ما کوه را ... بدرقه کردیم

ما کوه را
بدرقه کردیم
از سمت شرق، از سرِ پیروزی
از ابتدای پای دماوند 
در امتداد سرخ خیابان انقلاب
از منظر امام حسین 
آن‌جا که خون و خنده خورشید
آمیخت
آن‌گاه، سیل صبح به راه افتاد
ما خیل رهروان پیاده
با کوله‌بار آه و آتش اسفند 
گویی به قصد صبح قیامت
در پیشِ پای کوهِ روان 
گِرد هم آمده بودیم
می خواستیم
در رستخیز جان
با آخرین نگاه، تیرِ تماشا را
بر قامت شکوه بیندازیم
یا تا ابد
زنجیر عشق را
محکم به پشت کوه بیندازیم
 
تشییع کوه 
بر شانه‌های طاقت ما
امکان نداشت؛
اما،
ما کوه را مشایعه کردیم
آتشفشان خشم خروشانی
در جنب‌وجوش آن پل چوبی بود
از ارتفاع پست افق‌هامان
پیدا نبود اینکه کجا ایستاده‌ایم
ما کوه را اگرچه ندیدیم
هرچند ما به او‌ نرسیدیم
ما در مسیر بدرقه بودیم
ما در مسیر گرم خیابان انقلاب
با شعله‌های شعر حماسی
در پیش چشم حافظ و فردوسی
او را مشایعه می‌کردیم
ما با عبور نور سفر کردیم
در پیشگاه راه ولی‌عصر
آن سوی چارراه فلسطین
-جایی که کوه
نستوه و استوار سخن می‌گفت-
روشن‌ترین مکاشفه پیدا بود
در مشت‌های ما
گویی کلید حل معمّا بود
 

دیگر
 سدی برای سیل سرازیرمان نبود
ما رود رود سرودیم
هر قطره اشک ما غزلی قطعه قطعه بود
این‌بار بی‌مکاشفه می‌دیدیم
ما آمدیم
در امتداد خطِّ خیابان
 میدان به میدان
 تا پای ایستادن تهران
تا آن غروب روشن فردایی
تا انعکاس شرق
آن قاب عکس سرخ تماشایی
آنجا که برج مُعظَم آزادی
قد می‌کشید و دید
پرواز کوه را که شتابان
می‌رفت سوی خانه خورشید و برنگشت
رمز عبور داشت
آن سوی مرز افق‌های دور را
او دید و برنگشت

 
ما مردم سپیده سرخیم
از سمت کوه
آوای روشنی
دریافت کرده‌ایم
آهنگ قدس در سر و دستی به‌روشنی
در دست‌های ماست
ما را عصای معجزه در دست
ما را به سوی صبح ستم‌سوز
مبعوث کرده‌اند
بگذار
فرعونیان به تخت بنازند
لَختی درنگ تا
فرعونِیان، به تاخت بتازند
ما پیش پای قلّه به‌دریا رسیده‌ایم
ما قد کشیده‌ایم
ما ایستاده‌ایم
با این‌همه شکوه، این‌همه زیبایی
ما پشت کوه را
سرسخت دیده‌ایم
ما از قبیله موساییم
ما مشت کوه را
سرسخت دیده‌ایم


14 0

ما برای سر تو جایزه تعیین کردیم...

پس بتازید که ما مرْکب خود زین کردیم
مرگتان را سرِ این غائله، تضمین کردیم 

ما محرّم به محرّم، به سر و سینه‌زنان
انتقام است و قیام است که تمرین کردیم 

کوچه در کوچه‌ی این وادیِ محنت‌زده را 
با عزیزانِ سفرکرده گل‌آذین کردیم

اولین قوم که می‌سوخت دلش، ما بودیم
دهر را با خبر از داغ فلسطین کردیم

واژگون‌لاله‌ی عشقیم و به خود تکیه زدیم 
از ازل پشت به این چرخ بدآئین کردیم

مثل «تسلیم» ندیدیم به پوچی سخنی 
ما کجا گوش به این دست مضامین کردیم؟ 

گرچه بی‌ارزشی و قدر، ولی ای سگ زرد!
ما برای سر تو جایزه تعیین کردیم... 
 


21 0

خامنه‌ای تویی؟ بله، خامنه‌ای منم...

خامنه‌ای تویی؟ بله، خامنه‌ای منم 
زادهٔ حیدرم من و پور تهمتنم 

خامنه‌ای منم که بر تلّ حسینیه 
شاهد فتح آخرین قلعهٔ دشمنم 

خامنه‌ای منم که از خانه و خانمان 
می‌گذرم به خاطر ملت و میهنم

خامنه‌ای منم که با لشکریان غم 
فاتح قلب مردم کوچه و برزنم 

خامنه‌ای منم که در ارگ ولایتم 
سکه به نام مادرم فاطمه می‌زنم 

خامنه‌ای منم که تا خطبهٔ واپسین
مستند و مُوجّه و محکم و مُتقنم 

خامنه‌ای منم که با یک دم «یا علی» 
در پی کاخ شامیان لرزه می‌افکنم 

خامنه‌ای منم که با پرچم یا حسین 
راهی قدس و کعبه از راه معیّنم  

خامنه‌ای منم که بر برج حرامیان 
کنگره‌ها شکسته با سنگ فلاخنم 

خامنه‌ای منم که در معرکهٔ جهاد 
خنجر خون نهاده‌ام بر رگ دشمنم 

خامنه‌ای منم که از پا ننشسته‌ام 
تا سحر ای معاشران! شمعم و روشنم

دشمن من مگر چنین چون‌وچرا کند
خامنه‌ای تویی؟ بله، خامنه‌ای منم...


64 0

ببین! جمع‌اند اطرافت پریشان‌های بسیاری

رسیدند از غروبِ جاده مهمان‌های بسیاری
ببین! جمع‌اند اطرافت پریشان‌های بسیاری

هوا بوی جدایی می‌دهد در موسم دیدار
افق ابری‌ست، در راه‌اند باران‌های بسیاری

تو خویشاوندی دیرینه‌ای با رودها داری
به دریای تو می‌ریزند جریان‌های بسیاری

نگاهت چلچراغ مسجد و دیر و کلیسا بود 
به تو روشن شده چشم شبستان‌های بسیاری

از آن روزی که شهر آمادهٔ تشییع زخمت شد
چراغانِ غمت مانده خیابان‌های بسیاری

تو ای تا بوده و هست آشنا با سبزِ فروردین!
گذشت از باغِ ما بی تو زمستان‌های بسیاری

بگو با دشمنان از اقتدار آه مظلومان
کماکان پیش رو دارند طوفان‌های بسیاری


79 0

پارسال از دم این روضه فقط رد شده بود

اوّلش عاشق آن موی مجعّد شده بود
دم در، عکس تو را عاشق بی‌حد شده بود

شب دوم که قدم توی حسینیّه گذاشت
محوِ آن پرچم و گلدسته و گنبد شده بود

شب سوم به حجابش کسی ایراد گرفت
گریه‌ها کرد به قدری که زبانزد شده بود

شب چارم شب حُر بود و کمی دیر آمد
شب حُر بود و گمانم که مردّد شده بود!

شب پنجم‌ششم آهسته قدم برمی‌داشت
کم‌کمک جاده برایش خودِ مقصد شده بود

شب هفتم چه کسی روضه‌ی اصغر می‌خواند
که دلش با نوه‌ی فاطمه هم‌قد شده بود

أشبهُ النّاسیِ اکبر به پیمبر غوغاست
شب هشتم ز مریدان محمّد شده بود

شب عباس، شب آب، شب جان دادن
گوییا زندگی آغازِ مجدّد شده بود

ناگهان تا به خود آمد شب عاشورا شد
وارد دسته‌ای آشفته و ممتد شده بود

"امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
عصر فردا..." چه کند؟ روضه مشدّد شده بود

شب آخر، شب زینب، شب زهرا، شب قدر
شب آخر همه‌ی آنچه که باید شده بود

شب آتش زدن چادر اطفال حسین
گره روسری‌اش را چه مقیّد شده بود

اینکه امسال برای تو به سر می‌کوبد
پارسال از دم این روضه فقط رد شده بود

کربلایی شدن امضای کسی را می‌خواست
سحر یازدهم راهی مشهد شده بود


128 0

«هزار سال گذشته! چرا نمی‌میری؟»

خبر چه بود؟ «جهالت» شبیهِ شمشیری
به قصد کشتنِ «نور» آمده‌ -به تعبیری-

خبر چه بود؟ «طمع» جامه‌ی تو را دزدید
خبر چه بود؟ «ریا» زد به قلب تو تیری

خبر چه بود؟ «حسینِ علی» زمین افتاد
همان دقیقه که برخاست ذکر تکبیری

غم تو این همه هست و غم تو این همه نیست
که شانِ زخم تو را نیست هیچ تفسیری

شکوه نامِ تو محدود در عزای تو نیست
اگرچه مانده جهان در عزای تو دیری

تو آن لطافتِ در عین حال قهاری
تو آن «حقیقتِ برگونه‌ی اساطیری»

تو آن جنون رفیعی که بر بلندی نی
رها شد از قفسِ جسم دست و پاگیری

و بازگشت همه سوی مهربانی توست
خدا کند که بمیرم اگر تو تقدیری!
‌‌::
صدای دشمن‌ت از قتلگاه می‌آید:
«هزار سال گذشته! چرا نمی‌میری؟»
 


178 1

تنگه رو محکم بگیر

متن کامل رجز حماسی تنگه رو محکم بگیر با شعری از غلامرضا کافی و اجرای مصطفی قدمگاهی


با یاعلی دم بگیر
شورِ دمادم بگیر
دست به پرچم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

دریادل دلاور
مطیع امر رهبر
بزن به سیم آخر
دریا رو از دم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

رها نکن لنگرو
محکم بگیر سنگرو
ادارۀ تنگه رو
حق مسلم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

خیابونا دستِ ماست
دست ما، دستِ خداست
دشمن ما بی‌حیاست
دشمنِتو کم نگیر
تنگه رو محکم بگیر

دشمنو سرنگون کن
آمریکا رو زبون کن
دریا رو رنگ خون کن
شور مُحرّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

خبر، خبر، خبردار
ماییم همیشه بیدار
اُحُد نمیشه تکرار
سنگرو محکم بگیر
تنگه رو محکم بگیر


متن کامل شعر تنگه رو محکم بگیر غلامرضا کافی:
پاشو پاشو دَم بگیر
پرچمو محکم بگیر
دست به پرچم بگیر
کارو  مُنَظَّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

دریایی دلاور
رو عرشه شناور
بزن به سیم آخر
دریا رو از دم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

 
شهپادِتو  رها کن
اژدرِو رونما کن
دشمنو  کلِّه پا کن    
موج دمادم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

 
رها نکن لنگرو
محکم بگیر سنگرو
اجاره ی تنگه رو
حق مسلم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

 
خیابونا دستِ ماست
دست ما، دستِ خداست
دشمن ما بی حیاست
دشمنِتو کم نگیر
تنگه رو محکم بگیر

 
مذاکرات  وِل کن!
مردک  لات  ول کن!
این کُفُرات  ول کن
حرفشو شلغم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

دشمن‌و سرنگون کن!
اسرائیل‌و  زبون کن
دریا رو رنگ خون کن!
حسّ مُحرّم بگیر
تنگه رو محکم بگیر

 
درس بگیر از اُحُد
جنگی که مغلوبه شد
گرچه بصیری تو خود
سنگرو محکم بگیر
تنگه رو محکم بگیر


1718 2

علی‌الاصول، یکی پشت پا زده به اصول

علی‌الاصول، یکی تنگه را رها کرده‌ست
میان معرکه بر ترس، اقتدا کرده ست

علی‌الاصول  یکی برخلاف رأیِ ولی
برای وعدهٔ دشمن، حساب وا کرده است

علی‌الاصول، یکی وقت رزم در میدان
به اجتهاد خود اینگونه پابه‌پا کرده ست

علی‌الاصول، یکی پشت پا زده به اصول
یکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کرده‌ست

اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر... 
در این نبرد، کم آورده و خطا کرده‌ست

چه سود می‌بَرد آنکس که دور از این مردم
بر این معامله اصرار نابجا کرده‌ست؟! 

چه حاصل است از این نامه با چنین گرگی
که نانوشته دریده‌ست و نقض‌ها کرده‌ست

... و جنگ راه خطیریست، مرد می‌طلبد
... و جنگ، جوهر افراد برملا کرده‌ست

و صلح نیست از این رستخیز، راه گریز
چنانکه عافیت اندیش، ادعا کرده‌ست

علی الاصول، امام شهید، خامنه‌ای
برای مردم ما صبح و شب دعا کرده ست

علی‌الخصوص همین بعثت خیابانی
برای دیدن خورشید، کوچه وا کرده ست

علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوث
شگفت‌معجزه‌ای گاه با عصا کرده‌ست

عصای معجزه، امروز نیست جز فریاد
عصای معجزه عشق است و کارها کرده ست


1350 11

این است، رمز خون تو و ماندگاری‌ات

هر سال، ماجرای تو و سوگواری‌ات
عهدی‌ست با خدای تو و خون جاری‌ات

هر سال، نه!... که روز به روز از زبان عشق
گل می‌کند حدیث تو و سربه‌داری‌ات

در ما، یزید کشته نمی‌شد، اگر نبود
این راه را بلاغت آیینه‌داری‌ات...

خم شد هزار مرتبه هفتادپشت صبر
آن روز، پیش صبر تو و پایداری‌ات!

می‌سوخت، می‌گداخت، در آن وسعت کبود
بر کوه می‌رسید، اگر زخم کاری‌ات

پرپر شدند روی زمین، پیش چشم تو
آلاله‌های رنگ به رنگ بهاری‌ات!...

اینک، زمین به عشق تو همواره می‌تپد
این است، رمز خون تو و ماندگاری‌ات

یعنی که سربلند، هنوز ایستاده‌ایم
در انتظار منتقم خون جاری‌ات...
 


201 0

برخیز و با معاویه قصد مصاف کن/ شاعر چهارده ساله بجنوردی

ای دل به گرد خیمه حیدر طواف کن 
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن!

روزی که انتقام شهیدان گرفته شد 
آنگاه تیغ و خنجر خود را غلاف کن 

امروز شهر مسجد مردان با خداست!
پرچم به دستگیر و به شهر،اعتکاف کن

با آفتاب هم سفر و هم نماز باش 
عزم سفر به دامنه ی کوه قاف کن

این سد سنگچین سراسر دروغ را
با نعره های حیدریت پُرشکاف کن 

با گرگ گَر معامله کردن تو را مباد!
با مردمان کشور خود ائتلاف کن!

آمد صدای غرش سجیل از آسمان 
ای ابرهه به مرگ خودت اعتراف کن!

آه ای ضمیر مفرد شعر من ای وطن!
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن!


232 1

به شوق پخش خبر در دل سیاهی محض 


تقدیم به شهیده فاطمه فتونی خبرنگار المیادین 


صدا اگر چه پراز خون هنوز در جریان 
صدا به لهجه رعد ست و نغمه طوفان 

صدا دویده به شوق طلوع فروردین 
صدا گذشته از اسفند از دل بوران 

صدا به شوق رسیدن صدا به وقت وصال 
شکفته مثل اناری درست فصل خزان

به شوق پخش خبر در دل سیاهی محض 
تپیده قلب صبورت چقدر با هیجان 

ببین شکفته ز خونت چقدر لاله و سرو 
ببین شکفته ز خونت چقدر رود روان

آهای لنز شکسته تو بعد فاطمه ها 
بایست رو به سیاهی سرود فتح بخوان


131 0

ای زن که اسم کوچکت ایران است!

ای زن که ابروان تو یک تک بیت 
با خطِّ خوش، طلیعه ی دیوانی ست 
چون نقشه و نگار کمال الملک
ملک تو در کمال درخشانی است

ای زن تمدن است لباس تو
از لحظه حماسه، فراونی 
گاهی معلمِ  ادبیاتی 
گاهی مرادِ حلقه عرفانی 

خوش ذوقی ات زبانزدِ هر دیوان
شیرین زبانِ انجمنِ دل ها!
ای خاک پات محفل مشتاقان
ای پایتخت دل، وطنِ دل ها

ای عطر گیسوانه ایرانی 
در حال انتشار شرف هستی 
 در پهنه کدورت بی پهنا
با مشتی از غبار طرف هستی 

خوش باش تا که سعدی و فردوسی
هر صبح و شام، هم سخنت هستند 
این چارپاره های خراسانی 
خوش باش، پاره های تنت هستند!

ما مایلیم از تو سرودن را
این کار اگر چه کار شهیدان است 
ما عاشقیم از تو نوشتن را 
ای زن که اسم کوچکت ایران است!
 


198 2

پربحث ترین اشعار

به کجا چنین شتابان؟

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»


بهترین اشعار نو محمدرضا شفیعی کدکنی


495160 231

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند


343892 179

طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این

یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!

زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این


68919 158

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد


107395 142

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


888426 135

از آخر مجلس شهدا را چیدند..

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..


170903 126

پیش از اینها فکر می کردم خدا

شعر پیش از اینها فکر می کردم خدا در کتاب به قول پرستو مجموعه شعر نوجوان مرحوم دکتر قیصر امین پور در سال 1375 منتشر شده است

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود
از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود  می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود  پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام  او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...


135199 115

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


54471 97
سید حسن حسینی

...

هیچ چیز در عالم،غیر طبیعی نیست

                               الا شاعر متکلف...