در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

بیقرار

بیقرار

شب ها که بی قرار توام تار می زنم

گویی که ضجه بر سر آوار می زنم

 

می خوانم از وفای تو هرشب برای ماه

در دل ولی جفای تورا جار می زنم

 

چون نقطه ی فتاده به گرداب دایره

برقلب خسته سوزن پرگار می زنم

 

خواهم که برملا نشود آتش درون

برزخم کهنه مرهم انکار می زنم

 

وقت سحر که آب دوچشم از سرم گذشت

خود را به حکم عشق توبردار می زنم

 

وقتی به کینه زلزله ها هم قسم شدند

افتاده بر مزار خودم زار می زنم

 

از خویشتن بریده و با خود غریبه ام

وقتی که مست سجده دم از یار می زنم

 

خونی ست تازه به رگهای خانه  آن زمان

عکس تورا به سینه ی دیوار می زنم

                                                        

15 مهر 1395 125 0

پایان

بنام خدا
خستگیم و زدم زیر بغلم
دفترایی که پشتشون اشکه
تازه بعدِ یه عمر فهمیدم:
عشق و اینا همش فقط کشکه
***
رفتنم مونده توی جاکفشی
من توو کوچه با دمپایی ابری!
انتظارام و کندم از رو مُچم
راه میرم تووی راه بی صبری!
***
کاپشنم داره اشک میریزه!
برگه هامم یه خرده خیس شدن!
جوب کوچه تا خرخره برگه!
این درختام «کاسه» لیس شدن!!!!!!!!!!
***
گوشیم و در میارم از جیبم...
همه چیم و «دلیت اکانت» کنم!
بسه دیگه!!! چقد شب تا صبح
تنهاییم و توو گوشی سانت کنم؟!
***
برگه هام و یکی یکی دارم
میریزم توو ادامه ی کوچه
ای بابا...
لعنتی!
یادم افتااد...
دور دورا...
لواشک...
آلوچه...
***
{کاش می شد بفهمه این روزا
مثل قرقی بهش حواسم بود...
آرزوم بوده آخرا یک بار:
اول لیستای تماسم بود...}
***
جلد مشکیِّ خیس دفترم و
میندازم تووی سطل شهرداری
کاش میشد توو جلدش و بخونی...
کاش می شد که اون و برداری...
***
میرم از پله های پُل بالا
من و یه کوه خستگی؛ با هم
زیر لب هم علیرضا آذر:
...«هم نمی دانم آنچه می خواهم»...
***
***
***
صحنه ی بعدی مرده شور خونست!
کاش می شد ببینمت توو راه...
قبر اون گوشه منتظر مونده...
حیف که مرده ها نمیگن:«آه»...
#احسان_اسکندری
.
.
.
.
چشمم آندم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا سر صبح قیامت نگران خواهد بود...

15 مهر 1395 110 0

طرح عاشورایی

حکیم الهی
از رؤیای نور
مَگو
از منظومه ی بی سَر,
از اسرار عاشورا
بخوان

14 مهر 1395 198 0

خودت باش...

اگر کسی به نگاه تو احتیاج ندارد
 اگر که بوسه ی تو لب به لب رواج ندارد

اکر دل کسی از دیدنت نمی لرزد
اگر که دیدن تو چشم هاج و واج ندارد

تو کاج باشد و نترس از کسی که می گوید
که « آنچه داشت شقایق به سینه کاج ندارد...» 

که غیر خود شدن آن درد تا ابد سختی است
که غیر خود شدنت چاره و علاج ندارد

که غیرخود شدن است آن پرنده ی بی بال
و یا تجسم فیلی که گوش و عاج ندارد

به سرافرازی و سرسبزی همیشگی اش
نگاه کن و نگو میوه اش رواج ندارد

ببخش اگر که دلی خسته سهم چشمت شد
که تاب دادن باج و تب خراج ندارد 

نه تند و ترش و نه شیرین و شور ، هیچکدام
به غیر تلخی تو طبع من مزاج ندارد

دلم به جز تو که کل وجود و قلب منی
برای خودشنش چیزی احتیاج ندارد.... □

مصرع داخل «» از سروده های فاضل نظری است.

علی خاکباز

😊


14 مهر 1395 108 0

رباعی

سرخی و رسالتی محقق داری

از زخم، گذر های موفق داری

رخصت بده تا ادای دینی بکنیم

ای تیغ! تو بر گردن ما حق داری


13 مهر 1395 120 0

شهردار شهر غم ها



در سکوت سرد این شب ها
در دلم نشسته غوغایی
شهردار شهر غم هایم
خسته! پشت میز تنهایی

خسته از تمام این شهرم
در اسارت خودم ماندم
هیچ کس حرف مرا نشنید
خواب را به گوش خود خواندم

آرزوها را کفن کردم
توی این جهان پوشالی
حال دل بریده ام دیگر
از امید پوچ و توخالی

فاز غم گرفته این دل را
این خزان همیشه بی برگ است
باز همنشین من غم شد
مرگ من! بیا دلم تنگ است

#سیدباقر_موسوی

10 مهر 1395 107 0

طوبای محبت

بسم الله المعزّ الشهداء
تقدیم به پیشگاه نورانی حضرت سیدالشهداء(علیه السلام)

 



بار دگر شب بر زمین ها سایه گسترد

آرام شد غوغای این دنیای پردرد

چون پاسی از شب رفت چشمم گشت بیدار

جان در عبادت گوهر تسبیح پرورد

سجاده و تسبیح و مهرت همدمم شد

داغ غم تو در دل غمدیده گل کرد

یادت شکفت و همچو طوبای محبت

از روضه خلد شهادت سربرآورد

کی ذکر شد نام تو بی توفان چشمم

کی کوره دل شد زداغ یاد تو سرد

در اوج شرمم تازه شد امید ایمان

کز نام تو دل خون شد و لرزید از درد

تو برکت پیوند پاک شفع و وتری

یک جلوه ات کون و مکان را محو خود کرد

مهدی جهان از فیض سبحان در سحرگاه

از شوق بر آیات فجر اقرار آورد


غبار دستگاه حسینی - مهدی رستگاری

هشتم  اسفند  یکهزار و سیصد   و نو د و دو  شمسی

 

 


10 مهر 1395 135 0

"آخرین پیمانه"


باید دل دیوانه را جدی بگیرم
آثار این ویرانه را جدی بگیرم

دیگر امیدم شانه ی خود هست، باید
سرگرمیِ این شانه را جدی بگیرم

یا بُگذَرَم از انتظارش آخرِعمر
یا گریه ی مردانه را جدی بگیرم

با چشمهای عاشقش، وصل محالش
میگفت این افسانه را جدی بگیرم

هیهات بعد از اتفاقِ آتشِ عشق
پند خردمندانه را جدی بگیرم

تنهاترینم بیدل و پراشک، اما
باید شب مستانه را جدی بگیرم

باید نخواهد آمدنهای مُدامِ
این نازنین دردانه را جدی بگیرم

خون می چکد از سقف این کاشانه، تا کی
درهای بازِ خانه را جدی بگیرم؟

ساقی! سحر شد لب بلب کن جام، تا من
نابودی شاهانه را جدی بگیرم

عمرم تعلل میکند افسوس ، شاید
این آخرین پیمانه را جدی بگیرم

خلیل فریدی
8 مهر 95

10 مهر 1395 80 0

هدیه کن سوز دلی تا بسُرایم ز غمت

هدیه کن سوز دلی تا بسُرایم ز غمت وَرنه من بیشتر از خاک و گِلی سرد نیَم به وجودم نفسی دَم زِ مسیحای دَمَت گَر  اَز  اَنفاس بَسـیـطت نبود، مَرد  نیَم هـمه  ذرات   جهان   آمدنت  را   گویند که در این بزم هماهنگ، اَقَـلّ، گَرد نیَم گرچه ازشهر شدم رانده و آواره ی دشت نیک دانم که ز  کـوی و  کَرمت طَرد  نیَم همه  دنیا  به  هواخواهی کویَت  پـویند که در این بادیه ی عشق و جنون فرد نیَم نگُـزیـنَم  بجز  از  سوز شما  ســوز دِگر به تمــــنای  بسی درگه   بی درد    نیَم دست  از  دار رها  کرد ز دوری بـهـــار بـه  صـف مـنـتـظـرانـت  ورق  زرد   نیَم

08 مهر 1395 171 1

عشق یار

آخ‌چه‌سنگین‌شده‌این‌سینه‌ام 
بـاز شــــده‌ پُـر ٬ دلِ پُـر کینه ام 

خنـــده‌ فرامـــــوش شده از لبم 
از غم و از غصــه‌یِ دیرینه ام 

عیبْ نمـــــایان نشــوَد بهــــرِ من 
مات و کدر از چه‌شد آئینه ام 

شـنبه و هر شـنبه فقط بگــذرد 
شـــــوقْ نـــدارد ٬ دگـــــر آدینه ام 

نیست دگـــر ٬ بـارشِ ابـــرِ بهـــار 
بویِ خـوشی‌نشنَوَم از چینه‌ام 

در نظرم هستْ سیاهی ٬ فقط 
نیست دگر رنگ ٬ به رنگینه ام 

شُکرْ که‌یک‌همدم‌وهمرازهست 
دلبــــــرِ زیبـــــــــــا رخِ سبـــــــــزینه ام 

هستیِ‌حامی‌به‌نَفَس‌هایِ‌اوست 
عشق و وفایش‌شده گنجینه‌ام


07 مهر 1395 141 2

نسیم

به نام خدا

 

هان ای صبا به دوست رسان این سلام ما

ساقی بیار باده که خالیست جام ما

 

یک شب به زلف دوست تن آغشته کن نسیم

آکنده تا شود سحر از آن مشام ما

 

«ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما»

 

شاهد نگاه ما به رخش گر گناه نیست

شهدش به کام دوست و ننگش به نام ما

 

صد منزل است فاصله تا یار و باز هم

پا در گل است آهوی مشکل خرام ما

 

آری گدایی از کرمش پادشاهی است

خوردند غبطه پادشهان بر مقام ما

 

شاهی کنیم گرچه گدایان این دریم

تنها نه ما، که ما و غلام غلام ما

 

بی دوست سرکنیم اگر لحظه ای مباد

این لحظه های بی سر و سامان حرام ما

 

عمری اگر رسید به آخر دریغ نیست

با یک نگه، معاوضه حسن ختام ما


06 مهر 1395 119 0

"فرصتِ وصل"




ترسم اینست که روزی برسی، دیر شود
نرسم پیش تو حتی نفسی، دیر شود

شب به پایان نَبَرد ظلمتِ تنهایی من
صبح آید، نرسد دادرسی، دیر شود

بالهای هوسم خسته ی پروازشوند
آسمان مانَد و کنج قفسی، دیر شود

وای ازقامت سروت، نگرانم که مرا
ندهد میوه ی شهد و هوسی، دیر شود

از خدا خواسته ام در همه عمرم، نکند
چاره های دل بیمار کسی، دیر شود

کاروان کاش نیافتد ز نفس می ترسم
وقتِ فریاد و نوای جرسی، دیر شود

خواجه می گفت میسّر شود این وصل، ولی
ترسم اینست که روزی برسی، دیر شود

6 مهر 95

06 مهر 1395 91 0

گفتگوی پدر و پسر


نیمه شب آمد به منزل یک جوان بی نوا
کفش ها را جفت کرد و داخل آمد بی صدا
یکهو آمد از کمین بابای او، آشفته گفت
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"
چشم ما روشن به رویت، نور چشمان پدر
نره خر! این موقع شب آمده ای از کجا؟
در پی قلیان و دودی یا که لابد بوده ای
با دغل بازی به صید دخترانِ بی حیا
آبرویم را دهی بر باد و رسوایم کنی
در دلت دیگر نداری هیچ ترسی از خدا؟
آن پسر گفت ای پدر جان، جان ما و جان تو
گوش کن، این تن بمیرد یک دقیقه حرف ما
تو اگر یعقوب هستی، یوسف مصری منم
سن من بودی و من بودم در آغوش شما
چون وجودم در خطر باشد، سجودم را چه کار؟
حل نگردد کار من با روزه و ذکر و دعا
خواهشاً فکر بدی در مورد بنده نکن
رفته بودم هیئتی تا دل درآرم از عزا


#سیدباقر_موسوی

04 مهر 1395 107 0

" دریای حرارت"



آن شوخ، قیامت است چشمش
اسرارِ طراوت است چشمش

لب قند تر از لبش نباشد
تکمیلِ حلاوت است چشمش

در فلسفه ی نمک شناسان
قانون ملاحت است چشمش

زآن روز که دلبری بپا شد
در کارِ مهارت است چشمش

منظورِ نزول هر کتاب و
آیات اجابت است چشمش

تاکید کند به راز خلقت
چون رمزِ دلالت است چشمش

در مکتب عاشقان شنیدم
اسباب سعادت است چشمش

گاهی هوس لبالب و گاه
دریای حرارت است چشمش

در گریه ی من فزوده همت
در قصد هلاکت است چشمش

با این همه در درون جانم
مشغول سلامت است چشمش

خلیل فریدی
3 مهر 95

03 مهر 1395 115 0

از این پیرهن ها

سر آورده اند و صدا می فروشند
چه بازار شامی چها می فروشند

شلوغ است بازار و نزدیک افطار…
دکان دارها ربنا می فروشند

جلوتر بساطی ست از بت  تراشی
و خدام کعبه خدا می فروشند

حراج است کفر و حراج است ایمان
نکاح و جهاد و دعا می فروشند

عزیزی ولی حیف  قدر تو این نیست
تو را می خرند و تو را می فروشند

سرم گرم بود و نمازم قضا شد
چقدر این دکانها ادا می فروشند
::
تو ای زخم کهنه که در بوریایی
تو ای زخم تازه که در بوریایی
از این پیرهن ها کجا می فروشند؟

خرداد ۱۳۹۳ آنکارا

03 مهر 1395 132 0

" پاییز "



زرد است نشان و شهرتش " پاییز " است

با آمدنش حیات ، حزن انگیز است


وقتی که تمام هنرش " ریختن " است

پیداست که از طایفه ی چنگیز است


" حنظله ربانی "

01 مهر 1395 118 0

قلب آینه

قصد دارم
آینه را تصرف کنم
در مقابلش که قرار میگیرم

درونش پر از تو
پر از لبخندهای تو
و پر از اندیشه های توست

تو در آنجا
فاصله ات با من
به اندازه ی حضورت در خیال من
نزدیک است

اصلا آینه را که دارم
بتو رسیده ام

من
کدام سوی آینه بودم؟

26 شهریور 95

30 شهریور 1395 92 0

حاصل عمر

حاصل عمر عزیز مابه غیر از آه نیست

آه هم در سینه ما گاه هست وگاه نیست

شهر ما لبریز از نور است لیک از بخت بد

در حیاط ما به غیر از سایه ای کوتاه نیست

آرزو دارم بگیرم خوشه  ی مویی به دست

کشت امیدم به غیر از برگ خشک کاه نیست

هرچه دقت می کنم در خانه می بینم به شب

صورت معشوق من خوب است اما ماه نیست

چون ترن بر روی ریلی نرم دارم می روم

یک مسافر هم به جاده با دلم همراه نیست

در کنارنوجوانان  نباتی هم به شهر

زندگی خوب است اما آنقدردلخواه نیست

سعی کن از این بیابان بگذری بی کاروان

غیر یوسف هیچ پیغام آوری در چاه نیست

موسی عباسی مقدم

 


29 شهریور 1395 130 0

جنگ آینه ها



آهسته تر برو که دلت سنگ می شود
من هم دلم برای دلت تنگ می شود

غایب شود نگاه تو گر درضمیر من
حتمن میان آینه ها جنگ می شود

دلها، ببین به حال من از حال می روند
تا هق هق بلند من آهنگ می شود

فریاد بی صدای من از لابلای بغض
بی اشک و گریه در نفسم چنگ می شود

گویی نیامدن ، نرسیدن، برای عشق
اینجا میان حادثه، فرهنگ می شود

دانستم از قرار زلف تو با پرده های تار
شبها چگونه پای دلم لنگ می شود

با رفتنت حیات من از بین می رود
آهسته تر برو که دلت سنگ می شود

خلیل فریدی
29 شهریور 95

29 شهریور 1395 130 0

مرگ


ای مرگ! دیگر خسته از رنج و بلائیم
عمریست دنبالِ همین ذکر و دعائیم
تسکین نیابد درد ما تا آخر عمر
درمان نداریم و ولی فکر دوائیم
از کشت ما حاصل نبود و آخرش باز
ماتم درو کردیم و بیزار از بقائیم
دیگر نمانده آرزوی چرخش دهر
بهتر نگردد بخت، مایوس از قضائیم
دیگر نخواهیم از همه دنیا پشیزی
آخر بیا ای مرگ، مشتاق فنائیم

سیدباقر موسوی

27 شهریور 1395 139 0
صفحه 6 از 202ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها