ғазалҳои дилоро ро?!
3. Шикоятҳои буғзам, буғзи дӣрӣни ҷигарсӯзам;
Бигӯ: то кай набӯсад холи Ҳиндуи тасалло ро?
4. Дамӣ, доғи ватан ро дидаму оташфишон гаштам;
Сутӯдам модорам ро, мӣҳани фарди шакӣбо ро.
5. Куҷо бӣрӯн биризам ҳасрати оташфишонам ро?
Ки дуздуданд аз модар, Самарҳанду Бухоро ро.
6. Ки номи меҳрфоми Порсӣ хат хурда аз ёди/
Самарҳанду Бухоромон амон дилҳоя танҳо ро.
7. Ба номи васли Юсуф омад он Иблӣсии аслу;
Ба зиндони ситам афканд иҳсоси Зулайҳо ро.
8. Ба ҷойи холи Ҳинду ман лабони Порсӣ ҷӯям;
Ки ҳамчун порсоён хуш бибахшам кулли дунё ро.
9. Агар он Турки Шерозӣ намибаҳшад ба мо чизӣ;
Ғазалҷони Бухоройӣ бибахшад ҳаззи воло ро.
10. Агар он дилрубоии Порсӣ бо мо бипайвандад;
Ғазал хоҳем шуд ҳар байти ӣн пайванди зӣбо ро.
Дурӯд бар шумо азӣзони ҳамдилу ҳамзабони ТОҶИК; шеъри боло аз китобе аст ба номи БАРОИ ТОҶИКОН нивиштаи Муҳаммадалӣ Резопӯр,шоъир ва нивӣсандаи Эронӣ.


09 خرداد 1398 40 0

اطلسی ها

اطلسی ها

چه خوش است غرقه بودن به خیال اطلسی ها
شب و روز دل سپردن به وصال اطلسی ها

چه خوش است در بیابان هوس نشاط و مستی
لب تشنه ره بریدن به زلال اطلسی ها

ز دیار و خار عزلت دل و دیده را بریدن
لب چشمه سار دیدن خط وخال اطلسی ها

بنِگر شکوفه سرزد زِ دل کویر و بنگر
که چها میسر آید ز محال اطلسی ها

چه خوش است در خزان گل و بوسه و تبسم
دل و جان رضا ندادن به زوال اطلسی ها

دل من گرفته از غم زِ فراق باغ و بستان
خوش به روزگار سرو و خوش به حال اطلسی ها

مریم محبوب
 


08 خرداد 1398 120 0

علی را می شناسم

علی را می شناسم
من عطر شولای علی را می شناسم
لبخند سیمای علی را می شناسم
قبل از رسیدن در میان دردمندان
تعجیل در پای علی را می شناسم
هرشب شرر دارد بِدل تا صبح فردا
من سوز آوای علی را می شناسم
می بیند و سر میزند غمخانه ها را
چشمان بینای علی را می شناسم
بنهاده مشک بینوایی را به دوشش
من قد و بالای علی را می شناسم
با کودکان بی پدر سرگرم بازیست
من قلب دریای علی را می شناسم
آنشب سرش دربند دیدار خدا بود
من طرز ایمای علی را می شناسم
معصومی از درد سر بشکفته ی او
من حال زهرای علی را می شناسم



07 خرداد 1398 125 0

تمام روزهایم چون شب تو

تمام روزهایم چون شب تو
 
دل آسوده بی تاب از تب تو
 
بپوشانم تو را در مخمل لب
 
عسل باید بنوشم از لب تو
 
#یاسررشیدپور


07 خرداد 1398 113 0

یکتا پرست


در بیان اسلام واقعی، سروده ای در قالب شعر نو به نام «بله، یکتاپرست‌ام من»
بله، یکتا پرست‌ام من/ که معنایی ندارد در جهانِ پُر زمعنا، بی‌خدایی یا دو سالاری/
و دینم دینی از بالاست/دینی آسمانی در پی تأیید آیین‌های پیشین خدادادی/
به موسی و به عیسی و به هر پیغمبر حق، معتقد هستم/
و دینم نسخه ای بالاتر و در راستای گفته ی آنهاست/
و تنها نسخه‌ی کامل که فرمودَه‌ ست: «اَکمَلتُ»/ و قرآنی که فوق هر زمان تا بی‌کران معناست/ و این یعنی مسلمان‌ام/ مسلمان‌ام. مسلمان‌ام و قرآن است دستورم/
کتابی که در آن هنگام، آن را مرد «مادر دانشی» آورد/
و حالا پس از این، منبع اندیشمندان است/ خدا درباره‌ی قرآن، تحدّدی کرده و هر بار/ اعجازی از آن را علم، پیدا می‌کند شیرین/ و هستم شیعه‌ی مولا علی، حیدر/ همان آقای نام آور/ مسلمانان سنّی، معتقد هستند که مولا رسول الله، آن آقای برتر جاه، دین را بی‌وصیّت ترک کرد و رفت/ که هر کس بعدِ او آمد، که هر کس بعدِ او هر کار .../ ولی این گفته در بین خردمندان یقیناً حرف خوبی نیست/ و آنها نیز می‌دانند
بلکه بیش از این باشد؛ که باشد تهمتی بر ساحت مولا رسول الله/
عزیزانی که خود را «اهل سنّت» نام بخشیدند/ ز دعواهای بعد از جانشینی، با خبر هستند/ پس از فوت رسول الله و قبل از دفن آن حضرت/ گروهی در سقیفه ادّعا کردند و دعوایی به پا کردند و/ آخر شد خلیفه، حضرت بوبکر/ قبل از دفن مولایم رسول الله/ علیّ و پیروانش در کنار نعش پیغمبر/ و پیش از این، غدیری بود/ ننوشیدی مگر از چشمه‌ی ناب غدیر خُم؟/
و آن سوی غدیر خم، از آن اوّل/ پیمبر، بارها نام علی می‌بُرد/ و آخر شد خلیفه، حضرت بوبکر/ سپس سوی علی رفتند که آقا! بیا بیعت/ علی، شش ماه ساکت بود/
در آن شش ماه طولانی، خلافت آب خورد و بار خود را داد/ درخت ایستایی شد/
بله، با هر دو معنایش/ پس از آن، حضرت مولا به آنها مشورت می داد/ که در جمع مسلمانان نیافتد اختلافی بیش/ چه معنا داشت بیعت بعد از آن؟ ای مردم باهوش!/ خلافت چون که شد تثبیت و محکم شد ستون هایش/ دگر بیعت چه معناداشت؟!/
علی، کِی رفت و بیعت کرد؟!/ ابوبکری که صِدّیقش لقب دادید/ عمر را جانشین خویش تعیین کرد/همان کاری که پیغمبر نمی‌فهمید/ خدایا! توبه از این تهمت سنگین/
عمر در جانشینی، شیوه‌ای دیگر فراهم کرد/ کسی که آمد از خودرأییِ بوبکر، بالا، گفت: بعد از مرگ من شوری/چه شورایی! علی این بار هم مظلوم/ خدا داند علی، مردی زمینی نیست/علی، شرط خلافت را که مثل آن دو باشد، برنمی‌تابد/ و عثمان بود و نزدیکان او بودند/ابوذر با چه وضعی، همرهِ تبعید؛ امّا با کدامین جُرم؟/
و مروان پرورش می‌یافت/ معاویّه به کاخ سلطنت، مغرور/ و عثمان، همرهی می‌کرد/ یزید آن روز آیا بود؟/حسین بن علی، آن سرخ اسمِ سر جدا آیا...؟/ و عثمان، همرهی می‌کرد/ و دوران عجیبی بود و مردم، سخت ناراضی / و طوری شد که آخر با چه وضعی، حضرت عثمان ز دنیا رفت/ و مردم مثل امواجِ رها گ فتند: یاحیدر!/
در آن هنگام، سبک خویش را غیر از طریق آن سه، تبیین کرد/ و از عدل علی، دم زد/
علی، کِی مثل عثمان بود؟!/ ویا مانند ایشان بود؟!/علی، کِی مثل آن سه، بُت پرستیده؟/
علی، جان پیمبر، نور مطلق، نفس ایمان بود/ « تَعالوا نَدعُ » را خواندید؟/
علی، تفسیر قرآن بود/ چهارم بار، بیعت، شکل دیگر داشت/ که هر بیعت به شکلی بود/ و این هم مطلبی ژرف است/ و سنّی ها فقط آن چار تن را « راشدین » گفتند/
ولی این هم ولی دارد/ علی را تا دوصدسالی ندانستند از ایشان/ و با اکراهی از آن پس، علی را چارُمین گفتند/ و بعد از راشدین، امر خلافت، وضع گنگی داشت/
خلافت گشت بی فرجام/ از اول هم به سبکی خام/ به قول دومی: «فَلته» که یعنی کارِ بی بُنیان/ ولی من شیعه ی مولاعلی هستم/ که پیغمبر، خودش، او را امام مؤمنین
می خواند/ و پیغمبر، خودش، می گفت:/ بعد از من دو و ده جانشینِ برحقی آیند/
دو و ده را شنیدند و ندانستند معنایش/ برایش پس مصادیقی تراشیدند/ دو و ده بار هم شد ذکر در قرآن، « امام » این واژه ی برحق/ امام آخرم مهدی ست که قرآن، بشارت بر قیامش داد/ امامان، یک به یک، مانند پیغمبر، از آن دلدار می گفتند/ و آیین های دیگر هم به او یک جور دلبستَه ند/ بله، یکتا پرست‌ام من/
مسلمان‌ام/ و هستم شیعه‌ی مولا علی، حیدر/ و تا دیدار مولا، مهدیِ شیرین تماشا، عاشق ام؛ عاشق/ بله، یکتا پرست‌ام من .//

مطالب بیش تر در sunishia.blogfa.com


06 خرداد 1398 130 0

جنگیده ای با خود ولی هربار...

جنگیده ای با خود ولی هربار
حس میکنی دردی درون توست
آهسته می خندی و می گرید
شعری که همرنگ جنون توست

مغلوب می بینی دلت اما...
عقلت شبیه شاه مغروری است
هرچند درمرزسقوط اما...
فهمیده جرم سرکشی کوری است

فهمیده سر را خم کندرفته
از دست هرچه بوده وباید
حالانشسته روبه روی خود
باصد هزاران باید و شاید

زخمی شده می داند و از درد
می خندد و دَم برنمی آرد
تا این منِ سنگین دلِ مغرور
او را به حال خویش بگذارد

درمن هزاران قصه درگیرِ
پایان خوب داستان مانده
باید کلاغ قصه را آورد
انگارجایی نیمه جان مانده

بالا بیاور خویش را یک بار
از این من درخودنهان مانده
من را رها کن با خودم اینبار
ای عشق،تیر درکمان مانده

نجمه عیدی


06 خرداد 1398 44 0

شب قدر

شب قدر

به هر جا دل از روز وشب یاد کرد
زِ بی مهـــری شــــام فــریــــاد کرد

شـب از روز اول غــم آهنـگ بــود
دل مـردم از دسـت شـب تنگ بــود

به شب زندگی رنگ رویش نداشت
زبـانی به شـب تاب گویـش نـداشت

سـیاهی به شب بـود و نـوری نبــود
صـدایی صـلایی حضــوری نـبــود

به یلـدای شب تـیــرگی بــود و بس
همیــن سـرکشی خیرگی بود و بس

شـبی ناگهــان نـــور تکـثـیــر شـــد
و هـرچه سـیاهی است تطهیـر شــد

میــان همـــه شـــــام هـای ســــــیاه
شـبی جلـوه گر شد پر از مهرو ماه

شـبی بـود آن شـب که بیــداد کــرد
شـبی که دل مـردمــان شــاد کــرد

شـبی بــود ســرشــار خـورشــیدها
شـب ماه و پــروین و نــاهـیـــــدها

زِ مهرش شب هنگام چون روز شد
فـروزان تـر از صبح فـیـــروز شد

همان شب که ماهی به معراج رفت
شـبی که ســـیاهی بـه تــاراج رفـت

شـب قـــدر بــود آن شـب پـر زنـور
شـب پـر زِ مهــرِ سـراسـر حضــور

شـب قــدر آری شــبی دیگـــر است
شـب وحی قــرآن جــان پرور است

زِ قـــدرِ شب قــدر ، شب قـدر یافت
مقــام شـب از قـــدر او صـدر یافت

بلی شـب از آن خلــق شـد در جهان
که وحیی چنیــن مُنــزَل آیـــد در آن

شـب قــدر را هـر کسی قـدر داشت
به ماه شـبش سـهمی از بــدر داشت

اگــر روز در بنـــد رســـوایی است
شـب ای دوسـتان وقت تنهـایی است

به شب راز با یار گفتـن خوش است
دل ودیده از زنگ سفتن خوش است

هرآن رازورمز است در شامهاست
شـب هنـگام ، هنــگام الهــامهـاست

مریم محبوب -1378
 


05 خرداد 1398 127 0

سه گلشنی درباره ی مولا علی به نام شد عاشقش مهتاب و ...

سه گلشنی درباره ی مولا علی به نام شد عاشقش مهتاب و ...

شد عاشقش مهتاب و مجنونِ بیابان شد خورشید افتاد و سرش را بوسه باران شد

دریا به روی خود نمی آورد شِن ها را از خود نمی راند آن سیه رویانِ دریا را

با مهربانان، مهر ورزی، کار ساحل بود دریا ولی نامهربانِ ناشکیبا را

دریا! چرا این قدر خوب ای؟ فکر من هم باش باشد؛ ولی پاسخ ندادی این معما را

می ترسم از تردستیِ چشمت دلی جز من ... یعنی که از خود بگذران مکرِ زلیخا را

دریا! مرا دریاب. دریا! از بلا بگذر بگذار باقی، مهربان! شورِ تماشا را

فرق تو با غیرِ تو را شمشیر هم فهمید عاشق شد و سر داد شعرِ سرخِ زیبا را

از اولش بایست می خواندیم از امواج: آخر به کام خود کشید آرامشِ ما را

دریای سبزآبی! شفق پوشیده ای. تبریک! اما ببین حالِ سیه پوشانِ تنها را

ای رستگاری! رستگاری، رستگار از تو .


05 خرداد 1398 109 0

حضرت خوبی (بمناسبت شهادت علی ع )

حضرت خوبی
چرا حیدر غبار از روی محرومان نمی گیرد
سراغ از پیرمردی کور بی سامان نمی گیرد
برای التیام زخمه های مانده از دوران
یتیمان عرب را بوسه از دستان نمی گیرد
چه شد یارب که امشب را علی ابن ابیطالب
وضوی نیمه شب از چاه نخلستان نمی گیرد
برای سفره های خالی و شب های بی پایان
بدوش انبانی از خرما و قرصی نان نمی گیرد
شنیدم آسمان فُزتُ وَ رَبِّ الکعبه می خوانَد
که با زخم سرش تدبیری از درمان نمی گیرد
نمی دانم چه پیش آمد برای حضرت خوبی
که دیگر دل ز مهر خالق سبحان نمی گیرد
چه کوتاه است معصومی بقای عمر گل زیرا
خدا جز بندگان صالحش پیمان نمی گیرد


05 خرداد 1398 132 0

سروش و سه گلشن، قالب هایی تازه هم در روساخت و هم در ژرف ساخت

لازمه ی قالب های جدید، تازگی در چارچوب یا محتوا یا هر دو؟
می دانیم که قالب شعری به لباس یا کلیشه ای می مانَد که شعر در آن ریخته می شود؛ اما گاهی مطلب، فرا تر از این مقدار است.
شاید بعضی قالب ها تنها همین اندازه چیز تازه ای نسبت به قالب های دیگر داشته باشند؛ اما بعضی قالب های دیگر- همان طور که افرادی تصریح کرده اند- علاوه بر این حالت کلیشه ای که هر قالبی دارد- به عنوان دستگاهی مستقل در سرایش اند؛ بنابراین، قالب ها از این نظر، یکسان نیستند؛ مثلا رباعی، دوبیتی و سه گانی علاوه بر این که قالب شعری اند، دستگاه شعری هم هستند . بر همین اساس، غزل و قصیده – با این که در سطح ظاهر و کلیشه ی ساختاری، تفاوتی یا تفاوت چندانی با هم ندارند- به دلایل درونی تری دو دستگاه مختلف شعری اند؛ اما قالب مسمط را در نظر بگیرید! به نظر می رسد که مسمط بجز نحوه ی چینش قافیه،
چیز تازه ای نیاورده است و بعضی قالب های دیگر هم بیش تر از کلیشه ای ساختاری یعنی روساختی نیستند و در مقایسه با قالب های دارای دستگاه شعری مستقل، چیز زیادی به ادبیات نیافزوده اند .
بعضی قالب های تازه، هم در ساختار و هم در رفتار، متفاوت یا دست کم تا حد زیادی متفاوت با قالب های دیگرند و علاوه بر این که در شکل ساختاری مانند جایگاه قافیه و... استقلال دارند، ویژگی های درونی و جدی تری هم دارند که باعث می شود آنها دستگاهی شعری هم باشند.
سه گلشن، یکی از این قالب های نوین است که علاوه بر جنبه ی روساختی در محتوا و سبک بیان یعنی جنبه ی ژرف ساختی هم چیزهایی تازه به شیوه ی سرایش افزوده است؛ چراکه مثلا با داشتن هر سه قسمت مقدمه، متن و نتیجه گیری، شیوه ای تازه در سبک ارائه ی شعر آورده است . سروش حتی از سه گلشن هم ژرف ساخت استوارتری دارد . باز بودن در پذیرش موضوعات و زاویه های دید، باز بودن در پذیرش آرایه های ادبی، پایان بسته ی لفظی، پایان باز معنایی و کوبش پایانی، از موارد ژرف ساختی قالب تازه ی سروش است.
بعضی دیگر از قالب ها شاید تنها در ساختار، متفاوت باشند و به این سبب، مورد نقد برخی از ادیبان بزرگوار قرار بگیرند؛ اما مگر قالب های کهنی که آن ادیبان گرامی، استقلال آنها از یکدیگر را کاملا پذیرفته اند، همواره علاوه بر شکل ظاهری، در محتوا هم تفاوت دارند یا تفاوت زیادی دارند؟ آیا مثنوی در واقع تفاوت باطنیِ برجسته ای با قطعه دارد یا این که آنچه باعث اختلاف این دو قالب شده، تنها شکل قافیه بندی این دو قالب و در نتیجه، آزادی عمل بیش تر در مثنوی بوده است و نه چیزی بیش از این؟ یا این که در اصل و ابتدا، تفاوت رفتاری بین این دو قالب مطرح نبوده؛ اما بعدها یعنی در سیر تاریخی، بین مضامین قطعه و مثنوی اختلاف افتاده؟ یعنی باید دید که آیا واقعا چنین اختلاف رفتاری ای از دیدگاه سیر تاریخی در بین این دو قالب وجود داشته است یا این که بعضی از ما به این گونه دیدن، گرایش داشته ایم و داریم؛ حتی اگر تفاوت بین آنها واقعیت نداشته باشد و مثلا در هر دو قالب ذکر شده، اشعاری در مضامین مختلف به وفور باشد و جایی برای تمایز قائل شدن بین این دو قالب از این منظر نباشد . نگارنده در این جا در حال پاسخگویی به این پرسش ها نیست؛ بلکه تنها در حال مطرح کردن فرضیه است تا مخاطب را به اندیشیدن بیش تر در این مجال، ترغیب کند.
به گمان نگارنده، اگر قالب تازه، ساختار تازه و رفتار تازه را با هم داشته باشد، خوب تر است و اگر تنها دارای ساختار تازه باشد، خوب است؛ همان طور که لباس تازه، خوب است.
از اینها گذشته، قالب تازه به خودرویی تازه می ماند و خودرو، راننده ای زبردست می طلبد که آن را ماهرانه به سوی مقصد برانَد. قالب، ابزار است؛ یعنی مقدمه است و البته برای رسیدن به نتیجه ای درست، باید مقدمات را به درستی فراهم نمود.

برگرفته از کتاب سفیر شعر فارسی- محمدعلی رضاپور (مهدی)


04 خرداد 1398 38 0

سه گلشنی به نام قدر شب قدر علی را عشق می داند

مهتاب از جا، کنده شد؛ در التهاب افتاد شقّ القمر شد. در دو عالَم، انقلاب افتاد
خورشید تا افتاد بر دریا، قیامت شد آتش گرفت عالَم. مصیبت، بی نهایت شد
هفت آسمان بر دوش و، تنها بر زمین می رفت او خود، قیامت بود و آیت بود و غایت شد
پیشانی اش مَه پیشه، چشمانش خداپیما با قامتی که اِستنادِ استقامت شد
دوشی که جای بوسه های کوله باران بود آیا خیالش راحت و در استراحت شد؟
تازه، یتیمان، اُنسِ شان را تازه می کردند اما پدر، دیگر پُر از عزمِ عزیمت شد
تازه، فقیران معنیِ دستِ خدا با ماست ... تازه، هوای کوفه، سرشار از محبت شد
آن شب که خورشیدی ترین اسطوره را کشتند آن شب که ماهِ آسمان، قلبش دو قسمت شد
آن شب که دنیا، بار دیگر، داغِ بابا دید آن شب، بله آن شب، خدا اهل روایت شد
دیگر، علیّ بن ابی طالب، زمینگیر است آن آسمانگیری که عُمری، ماهِ دعوت شد
امشب که بابای ازل، قصدِ ابد دارد مسجد به خون، زینت شد و غرقِ لطافت شد
قدرِ شبِ قدرِ علی را عشق می داند.


04 خرداد 1398 110 0

تضمین ماه شب ده چار منی

ماهِ شبِ  ده چارِ منی !  ماه تمامی!
مکّی مدنی هاشمی هم شیخ تهامی !
"سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد"
هم صاحب این خانه و هم رکن و مقامی
" در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش "
چون لب بگشایی که بگویی تو کلامی
" در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را"
هر لحظه بر این خانه بیایم به سلامی
"در خرقه از این بیش منافق نتوان بود"
گویم : تو امیری به رسولان گرامی
بر سفره تو جمله خلایق بنشینند
هم عاقل و هم عارف و مجنون و جذامی
من " معترفم " گنج غمت در دل ما هست
از لعل لبت بود که بر ما تو امامی
" چون‌می رود این کشتی سرگشته که آخر "
ما را بپذیرا تو ! به عنوان غلامی
" چون خلق در آیند به بازار حقیقت "
بر ما تو شفیعی!  تو به حق  حسن ختامی !
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
۱۵ رمضان ۱۴۴۰  قمری 🌷


03 خرداد 1398 114 0

ایوان طلای امام رضا(ع)

اسلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام 

دور ایوان طلا گشتم و فهمید دلم
عاشقی کردن زوّار تو زیباست فقط

مردمان در پی مستی و دل ما پی توست
ذکر نام خوش تو عالی اعلاست فقط

هر کسی در پی اشک است به حاجت برسد
(میل هر قطره ای از اشک به دریاست فقط)

تا تورا داشته باشم به کسی رو نزنم
که دوای دل غم دیده ام اینجاست فقط

دوش دیدم که ملائک همه زائر شده اند
جبرئیل آمده و محو تماشاست فقط

خوش به حال دل آن عاشق محتاج که گفت :
هرکسی نوکر مولا شده آقاست فقط

دانیال حمیدی








02 خرداد 1398 105 0

پرواز


پرواز کرده ام که بدانی که کیستم
هستم اگر چه در گرو  محض نیستم

موجم که آشیانه بدوشم تمام عمر
با هر چه سدّ راه شود نه! نایستم

یک در صد احتمال بده اینچنین نه نیست
پنداشتی اگر که صدم، من دویستم

پیچیدنی است نسخه ی دردم ولی هنوز
پیچیده نیست زندگی ام، ساده زیستم

عشق است حق مثل خدا مثل بندگی
نوبت به من چرا نرسد؟ توی لیستم

من هم شبیه هر چه به غیر از خدای ماست
آوردنی بوده ام و بردنی استم

دل بردی و به زعم تو من باختم، درست
زیرا  مگر که غیر دل این بنده چیستم؟

اندوه می دهی م و نی ام ناسپاس چون
شادی به دل اگر نه، خوشا ماتمی ستم

کاری ست این که داده به دستم همیشه عشق
در خویشتن نشستم و تنها، گریستم

وامق شدم چرا که تو عذرای من شدی
عاشق شدم چرا که به خود ننگریستم


02 خرداد 1398 103 0

ضرب الأجل


باری به روی دوش غزل می گذاشتی
گاه اینچنین به بنده  محل می گذاشتی

پروانه وار می زدی آهسته بال و باز
آتش به روی قلب گسل می گذاشتی

من ضرب می شدم به دچاری به عشق تا
بیچاره ام خمار بغل می گذاشتی

تا بود باورت که منم بت پرست داغ
خود را مگر نه جای هبل می گذاشتی؟

این تن نه کم به چاکری ات سر سپرده بود
اما تواش همیشه هچل می گذاشتی

می شد به جای وعده کمی هم وفا کنی
جایی اگر برای عمل می گذاشتی

می شد برای آن که بمیرانی ام به پات
ضرب الاجل برای اجل می گذاشتی

می خواستم ببوسمت امّا چه می شد؟ آه
یک بار اگر که حد اقل، می گذاشتی


02 خرداد 1398 90 0

قالب شعریِ سروش و تفاوت هایش با قالب مسمط


تفاوت های سروش و مُسَمَّط
پیش از بیان تفاوت های قالب شعری سروش با قالب های تا حدودی مشابه، بهتر است نمونه سروده هایی در قالب سروش بیاوریم:
گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//
برگ سبز خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//
چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//
گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//
"علّیَت" داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
"نور"، مجهول نیست؛ اثبات است.//
مسمط، قالبی تشکیل شده از چند بخش به نام رشته است و در هر رشته ی آن، چند مصراع همقافیه ی پشت سر هم و سپس یک مصراعِ غیر همقافیه به نام بندِ مسمط قرار می گیرد؛ بنابراین هر رشته ی مسمط از چند مصراع همقافیه و یک بند ساخته می شود. رشته های بعدی در قافیه های دیگری ساخته می شوند و دوباره، مصراع های پی در پیِ همقافیه ای دارند. بندهای پایان هر رشته، دارای قافیه ای متفاوت با مصراع های قبلی و همقافیه با سایر بندها هستند. گاهی هم بند اول با قافیه ی رشته ی خود شروع می شود؛ ولی قافیه در مصراع های غیرپایانیِ رشته های بعدی تغییر می کند و در بندها ثابت می ماند.
به این ترتیب، قالب سروش در یکی از حالت های خود که از چند مصراع یا لَخت همقافیه و یک لَخت غیرهمقافیه ساخته می شود، از نظر قافیه بندی به یک رشته از مسمط شبیه می شود. برهمین اساس، بعضی ممکن است قالب سروش را تنها جزئی از یک رشته از مسمط بپندارند.
شباهت بین سروش و مسمط، مثل شباهتِ دو نفری است که به علت شباهت چهره شان ممکن است دیگران آنها را با هم اشتباه بگیرند؛ ولی از شباهت ظاهری که بگذریم، دیگر هیچ شباهت خاصی با هم ندارند؛ مثلا یکی جمشید است و دیگری اِدوارد.
یکی دانستنِ قالب های سروش و مسمّط صرفا به علت شباهت در شیوه ی قافیه بندی، احتمالا یا از ناآگاهی منشأ می گیرد یا از بی انصافی و این در حالی است که شباهتِ ظاهریِ بینِ دو قالب قصیده و غزل حتی بیش تر از شباهتِ ظاهریِ مسمط و سروش است؛ اما آنهایی که سروش را مسمط می پندارند، اگر قالب های شعر فارسی را بشناسند، بعید است که قصیده و غزل را یکی بدانند؛ پس یک دلیل ما برای اثباتِ استقلالِ سروش از مسمط و در پاسخ به کسانی که قالب های شعری را می شناسند، استناد به تفاوت غزل و قصیده است .
استدلال دیگر ما بر جداییِ سروش از مسمط، نام و تعریف همین قالب مسمط است؛ چراکه مسمط به معنای به رشته کشیده، در تعریفی که دارد، وقتی معنا پیدا می کند که دارای رشته هایی باشد و در پایان هر رشته، بندی بیاید که همقافیه ی بندهای بعدی شود.
همان طور که به چند پنجره نمی توان نامِ خانه داد، به یک رشته هم نمی توان مسمط گفت.
به عبارت دیگر: هر رشته ی مسمط مثل مجموعه یی از پنجره های خانه است؛ اما مجموع لَخت های چندگانه ی سروش که بطور معمول سه تا پنج لَخت هستند، خانه ای کامل یعنی شعری کامل اند .
در مقایسه ی بین سروش و مسمط اگر از شباهت در قافیه بندی بگذریم، تفاوت های برجسته ای را پشت سر هم خواهیم دید که شکی در تفاوت ذاتی بین آنها باقی نمی گذارد.
برخی از تفاوت های سروش و مسمط عبارت اند از این که:
1- سروش با تعداد بین سه تا پنج مصراع یا لخت به پایان می رسد؛ اما مسمط با این تعداد مصراع یا بیش تر از اینها تازه شروع می شود.
2-آخرین لخت سروش بصورت کوبشی عمل می کند؛ اما بندهای مسمط مخصوصا در بندهای غیرپایانی معمولا فقط نشانگرِ پایانِ یک رشته و لزوم آمادگی برای شروع رشته ی بعدی اند. به این ترتیب ممکن است در سروش برای رسیدن به کوبش از روش های مختلفی استفاده شود؛ از جمله این که لخت پایانیِ سروش ممکن است از نظر معنا یا زبان یا هردو متفاوت از لخت های قبلی و بصورتی غافلگیرکننده باشد؛ ولی بندهای مسمط در راستای سایر مصراع های هر رشته ی مسمط می آیند.
3-سروش دارای وزن و نیم وزن های ترجیحی است؛ اما مسمط در هر وزنی می تواند باشد.
4-سروش برخلاف مسمط، شیوه های مختلفی در قافیه بندی دارد.
5-سروش می تواند علاوه بر شعر سنتی، در شعر نو هم به کار برود؛ اما مسمط بعنوان قالبی باستانی و مخصوص شعر سنتی است.
6- - سروش بر فشرده گویی و مسمط بر گسترده گویی استوار است.
7- قافیه پردازی درونی در سروش اهمیت بیش تری دارد؛ چراکه از یک طرف با توجه به اهمیت فراوانی که سروش برای زیبایی های زبانی و معنایی قائل است و از طرف دیگر با توجه به کوتاهیِ قالب سروش و فرصت کوتاهی که برای آرایه پردازی ها و از جمله تقویت قافیه سازی دارد، لازم است در چند لخت کوتاه به زیبایی مطلوب خود برسد و در نتیجه، قافیه پردازی درونی برای آن اهمیت بیش تری پیدا می کند؛ اما مسمط، وسعت زیادی دارد و در صورت اهتمام به آرایه های ادبی، می تواند آنها را در قسمت های مختلف خود پخش کند و در حالت عادی اصراری بر قافیه پردازی درونی ندارد.
8- سروش از نظر نوع نگاه، موضوعات و شیوه ی بیان، قالبی است در میانه ی هایکو(هایکوواره)، پریسکه، دوبیتی و رباعی؛ ولی مسمط با قصیده همخوانیِ بیش تری دارد و حتی بعضی مسمط را شاخه ای از قصیده دانسته اند. به این ترتیب مثلا در سروش از ایهام و جملات دو پهلو و پایان باز استفاده می شود؛ ولی در مسمط از حکایت پردازی، تضمین، توصیف مستقیم، مدح و ... .
بر گرفته از کتاب سفیر شعر فارسی – محمدعلی رضاپور (مهدی)


02 خرداد 1398 35 0

شکستم

معنای رفتن را که فهمیدم شکستم
یعنی حقیقت داشت تردیدم؟ شکستم...

میرفتی و پشت سرت چون کاسه ای آب
افتادم از دستان امیدم...شکستم

لرزیدی از سرما و من با آهی از دور
بر شانه هایت، چشم پوشیدم... شکستم

آئینه بودم در نبود مهرت از بس
سنگ تو را بر سینه کوبیدم شکستم

چون قاب عکسی گوشه ی انباری دل
با خاطراتی کهنه پوسیدم شکستم

ها میشناسم بوی این پس کوچه ها را !
دیشب همین جا بود باریدم...شکستم...

چیزی نمیخواهد بگوید بغضم اما...
وقتی تو را با دیگران دیدم...شکستم


02 خرداد 1398 113 0

آری اینچنین بود برادر

شاخه ها را

از ساقه ها جدا کردیم

چُنان که با زمین بیگانه شدیم

 

وَ ریشه را

از قلب تپنده ی خاک برکَندیم

تا جایی , برای مُردن بنا کنیم

 

حال

خلاصه ی تمدن

تقدیسِ کشتار است و

بردگی

 

«آری,

اینچنین بود برادر»

که تاریخ را

در«گهواره ی تکرار نوشتیم»

 

پیش از این

پیامبران گفته بودند

«آدمی,

رنج را , زندگی خواهد کرد».

 

ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398



01 خرداد 1398 109 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 109 0

در قالب شعری سروش


من که معیار ساده ای دارم/
که ببینم بزرگ یا خوارم/
که سرانجامِ بذرِ کِردارم/
بَرِ فرزند، فخر یا ننگ است.//
می رویم و نمی رسیم چرا؟/
بعد از این، باز، می رویم کجا؟/
می شتابیم و بیم بیم به ما/
در قطارِ تسلسل ایم سوار .//
به تمنّای عشق، مدیون بود/
دوستدارِ جنونِ مجنون بود/
بی قرارِ تغزّلِ خون بود/
گلِ سرخ.//
پدرانی همیشه شرمنده/
مادرانی ز حسرت، آکنده/
کودکانی غریبِ آینده/
فکر آنها فتاد/
برگشت.//
آن سرِ نردبانِ جمهوری/
قله ی لا مکانِ جمهوری/
جانِ جمهوری/
پایه، پیدا نیست (پایه در این جا: کوهپایه/ پایه ی نردبان).//
رأی دادیم و رفت و بالا رفت/
رفت و تا مرزهای حاشا رفت/
رفت و بالا تر از تماشا رفت/
رأی دادیم و پل شدیم/
پلّه – پلّه.//
کارتن خواب! وقت خواب که نیست/
وقت رأی دادن آمده است/
کات ملّی بیار و رأی بده ( کات بجای کارت)/
کات ملّی ببر سرِ کاری/
کارتن خواب!//
رفتم از کوهپایه تا قلّه/
وقت برگشت گشت/
وای! تا پایین/
درّه- درّه.//
در زُباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات ... . //

سروش، قالب تازه ای در شعر فارسی و تا اندازه ی قابل توجهی، جامعِ قالب های دوبیتی، رباعی و سه گانی است (بر گرفته از کتاب سفیر شعر فارسی- محمدعلی رضاپور)


01 خرداد 1398 103 0
صفحه 7 از 244ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها