سکوت

فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست

ما
از جاده های بزرگ می گذریم
تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک
تا پیاده رویی خاکی
در انتهای خود
مرا به کلبه ای برساند
که از قاب پنجره اش
به راه ها و جاده ها خیره شوم
فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست
سکوت تو
-خاطره ی شبی-
که در آن تمام شاعران زمین را
در اتاقی زندانی کردند

سپیده دم
در گشوده شد
و تنها کودکی را یافتند
در انبوه کاغذها.
مرگ
از مقابل در بازگشت
گفت:
من او را بارها
در برابر جوخه ی اعدام نشانده ام
بارها از حلقه ی دار آویخته ام
و هیچ جای سینه ی او را نخواهید یافت
که از زخم خنجر من خالی باشد
من مرگم
او زندگی ست
و فریاد من
بلندتر از سکوت او نخواهد بود.


01 تیر 1398 43 0

کدام پل

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
 شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


01 تیر 1398 49 0

سنگی خشک در آفتاب

بر فرورفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را
حس کن

سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما
فراموش نمی کنند


01 تیر 1398 13 0

پرنده ی اندوه

گلوله ای از گردنم عبور می کند
و خون در پرهایم
به حرف در می آید

شکارچی نمی داند
شامی که می خورند
همه را غمگین خواهد کرد

شکارچی نمی داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه اند
و من به طرز احمقانه ای
به پرواز ادامه خواهم داد

شکارچی نمی داند
که سال ها در درونشان بال بال خواهم زد
و کودکانش کم کم 
به قفس بدل خواهند شد


01 تیر 1398 47 0

جنگل

چشم های بسته، بازترند
و پلک، پرده ای ست
که منظره را عمیق تر می کند

بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
بُگذار
بخشی زنده از مرگ باشی
و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،
تنها یک درخت است
که در هزاران شکل
از خاک گریخته است


01 تیر 1398 44 0

سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را

در رواق شعر، روشن می کند فانوس را
می چکاند در دواتش، جوهر مخصوص را

روی میز شاهنامه، یک قلمدان، چند گل
با تو قسمت می کند آرامشی محسوس را

می ستاید خط به خط، استاد نستعلیق من
مرد بی همتای اسطوره، حکیم توس را

می نویسد: شاهنامه چون درختی قرن هاست
میوه ی امّید داده مردم مایوس را

نوبت سهراب و رستم می شود، خطاط پیر
می گذارد با تاسف، نقطه ی افسوس را

بعد با دلواپسی گرم تماشا می شود
تا سیاوش پشت سر بگذار این کابوس را

بادبادک بازی تلخی ست، ابلیس عاقبت
می دهد بر باد، تا ج و تخت کیکاووس را

شاهنامه آخرش خوش نیست اما خوشنویس
لب به تحسین می گشاید خوش حکیم توس را:

با نسیمی برکه ی آرام می ریزد به هم
سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را


01 تیر 1398 43 0

می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش

نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش

در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش

قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش

تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش


01 تیر 1398 46 0

می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

ماهی قرمز بمان، حتی اگر بد بگذرد
می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

در پی این مرگ تدریجی تولد نیز هست
ماه گاهی لازم است از هرچه دارد بگذرد

بی تو ای اوج و فرود دیدنی! جذاب نیست
داستانم حول اول شخص مفرد بگذرد

آه نه! تو قصد دریا داری و انصاف نیست
رود در آغاز راه از خیر مقصد بگذرد

ماهی زندانی ام! تلخ است وقتت بیش از این
بین این دیوارها، بی رفت و آمد بگذرد

گرچه هر سنگی برای رود، کشف تازه ای ست
مایه ی رنج است هر چیزی که از حد بگذرد


01 تیر 1398 49 0
سید علی میرافضلی

...

 خانه‌های نیم‌ساز

شهر را

خسته می‌کنند

عشق‌های ناتمام

روح را.