در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

نترسان ما را...

«بسم الله القاصم الجبّارین»

از زردی رنگ ها نترسان ما را
از سختی سنگ ها نترسان ما را
ما از خودِ جنگ هم نداریم هراس
از "سایه ی جنگ ها" نترسان ما را...

#رضا-سهرابی

15 اردیبهشت 1396 98 0

لعنت به مسئولی که یک خردل مقصر بود


معدن که ریزش کرد
وقتی پلاسکو سوخت
وقتی قطار آتش گرفته بود
یک عده جان دادند ،مردند
نه یک مدیر کل
نه یک وزیر دولت چندم
نه یک وکیل مجلس چندم
تنهای تنها کارگر بودند
مستضعفین رنجدیده
در مسکن مهر مزخرف زندگی کردند
یارانه گیر ان عزای دولت هیچم
لعنت به مسولی که یک خردل مقصر بود
وقتی که راه حل میسر بود...

علیرضا نجفی

15 اردیبهشت 1396 69 0

در سایه ی سپیدار

آن روز آفتابي در سايه ي سپيدار
با هم نشسته بوديم در رستخيز ديدار

در خواب ديده بودم صدبار خنده ات را
آن بار خواب ديدم با چشمهاي بيدار

تو بي خبر رسيدي با ماديان مهرت
من منتظر به راهت با دستهاي تيمار

اينجا بمان و با من از بودن و سرودن
بامي بساز بر عشق، سقفي بدون ديوار

در غربت وجودم مثل وطن عزيزي
زاينده رود خشكيد با من بمان زريوار!

13 اردیبهشت 1396 64 0

دلتنگی ام که انگار...

مشق نبودنت شد، تکرار پشت تکرار اوراق دفتر اما، لبریز شوق دیدار
یک کوچه انتظار و بی تاب وبیقرارو دلتنگی ام که رو شد دربغض های بسیار
آواز خاطراتم شد هایهای اشکم وقتی نشد بگویم "بابا خدانگهدار"
رویای تابش تو، دست نوازش تو رویای هر شبم شد،در هر شب دل آزار
دل، تنگ خنده هایت دل، تنگ بوسه هایت من ماندم و تمام دلتنگی ام که انگار...
آرام می شوم از لبخندهات بابا لبخند تو رسیده از قاب عکس دیوار
با یک لباس خاکی، تا آسمان پریدی یک خط خون کشیدی، بر قلب این شب تار
از سبزی طراوت، از سرخی شهادت رنگ تو را گرفته، بابا تمام گلزار

13 اردیبهشت 1396 71 0

والنون والقلم

" والنون و القلم "

*** به مناسبت گرامیداشت روز معلم ***

آذین ببند ، لاله بیفشان ، شروع کن
ای برتر از شکوه هر انسان ، شروع کن

تا بشنوند وحی کلامت ، پیامبر!
« إقرأ » به نام ایزد منّان ، شروع کن

جز خون دل که نیست به کامت در این مسیر
قدری جگر بگیر به دندان ، شروع کن

در خلوت شبانه ی خود گریه می کنی
با این وجود باز تو خندان شروع کن

اصلاً قبول ! نان شما را بریده اند
ای سرو دل نبسته ! تو بی نان شروع کن

عکس مسیر رود شناور مشو ، مشو
از حق خویش روی بگردان ، شروع کن

« والنّون و القلم » ! به خدا (( نون )) اگر که نیست
امّا قلم که هست ، بجنبان ، شروع کن

این حرف آخر است .. نبینم کشیده ای
« همچون بنفشه سر به گریبان » ... شروع کن !


# حنظله ربانی

12 اردیبهشت 1396 56 0

بزرگ ِ خانه

در خانه ی آسمان چه شوری برپاست
انگار میان اهل ِ منزل دعواست

جنگ است میان صاعقه ، باران ، ابر
" خورشید " ، بزرگ ِ خانه ، کو ؟ ناپیداست


حنظله ربانی

11 اردیبهشت 1396 48 0

ساقی عشق

آیت معرفت و جود وسخا آمده و
 ساقی عشق شد و ساقی کوثر شاد است

بوسه باران پدر روی دو دستش یعنی:
نذر عشق است ابوفاضل و حیدر شاد است

سوره ای آمده از آیه ی زیبایی ها
مادرش شاد، پدر شاد، برادر شاد است

غیرت الله شده منجلی در آینه اش
 و به یمن قدمش حضرت خواهر شاد است

درسجودش گل اذکار شکوفا گشته
از نفس هاش شده شهر معطر شاد است

11 اردیبهشت 1396 61 0

رنج

می گذشتم شب ِسرد دیماه
با قدم های شتابان ز رهی
آنقدر سرد که حتی به افق
جامه ی ابر به تن کرده مهی

می شکستند به هنگام عبور
خرده یخ های بجا مانده ز نم
خسته از سوز،درختان چنار
شاخه ها راهمه آورده به هم

زوزه ی باد و هیاهوی سگان
کوچه از ترس به خود می لرزید
گاه تکدانه ی برفی کوچک
بر رُخ پنجره ای می لغزید

بوی غربت زهوا می بارید
آسمان غرق پریشانی بود
خش خشی در دل شب گُل می کرد
که پُراز هق هق پنهانی بود

کودکی بر سر سطلی خم بود
گونه ها سرخ زسیلی زمان
کفش ها پاره و پایی زخمی
نان خشکی ست نهاده به دهان

جامه ی پاره و پُر وصله ی او
همچو طفلی به تنش چسبیده
تا که شاید بشود گرم دمی
از تب و تاب تنی رنجیده

گفتمش از چه شبی سرد و خشن
از دل خانه به بیرون زده ای
با چنین جامه و این صورت و رنگ
همچو دزدی که شبیخون زده ای

لحظه ای خیره شدو هیچ نگفت
در نگاهش چه غمی پنهان بود
نگهش عاقل ومن همچو  سفیه
دیده اش در هوس باران بود

گفت کو خانه و کو مِهر پدر
نیست مادر که به آغوش کشد
دستی ازمِهر کجا بر سرمن
نیست تا بار مرا دوش کشد

حسرتم مادر و باباست ولی
روزگاریست که تنها شده ام
همچو مرداب به یک گوشه ی پرت
عبرتی بهر تماشا شده ام

گاه در حسرت یک لقمه ی نان
سرد و مدهوش به یک کهنه حصیر
گاه چشمم به عطای دگران
خورده ام نان و غذا با دل سیر

گفتم ای دوست ببخشم تو بخواه
هرچه باشد نظر و خواهش تو
گفت با چشم حقارت منگر
گرچه زیباست همه پوشش تو

بی شمارند  چومن در دل شب
همه از غربت و غم لبریزند
دستشان را بفشارید به مِهر
تا که از خاک چو گل برخیزند



11 اردیبهشت 1396 43 0

سبز و سپید و سرخ

تکمیل شد پرچم سبز،و سپید عشق
سرخ آمدی و پرچم ایمان سه رنگ شد
سبز نبی سپید حسن و سرخ یا حسین
خوش آمدی و پرچم ایران سه رنگ شد...

10 اردیبهشت 1396 58 0

درد آیه ها

متاسفانه بازهم حرمتی شکسته شد و آنان که نان دین را میخورند باز هم .....؟؟؟

هر روز اسیر حسرت دیروزم
از سوز شنیده ها، فقط می سوزم
سوزن شد و این قلم به جانم افتاد
 یک شعر به تار وپود غم می دوزم

"والعصر" شنیده ام ولی خاموشم
 نوبت به "لفی خسر" شد و ...من گوشم
انگار که آیه آیه را میبینم
 انگار که درد آیه را می نوشم

این خیره سران، جری تر از هر روزند
در حرص ریاست طلبی، می سوزند
هر بار حریم عشق را می شکنند
این گرگ ها به گله مان ، دلسوزند؟!؟

حرمت شکنی ! بی خبری ! خیره سری!
 داده است به ما، درد وغم و خون جگری
آه،ای که به تن رخت پیمبر داری!
دلسوز که ای ؟! دین و وطن؟!.... یا دگری؟!

09 اردیبهشت 1396 61 0

کابینه ی اشرافی

#شعر_طنز
#تدبیر_امید

تقدیر نبود اگر که تدبیر نبود
ای کاش که دولتش چنین پیر نبود
کابینه ی اشرافی و بی دردی داشت
ای کاش برای لحظه ای سیر نبود
حرفای پر از مثبت هجده می زد
ای کاش زبانش دم شمشیر نبود
می بست به رگبار اهانت گاهی
این اسلحه در حالت تک تیر نبود
از بس که شنیدیم عملهای ندیده
صد روزه و یک ماهه به تصویر نبود
باز آمده است شعار صد روزه دهد
این وعده مگر کذب و زمین گیر نبود؟!
برجام که یک جام تهی بیش نبود
در حدّ گلابی و یک انجیر نبود
آن قدر که لبخند به دشمن می زد
بر خجلت مرد خانه پیگیر نبود
میگفت گذرنامه کنم با عزّت
دستبند به کودکی که تحقیر نبود!! 😏
بس چرک کف دست، نجومی بردند
یک ذره از آن، سهام کف گیر نبود؟!
بر منتقد حق طلبش شیر شود
بر روبه مکار ولی شیر نبود
دشمن پی القای تقلب می گشت
تا دید حسن؛ در پی تزویر نبود
شد خانه سالمند، این دولت او
این کشور من که شهر کشمیر نبود!!
می گویم و هر بار دگر هم گویم
ای کاش که دولتش چنین پیر نبود

#مجنون

07 اردیبهشت 1396 58 0

ملاک عشق

نگو که یــاد تــو با گریــه پـاک خواهد شد ،
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد !

تمـام مـردم اگـر از تـو روی گــردانند ،
کسی برای تو اینجا ، هلاک خواهد شد

اگر بهای تو مرگ است ، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم ، سینه چاک خواهد شد !

بخند و جلــوه گری کن ، که رنگ لبهایت ،
برای باده فروشان ملاک خـــواهد شـد ... !

به جز دلـم که به دستت سپرده ام ، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد

بگــو بمیرم اگر انتــظار ، بیــهوده سـت ...
که بی تو زندگی ام ، هولناک خواهد شد

 

#محسن_نظری


07 اردیبهشت 1396 81 0

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

«بسم رب الشهداء و الصابرین»

 

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

جریان رودهای خروشان شروع شد

تا خانه ی خلیفه رسیدند و ماجرا

با قتل ناگهانی عثمان شروع شد

آمد میان حادثه ها نام دیگری

شاید خدا رقم زده فرجام دیگری

این صبح بیعت است عجب صبح دلکشی

این شب شده برای همه شام دیگری

عمری به این ستم زدگان حکم رانده اند

قومی به نام احمد و بر کام دیگری...

این روزها پس از گذر سال ها سکوت

بانگ اذان برآمده از بام دیگری

از راه می رسند به یکباره مرد و زن

ابلیس نیز آمده با دام دیگری

برمی خورند در صف خود فوج ها به هم

«پیوسته است سلسله ی موج ها به هم» ...

آمد علی به دیدن مردم که هان؟! چه شد؟

آن سال های سال سکوت،این زمان چه شد؟

گفتند نادمیم،علی جان به ما ببخش

ما سخت بوده ایم تو آسان به ما ببخش

با تو بهار هست و زمستان نمی شود

این زخم جز به دست تو درمان نمی شود

گفتند زخم و آتش قلبش گدازه شد

گفتند زخم و داغ دلش باز تازه شد

از خاطرش گذشت زمان های آشنا

مردان آشنا خفقان های آشنا

آن ها که اعتبار حقیقی نداشتند

دست طمع به راه عدالت گذاشتند

دیدند ذوالفقار علی سد راه شد

یکباره نقشه های شیاطین تباه شد

تا بیرق مبارزه بر شانه ی علی است

گفتند راه چاره فقط خانه ی علی است

آتش گرفت خانه ی او گرچه دم نزد

شصت و سه سال سوخت و حرف از ستم نزد

عمری به احترام پیمبر سکوت کرد

بر عهد خویش ساقی کوثر سکوت کرد ...

آمد به خود دوباره به فریاد مردمان

با ناله های شوق و فغان های بی امان

گفتند و گوش کرد و شنیدند هرچه گفت

فردا شد و به واقعه دیدند هرچه گفت

فردا شد و وصی پیمبر خلیفه شد

فردا شد و زمان عمل بر وظیفه شد

فردا دگر عقیل و ابوذر نمی شناخت

جز حق علی ترازوی دیگر نمی شناخت

اصلا عقیل خواست بگوید که مرتضی

در راه حق برادر و خواهر نمی شناخت

دیگر علی نبود اگر سهم خویش را

با طلحه و زبیر برابر نمی شناخت

چشمش همیشه خیره به پایان جاده بود

هرچند دلشکسته ولی ایستاده بود …

 

آمد میان مردم و طوفان شروع شد

کم کم بهانه های حسودان شروع شد

فریاد زد ولید: تو را با زنان چه کار؟!

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟!

این حرف ها نمی کند این جا اثر،علی!

آتش گرفته بود...چه گفته مگر علی؟

فرموده بود: پیش روی ما قیامت است

اینک زمان زمانِ عمل بر عدالت است

تبعیض جاهلانه ی اشرافیت بس است

دعوای این قبیله و آن قومیت بس است

ناگاه رو نموده به اشراف و خیره شد

دنیای این سران شقی تار و تیره شد

آن جا زبان گشوده به تهدید ظالمان

یار ستم کشیده و خصم ستم گران

 گفت آن جماعتی که گرفتار آز شد

دستانشان به ثروت ناحق دراز شد

اِنّی اذا رأیتُ رَدَدْتُ مَعَ الخَزی

واللهِ لَو وَجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

یعنی نمی دهم به تساهل امانشان

حتی اگر که باشد مهر زنانشان

بازپس گرفته می شود اموال نا به جا

واللهِ لَو وجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

 

فریاد زد ولید تو را با زنان چه کار؟

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟

بالا گرفت در صف اشرافیت تنش

طلحه زبان گشود علی را به سرزنش

کاخر ذخیره های نظامند این قبیل

در هر قبیله صاحب نامند این قبیل

سیّاس باش و با همه اینطور تا مکن

این گونه خویش را ز بزرگان جدا مکن

آمد زبیر نزد علی گفت یا امیر!

در سهم ها عرب و عجم را یکی مگیر

مولا ولی به راه خودش دل نهاده بود

چون کوه بر عدالت خود ایستاده بود

مولا ملاحظات جناحی نداشت و

با هیچ کس تعارف واهی نداشت و

گفتا به هرکسی که در این ره مردد است

کاین شیوه تازه نیست که رسم محمد(ص) است …

 

آری علی که هست امام من و شما

امروز دل سپرده به نام من و شما

امروز در نگاه جهان ثبت می شود

این شورها و این هیجان ثبت می شود

ما با شکنجه های زمان امتحان شدیم

طاغوت بود و در خفقان امتحان شدیم

گر جنگ درگرفت نگفتیم خسته ایم

ما هشت سال با دل و جان امتحان شدیم

با مشکلات ریز و درشت زمان خود

با فتنه ها و فتنه گران امتحان شدیم

یک عمر با نداری مان نیز ساختیم

با مشکلات و با غم نان نیز ساختیم …

امروز ما جماعت یکرنگ خسته ایم

از جنگ نه ، ازین همه نیرنگ خسته ایم

امروز روزگار غریبانه ی علی است

رزق گرسنگان همه بر شانه ی علی است

ما با علی برای خدا عهد بسته ایم

حالا چرا به گوشه ی عزلت نشسته ایم؟

عهدی که بسته ایم فراموش می شود

شمع عدالت است که خاموش می شود

آن ادعای محض رضای خدا چه شد؟

آن جمع سر نهاده به قالوا بلی چه شد؟

یک عده با مکیدن خون سیر می شوند

یه عده هم گرسنه زمین گیر می شوند

شهوت فرا گرفته زمین را چه می کنید؟

امروزمان گذشته و فردا چه می کنید؟

تا کی سکوت و ترس دگر ادعا بس است

دلخسته ام ادامه ی این ماجرا بس است

اینک شما و این همه شومی…چه می کنید؟

با این مطالبات عمومی چه می کنید؟

ای دولت امید! کنون وقت پاسخ است

با ظلم فیش های نجومی چه می کنید؟

«دیگر بس است عدل ازین پس ستم کنید

لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

هر چند پیش ازین به شماها نداشتیم

چشمی که بعدها به ضعیفان کرم کنید»

با ادعا کسی که ابوذر نمی شود

هر تیر خورده مالک اشتر نمی شود

هر کس که با علی است دلش مبتلای اوست

در فکر و در کلام و عمل پا به پای اوست

هرگز مباد این که ولی را رها کنیم

باید ز کوفیان ره خود را جدا کنیم …

مردم دوباره موعد خلق حماسه هاست

انگشت های آبی ما هم سلاح ماست

ما اهل دست دادن با فتنه نیستیم

باید جلوی هرچه منافق بایستیم

سازش نبوده است ره انقلاب ما

هرکس که با علی است بود انتخاب ما

 

 وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

 

شاعران:

امیر سلیمانی

حمیدرضا فاضلی

رضا سهرابی


پ.ن1:التماس دعای فرج
پ.ن2: فایل صوتی شعر فوق با نوای حاج محمد یزدخواستی را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

http://aftabgardanha.com/poem/ID/321/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF

04 اردیبهشت 1396 67 0

وقتش شده ، اقرار کنم معصیتم را ...

 

وقتش شده اقرار کنم ... معصیتم را
تا خوب تماشا بکنی ... شخصیتم را

یا از دل من بگذر و بگذار بمیرم ،
یا حوصله کن تلخی و حساسیتم را

جذب تو چنانم ، که اگر خُرد شوم ، باز
هر ذره ی من ، حفظ کند خاصیتم را !

مرد است ، ولی مرد ، مگر اشک ندارد ؟
اینقدر نزن بر سر من ، جنسیتم را !

کاش این غزلم ، بعد تو ناخوانده بماند ،
تا عشق ، به یغما نبرد ... حیثیتم را

در قلب من اندوه بزرگیست پس از تو
از من به رقیبان برسان تسلیتم را ...

 

#محسن_نظری


04 اردیبهشت 1396 111 1

او می شود

تادلم درگیر این شعر وهیاهو میشود
 کم کمک دستش برای دیگران رو میشود

پس تمام من منم هایش کناری میرود
 من، تو ، ما، با دیگران، حتی شما اومیشود

برلبم نام قشنگ او جوانه میزند
 ذکر درویشان فقط یاحق ویاهو میشود

تا برم نامش شود سرخ وسفید و رنگ رنگ
 خنده دارست این دل پررو ،چه کم رو میشود

دوست دارم تا بنوشم باده ی چشمان او
پاسخش جای تبسم، اخم ابرو میشود

خواستم تا سیر در رویا تماشایش کنم
می رمد از من خیالش مثل آهو میشود

04 اردیبهشت 1396 64 0

ترس

می ترسم از شب های بی فانوس می ترسم
از صبح فرداهای پر افسوس می ترسم

روشن نشد مفهوم این عشق پر از ابهام
من از حقیقت های ناملموس می ترسم

در چشم هایت رنگی از برپایی فتنه ست
من دیگر از آبی اقیانوس می ترسم

عشقم به تو خارج شد از میدان هر تقویم
از حمل و ثور از ماه و اورانوس می ترسم

هرچند قلبت قلّکی از عشق پر باشد
از سکه های عهد دقیانوس می ترسم

با اینکه رویایم همیشه با تو بودن بود
حالا نمی خوابم! از این کابوس می ترسم

"محمدجواد قیاسی"

03 اردیبهشت 1396 57 0

امام هفتم

هفتم گوهر از سلاله زهرایی

آیینه ای از شهامت مولایی

 

تو مُصحف نازل شده ای بی تردید

تفسیر محبتی و پُر معنایی

 

موسایی و نیل ظلم بشکسته زتو

در مسلخ عشق مست و بی پروایی

 

هنگام نمازو وقت قد قامت عشق

در عرش به زیر شاخه ی طوبایی

 

بدکاره به اخلاص توگر طاهرشد

عیسا نفسی و عروه الوثقایی

 

کی می شود از توگفت شهزاده ی نور

در بخشش و مهر بی گمان دریایی

 

ای شیر نشسته در غُل وبند، یقین

لبریز غروب سخت عاشورایی

 

آن جام پُر از زهر به زندان جفا

سوزاند تورا به غربت و تنهایی

 

باری ست به دوش رهروانت امروز

 در ماتم تو که جنت الماوایی

 

 


02 اردیبهشت 1396 33 0

حالا که رفته ای

در محضرِ دلی که برایت غریب نیست
من اعتراف می کنم و وقتِ فریب نیست

با رفتنت ، مدام ، چنین نعره می کشم
"کین عشق!جز جنگ و جدل با رقیب نیست"

حوایِ من هوایِ تو دارد کسی هنوز
آن آدمی که در سبدش جایِ سیب نیست!

حالا که رفته ای تو بفرما که عشق چیست ؟!
من عاشقِ تو بودم و خامش ،عجیب نیست؟!

حالا که رفته ای من و این روزهای سخت
وقتی که درد هست و ولیکن طبیب نیست

حالا که رفته ای به سلامت ! برو ، برو
گاهی مجال آمدن و (أمَن یُجیب) نیست

محمد لطیف پور

29 فروردین 1396 54 0

نقیضه ای بر شعر آقای حسین جنتی (شعر طنز)

مطلع اصل:

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

نقیضه: (با اجازه از ایشون)

باید که از این دل خبری داشته باشد
هر کس که دکان جگری داشته باشد!

حالم چو دلیری است که در جنگ مسلسل
در دست، سلاحی کمری داشته باشد

یا حال کسی که بپرد از هلی کوپتر
بی آنکه ز چترش خبری داشته باشد

سخت است کسی که مرض قند گرفته
تولیدی حلوا شکری داشته باشد!

صد آه از آن مرد که بی مرکب و ماشین
یک اهل و عیال دَدَری داشته باشد!

بنزین خدادادی ما مثل طلا شد
خوشبخت عزیزی که خری داشته باشد!

جای فنر و صندلی و دنده و فرمان
پالان خر و چوب تری داشته باشد

مسئول، خطا کرده و توجیه، سخنگو
این شیوه نباید ضرری داشته باشد!

با همت و پیگیری شان، کار اداری
هرگز نشده در به دری داشته باشد!

تا آخر عمرش برود لای پر قو
هر کس که به مجلس گذری داشته باشد

هر کس که به جایی برسد، رسم چنین است:
جمعیتی از "دور و بری" داشته باشد

در چشم من این دهر، پر از آدم پاک است
وقتی که خطای بصری داشته باشد!

از درد، فقط گفتم و بسیار بعید است
این گفتنِ تنها ثمری داشته باشد...

25 فروردین 1396 64 0

تقدیر عشق


تا که فکرم به تو و عشق تو درگیرشده است

سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

 

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت

خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

 

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد

غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

 

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق

نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

 

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی

دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

 

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا

چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

 

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب

مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

 

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا

بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

 

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز

زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

 

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر

که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

 

مرتضی برخورداری


23 فروردین 1396 60 0
صفحه 6 از 207ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها