و آوردی کنار خویش هفتاد و دو ملت را

مگیر از زائرانت لحظه ای فیض زیارت را
مبند اینگونه بر یاران خود راه سعادت را

گدایانت به شوق وصل می آیند و میگویند
مگیر ای شاه از ما پاپتی ها این محبت را

نجف تا کربلا عشق است موکب موکبش رحمت
خدا بخشیده انگاری به خدامت سخاوت را

چنان گرد تو می ایند خلق الله از هر سو
تداعی میکند هر اربعین روز قیامت را

تو با هفتاد و دو یارت به روی نیزه ها رفتی
و آوردی کنار خویش هفتاد و دو ملت را

اگر داغی به پا دارند تاول نیست میدانم
زمین بوسیده در هر گام پای زائرانت را

 

از صفحه ی اینستاگرام شاعر

 



03 مهر 1400 2810 0

من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

هر قدم یک پنجره از شوق واکردی به سویم
می توانم از همین جا عطر صحنت را ببویم

قطره ام اما سرِ دریا شدن دارم دوباره
می روم خود را در اقیانوس نور تو بشویم

حُرّم و دارم به سمت شاه برمی گردم ای کاش
گرچه دستم خالی است اما نریزد آبرویم

لطف تو حتی مجال شرم را از من گرفته
مرحمت کردی نیاوردی بدی ها را به رویم

پابرهنه می دوم سوی تو مست از جام عشقم
قطره قطره چای شیرین عراقی ها سبویم

آن قدَر مستم که گاهی از خودم  می پرسم اصلا
من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

بی تو سر شد در میان حیرت و غفلت، جوانی
با تو اما آب رفته باز می گردد به جویم



03 مهر 1400 4262 0

چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم...

به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم

چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا
بعید نیست اگر در میان راه بمیرم

پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم
فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم

چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش
به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم

به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد
چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم

دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت
نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم



03 مهر 1400 2601 0

من برای می شدن تا اربعین می ایستم

چتر را می بندم و روی زمین می ایستم
زیر باران امام اولین می ایستم

اذن می خواهد به ایوان نجف داخل شدن
بین صف پشت سر روح الامین می ایستم

تا مگر من را ببیند شمس چشمان علی
کاهم و تا مرگ زیر ذرّه بین می ایستم

جسم و جانم جملگی قربانی دست خدا
تا ابد پای امیرالمؤمنین می ایستم

سرزنش عزم مرا چندین برابر می کند
میخم و سرشارِ عزمی آهنین می ایستم

می روم پای پیاده از نجف تا كربلا
من برای می شدن تا اربعین می ایستم

هر که پامالم کند مرگش فراخواهد رسید
مثل مین، با مسلمین من پای دین می ایستم

إنّ فی حَبل الوَتین نبضٌ أُسَمّیهِ  الحسین
تا قیامت با همین حبل المتین می ایستم

هرکجا نام حسین آید وسط خواهم گریست
هرکجا نام یل ام البنین، می ایستم



03 مهر 1400 304 0

باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

 ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تار پودش باد


گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
                                                یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز



30 شهریور 1400 29 0

ابری که روی صندلی چرخدار بود

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود



30 شهریور 1400 3877 1

خاله یادگار

آهای خبردار!
مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟
خاله یادگار! 

تو شبِ سیا 
تو شبِ تاریک 
از چپ و از راست 
از دور و نزدیک
یه نفر داره 
جار می‌زنه، جار:
آهای غمی كه 
مثلِ یه بختک 
رو سینه‌ی من 
شده‌ای آوار 
از گلوی من 
دستاتو، وردار 

توی كوچه‌ها 
یه نسیم رفته،
پی ولگردی 
توی باغچه‌ها،
پاییز اومده 
پی نامردی 
توی آسمون 
ماه‌و دق می‌ده 
دردِ بی‌دردی 
خاله یادگار! 
نمیای بریم 
شهرو بگردیم 
قدم به قدم؟ 
نمیای بریم 
چراغ ورداریم 
پرسه بزنیم 
دنبالِ آدم؟ 

كوچه‌های شهر 
پُرِ ولگرده 
دل پُرِ درده 
شب پُرِ مَردو 
پُرِ نامرده 
همه پا دارن 
همه دَس دارن 
اما بعضیا 
دورِ خودشون 
یه قفس دارن 
بعضیاشونم
توی دستشون 
یه جرس دارن 
آره خاله جون! 
خاله خبردار! 
باغ داریم تا باغ 
یكی غرقِ گل 
یكی پُرِ خار 
مرد داریم تا مرد 
یكی سَرِ كار 
یكی سَرِ بار 
یكی سَرِ دار 

آهای خبر دار!
خاله یادگار! 
تو میخونه‌ها 
دیگه كی مسته؟ 
دیگه كی هوشیار؟ 
تو ویرونه‌ها 
دیگه كی مرده؟ 
كی شده مُردار؟ 
تو افسونه‌ها 
دیگه كی دیوه؟ 
دیگه كی دیوار؟ 

آره خبردار 
خاله یادگار! 
می‌خوان بینِ ما 
دیوار بزنن 
میله بكارن 
خندق بكنن 
تو رو ببرن 
اونورِ بازار 
من‌و بیارن 
اینورِ بازار 
از من و توها 
بازار شلوغه 
 
تا ما با همیم 
دیوار دروغه 
بارون نزنه 
آبت نبره 
من دارم میام 
خوابت نبره...

خبر، خبردار 
خاله یادگار! 
من به یادِ تو 
بیدار می‌مونم 
تو به یادِ كی 
می‌مونی بیدار؟ 
 



30 شهریور 1400 42 0

سلام سردار

زمان!‌به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار

چه صبح نابی! چه آفتابی!
چقدر روشن، چقدر سرشار

قسم به والشمس‌های قرآن
قسم به فانوس‌های بیدار

قسم به از بند خویش‌رستن
قسم به مردان خویشتن‌دار

قسم به والعادیات ضبحا
قسم به آیات فتح و ایثار

قسم به بامرگ‌زیستن‌ها
به ایستادن میان رگبار

چه فرق دارد شام و فلسطین
عراق و ایران؟ یکی‌ست پیکار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار

به جز تو اینسان، به جوهر جان
که داده پاسخ به این عمّار

اگرچه بالاتری از آنان
به سرو می‌مانی و سپیدار

به یار می‌مانی و سپاهش
به سیصد و سیزده علمدار

خوشا اگر چون تو، هرچه سرمست
خوشا اگرچون تو، هرچه دیندار

نه دین در شب گریختن‌ها
نه دین دنیا، نه دین دینار

تو سیف‌الاسلام روزگاری
ولی نه از دین خود طلبکار

به خویش می پیچی از لطافت
به پای طفلی اگر رَوَد خار

چه جای سجیل، چون ابابیل
گرفته نام تو را به منقار

تو یار سرچشمه ی حیاتی
هرآنکه یار تو نیست مردار

تو اهل اینجا نه! از بهشتی
تو اهل پروازی و سبکبار

نه اهل آن سجده‌های سطحی
نه اهل آن روزه‌های شکدار

قسم که«مَن‌ینتظر...» تویی تو
قسم به این زخم‌های بسیار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار
 



30 شهریور 1400 2258 0

ما همه اکبر لیلازادیم!

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین!
پاسخ آمد:
حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد:
حاضر
اکبر لیلازاد
....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
...
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت!
همه پاسخ دادیم:
حاضر!
ما همه اکبر لیلازادیم!



30 شهریور 1400 16238 10

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



30 شهریور 1400 56639 34

چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

میان خاک، سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم*

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان درآوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم



*این بیت را محمد سعید میرزایی به این غزل هدیه کرد



30 شهریور 1400 8482 5

آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد

دست عشق از دامنِ دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


04 شهریور 1400 21182 3