تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز

بدون اینکه کسی را زخود برنجانی
تو با تمام جهان دست در گریبانی

تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز!
که گفته روح نداری؟ که گفته بیجانی؟

به شاخه شاخه ی تو برگ های رنگین است
به ویژه موسم سرما و فصل بارانی

قبای لیلی و دستار من در آغوشت
تو محرمی به همه، مرد و زن نمی دانی

همیشه چرک نویس سروده های مرا
جلوتر از همه، از جیب من تو می خوانی

کلاه رفته سرت بارها و با این حال
تو هیچگاه مرا از خودت نمی رانی

ندیده هیچکسی یک دقیقه بنشینی
خمی به ابرو و چینی به چهره بنشانی

دمی نشد که تو دست از وظیفه برداری
نشد که کار کسی را کمی بپیچانی

تعجب است چرا کتف تو نمی افتد
چقدر ساکت و سخت و صبور می مانی؟

هرآنچه را که گرفتی به قرض، پس دادی
ازین لحاظ، تو سرتا قدم مسلمانی

هنوز هیچ لباسی نکرده پشت به تو
اگر غلط نکنم قبله گاه ایشانی

تمام زحمت من- ای رفیق- گردن توست
چقدر عاطفه داری! چقدر انسانی!


08 اسفند 1399 66 0

ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم!

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را    
ناگهان کجا    
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد         
تا ابد میان ما           
برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من        
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!


23 بهمن 1399 15430 3

این زن رسول مهربانی‌هاست در خانه

مریم، شقایق، یاس، نیلوفر صدایش کن
از خواب ناز غنچه زیباتر صدایش کن

آبی‌تر از آرامش دریا کنارش باش
از اقتدار کوه محکم‌تر صدایش کن

خوش‌بوست او! ریحان بچین از عطر دستانش
جاری‌ست او! یک چشمه از کوثر صدایش کن

گاهی بخوانش سیب! سیبی سرخ از فردوس
گاهی گلاب تازه‌ی قمصر صدایش کن

تا شعر از لبخند او نازل شود، هر شب
بین خطوط خالی دفتر صدایش کن

وقتی به باران‌خیز چشمانش عطش داری
در هفت دور تشنگی هاجر صدایش کن

ای نیمه‌جانِ رنج! رستاخیر می‌خواهی؟
مهرش قیامت می‌کند، محشر صدایش کن

این زن رسول مهربانی‌هاست در خانه
مبعوث تقدیر است، پیغمبر صدایش کن

عشق است اسم اعظمش در باور عالم
اما به نام کوچک مادر صدایش کن
 


15 بهمن 1399 115 0

فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

نه مثل ساره ای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه ی تطهیری، شبیه سوره ی «اعطینا»

شناسنامه ی تو صبح است، پدر؛ تبسم و مادر؛ نور
سلامِ ما به تو ای باران، درودِ ما به تو ای دریا

کبودِ شعله ور آبی! سپیده طلعتِ مهتابی
به خون نشستن تو امروز، به گُل نشستنِ تو فردا

مگر که آب وضوی تو، ز چشمه سارِ فدک باشد
وگرنه راه نخواهی برد، به کربلا و به عاشورا



14 بهمن 1399 9491 5

بهشت باغ بزرگی ست: باغ آغوشت

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان
شکوفه تاج سر تو، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگی ست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگی ست: باغ آغوشت

بهشت اول و آخر، گمان نکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت!



14 بهمن 1399 1033 0

عمری پناه آورده ام بر چادر تو

دستی بکش بر این دل تبدار مادر
آشفته ام آشفته ام بسیار مادر ...

تنهام مثل برکه ای بی آب و بی ماه
تنهام مثل شاخه ای بی بار مادر

آتش گرفته جنگلی از حرف در من
در من جهانی سوخته است انگار مادر

هم شعله ها در تار و پودم جان گرفته
هم بسته راهم را در و دیوار مادر

ای تکیه‌گاه و ای پناه لحظه‌هایم
وقتی که از خود می شوم بیزار، مادر

امشب میان ذکرهایت یاد من باش
در لحظه ی الجار ثم الدار مادر

عمری پناه آورده ام بر چادر تو
این بار آزرده تر از هربار مادر...
 


14 بهمن 1399 686 0

آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست

دل می ستاند از من و جان می دهد به من
آرام جان و کام جهان می دهد به من

دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است
تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من

دلداده ی غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان می دهد به من

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان می دهد به من

می آمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان می دهد به من

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست
مستی ببین که سحر بیان می دهد به من

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می دهد به من


14 بهمن 1399 136 0

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

 وا می شود هر روز شب بویی به دستت
وقتی نوازش می شود مویی به دستت

از کودکی موسیقی ات را گوش دادم
وقتی تکان می خورد نأنویی به دستت

بگذار مادر ظرف ها را من بشویم
شاید زبانم لال، چاقویی به دستت...

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی
حتی نمی بینم النگویی به دستت

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری
دستی به زانویی و جارویی به دستت

تا شانه هایش را نوازش کردی آرام
ترمیم شد بال پرستویی به دستت



14 بهمن 1399 1326 0

دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست

نیلوفرانه پیچ و تابی داشت گیسویش
این زن که حالا برف پیری هست بر مویش

این زن که حالا دردِ پا بی‌طاقتش کرده
من همچنان سر می‌گذارم روی زانویش

حالِ دلم را عصر جمعه خوب خواهد کرد
یک جرعه از فنجان چای قند‌پهلويش

چون عطر باران در مشام خاک می‌پیچد
عطر خوش برخاسته از آب و جارویش

دوری دوچندان می‌کند دلشوره‌هایم را
ساعت مبادا بگذرد از وقت دارویش

کرمان، زمستان‌های سردی با خودش دارد
بیرون نمانَد از پتو ای کاش پهلويش


حافظ بخوان، از حفظ، مثل کودکی‌هایم
از ترک شیرازی بگو، از خال هندویش

مادربزرگِ خوبِ این قصه شما هستید
من دخترِ سر به هوای ماجراجویش

آن دختر سرسخت بی‌پروا که می‌داند
هر روز و در هر لحظه‌ات هستی دعاگویش

دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست
گم می‌شوم در گیر و دارِ پُرهیاهویش


14 بهمن 1399 1044 0

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را...

توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم قناری گنگی است در سرودن او

کشاندنش به صحارّی شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه ها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسه ی کربلاست دامن او

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمی کشد تن او

دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام می چکد از چلچراغ شیون او

از آن ز دیده ی ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او


13 بهمن 1399 3235 0

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم

با وجود قحط سالی نان برایت می خرم

نان اگر شد قیمت جان، جان برایت می خرم
 

آبروی ابرها را با نگاهم می برم

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم
 

دست و بالم خالی است اما به مشهد می روم

تاج پر الماسی از سلطان برایت می خرم
 

در بساط من به جز این جان ناقابل که نیست

هر چه می خواهی بگو، ارزان برایت می خرم
 

کم به فکر این گلیم کهنه و پوسیده باش

قالی ابریشم کاشان برایت می خرم
 

باد سردی می وزد حتماً لباسی گرم و نرم

مهر اگر ممکن نشد آبان برایت می خرم
 

جانمازت را حسن برده به جبهه، بی خیال

از حرم یا از دم شیخان برایت می خرم
 

سور و سات روضه ات را جور خواهم کرد باز

استکان و سینی و قندان برایت می خرم
 

از گلویت نان خوش پایین نرفته سالهاست

پیرزن بیدار شو دندان برایت می خرم
 

پیرمردی توی قبرستان نگاهم می کند

سوره ی یاسین و الرحمن برایت می خرم...


 

 



13 بهمن 1399 2916 3

چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟

من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود

تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود

پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود

بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینه ی او جز صفا نهاده نبود!!

به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود

زمانه سخت زمین زد سواره هایی را
که در معیّت شان لشکری پیاده نبود

من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود
 


12 بهمن 1399 1612 0