در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

از شیر خدا همت ره جو

پروانه در آتش شد و " آواز نیامد
کآن را که خبر شد خبری باز نیامد"
من قصد بکردم که رسم‌بر سر کویت
افسوس که آن اشتر جمّاز نیامد
پرواز کند دل به حریمت چو صفا یافت
دل صاف نشد  باز به پرواز نیامد
 چون حافظ و سعدی وَ نظامی وَ عراقی
جز یاد خدا همدم و دمساز نیامد
دیوان‌غزل های تو ای شمس سحرخیز
تاجی سر آن‌کس که سرافراز نیامد
هر کس به زبانی به صد افسون ز در آمد
گر شِکوه کنی کس به تو همراز نیامد
از بس که نوشتم و عمل هیچ نکردم 😀
عمرم به سر آمد  بت طنّاز نیامد
" مهدی " ز علی شیر خدا همّت ره جو
او پیش خدا با حسد و آز نیامد
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸ 🌷
 


16 فروردین 1398 91 0

لکه

دیگر یقین دارم‌ نخواهم‌ یافت مرهم

از دوستان آزرده ام ‌از دشمنان هم!



خورشید من ! بگذار در هجرت بگریم

مثل گل خورشید، شبنم پشت شبنم



وقتی کسی معنای حرفت را نفهمد

فرقی نخواهد داشت دنیا با جهنم



از غم رفیقی با وفاتر در جهان نیست

همراه شو ای عقل دور اندیش با غم



"او" مهربانی کرد، می شد بازگیرد

جای بهشت و باغ، حوّا را ز آدم!



چون قطره های ریز باران در دل سنگ

بر قلب تو تاثیر خواهم داشت کم کم



امکان ندارد یک نفر بی نقص باشد

من ماه را با لکه هایش دوست دارم...


15 فروردین 1398 96 0

چه دانی؟

ای دل تو ز شب های ده و چار  چه دانی؟
از ظلمت و غم های شب تار چه دانی؟
تو " غنچه خوابیده چو نرگس " به زمانی
از هجر وَ از رنجش و از خار چه دانی؟
از گردش ایام‌فقط حال بدانی
از ماه وَ از سال وَ از پار چه دانی؟
گنجی است نهان در دل ما  داده خداوند
از گنج نهان  خفته بر آن مار  چه دانی؟
منصور که از عشق خداوند سخن گفت
دعویّ انا الحق زد و از دار چه دانی ؟
هر کس که پرستش بکند حضرت حق را
ماواش بهشت است تو از نار چه دانی ؟
از بار گنه خسته شدم، درگه حق کو؟
شرمنده از این‌بار، از این بار چه دانی؟
انواع غذا بود که خوردیم همیشه
از حال فقیری که بشد زار  چه دانی؟
از نفس گنه کار  به جایی نرسیدیم
زشتیّ و پلیدی ز سگی هار چه دانی ؟
هر کس به تماشای نگاری است  و لیکن
از آنکه بُود منتظر یار  چه دانی؟
از حبّ علی کم نگذارید  که این کار،
ناجی است به محشر، تو از این کار چه دانی؟
" مهدی" ز خداوند طلب بخشش و رحمت
از بانگ‌ مَلَک چون بزند جار  چه دانی؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه  ۱۵ فروردین ۱۳۹۸‌🌷


15 فروردین 1398 79 0

بلبل به گلستان

بلبل به گلستان جهان باز چه دیدی؟
بر غنچه نشکفته گل  راز چه دیدی؟
ایام گل آیی به گلستان خوش و سرمست
بر صفحه گیتی تو ز آغاز چه دیدی؟
صد نغمه مستانه ز هجران بسرایی
بر دامن آن صورت طنّاز چه دیدی؟
تا پرده ز رخسار جمالش بگشایی
بر گل بسرایی  تو ز آواز چه دیدی؟
تا خنده زند گل  تو شوی مست به گلزار
بر گو: تو از آن ناوک غمّاز چه دیدی؟
هنگام بهار است و عزیزان به تماشا
ای طایر فرخنده  ز پرواز چه دیدی؟
"جمعی به تو مشغول" و تو مشغول تماشا
" مهدی"  ز تو پرسد: تو از این ناز چه دیدی؟
🌷 مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


15 فروردین 1398 106 0

هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی خواهد


دل آشفته‌ام حال مرا بهتر نمی‌خواهد
که مرغ با قفس خو کرده بال و پر نمی‌خواهد

از این لبخند غمگین می‌شود فال مرا فهمید
بیان حال ما دیوانه‌ها منبر نمی‌خواهد

گذشتی با رقیبان؛ مست و سرکش، اخم در ابرو
هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی‌خواهد

نصیب هر که عاشق شد بغیر از اشک و حسرت نیست
از این دریای آتش هیچ کس گوهر نمی‌خواهد

کسی که می‌گذشت از خنده‌های دیگران تا تو
تو را با خنده‌های دیگران دیگر نمی‌خواهد


 


15 فروردین 1398 23 0

عید پیغمبر ما

پای بر کوه بنه  تا عظمت دریابی
دل عزیز است همان دل که بود دریایی
ای خوش آن‌ دم که تو با همنفسانت باشی
گل وَ بلبل که هنرمند زند بر کاشی
نقش این عشق ببین در همه جا پیدا هست
هر کسی از می معشوقه خود باشد مست
 عید پیغمبر ما حضرت احمد زیباست
هست شیرین دهن او   چون سخنانش شیواست
رحمتی بر همه عالم ؛ همه عالم از اوست
ای خوش آن کس که گرفته است به دل او را دوست
نیست بر دل به جز از نام نکویش نامی
کاش "مهدی"  بدهد حضرت احمد جامی
اینچنین نام‌نبی نقش زند بر هستی
همچو یک‌قطره به دریا برسم از مستی
او که شد ختم رسل  ختم کنم بر این حال
من فرستم به نبی یک صلواتی با آل
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


15 فروردین 1398 88 0

ممکن نبود دیدنت اما محال نه...

ممکن نبود دیدنت اما محال نه...
فرصت اگرچه بودولیکن مجال نه...
درشرع ودین و مکتب و آیین این دیار
فکرت حرام بود و نگاهت حلال نه،
این حزب باد بودن دل هم گناه توست
وقتی اصول چشم تو را اعتدال نه،
عمریست در ریاضی اول رفوزه ام
جَبر است درس اول تو احتمال نه،
چون پادشاه زخمی در فکرکودتا
عمری سکوت کرده ولی قیل و قال نه،
این گرگ برف دیده تو رامنع می کند
ازبغض ،ازخیال ولی خط وخال نه...
نجمه عیدی


14 فروردین 1398 73 0

تقدیم به سلطان علی بن موسی الرضا ع

دراین حرم تاریکی ام فانوس خواهد شد
خاکستر این زندگی ققنوس خواهد شد

آنقدر تخت و تاج و عزت داری آقا جان
حتی سلیمان حسرتش پابوس خواهد شد

حتی درون این حرم حاجات جبرائیل
با پنجره فولاد تو مانوس خواهد شد

لازم به هند و چین وجاهاي دگر هم نیست
هرکس که جورت را کشد طاووس خواهد شد

در درگه تو نا امیدی هیچ مطرح نیست
پس واژه ی مایوس هم معکوس خواهد شد

من در غلامی تو شاهی میکنم بی شک
همراه باران قطره اقیانوس خواهد شد

لطف تو آقا جان اگر شامل شود من را
دست خدا هم بر سرم ملموس خواهد شد

مادر برایم در دعایش راه خیری خواست
شاید مسیر من بهشت طوس خواهد شد

تو شمع باش و نور ده خاکسترت باشم 
خاکستر در درگهت ققنوس خواهد شد


14 فروردین 1398 82 0

مستی بی حد

دست در دست تو در مستی بی حد هستم
نکشی جان علی دست خودت از دستم

دست من خالی و دست تو پراز مهر و وفا
آنکه زین داد و ستد سود کند من هستم

"دست من گیر که این دست همانست که من"
هر زمان دست تو دادم به زمین ننشستم

تا که در بند سرانگشت تو باشم همه عمر
ده گره در حرم دست تو محکم بستم

هر شرابی نکند چاره خماری مرا
من از آن باده که از دست تو باشد مستم

تا که با دست خودتت باز نمودی در عشق
در به روی همه ی اهل دو عالم بستم

مهر در حسرت آن گرمی دستان تو سوخت
تا که در سایه ی مهر تو خنک بنشستم

عالم از دست تو در فتنه و آشوب و بلاست
من دراین فتنه و آشوب و بلا هم دستم





12 فروردین 1398 88 0

غزل ترکی - نازلی

نازلی

کولان چئکین قاپیدان یولدادیر گلیر نازلی
دئیین کی گلمه‌یینی سئوگیلین بیلیر نازلی

نیفیس‌ده‌یر دئیه‌رک اود آچیب دوروب قاپی‌دا
اوزرلیک‌الده کؤمور اوستونه چیلیر نازلی

اومان‌گؤزونده‌قالان،سئوگی سین سریبدی یولا
پاییز بولودلاری دک گؤز یاشین الیر نازلی

آل آلما نین سایاغی ساخلاییبدی‌سنله‌دادا
او عؤمرونو سن ایله اورتادان بؤلور نازلی

آلیب قوجاقدا غزل کؤرپه‌سین گلن چاغا دک
امیشدیریر اووودور هئی آچیر بلیر نازلی

تلس یئتیش بورا سن کؤوره‌لیر دؤزه‌‌بیلمیر
اوره‌یینین باشینی آیریلیق دلیر نازلی

دی سؤنمه‌سین بو ائوین‌لامپاسی گلیر او‌ قوناق...
گلن آیاق سسی دیر واللاهی گلیر نازلی!


بهزادبیات‌فرد


12 فروردین 1398 80 0

گلین و گران

گِلین و گران
گفتی به هر کجا که روم آسمان یکی است
خورشیـد هم برای همه خاکیان یکی است

بــر ماهـیـان که آبی دریــا یکی بـُــــوَد
آبیِّ آســــمان که بــرِ ماکیـــان یکی است

لطف تو پیش هر زن و هر مرد مستـدام
گفتی که رحمت تو به پیر و جوان یکی است

بــاران رحمــتی و نمی پـرسی از کسـی
پیش تو کاسـه های گِلیـن و گران یکی است

گفــتی بـــرابـــرند همــه بنــــدگان تــو
یعنی که سهم ما و من و دیگران یکی است

پیش تـو غـرب وشـرق تفــاوت نمی کند
ســرخ و سـیاه بر درِ این آسـتان یکی است

در پیـشـگاه عـدل تو گفتی که فرق نیست
مـرغ هـمای و فاختـه را آشـیان یکی است

از حیث عقل و شـوکت و فهم و شعور هم
سـهم تمــام آدمیــان در جهــان یکی است

گفتی که جمله بر سرِ یک خوان نشسته ایم
خـون دل و سـبوی می ارغـوان یکی است

پیش تو رشت  و زابل و سـمنان یکی شدند
یعـنی کویـر تشـنه و جوی روان یکی است

چـون آفــریــده ای همــه ژن های خـوب را
ژن های برتر و ژن بدتـر از آن یکی است

نیـــمی میـــان دوزخ و نیـمنـــد در بهشــت
جام شـراب و بادیـه شـوکران یکی است

بــرعـرش کبــریـایی تو جای شــبهه نیـست
روزی یکیّ و رزق یکیّ و دهان یکی است

نرخ صـدای عـربده زن ها گران شـده است
نرخ صدای عــربده زن بـا بنــان یکی است

نــان حــرامیــان و حــــلال آوران یــــکی
زور چمــاق و طاقـت حق باوران یکی است

سـنجیــده ایم قــدرت کـاخ سـفـیــد را
بـا اقتـــدار مسـجد صــاحب زمان یکی است

از ابتــدا چـو قصـّه دنیـــا یکی نبــــود
با من نگـــو که آخر این داستـــان یکی است

دنیــا به آخـرت بفـروشیــم یـا به عکس
گـویا در ایـن معامله سـود و زیان یکی است

مریم محبوب – شهریور ماه 97
 


11 فروردین 1398 91 0

شاعر کویر

شــــــــاعـر کـــــــــویـر
 
آن بلبـــلـم که در دل صــحـرای زنــــدگی 
دلبســـته صـداقـت خـاری اسـت خاطـــرم
آســوده از خیــال شـــقـایـق ز یــاد سـرو 
فـارغ ز عشــوه هـای بهــاریـست خـاطــرم
 
هم صحبتـم به خـاک کـویـری که می تپـد 
در ســینه اش سـراب عطـش بار آتشــیـن
می نوشم از سراب و چه سیراب می شــوم
از شــکـر می نهم ســر آشــفته بـر زمیـن
 
در حیــرتم ز بلبـل بســتان که این چنیـن   
می ســوزد از فــراق گل و نـــاله می کنــد
بی شـک خبــر نــدارد از احــوال بلبــــلی   
کـو را کــویـــر غمــزده ای والـه می کنــد
 
ای بلبــلان ســـرو و گلســتان و یاســـمن    
دنیـــا به کامتــان گــل زیبـــا حلالتــــان
بر خـارهای ایــن دل تفــتیــده ام قســـم   
باور کنیــــد غبــطه نخــوردم بـه حالتــان
 
در دامـن کویــر و بیـــابان سـخاوتی است    
کان را میـــان باغ و گلســـتـان ندیــده ام
در تیــغهای خار مغیــلان صـداقــتی است      
ماننــد آن بــه دامن بســـتـان ندیـــده ام
 
اینجـا چهـار فصــل خــدا کهــربایی اسـت       
خاکی وتشــنه رنگ خدا یاس و سـوسـنش
در هر بهـاربیــم خزان نیـست تا که نیـست        
فــرقی میـــان آذر و مــــرداد و بهـمــنش
 
ریـگ روان و خـار مغــیـلان نشــــانی اش      
افتــادگی طبیــعت و رســم و ســـرشت او
لبــریــز از ســــتاره و مهـتــاب دامنـــش      
صد کهکشــان ســتاره شب سـرنــوشـت او
 
ایـنجـا مـراد جــز به صـبـوری نمی دهنـــد      
فخـری به جز به تـاول لبهای تشـــنه نیست
ســــوز نهـان ســـینه خنیــــاگــران وصـل      
کمتر ز ســوز آتش و از هُرم دشـــنه نیست
 
در آســــمان صــاف و طـــلایی او هنــــوز      
خورشــید می درخشـــد و دل آفتـابی است
در زیــر آفتـــاب تـن خاک نقــــره ایسـت      
اینــجا نه کـم ز پهـنــه دریــای آبـی اسـت
 
بی شک خوش است جلـــوه گل در برِِ چمن    
وان خوشــتر آن که جلوه کنــد در بر مغاک
سـرگشـــته بلبـــلی که دلاویـــزه گـل است   
سرخوش ولی دلی که سپرده است تن به خاک
 
بایــد درونمان پــرِ گـل باشـــــد و چمــن      
تا رونـــق چمـــن نکـنــــد بیـقــــــرارمان
بایــد بهـــار شـیـــوه دلهــایمـــان شـــود       
تـا هــر خــزان سـیــه نکـنـــد روزگارمــان
 
ای بلبــلان خـوب چمـن بیــدلی بس است       
دیگر نه عشـــوه هـای گـل و نـاز نـوبهـــار
تا کی دو گـوش بــاغ بهـارانتـان پــر است      
از ســوز نالــه های شــما خنـــــده نــگار
 
اُفتـــاده از بهــار اگــر گلشـــــن شــــما        
این دشـت پر سـخاوت دل ، این کـویـر ما
دانم به یک عبــور نمک گیـر می شــویــد       
هشـدار ای رفـیـــق نگـــردی اســیـــر ما
 
مریم محبوب – 1387
 
 
 
 
 


10 فروردین 1398 99 0

شب بو

شمیم عطر تو پیچیده ست درهر سو
عجب شمیم قشنگی چو نافه آهو

عجب نبود که گل های شهر گریه کنند
به ناله های غریبانه های یک شب بو

وپرسشي که همیشه بدون پاسخ ماند
دلیل خلقت دنيا علي شده یا او

عجب مجادله ای شد میان آتش وگل
نشسته دوزخ وجنت به جنگ رو در رو

به چشم دل که ندیدند دشمنان که زده
سپاه یک تنه او کنار در اردو

منم که خسته زخمی خسته ای زخمی _
شدم که می چکد ازمن صدای آن شب بو

منم که قطره خونم که خشک خشک شده
به روی درب قدیمی مانده در پستو

ومن که حاصل یک جنگ تن به تن بودم
چه جنگ تن به تني میخ درب با پهلو


09 فروردین 1398 116 0

یاس کبود...

او یک گل است یاس سفید کبود بود
معنای حسن و برکت و اعجاز و جود بود

او کوثر است و عطر بهشت از سرشت اوست
او آن کسیکه دل ز پیمبر ربود بود

درهای آسمان به زمین باز می شدند
وقتی که در میان رکوع و سجود بود

جاری، روان وپاک وسیع است رحمتش
دستان او شبیه زلالی رود بود 

حتمن دلیل خلقت افلاک و جن و انس 
چیزی به غیر برکت زهرا نبود.....بود?

او عاشق امام خودش بود حیف که
چشمان حیله فتنه گرانه حسود بود

وقتی شکست آیه تطهیر پشت در
در خانه اشک و درد و غم و آه ودود بود

آمیخت درد بی کسی و قصه طناب
با درد میخ در که به پهلو عمود بود

آنقدر تازیانه به روی وسرش زدند 
حتی صدای ناله او هم کبود بود

باور نمیکنم که در این خانه نیستی
رفتی و رفتن تو ازاین خانه زود بود.......


06 فروردین 1398 34 0

تقدیم به مولا امیرالمومنین

تقدیم به امیرالمومنین


هرکس که باتو ای یل نامی مصاف کرد
افتاد بر زمین وبه مرگ اعتراف کرد

روح القدس که شد ملک برتر خدا
درمحضر تو کنج حرم اعتکاف کرد

کعبه که کعبه شدُ عزوجاه یافت
روز تولد تو به دورت طواف کرد

درجنگ خیبری که یلان خاک میشدند
دست خدا ودست علی ائتلاف کرد

بارسم پهلوانی وباذوالفقار خویش
نخ پنبه های دشمن دین را کلاف کرد

در وقت خطبه خواندن تو تیغ حرفهات
تیغ زبان دشمن دین را غلاف کرد

هرکس محبت تو درون دلش نشست
اورا خدا ز آتش دوزخ معاف کرد


06 فروردین 1398 125 0

تقدیم به مادر جان...

کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست
دراین شب تاریک ترم قرص قمر نیست

من باخبر ازعشقم و من بی خبر ازخویش
در وادی عشاق ز معشوق خبر نیست

در جنگ زمستان غم واین تن سردم
جز دست نوازش گر خورشید سپر نیست

پس جای عجب نیست که پرواز نمیکرد
بر روی تن قمری در بند که پر نیست

از بس که در آن شعله کشیده ست زبانه
این سوخته در سوخته درسوخته در نیست


جز میخ در خونی ویک آه پر از درد
بر روی در خانه مان هیچ اثر نیست


حتمن پدرم خواسته شمشیر نباشد
زیرا ملک وانس جلودار پدر نیست

تقدیرچنین شد که پس از ضربه دشمن
در خانه مان خنده ی نوزاد پسر نیست

درچشم ترم وزن عروضی شده نیزه
صدشکر که درشعر دگر قافیه سر نیست

من روی تل زینیه بودم ودیدم
مادر به بر پیکر خونی پسرنیست

این کنج خرابه شده تاریک تر ازگور
چون بین سراپرده ی ما قرص قمر نیست

ما مادرمان رفت جوان بود بدانید
کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست


05 فروردین 1398 134 0

غزل ....

شمع خسته پرالتهاب شدم
سوختم ذره ذره آب شدم

مثل کابوس ديشبم انگار
در خیال خودم خراب شدم

دل به دریا زدم ولی دیدم
روی دریا فقط حباب شدم....

بی قراری من حساب نداشت
بی قراری بی حساب شدم

بعد نوشیدن دو چشمانت 
مستی جام پرشراب شدم

تو برای من انتخاب شدی
من برای تو انتخاب شدم

لحظه لحظه برای خود حتی
مایه رنجش و عذاب شدم

فکر کردم به واژه آب و 
غرق در معنی رباب شدم

لب خشک تورا که می دیدم
متاسف برای آب شدم

بعد تو شیر دارم اما حیف
من برای که مستجاب شدم?

پدرت گفت بعد گل شدنت 
غرق بوی گلاب ناب شدم

تا سرت را به روی نی دیدم.....
سوختم ذره ذره آب شدم


04 فروردین 1398 179 0

نوروز علوی

بسم اللّه العلیّ العظیم
با الهام از تلاقی سالروز ولادت حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) با حلول نوروز  1398
 


گردیدچو با نام علی سال نو آغاز
جان ها بگرفتند از آن توشه پرواز
با یک مدد  از نام عزیزش بنماییم
در اوج شداید به  جهان آیت اعجاز
در جمله جهان فاش بگویید که گشته است
با اذن خداوندی افشاء دگر این راز
این مملکت  از آن  علی است بدانید
داریم همه تکیه بر آن نور سبب ساز
از نادعلی قوت دیگر بگرفتیم
تا اوج بگیریم در این برهه چو شهباز
یاران ولایت همه با شیر خدایند
در مسلک حق شیفته و واله و جانباز
مهدی چه نشینی به لب  ساحل ذکرش
برخیز و دل خویش بدین بحر  در انداز
گر  شیوه  مولا به یقین پیش بگیریم
در هر دو جهانیم به توفیق سرافراز
یا رب به شب تیره طوفان بلایا
شد جان ضعیف از  سر این ذکر قوی  باز
ما  شاکر این نعمت بی حد تو هستیم
کاین سال نو  گردید  به نام علی آغاز

غبار دستگاه حسینی
مهدی رستگاری
یکم فروردین سال  یکهزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
چهاردهم رجب المرجّب 1440 هجری قمری
 


02 فروردین 1398 227 0

دلخوشیمو ازم نگیر

دلخوشیمو ازم نگیر 
      گلِ گلایُلِ سفید 
          تویی تموم زندگیم 
              تویی واسم نور امید
 
وقتی باشی کنار من
        دنیا واسم بهارونه
             اما کنارم نباشی
               بهارمم زمستونه
 
تویی تو ﺍﻣﯿﺪ ﺩﻟﻢ
ﺗﻮیی ﭘﻨﺎﻩ ﺁﺧﺮﻡ
 
ﺑﺬﺍﺭﮐﻪ ﻫﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﭼﺸﺎﻡ
     تو ﭼﺸﻤﺎی تو باز ﺑﺸﻪ
          ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻤﻮﻡ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﻡ
               به ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﺸﻪ
 
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺨﻨﺪﻡ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
     ﻧﺬﺍﺭ ﺑﮕﺮﯾﻢ این چنین
           ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻣﯿﺸﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ 
                 ﺍﯼ عشق من ای بهترین
 
تویی تو ﺍﻣﯿﺪ ﺩﻟﻢ
ﺗﻮیی ﭘﻨﺎﻩ ﺁﺧﺮﻡ
 
#یاسررشیدپور


02 فروردین 1398 114 0

مرد

مرد آنست که حتی وجبی خاک نداد
وسط معرکه ی خط مقدم سر داد
بخشی از پیکر داد
وقت تقسیم غنایم وسط گردنه ماند
خون دل خورد وصدایی کسی از او نشنید
فتنه شد با همه ی دلخوریش
باز با رهبر ماند
راهپیمایی رفت
از دلش باز شعاری سر داد
فصل تحریم رسید
قسطهایش عقب افتاد ولی
پای ایرانش ماند
پای آزادی و استقلالش
پای مظلومیت سوریه ماند
پای بحرین و یمن
باز هم دل به خطر داد
سفر کرد و گذشت
سفر ساحل دریای فلان نه هرگز
سفر ترکیه نه
سفر آنتالیا نه هرگز
رفت در قلب حرم جای گرفت
جلوی ترکش و تیر
باز هم پیکر داد
باز پیغام جدایی به سر و همسر داد
داعش حرمله را گشت و خودش هم سر داد
کودکش ماند ه و تنهایی ها ...
یادشان جاویدان
راهشان پررهرو...

علیرضا نجفی
روز مرد ۹۷


29 اسفند 1397 172 0
صفحه 8 از 240ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها