در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

جام گل ها

چون که شعرم را بهار و روی گل خوش تر کند
بلبل طبعم ز  سرمستی سخن از سر کند
در بهاران روی گل می بینم اندر کوه و دشت
چون زمین  در فصل گل   پیراهنی در بر کند
سبز و سرخ و زرد  این پیراهن زیبا بُود
دیدن سبزه غبار غم  ز دل ها در کند
جام گل ها  رنگ های گونه گون دارد به دل
ای خوشا جامی که دل از مهر حق  پر زر کند
نغمه مرغان درون باغ  هوشم می برد
در بهاران نغمه ها  گوش فلک را کر کند
بینم اینجا  روی گل  پروانه ها بنشسته اند
حیف باشد تا کسی در باغ  گل پرپر کند 
از خدا خواهم چو هستم " معترف" بر نعمتش
خنده بر لب ها نشاند   زود دفع شر کند
🌷مهدی موسایی   دزفول 
پنجشنبه   ۷  فروردین ۱۳۹۹ 🌷


07 فروردین 1399 35 0

ذکر صلوات

"شعبان شد و پیک عشق از راه آمد "
انگار خبر ز یوسف از چاه آمد
بفرست ز دل درود بر پیغمبر
با شمسِ  محمّد امین  ماه آمد

🌷مهدی  موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۷ فروردین ۱۳۹۹ 🌷


07 فروردین 1399 27 0

زبان حال امیرالمومنین ع

غمَت چو تیر، برین قلب من اثر دارد.
مرو که خار جفا بر تنت ضرر دارد.

صدای پای هیولا ز پشت در پیداست
مرو به پشت در اکنون که صدخطر دارد

تو ای که هیزمِ نمرود، میکشی بر دوش
مزن که فاطمه اکنون غم ِ پدر دارد

تبر به دست چرا از پیِ گل آمده یِ؟
کدام گل به جهان طاقت تبر دارد.؟

منم شکسته دل و ورشکسته یِ عالم
که مرغِ دولتِ بختم سر ِ سفر دارد

من و گلویِ پر از بغض و این غمِ پیگیر.
فقط خداست که از دردِ من خبر دارد

زمین شوره ندانست قدر باران را
کجاست گل که ز یک قطره هم ثمر دارد.

ز ابر تیره مجو، راهِ شرع و آزادی
نظربه آفتابِ جهان کن که صد قمر دارد


06 فروردین 1399 31 0

خطاب به نوکران غرب

ای برادر، ای یهودای ِ وفا
از پدربیگانه، از مادر جدا

درتعجب مانده ام ازکارتان 
این...کراوات است یادستارتان

خاک درچشم برادرکرده ای
خصم را باسرمه دلبرکرده ای

زعفران درشوره زاران کشته ای
گندم هر آسیابی گشته ای

مَیده مَیده آسیابت کرده اند
گردک روی حبابت کرده اند

فکرکردی دجله ی یا رودنیل؟
نقش بستند وسرابت کرده اند

گشته یِ انگور ِ آویزان ِ تاک
باهمه تلخی، شرابت کرده اند

بعد ِ چندی گاوشیری بودنت 
پشت آن درها جوابت کرده اند

نیست فریاد مرا درتو اثر
بسکه باکپسول خوابت کرده اند

 


06 فروردین 1399 28 0

تقویم زمان

می رسد از راه شنبه با لب خندان خود
فارغ از اینکه چه آورده سر یاران خود

روزهای هفته هر جا حس تنهایی کنند
می نشیند در کنار هفته با عنوان خود

روز یکشنبه کمی آرام تر از شنبه است
می فشارد روی لب از بی کسی دندان خود

راه جذب دیگران را خوب آموزش ندید
او ندارد همدمی جز آتش قلیان خود

با دوشنبه دوستانه رفت و آمد می کنم
با محبت دوستان را می کند خواهان خود

از سه شنبه بی خبر هستم ولی انگار او
بی محابا می کشد یک نقشه از زندان خود

چارشنبه با سفر کسب درآمد می کند
بی هیاهو می کشد جور غم پنهان خود

اهل خانه از چنین وضعیتی ناراضی اند
با مشقت می کند آرام فرزندان خود

پنجشنبه طول هفته بوی حلوا می دهد
رفتگان را می کند در خانه اش مهمان خود

میهمانان را فقط یا نان و خرما می دهد
یا که می نوشاند آب از رحمت جوشان خود

حال و روز جمعه از ایام دیگر بهتر است
استراحت می کند در منزل اعیان خود

ساکت و آرام دور از اضطراب و استرس
او ندارد غصه ی یک جرعه آب و نان خود

هر که را می بینی از اوضاع خود ناراضی است
صبح تا شب می کشد آه از دل سوزان خود

این وسط ما گمشده در روزهای هفته ایم
بین تقویم زمان درگیر و سرگردان خود


06 فروردین 1399 22 0

ظهور قائم آل محمد ص

چو آقایم رسد از راه غیبت
شود بر دشمنانش ره ز هیبت

به اسرائیل راهی را نماند
چو آن آقا ظهورش را رساند

خداوندا هزاران گل فدایش
هزاران دسته گل روید برایش

خداوندا دلامان پاک گردان
وجودم را برایش خاک گردان
 


06 فروردین 1399 23 0

شراب عشق

عجب به دام تو افتاده ام چه خوش دامی است
که صید دام توگشتن نه ازسر خامی است

دلاکنون که درین ره فتاده ای خوش باش
که راه دیگر اگر هست راه بدنامی است

در ِ هزارحیله به یک قفل عشق ببند
که تابه منزل وصلش هزارناکامی است

به فکر راحت جان و تنت مباش ای دل
که آنچه نیست درین ره رفاه و آرامی است

شراب عشق نگنجد درین پیاله عقل
بیارجام دلت راکه هرکه را جامی است







 


05 فروردین 1399 43 0

کجاست؟

کجاست

دشت بارانی چشمان مرا آب کجاست
خاطر دلشده ای را سخن خواب کجاست

نکته ی صبر و قرار از من آواره مپرس
دل طوفانی بی تاب مرا تاب کجاست

می زنم چنگ به تار دل بی تاب خودم
دل کجا تار کجا چوبه مضراب کجاست

شب و روز از پی سیمای گلی میگردم
آفتابی دگر و جلوه ی مهتاب کجاست

کوچه در کوچه پریشان شده اولاد بشر
کس ندانست لب تشنه و سیراب کجاست

بخدا هر چه که دارم به کسی می بخشم
که نشانی بدهد آن دُر نایاب کجاست


05 فروردین 1399 35 0

1

هر قطره ی باران بجز از نیل نشد
یارب کرونا کم ز سرِ ایل نشد
با گریه پیام توبه دادیم ولی
خاموشی و این پیام تحویل نشد


05 فروردین 1399 110 0

حس تنهایی

ابتدای خواستن جز شور شیدایی نبود
آنچه می دیدم درونت غیر زیبایی نبود
دست هایت طاقت وصل پیاپی را نداشت
این نبودن های من از بیم رسوایی نبود
از نوید دوستی تا التهاب تلخ هجر
بین مهر و قهر تو دیروز و فردایی نبود
آینه از پاک بودن گاه گاهی ضربه خورد
راست گفتن های من از روی خودخواهی نبود
گاه باید با پذیرفتن کمی ساکت شوی
قسمتت از عشق اگر چیزی که می خواهی نبود
روزگار بی تو بودن خوب یادم داده است
سهم من از عاشقی جز حس تنهایی نبود


05 فروردین 1399 30 0

ای عزیز

دعای تو سرسبزی و رویش است
دعای تو آغاز هر کوشش است
دعای توباران و گل می شود
به روشنترین صبح پل می شود
دعای تو مهتاب شبهای تار
که روشن کند چهره روزگار
دعای تو شبنم دعایت گلاب
دعای تو آئینه و نور و آب
دعایت بهار است و عید سعید
دعای تو پرواز قوی سپید
دعای تو بال کبوتر شده
دعای تو پرواز را پر شده
دعای تو در باد مجنون بید
دعای تو خورشید در آسمان
دعای تو هر چشمه ای در جهان
دعایت بلندای سرو چمن
شکوه درختان آیینه تن
دعای تو جاری هر رود شد
دعای تو بوی خوش عود شد
دعای تو برگ شقایق شده
فروغ دو چشمان عاشق شده
دعای تو بر آب قایق شده
دعایت تمام حقایق شده
دعای شما صبح صادق شده
دعای تو گلهای یاس کبود
دعای تو معیار بود و نبود
دعای تو شعر و سرود و غزل
شکر قند شیرین و طعم عسل
دعا کن امام زمان ای عزیز
که مشکل شده کارمان ای عزیز

علیرضا نجفی
فروردین ۹۸


04 فروردین 1399 29 0

رزم پرستاران

تاریخ از رزم پرستاران
از مردی و عزم پرستاران
افسانه هایی نغز می سازد
افسانه ،از بزم پرستاران

تاریخ از امروزخواهد گفت
از این پزشکانی که جان دادند
پای قسم ماندند جانانه
مردانه با خون امتحان دادند

تاریخ از ایثار خواهد گفت
از مردم بیمار خواهد گفت
از هر پزشک و هر پرستار
شب تا سحر بیدار خواهد گفت

تاریخ صد اسطوره می سازد
از آنکه جان خویش می بازد
از کشتگان جنگ با ویروس
بر این همه اسطوره می نازد

تاریخ از خاطر نخواهد برد
این لحظه های سرفرازی را
این روزهای سر به سر ایثار
این هفته های عشق بازی را

تاریخ با فریاد خواهد گفت
مثل شهیدان نسل ما خندید
در روزهای سخت بر دشمن
مردانه در راه وطن جنگید

این روزها در یاد می ماند
فریاد ما در باد می ماند
این روزهای غصه وقتی رفت
چون خاطراتی شاد می ماند

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


04 فروردین 1399 47 0

قرنطینه

پشت تلفن، صدای تو، عید است
در قرنطینه‌ایم و مجبوریم
عید یعنی هجوم دلتنگی
وقتی از دست‌های هم دوریم


جرم من عشق بود و تنها عشق
این دوخط شعر اعتراف من است
من به حکم‌ات طناب خواهم بافت
دار موهای تو کلاف من است

- شاعران شمع مجلس عشق اند-
- سوختن، بهترین ترانه‌ی ماست
به شکار ترانه مشغولیم
قله‌ی کوه آشیانه‌ی ماست

عاشقان شاعرند یا بر عکس؟
هر دو در این زمانه مظلوم اند
قصه‌ی موی یار می‌گویند
از تماشای یار محروم اند

عید یعنی هنوز می‌بینم
آخرین دید و بازدیدت را
عید یعنی هنوز خواهد کشت
عکس لبخند تو، سعیدت را


نقطه‌ی عطف تو نبودن من
نقطه‌ی ضعف من نبودن تو
آه من می‌روم که پاره شود
بند زنجیر پر گشودن تو


03 فروردین 1399 193 0

باران طراوت

باران طراوت

از این پس روی دامان تو می ریزم سکوتم را
به دستان تو می گیرم تمنای قنوتم را

به یمن خون دل هایی که دادی حضرت رزاق
- حواله کرده گویا بر سر خوان تو قوتم را

فقط یک غمزه از چشمان شهلایت مرا کافیست
چو گیرم ذره ذره لقمه های لایموتم را

به گرد آشیانت آنقدر برگ و نوا داری
بسازم رشته رشته تار و پود عنکبوتم را

بخوان یک مصرع از گلنغمه های آسمانی را
مگر سازی شود آوای شعر کور و سوتم را

شبی را از لب خود نازنین، قندی مهیا کن
که شیرین سازد آخر جرعه های زغنبوتم را

تو ابری چشمه چشمه عطر باران میدهد نامت
بخیسان زیر باران طراوت دشت لوتم را


03 فروردین 1399 34 0

همچو هَزاریم در این یک قفس

منتظران را چو تو باشی امیر
خوب تر آن است که باشم اسیر
در غمت ای دوست چنین خوانده ام
بی تو در این مهلکه ها  مانده ام
هست مُعینی بَرَد از نیستی؟
یا که جَزوعی؟ که چرا نیستی؟
" منتظران را به لب آمد نفس"
همچو هَزاریم در این یک قفس
مرتبه ات حجّت ثانی عَشَر
فخرِ جهان؛ جدّ تو  خیرُ البَشر
منتقم فاطمه  در ندبه کیست؟
ناله حیدر به چَه از روی چیست؟
شاعرِ بسیار ز هجران بگفت
منتظرت بود که آنگه بخفت
هر که در این دار تو را دیده است
خنده زنان  گل  ز چمن چیده است
آب حیاتی که به دست شماست
این دلِ من گفت بپرسم :کجاست؟
ای که مرامت حَسَن است ای کریم
آمده ام بهر دعا در حریم
" معترف" از خوانِ شما خورده است
دستِ توسّل نزند مرده است
دست توسّل نزنم مرده ام
من نمک از سفره تو خورده ام
" ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر "
آمده ام سوی تو  دستم به در
بر لبم این خواسته از صبح هست
جانب این چشمه کشیدم دو دست
نور تویی   منبع این خور تو
چشم بد از ما بکنی دور تو 
زودتر ای صبح بیا  خسته ایم 
دل به حریم و کَرَمت بسته ایم
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲  فروردین ۱۳۹۹ 🌷
 


02 فروردین 1399 41 0

روزگاریست که غم ،هم نفسِ ما شده است

روزگاریست که غم، هم نفسِ ما شده است
هم دل و هم قدمِ این دل شیدا شده است

دیرگاهیست که فریاد شده گوشه نشین
بُغضِ غم مرهمِ این ، حنجَرِ تنها شده است

رفت از پیشِ من و آرزوی آمدنش
تا سحر ، همسفرِ قصه و رویا شده است

خبر از آمدنش نیست ، همه قافیه ها
دست بر دامنِ این دیده ى رسوا شده است

اشک در حسرتِ دیدار به خود می پیچد
به گمان خیره دلش، در رُخِ فردا شده است

باز هم صبح شد و وای نیامد خورشید
طَلعَتِ بختِ سیه،چون دلِ شبها شده است

كُنجِ تنهایی و خلوت به خودم می گویم
که چرا قسمتِ من، حسرتِ دنیا شده است

#یاسررشیدپور


02 فروردین 1399 31 0

گمنامی

مرا ای کاش با خود برده بودی
و یا از خود نشان آورده بودی

همان جایی که عطر قامتت را
درون سنگری افشرده بودی

ز مختصات خود چیزی نگفتی
سحرگاهیکه ترکش خورده بودی

شنیدم زیر باران گلوله
عطش در سینه و افسرده بودی

به صحرا عطر و بوی لاله پیچید
که غرق از خون زخم گرده بودی

تو نام خویش گم کردی ولی من...
به گمنامی چه زیبا مرده بودی


29 اسفند 1398 38 0

کوچه باغ نوروزی

بیا که موسم گل های ارغوان آید
نسیم رهگذر از گردش زمان آید

نگاه پنجره با دست شاخه میگوید
دوباره فوج پرستو به آشیان آید

صدای نغمه بلبل به ناله می پیچد
نوای چلچله و شعر و ارمغان آید

شمیم ناف ختن در میانه ی گل ها
بروی توسنی از دشت بیکران آید

چه میشود که ببینم بفصل خوبیها
حدیث مژده ای از یار مهربان آید

بگوید و بسراید غزل غزل او را
چنانکه در تب و تابش دلم بجان آید

نشسته ام به سر کوچه باغ نوروزی
به شوق آن که بهاری از او نشان آید

به تار سنبل نارسته اش دلی دادیم
مگر که سوره وصلی ز آسمان آید


29 اسفند 1398 59 0

چلچراغ کاظمین

بانگ یا باب الحوائج  در دلم پر می زند
چلچراغ کاظمین امشب به ما سر می زند
هر کسی دارد مرادی بر سر این سفره اش
پای بوس او شود  چون حلقه بر در می زند
دست خالی هستم اینک جان من قربانتان
اشک هایم را ببین بر دیده تر می زند
شکر ایزد را که گشتم خادم این آستان
نام او را حضرت حق بر دل از زر می زند
" معترف "  باشد امیدش چلچراغ کاظمین
نام او را چون نگینی  حلقه در بر می زند
🌷مهدی موسایی    دزفول
پنجشنبه   ۲۹ ‌اسفند ۱۳۹۸ 🌷


29 اسفند 1398 51 0

دیوانگان

عقل من انقلاب مشروطه
تو ولی از تبار قاجاری
مجلس عقل را به توپ ببند
چشم‌های لیاخوفی داری
با همین بی بهانه پلک زدن
با همین توپ‌های رگباری


می‌بُری سیم‌های مغزم را
انتقال پیام ممکن نیست
تو خودت قوه ی قضائیه ای
از تو که انتقام ممکن نیست
مردمان از تو شاکی اند اما
تو بخندی قیام ممکن نیست

رای دادم ولی گران‌تر شد
قیمت وصله‌های دلتنگی
رای دادم به ماندنت بانو
تو ولی در تدارک جنگی
شیشه‌ها قلب نازکی دارند
کاشکی گفته بودی از سنگی


در قرنطینه از سر اجبار
خاطرات تو را غزل کردم
جای زخم عمیق عشق‌ات را
من همین روزها عمل کردم
وسط گریه عکس‌های تو را
مثل آواره‌ها بغل کردم


شاعری در لباس طوفانم
"خانه‌ات را خراب خواهم کرد"
با همین شعرهای خشم آلود
ضد تو انقلاب خواهم کرد
زندگی بی تو کار خوبی نیست
مرگ را انتخاب خواهم کرد


28 اسفند 1398 75 0
صفحه 8 از 267ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها