به دلپذیری تهرانی، به دلنشینی بیروتم

 
به دلپذیری تهرانی، به دلنشینی بیروتم
نهال بارور سیبی، درخت پر ثمر توتم

بلند قامتم و نستوه، به راست قامتی سروی
به خون نشسته برای تو، غرور زخمی یاقوتم 

خلاف قول یهود اینک قسم به چادر لبنانی! 
 که تن نداده به ننگ آری هنوز دامن ماهوتم

عروس آبی دریاها ! مدیترانه ی چشمانت
مرا به گریه می اندازد  که تا ابد به تو مربوطم

هوای خانه ات ابری شد هوای خانه ام ابری تر
اگر که صاعقه سوزاندت به خشمگینی باروتم

هنوز در جریان هستی خلاف دشمن خونریزت 
جوان و پر تپشم آری به رغم دشمن فرتوتم 

برادرانه وفا دارم  و هیچ جای تعجب  نیست
که سر گذاشت اگر روزی به شانه های تو تابوتم
 


29 فروردین 1405 21 0

این خیابان راوی جریان جنگ و زندگی است

ترسی از مردن ندارد، جان تعارف می‌کند
زندگی را زیر بمباران تعارف می‌کند 

عکس فرزند شهیدش را گرفته در بغل
با دلِ غمگین، لب خندان تعارف میکند

ابرها جمعند هر شب در مسیر انقلاب
آسمان موکب زده، باران تعارف می‌کند

هر طرف سبز و سپید و سرخ دارد می‌وزد
باد دارد پرچم ایران تعارف می کند 

تک درخت کهنه ای در این خیابانِ شلوغ
تکیه‌گاهش را به مهمانان تعارف می‌کند

مادری با بچه ها مشغول بازی می شود 
مهربانی در دلِ میدان تعارف می‌کند

کوچه را پر کرده از عطر گلاب و زعفران
لقمه‌ی حلوای داغ و نان تعارف می‌کند 

موکبی با سینیِ خرما و چای دارچین
در هوای سرد، تابستان تعارف میکند

این خیابان راوی جریان جنگ و زندگی است
شب به شب امید بی پایان تعارف می کند


27 فروردین 1405 18 0

تو را ببینم و از محضرت سوال کنم

صلاح نیست که با جاهلان جدال کنم 
به مکتب تو اگر سینه را زلال کنم 

در آن میانه که جز ذکر (( قال صادق)) نیست 
من ِ غریب که باشم که قیل و قال کنم؟!

جواب نیست جوابم، فقط اجازه بده
تو را ببینم و از محضرت سوال کنم

شفاعت تو امید است در قیامت من
به هر رکوع اگر قامتی هلال کنم

شراب حِمیَری‌ام من، مرا حلالم کن
وگرنه خون خودم را خودم حلال کنم

دل گرفته در این باب، باز خواهد شد
به حکم جعفر صادق که امتثال کنم 
::
زیارت تو به آداب ِ فقه، ممکن نیست!
رواق و صحن و سرا را، مگر خیال کنم ...


26 فروردین 1405 22 0

برما نظر کنید دمی  ای شهیدها

ای‌عکس‌های ساده‌ روبان سیاه‌دار
لبخندهای روشن مظلومِ آه‌دار

نوشیده شهدهای شریف علی‌الدوام
شاهد مقام‌های شفیع شهیدنام 

روزی‌خوران تا به ابد زنده خدا
مردان پاک خطه پاینده خدا

صبح آوردندگان شب سرد بی سحر
شب زنده‌ دار های سماوات بی قمر

پروازکردگان به سر شانه جهان
پروانه‌های شمع وطن را نگاهبان

آه‌ای مسافران خط آسمان بهشت
آن‌شب که سرنوشت، شمارا جدا نوشت

از قطرگی مسافر دریا شدید و بعد
دردانه های حضرت زهرا شدید و بعد

آوازه جهاد شما را جهان شنید
هیهات گفته اید به اعدا ، جهان شنید

با اشک های روضه تسلا گرفته اید
یک گوشه از حسینیه ها جا گرفته اید

ما رو سیاه‌ دهر و شما رو سپیدها
برما نظر کنید دمی  ای شهیدها

مهتاب شب دریده بی باک رو سپید
حزب خداست او که دهد از شفق نوید

فصل شگفت لاله عاشق رسیده است
شیطان ببین که وعده صادق رسیده است

ما از تبار سرو و شما از تبار بید
ما شهرهٔ چه‌ایم و شما شهرهٔ چه‌اید؟


25 فروردین 1405 8 0

یکی دیگر از نامه‌های تو آمد

به بهانه‌ی پیام تازه‌ی رهبرمان آقا سید مجتبی خامنه‌ای 

صدای تو آمد، صدای تو آمد
صدای غم آشنای تو آمد

خیابان خیابان به هر کوی و کوچه
دریچه دریچه هوای تو آمد

نسیمی پر از مژده‌های دما‌دم
به همراه عطر عبای تو آمد

برای دل زخمی سرزمینم
نه دارو نه مرهم، شفای تو آمد

سلامی قدیمی، سپید و صمیمی
کبوتر شد و با دعای تو آمد

چه خوش‌بو ، چه خوش‌خط، به رسم محبت
یکی دیگر از نامه‌های تو آمد

 


23 فروردین 1405 36 0

کلید خانه‌ی خود را به اجنبی مسپار

"چند کلمه با وطن‌فروش"


مکن معامله خود را، به بیش و کم مفروش
تو جان محترمی،جان محترم، مفروش

وجود توست از این بیش محترم، هشدار
تو این یگانه‌گهر را به هر رقم مفروش

کلید خانه‌ی خود را به اجنبی مسپار
چراغ مصطفوی را به بوالحَکَم مفروش

امیدِ هم‌وطنت را به وعده‌ی ابلیس،
و حقه‌های نماینده‌ی ستم مفروش

به آن جزیره‌نشینانِ مستِ کودک‌خوار
به قدر ارزنی از خاک این حرم مفروش

غلام خانه‌ی خود شو، مشو تو پادوی خصم
حیات و حرمت خود را چو بی جَنَم مفروش

تو جان‌نثار وطن باش و این گرامی را
به آنکه خورده به نابودی‌ات قسم مفروش


21 فروردین 1405 42 0

ای عزیزان! چشم بد دور از خیابان شما

می‌رسد تا آسمان، نور از خیابان شما
ای بلا و فتنه‌ها دور از خیابان شما

تا حریم حضرت خورشید جاری می‌شود 
پرتو «نورٌ علی نور» از خیابان شما 

این همان خط مُقدم هست و اینجا سنگر است
ای عزیزان! چشم بد دور از خیابان شما

راستی هرلحظه می‌گیرند نیرو و توان
مرزبانانِ سلحشور از خیابان شما

تا بریزد آتش حسرت به قلب دشمنان 
دست از رزمنده، دستور از خیابان شما

بشکند دستِ منافق‌پیشهٔ شیطان‌صفت
قطع گردد پایِ مزدور از خیابان شما.. 

می‌رسد تا مسجدالاقصی اگر همت کنید
این همه فریاد پرشور از خیابان شما


21 فروردین 1405 49 0

خوشا به او که برایش یکی‌ست پولک و پول

چهل شب گذشت...

میان بمب خبر، بی‌خیال موشک‌هاست
دوباره دخترکم، مادر عروسک‌هاست

چقدر آن زن نقاشی‌اش شبیه من است
چقدر جوجه‌ی نو در دهان لک‌لک‌هاست

پُر است از خبر خوش، کلاغ قصه‌ی او
که او بدون توجه به قارقارک‌هاست

نشسته‌ام که به گِل‌بازی‌اش نگاه کنم
که فوت کوزه‌گری در جهان کودک‌هاست

سر تلافی خوبی چنان مصِر شده است
که کفش کوچک او، رهن کفشدوزک‌هاست

سرش به گِل، به عروسک، به قصه‌ها گرم است
چه ورجه وورجه‌ای در سر وروجک‌هاست

خوشا به او که برایش یکی‌ست پولک و پول
چقدر پولک ماهی درون قلک‌هاست

کمی غذای خودش را کنار سفره گذاشت
که از قضا نگران غذای اردک‌هاست

و گفت تلویزیون: کودکان شهید شدند
و دست کوچک او بر سر عروسک‌هاست


21 فروردین 1405 32 0

بیا! ای گاوِ وحشی باز سم‌کوبان به سوی ما


"مغول" لشکر کشید، اینجا ولی ما آدمش کردیم
به ایران هرکه ‌تندی کرد، از گیتی کمش کردیم

اگر قیصر به این کشور نگاه  دشمنی انداخت 
به زنجیرش در آوردیم و بر زانو خمَش کردیم؛

چنان خم شد به خواری پیشِ اسب پادشاهِ ما
که بعد از آن، به عبرت ثبتِ "نقش رستمش" کردیم

بپرس از  "ناوگانِ" بی‌شمار پرتغالی‌ها 
چگونه سنگ روي یخ  ميان عالمش کردیم؟

بپرس از "انگلیسِ" دزد که در ساحل دلوار 
چطوری پایمالِ ضربه‌های محکمش کردیم؟

بپرس  از روح در کابوسِ خون، غرقِ  "گریبایدوف" 
که با چنگالِ شیرِ مرگ، سربارِ غمش کردیم 

بخوان تاریخ ایران را که هرکس دشمن ما شد
به رزمی مادرش را سوگوارِ ماتمش کردیم

اگر قارون به جنگ آمد، فقیر آسمان‌جل رفت 
گدا آمد به کرنش پیش‌مان، ما حاتمش کردیم 

هرآنکس سرکش آمد سنگ قبرش را تراشیدیم 
اگر با مِهر_ آمد، نقشِ مُهرِ خاتمش کردیم


بیا! ای گاوِ وحشی باز سم‌کوبان به سوی ما
که هر حیوان که آمد سمت ما، ما آدمش کردیم
 


21 فروردین 1405 40 0

قسم به مشت گره کرده‌ات که فریادیم 

هنوز قلب من از عشق، از تو سرشار است
به  درد بی‌تویی این‌روزها گرفتار است

به شوق آن لبخندی که روزی‌ام کردی
دلم شکفته و صد جان به تو بدهکار است

 جهان خاطره‌ها بود با تو بی تکرار
جهان من پس از این روی دور تکرار است

خبر رسید که: رهبر... خبر نوشت شهید... 
گذشت چله‌ای و باورش چه دشوار است...

خبر شکستن آیینه زیر بارش سنگ
خبر خمیدن من زیر پتک اخبار است

خبر عمیق‌تر از بُهت بود و ویران‌تر 
خبر که زخم جگر شد، هنوز خونبار است 

پس از تو پنجره‌ها چشم‌های ابرآلود
سیاه‌پوش تو شب، تا سحر عزادار است

سلام نفس زکیه که مطمئنه شدی، 
و مرگ غیر شهادت برای تو عار است

حماسه‌ی تو شهادت، شهادت تو عروج
و رستخیز هزاران هزار عمار است

نه بال مرگ به اوج شهادت تو رسید، 
نه مرگت از سر کفار، دست‌بردار است! 

قسم به مشت گره کرده‌ات که فریادیم 
که مجتبای تو هم، حیدر است و کرار است

 سلام ای لب قاریِ والضُحی رمضان
بیا که شعر رطب هست و وقت افطار است... 

 کدام چله‌ی اشکم جواب خواهی داد؟ 
که قطره‌قطره‌ی این شعر در کلنجار است

دلم شکسته‌تر و منتظرتر از دیروز
چقدر پنجره چشمم به تو بدهکار است

امیدوار بمانم که باز می‌آیی
کدام نیمه‌ی ماه است، وقت دیدار است؟ 

حماسه بود و غزل بود، چله‌ای که گذشت
پس از تو چشم زمانه، همیشه بیدار است

چقدر واژه که چون بغض در گلویم ماند
چقدر کودک مضمون که زیر آوار است... 


21 فروردین 1405 24 0

هر غنچه وطن‌وطن کند با دل چاک

هر غنچه وطن‌وطن کند با دل چاک
هر سبزه زند بوسه بر این پرچم پاک

هر گل که در این بهار خونین رُسته‌ست
لبیک به رهبر است و لبیک به خاک
 


21 فروردین 1405 26 0

تو محکم باش خواهی دید سرتاسر جهان با ماست

زمین از آن ما خواهد شد آری، آسمان با ماست
تو محکم باش خواهی دید سرتاسر جهان با ماست

بگو با نیل و با فرعون، ما یاران موساییم
بگو با ساحران اینک عصای داستان با ماست

طناب دشمنان آخر طناب دار خواهد شد
به حبل الله باید چنگ زد، این ریسمان با ماست

اگر از هر طرف تیری کمین کرده‌ست در میدان
بخوان از ما رمیت، آنگاه می‌بینی کمان با ماست

طبس با دست خالی ایستاد آن شب جهان فهمید
سپاه بادها با ما و شن های روان با ماست

چه غم ابر سیاهی دیده بان دشمنان باشد؟
یقین داریم فردا جای جای کهکشان با ماست

به حنجرها قسم فریادها زنده‌ست، بالنده‌ست
بگو الله اکبر، فتح دنیا بی گمان با ماست

زمین از آن ما خواهد شد آری، زودتر برخیز
صدای آشنایی می‌رسد از جمکران... با ماست


21 فروردین 1405 24 0

پربحث ترین اشعار

به کجا چنین شتابان؟

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»


بهترین اشعار نو محمدرضا شفیعی کدکنی


16 تیر 1391 474651 223

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند


12 دی 1395 329321 176

طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این

یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!

زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این


15 آبان 1397 67935 158

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد


27 اردیبهشت 1391 105031 140

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


13 خرداد 1397 871583 134

از آخر مجلس شهدا را چیدند..

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..


10 مرداد 1398 154300 115

پیش از اینها فکر می کردم خدا

شعر پیش از اینها فکر می کردم خدا در کتاب به قول پرستو مجموعه شعر نوجوان مرحوم دکتر قیصر امین پور در سال 1375 منتشر شده است

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود
از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود  می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود  پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام  او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...


14 آذر 1399 128619 111

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


13 دی 1398 52575 96
منیره حسین پوری
به فلسطین


دنیا کاش به عقب برمی گشت
گلوله به لوله ی تفنگ
و زیتون به شاخه ی مجروح
آنگاه دیگر هیچ مادری
به آغوش خالی خویش
شیر نمی داد