Main Menu
اول دفتر
دفتر شعر
دفتر مجازی شعر
فهرست شاعران
آرشیو موضوعی شعر و جستجو
مقالات و یادداشت ها
کتابخانه
ویژه نامه ها
امام شهید
فتح خیبر
محرم متفاوت
شعر عاشورایی
به اذن الله
برای ایران
شعر فلسطین - شعر ضد صهیونیستی
شعر ضد آمریکایی
شعر اربعین
شهید سیدحسن نصرالله
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب، رمضان - اسفند 1403
شعر فاطمی
شعر رضوی
شعر انتظار
شعر دفاع مقدس
شعر انقلاب اسلامی
شهید جمهور، مجموعه اشعار برای شهید ابراهیم رییسی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب، رمضان 1403
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب رمضان 1402
شعر برای حاج قاسم سلیمانی
شعر برای شهید محسن فخری زاده
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان 98
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان 97
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان ۱۳۹۶
رمضانیه
نجمه زارع
قیصر امین پور
ویژه نامه فاجعه منا
ویژه نامه شعر وحدت اسلامی
شعرخوانی شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب ۱۳۹۵
بهار و انتظار
شعر پاییز
ورود
اول دفتر
دفتر شعر
دفتر مجازی شعر
فهرست شاعران
آرشیو موضوعی شعر و جستجو
مقالات و یادداشت ها
کتابخانه
ویژه نامه ها
امام شهید
فتح خیبر
محرم متفاوت
شعر عاشورایی
به اذن الله
برای ایران
شعر فلسطین - شعر ضد صهیونیستی
شعر ضد آمریکایی
شعر اربعین
شهید سیدحسن نصرالله
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب، رمضان - اسفند 1403
شعر فاطمی
شعر رضوی
شعر انتظار
شعر دفاع مقدس
شعر انقلاب اسلامی
شهید جمهور، مجموعه اشعار برای شهید ابراهیم رییسی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب، رمضان 1403
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب رمضان 1402
شعر برای حاج قاسم سلیمانی
شعر برای شهید محسن فخری زاده
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان 98
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان 97
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب - رمضان ۱۳۹۶
رمضانیه
نجمه زارع
قیصر امین پور
ویژه نامه فاجعه منا
ویژه نامه شعر وحدت اسلامی
شعرخوانی شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب ۱۳۹۵
بهار و انتظار
شعر پاییز
ورود
اشعار شاعران برای امام شهید آیت الله العظمی خامنه ای
امام شهید
اشعار شاعران برای جنگ رمضان
فتح خیبر
اشعار ملی و میهنی شاعران برای وطن
شعر برای ایران
مجموعه اشعار ضد امریکایی
شعر ضد آمریکایی
اشعار شاعران برای آزادی فلسطین و نابودی رژیم صهیونی
شعر فلسطین، شعر ضد صهیونی
دفتر مجازی شعر
خامنهای تویی؟ بله، خامنهای منم...
خامنهای تویی؟ بله، خامنهای منم
زادهٔ حیدرم من و پور تهمتنم
خامنهای منم که بر تلّ حسینیه
شاهد فتح آخرین قلعهٔ دشمنم
خامنهای منم که از خانه و خانمان
میگذرم به خاطر ملت و میهنم
خامنهای منم که با لشکریان غم
فاتح قلب مردم کوچه و برزنم
خامنهای منم که در ارگ ولایتم
سکه به نام مادرم فاطمه میزنم
خامنهای منم که تا خطبهٔ واپسین
مستند و مُوجّه و محکم و مُتقنم
خامنهای منم که با یک دم «یا علی»
در پی کاخ شامیان لرزه میافکنم
خامنهای منم که با پرچم یا حسین
راهی قدس و کعبه از راه معیّنم
خامنهای منم که بر برج حرامیان
کنگرهها شکسته با سنگ فلاخنم
خامنهای منم که در معرکهٔ جهاد
خنجر خون نهادهام بر رگ دشمنم
خامنهای منم که از پا ننشستهام
تا سحر ای معاشران! شمعم و روشنم
دشمن من مگر چنین چونوچرا کند
خامنهای تویی؟ بله، خامنهای منم...
امیرحسین هدایتی
54
0
ببین! جمعاند اطرافت پریشانهای بسیاری
رسیدند از غروبِ جاده مهمانهای بسیاری
ببین! جمعاند اطرافت پریشانهای بسیاری
هوا بوی جدایی میدهد در موسم دیدار
افق ابریست، در راهاند بارانهای بسیاری
تو خویشاوندی دیرینهای با رودها داری
به دریای تو میریزند جریانهای بسیاری
نگاهت چلچراغ مسجد و دیر و کلیسا بود
به تو روشن شده چشم شبستانهای بسیاری
از آن روزی که شهر آمادهٔ تشییع زخمت شد
چراغانِ غمت مانده خیابانهای بسیاری
تو ای تا بوده و هست آشنا با سبزِ فروردین!
گذشت از باغِ ما بی تو زمستانهای بسیاری
بگو با دشمنان از اقتدار آه مظلومان
کماکان پیش رو دارند طوفانهای بسیاری
فاطمه عارف نژاد
69
0
پارسال از دم این روضه فقط رد شده بود
اوّلش عاشق آن موی مجعّد شده بود
دم در، عکس تو را عاشق بیحد شده بود
شب دوم که قدم توی حسینیّه گذاشت
محوِ آن پرچم و گلدسته و گنبد شده بود
شب سوم به حجابش کسی ایراد گرفت
گریهها کرد به قدری که زبانزد شده بود
شب چارم شب حُر بود و کمی دیر آمد
شب حُر بود و گمانم که مردّد شده بود!
شب پنجمششم آهسته قدم برمیداشت
کمکمک جاده برایش خودِ مقصد شده بود
شب هفتم چه کسی روضهی اصغر میخواند
که دلش با نوهی فاطمه همقد شده بود
أشبهُ النّاسیِ اکبر به پیمبر غوغاست
شب هشتم ز مریدان محمّد شده بود
شب عباس، شب آب، شب جان دادن
گوییا زندگی آغازِ مجدّد شده بود
ناگهان تا به خود آمد شب عاشورا شد
وارد دستهای آشفته و ممتد شده بود
"امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
عصر فردا..." چه کند؟ روضه مشدّد شده بود
شب آخر، شب زینب، شب زهرا، شب قدر
شب آخر همهی آنچه که باید شده بود
شب آتش زدن چادر اطفال حسین
گره روسریاش را چه مقیّد شده بود
اینکه امسال برای تو به سر میکوبد
پارسال از دم این روضه فقط رد شده بود
کربلایی شدن امضای کسی را میخواست
سحر یازدهم راهی مشهد شده بود
مهدی جهاندار
117
0
«هزار سال گذشته! چرا نمیمیری؟»
خبر چه بود؟ «جهالت» شبیهِ شمشیری
به قصد کشتنِ «نور» آمده -به تعبیری-
خبر چه بود؟ «طمع» جامهی تو را دزدید
خبر چه بود؟ «ریا» زد به قلب تو تیری
خبر چه بود؟ «حسینِ علی» زمین افتاد
همان دقیقه که برخاست ذکر تکبیری
غم تو این همه هست و غم تو این همه نیست
که شانِ زخم تو را نیست هیچ تفسیری
شکوه نامِ تو محدود در عزای تو نیست
اگرچه مانده جهان در عزای تو دیری
تو آن لطافتِ در عین حال قهاری
تو آن «حقیقتِ برگونهی اساطیری»
تو آن جنون رفیعی که بر بلندی نی
رها شد از قفسِ جسم دست و پاگیری
و بازگشت همه سوی مهربانی توست
خدا کند که بمیرم اگر تو تقدیری!
::
صدای دشمنت از قتلگاه میآید:
«هزار سال گذشته! چرا نمیمیری؟»
رضا یزدانی
163
1
تنگه رو محکم بگیر
متن کامل رجز حماسی تنگه رو محکم بگیر با شعری از غلامرضا کافی و اجرای مصطفی قدمگاهی
با یاعلی دم بگیر
شورِ دمادم بگیر
دست به پرچم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
دریادل دلاور
مطیع امر رهبر
بزن به سیم آخر
دریا رو از دم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
رها نکن لنگرو
محکم بگیر سنگرو
ادارۀ تنگه رو
حق مسلم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
خیابونا دستِ ماست
دست ما، دستِ خداست
دشمن ما بیحیاست
دشمنِتو کم نگیر
تنگه رو محکم بگیر
دشمنو سرنگون کن
آمریکا رو زبون کن
دریا رو رنگ خون کن
شور مُحرّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
خبر، خبر، خبردار
ماییم همیشه بیدار
اُحُد نمیشه تکرار
سنگرو محکم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
متن کامل شعر تنگه رو محکم بگیر غلامرضا کافی:
پاشو پاشو دَم بگیر
پرچمو محکم بگیر
دست به پرچم بگیر
کارو مُنَظَّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
دریایی دلاور
رو عرشه شناور
بزن به سیم آخر
دریا رو از دم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
شهپادِتو رها کن
اژدرِو رونما کن
دشمنو کلِّه پا کن
موج دمادم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
رها نکن لنگرو
محکم بگیر سنگرو
اجاره ی تنگه رو
حق مسلم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
خیابونا دستِ ماست
دست ما، دستِ خداست
دشمن ما بی حیاست
دشمنِتو کم نگیر
تنگه رو محکم بگیر
مذاکرات وِل کن!
مردک لات ول کن!
این کُفُرات ول کن
حرفشو شلغم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
دشمنو سرنگون کن!
اسرائیلو زبون کن
دریا رو رنگ خون کن!
حسّ مُحرّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
درس بگیر از اُحُد
جنگی که مغلوبه شد
گرچه بصیری تو خود
سنگرو محکم بگیر
تنگه رو محکم بگیر
غلامرضا کافی
1556
2
علیالاصول، یکی پشت پا زده به اصول
علیالاصول، یکی تنگه را رها کردهست
میان معرکه بر ترس، اقتدا کرده ست
علیالاصول یکی برخلاف رأیِ ولی
برای وعدهٔ دشمن، حساب وا کرده است
علیالاصول، یکی وقت رزم در میدان
به اجتهاد خود اینگونه پابهپا کرده ست
علیالاصول، یکی پشت پا زده به اصول
یکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کردهست
اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر...
در این نبرد، کم آورده و خطا کردهست
چه سود میبَرد آنکس که دور از این مردم
بر این معامله اصرار نابجا کردهست؟!
چه حاصل است از این نامه با چنین گرگی
که نانوشته دریدهست و نقضها کردهست
... و جنگ راه خطیریست، مرد میطلبد
... و جنگ، جوهر افراد برملا کردهست
و صلح نیست از این رستخیز، راه گریز
چنانکه عافیت اندیش، ادعا کردهست
علی الاصول، امام شهید، خامنهای
برای مردم ما صبح و شب دعا کرده ست
علیالخصوص همین بعثت خیابانی
برای دیدن خورشید، کوچه وا کرده ست
علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوث
شگفتمعجزهای گاه با عصا کردهست
عصای معجزه، امروز نیست جز فریاد
عصای معجزه عشق است و کارها کرده ست
میلاد عرفان پور
1308
11
این است، رمز خون تو و ماندگاریات
هر سال، ماجرای تو و سوگواریات
عهدیست با خدای تو و خون جاریات
هر سال، نه!... که روز به روز از زبان عشق
گل میکند حدیث تو و سربهداریات
در ما، یزید کشته نمیشد، اگر نبود
این راه را بلاغت آیینهداریات...
خم شد هزار مرتبه هفتادپشت صبر
آن روز، پیش صبر تو و پایداریات!
میسوخت، میگداخت، در آن وسعت کبود
بر کوه میرسید، اگر زخم کاریات
پرپر شدند روی زمین، پیش چشم تو
آلالههای رنگ به رنگ بهاریات!...
اینک، زمین به عشق تو همواره میتپد
این است، رمز خون تو و ماندگاریات
یعنی که سربلند، هنوز ایستادهایم
در انتظار منتقم خون جاریات...
حسین دارند
191
0
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن/ شاعر چهارده ساله بجنوردی
ای دل به گرد خیمه حیدر طواف کن
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن!
روزی که انتقام شهیدان گرفته شد
آنگاه تیغ و خنجر خود را غلاف کن
امروز شهر مسجد مردان با خداست!
پرچم به دستگیر و به شهر،اعتکاف کن
با آفتاب هم سفر و هم نماز باش
عزم سفر به دامنه ی کوه قاف کن
این سد سنگچین سراسر دروغ را
با نعره های حیدریت پُرشکاف کن
با گرگ گَر معامله کردن تو را مباد!
با مردمان کشور خود ائتلاف کن!
آمد صدای غرش سجیل از آسمان
ای ابرهه به مرگ خودت اعتراف کن!
آه ای ضمیر مفرد شعر من ای وطن!
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن!
علی صدری
222
1
به شوق پخش خبر در دل سیاهی محض
تقدیم به شهیده فاطمه فتونی خبرنگار المیادین
صدا اگر چه پراز خون هنوز در جریان
صدا به لهجه رعد ست و نغمه طوفان
صدا دویده به شوق طلوع فروردین
صدا گذشته از اسفند از دل بوران
صدا به شوق رسیدن صدا به وقت وصال
شکفته مثل اناری درست فصل خزان
به شوق پخش خبر در دل سیاهی محض
تپیده قلب صبورت چقدر با هیجان
ببین شکفته ز خونت چقدر لاله و سرو
ببین شکفته ز خونت چقدر رود روان
آهای لنز شکسته تو بعد فاطمه ها
بایست رو به سیاهی سرود فتح بخوان
امیرمهدی علیزاده
121
0
ای زن که اسم کوچکت ایران است!
ای زن که ابروان تو یک تک بیت
با خطِّ خوش، طلیعه ی دیوانی ست
چون نقشه و نگار کمال الملک
ملک تو در کمال درخشانی است
ای زن تمدن است لباس تو
از لحظه حماسه، فراونی
گاهی معلمِ ادبیاتی
گاهی مرادِ حلقه عرفانی
خوش ذوقی ات زبانزدِ هر دیوان
شیرین زبانِ انجمنِ دل ها!
ای خاک پات محفل مشتاقان
ای پایتخت دل، وطنِ دل ها
ای عطر گیسوانه ایرانی
در حال انتشار شرف هستی
در پهنه کدورت بی پهنا
با مشتی از غبار طرف هستی
خوش باش تا که سعدی و فردوسی
هر صبح و شام، هم سخنت هستند
این چارپاره های خراسانی
خوش باش، پاره های تنت هستند!
ما مایلیم از تو سرودن را
این کار اگر چه کار شهیدان است
ما عاشقیم از تو نوشتن را
ای زن که اسم کوچکت ایران است!
جعفر عباسی
190
2
ما هیچ صلح نامه ای امضا نمی کنیم
جمعه برای غربت من روز دیگری ست
با من عجیب دغدغه گریه آوری ست
جمعه به مهربانی تو فکر می کنم
به عهد باستانی تو فکر می کنم
بی صبرم آن چنان که به آخر نمی رسم
حس می کنم به جمعه دیگر نمی رسم
گفتند: دزد آمده باز از هزاره ها
خالی شده ست کاسه چشم ستاره ها
گفتند: آب چشمه خورشید کم شده ست
پاییز حکم داده و گل مُتَّهم شده ست
شب، شکل دو مثلّث درهم رسیده است
اضلاع ناگزیر جهنّم رسیده است.
آواز بادهای حرامی رسیده است
پاییز، با دو کفش نظامی رسیده است
در روزنامه ها خبر مرگ برگ هاست
صحبت ز شکل غیر طبیعی مرگ هاست
شب در تمام زاویه ها پخش می شود
هی صحبت معاویه ها پخش می شود
آنان کتاب حق را تحریف می کنند
هر شعر تازه ای را توقیف می کنند
یک شعر مثل اسلحه ای آسمانی است
بی اعتنا به «نظم نوین جهانی» است
شعری که مثل آدم، فریاد می زند
شعری که زخم های تو را داد می زند
شعری که مردگان را بیدار می کند
تاریخ آدمی را تکرار می کند
شعری که می تواند توفان بیاورد
نامه ز سرزمین شهیدان بیاورد
آن جا که ظلم را همه واگویه می کنند
وقتی زنان افغانی مویه می کنند
وقتی هراس مرگ به هر ثانیه به جاست
داغ زنان کُرد «سُلیمانیه» به جاست
آن جا که هست شهر درختان واژگون
آن جا که پر شده دل «سارایِوو» ز خون
آن جا که کودکانش محکوم مردنند
با چشم های آبی، لبخند می زنند
بمب است بمب! بارش بمب است از آسمان
این هدیه ها برای شماهاست، کودکان!
آن جا که کودکان فلسطین نه کودک اند
حتّی تمام دخترکان بی عروسک اند
آن جا که گاز اشک آور، حرف تازه نیست
حتّی برای رد شدن از شب، اجازه نیست
هر کوچه پر شده ست ز فرمان ایست ها
هر لحظه می رسد صفی از صهیونیست ها
در سرزمین شعله، به رسوایی آمدید
همراه تانک های مقوّایی آمدید
سربازهایتان همه مرد مجازی اند
توپ و تفنگتان همه اسباب بازی اند
ما حمله می بریم به امنیت شما
باطل شده ست برگه رسمیت شما
ما شکل مرگتان را ترسیم می کنیم
ما ساعت جهان را تنظیم می کنیم
در خاک ما به جز علف هرزه نیستند
آیا در انتظار زمین لرزه نیستند؟
ما از کتاب کهنه تاریخ، پر زدیم
و روی نام های شما ضربدر زدیم
ما بر دروغ های زمان خط کشیده ایم
بر پیش فرض های جهان خط کشیده ایم
بیهوده صلح نامه، ارسال کرده اند
آنان که خاک ما را اشغال کرده اند
ما هیچ صلح نامه ای امضا نمی کنیم
ما اعتنا به نقشه دنیا نمی کنیم
ما نقشه جهان را ترسیم می کنیم
ما ساعت جهان را تنظیم می کنیم
یک برگ از کتاب خدا می خورد ورق
هر بار اسامی شهدا می خورد ورق
اسم شهید، مثل کلید است در جهان
تنها کلید، اسم شهید است در جهان
خون شهید می جوشد، گرم و آتشین
آن جا که دست هایش، روییده از زمین
این دست ها چه قدر به ما پند می دهند
ما را به آسمان ها پیوند می دهند
یک دست توی مشت فشرده ست سنگ را
یعنی که من نیاز ندارم، تفنگ را
امروز هر درخت، چریکی ست خشمناک
که گرچه تیر خورده، نیفتاده روی خاک
دنیا به فکر کشتن ابن زیادهاست
هر ابر، چفیه ای ست که بر دوش بادهاست
آن سوی تپّه، پشت همین سیم خاردار
مانده در انتظار درختان خود، بهار
موعود من! به رغم تمام مورّخان
تاریخ باستانی این قوم را بخوان
در مصحف بهاری تو، گل مقدّس است
چون مرکز بهار تو بیت المقدّس است
امروز، شورش کلمات از صدای توست
در روزنامه های جهان، ردّ پای توست
تقویم پاره پاره دنیا، ورق ورق
نزدیک می شود به قیام بزرگ حق
او را هزار نام بخوانند اگر، یکی ست
با صد گزارش متفاوت، خبر یکی ست
آغاز شد نماز جهان با طلوع دین
دنیا رسیده است به «ایّاک نستعین»
باید به ذات حق متمسّک شویم باز
گرم دعای «کن لولیّک» شویم باز
با هر غزل نگاه سوی عرش می کنم
موعود! خاک راه تو را فرش می کنم
محمدسعید میرزایی
257
1
تو جانفدای ما شدی بانو، ای ما فدای مجتبای تو!
به یاد بانوی شهید زهرا حداد عادل (عروس امام شهیدمون)
عکسی ندارم از تو در ذهنم ، از اشکها یا خنده های تو
هی خطخطی کردم که بنویسم شعر بلندی در رثای تو
چشمان تو آبی است یا مشکی ؟
حتی همین را هم نمیدانم !
چشمان من اما چه بارانی است این روزها بانو برای تو
شاگردهایت عاشقت بودند، گفتند خیلی مهربان بودی
ایران شده حالا کلاسی که در آن طنین دارد صدای تو
بم ... دوربین ... آوار ... نامت گم، در حال ثبت رنج این مردم
پیداست در هر گوشهی این خاک مانند باران ردپای تو
گفتند لندن بچه هایت را ... خم هم به ابرویت نیاوردی
تو در سلوک دیگری بودی، یک مرد آمد پا به پای تو
مردی که حالا بار سنگینی بر دوش دارد بی تو دلتنگ است
همچون علمداریست در میدان، در سایهی امن دعای تو
او ایستاده در صف غزه، با درد لبنان، با غم ایران
ای کاش در این روزهای سخت خالی نبود این گونه جای تو
امشب دوباره روضهی زهراست ، مادر میان شعله میسوزد
طفلان تو آهسته میگریند ، کو پیکری تا در عزای تو ...
لطفا از آن بالا دعامان کن، ما را که اینجا در خیابانیم
تو جانفدای ما شدی بانو، ای ما فدای مجتبای تو!
عکسی ندارم از تو در ذهنم، شعری نگفتم، خط خطی کردم
چون مردهای که آرزو دارد تنها دمی را در هوای تو ...
الهام صفالو
179
0
[
] آرشیو دفتر مجازی شعر
پربحث ترین اشعار
به کجا چنین شتابان؟
«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»
بهترین اشعار نو محمدرضا شفیعی کدکنی
محمدرضا شفیعی کدکنی
494502
231
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
فاضل نظری
343484
179
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این
یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان
دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر
بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد
پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!
زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم
تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم
از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این
افشین علاء
68874
158
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست
مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد
محمدکاظم کاظمی
107318
142
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
فاضل نظری
887870
135
از آخر مجلس شهدا را چیدند..
یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزهها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..
میلاد عرفان پور
170279
126
پیش از اینها فکر می کردم خدا
شعر پیش از اینها فکر می کردم خدا در کتاب به قول پرستو مجموعه شعر نوجوان مرحوم دکتر قیصر امین پور در سال 1375 منتشر شده است
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...
قیصر امین پور
134997
115
هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی میکند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی میکند
مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی میکند
مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی میکند
قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی میکند
هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند
شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند
سید محمد مهدی شفیعی
54418
97
سید علی میرافضلی
خداوندا...
...برای پرسش چشمان ما، پاسخ
برای خواهش دستان ما، باران...
مقالات و یادداشت ها
یادم باشد...
حسن بیاتانی
08 فروردین 1403
1816
5
بیانات و مطالبات رهبری در دیدار با شاعران/ 1403
آیات غمزه
07 فروردین 1403
828
0
درباره ی شعر طنز: فاصله میان شاعر و مخاطب
سیدمهدی حسینی
17 اسفند 1398
3022
0
کارستان قیصر
محمدرضا ترکی
08 آبان 1398
4862
0