یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 24 0

دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

آن دخترکان به عشق دنیای مدرن
دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

از خانه به جای ظرف شستن رفتند
در شرکت ها به کلفَتی های مدرن


05 آذر 1398 170 0

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت

دیر آمدنت بهانه یادم داده
صدها غزل و ترانه یادم داده

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت
بی تابی کودکانه یادم دادهَ


05 آذر 1398 159 0

قبل از هیجان گل شدن، افتاده

در حاشیه ی زرد چمن افتاده
قبل از هیجان گل شدن، افتاده

این غنچه ی سرخ، گرمی عشقی بود،
یا بوسه ی سردِ از دهن افتاده؟َ


05 آذر 1398 46 0

بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

نامه ات را تازه خواندم آفتاب بی غروبم!
بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

مهربانی کردی و گفتی که از حالم بگویم:
گاه دریای شمالم، گاه توفان جنوبم

گاه برگم، گاه بادم، گاه سنگم، گاه چوبم
گاه رودی پرخروشم، گاه سرگرم رسوبم

گاه چون آبادی دوری اسیر گردبادم
گاه مانند درختی در مسیر دارکوبم

کاش آب چشمه باشم از تنت تب را برانم
کاش باد تشنه باشم از دلت غم را بروبم

غصه خشک و تر ندارد، این سر و ان سر ندارد
شیشه ی رنج و غمت را کاش بر سنگی بکوبم


05 آذر 1398 170 0

دیوار

میان من و همسایه ام دیواری ست
من این سویش را
با سیاه و سفید عکس هایی از مشاهیر جهان پوشانده ام
او آن سویش را
با نقاشی های کودکش
میان خواب هایمان دیواری بلند می شود
من آمدنت را خواب می بینم در خیابانی دور
او خوابی برای دیدن ندارد
برای مهمانان آخر هفته اش،
آشپزخانه را زیر و رو می کند
من به دنبال نشانی از تو،
کتابخانه ام را


گاهی فکر می کنم بر پرده ی سیاه و سفیدی زندگی می کنم
که هیچ کس حوصله ی تماشای جهان صامتش را ندارد
برایم دریچه ای بیاور
از رنگ های آن سوی جهان
سخت تاریکم


05 آذر 1398 147 0

راه

ماهی ها را به آکواریوم می آورم
باغ را در گلدان می کارم
پرندگان را می گذارم در قفس
کوه ها و دشت ها را
به دیوار قاب می کنم
...
اما نه
نمی تواند
دنیا نمی تواند
آن قدر هم کوچک باشد
وقتی از هر راهی می روم
به خیابانی
که با تو قدم زده بودم
نمی رسد


05 آذر 1398 142 0

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما

ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟

تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر

در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر

ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟

بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر


05 آذر 1398 169 0