تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین

تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

تو پایه های زمینی سرت سلامت باد
که بی وجود تو آواری از غم است زمین

پرندگان به هوای چه اوج می گیرند؟
برای درک بلندای تو کم است زمین

حسین اگر پسر توست با اشاره ی او
سیاهپوش عزای محرم است زمین

کجایی ای پسر خاک و مونس دل چاه؟
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین

چقدر بی تو دل کوچه های کوفه پر است
چقدر بی تو پریشان و درهم است زمین

نداشت طاقت عدل تورا کسی افسوس
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین
 


06 خرداد 1398 1 0

شهر ما آن‌سوی آبی‌هاست، دور از دسترس

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم

شهر ما آن‌سوی آبی‌هاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف می‌آیی سر کوی «صراط المستقیم»

خاک آن عرشی‌ست، گل‌هایش زیارت‌نامه‌خوان
سنگ‌فرش آسمانش، بال‌های یاکریم

شهر ما آبادی عشق است، اما راز عشق
عشق یعنی واژه‌های رمز قرآن کریم

عشق یعنی قاف و لام «قل هو الله احد»
عشق یعنی باء «بسم الله الرحمن الرحیم»


01 خرداد 1398 68 0

بمانی که این پارسی از تو ماند 

تو ای برکشیده سخن تا سپهر 
برآورده کاخ سخن تا به مهر

بزرگ اوستادا، سخنور تویی 
همه پیرویم و پیمبر تویی

چو بوسد سر خامه انگشت تو 
نلرزد به گاه سخن، پشت تو

چو رخش سخن زیر مهمیز توست 
عطارد یکی صید ناچیز توست

ز کلک تو آید برون رنگ رنگ 
چه در دشت آهو، چه در یم، نهنگ

نداری دگر شاعران را به کس 
تو می پروری پهلوانان و بس

نه رستم بود زاده ی زال زر 
تویی ای سخن گستر، او را پدر

که جز تو چو رستم پسر آورد؟ 
که پیکار با شیر نر آورد

تواند کدامین یل زورمند 
که پیل اندر آرد به خمّ کمند؟

که جز رستم از نعره، چرم پلنگ 
درد بر تن دشمنان، روز جنگ؟

چه جز تیغ رستم شکافد سپهر؟ 
فرود آرد از آسمان، تاج مهر؟

نه، این زاده ی زال و سیمرغ نیست 
بود رستم و کس چه داند که کیست

چه خوش گفته بودی از این پیش باز 
به درگاه محمود نا سرفراز:

«جهان آفرین تا جهان آفرید 
چو رستم به گیتی نیامد پدید»

چو گودرز و گیو و چو سام و چو توس 
چو افراسیاب و یل اشکبوس

همه، هر چه زین آب و از این گل اند 
همان زاده و رود، دریا دلند

در آوردگاه سخن، رستمی 
که را زهره تا با تو پیچد همی؟

بمانی که این پارسی از تو ماند 
که شهنامه آن را به کیوان رساند


01 خرداد 1398 56 1

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش
ندارد چون پدر مادر نه آن‌جورش نه این‌جورش

دلی دارند خوش هرچند معذورین مٲمورش
مرا هرگز دلی خوش نیست از مٲمور و معذورش

سیاست جنگ بین عدّه‌ای سیّاس ‌اگر باشد
همین کافی‌است روگردانم از هرچه سلحشورش

اگر ربطی ندارد با سیاست-فی المثل- دریا
چه شد که در ارومیه درآمد ناگهان شورش

نمی‌شد خشک و دریا داشت اینک دلبری می‌کرد
اگر که آب را هرگز نمی‌کردند مجبورش

وطن یعنی همین جایی که می‌نامد مرا دشمن
به جرم عشق ورزیدن به آن همواره مزدورش

فدای خاک پاکش می‌کنم این جان شیرین را
شود در کام من چون زهر اگر هم شهد انگورش

به طاووسش نمی‌بخشم اگر خواهد کسی از من
به قدر نیم بالی از دو بال پش٘ه‌ی کورش

کسی می گفت منظور تو را ما خوب فهمیدیم
نمی‌دانم چه بود از اینکه با من گفت منظورش

ولی من یک دعا خواندم فرستادم ثوابش را
به روحِ پر فتوحِ والدِ مرحومِ مغفورش

پس از آن مصرعی زیبا به یادم آمد از حافظ
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

ولی بعد از سلیمان هرکه هرچه پافشاری کرد
نشد باری نظر بر مور کردن هیچ مقدورش

برای آنکه گاهی آدمی طوری بد اقبال است
که حتی ماهی مرده نمی‌افتد ته تورش

که گاهی بی‌ شراب تلخ هم با آن به هر صورت
بیاساید به دنیا ساعتی را بی شر و شورش
::
سیاست، چیز خوبی نیست مخصوصاً در آن دوران
که هرکس زور می‌گوید به هرکس می‌رسد زورش

سیاست گاه مانند زنی زیباست اما من
گذشتم از سر خیر سفید و سبزه و بورش

نه از معذور آن دارم دلی خوش نه به هر علت
همانطوری که گفتم از سیاست های مٲمورش


01 خرداد 1398 86 0

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت
یک قدح می برد و در پیمانه ی هوشم نریخت

مجمری نور و حرارت، آن حریق ارغوان
در فضای سینه ی تاریک و مه پوشم نریخت

باغبان وصل را نازم که در اوج عطش
آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نریخت

حافظا رفتی و در این سال ها شعری زلال
انگبین خلسه ای در جام مدهوشم نریخت

انتظارم کشت و گلبانگ به خون آغشته ای
طرح سیری تازه با فریاد چاووشم نریخت

سال ها بگذشت و در میخانه ی متروک درد
خون گرم شیونی در لاله ی گوشم نریخت

دوش گفتم ساقیا! امشب چه داری؟ گفت: زهر!
گفتمش کج کن قدح را ، دید می نوشم نریخت

شب گذشت و روغن خونابه ای بغضِ خسیس
در چراغ چشم های نیمه خاموشم نریخت

طاقتم از هوش رفت و سیلی اشکی روان
رنگ از رخساره در دست بناگوشم نریخت

قامت بالا بلندی چون شهادت ، ای دریغ
آبشاری بود و در مرداب آغوشم نریخت


01 خرداد 1398 76 0

تکلیف اول است شهیدانه زیستن

حتی اگر به قیمت شاهانه زیستن
ننگ است زیر منت بیگانه زیستن

ویرانه بوی دوست اگر می‌دهد بگو
من راضی‌ام به گوشه ی ویرانه زیستن

پرواز پرمخاطره بسیار بهتر از
چشم انتظار مرحمت دانه زیستن

یاران نیمه راه زیادند و ساده نیست
با سروهای خم شده هم‌شانه زیستن

گر تیغ عشق دوست نبوسد گلوی من
این زیستن چه فرق کند با نزیستن

بخشیده‌ام به دوست خودم را که ذره‌ای
نزدیک‌تر شوم به کریمانه زیستن

«در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن»


01 خرداد 1398 19 0

هر غنچه که بر تو می‌فرستد صلوات

با نام تو عشق، سرمدی خواهد شد
دل‌ها همه خالی از بدی خواهد شد
هر غنچه که بر تو می‌فرستد صلوات
یک روز گل محمدی خواهد شد

با نور علی دل به سیاهی ندهم
جز او به ولایتی گواهی ندهم
بر درگه مرتضی گدایی عشق است
آن را به هزار پادشاهی ندهم

زیبایی و ماه مست و دیوانه‌ی توست
بی‌تابی و هر ستاره پروانه‌ی توست
آن قدر کریمی که همه می‌دانند
خورشید گدای کوچک خانه‌ی توست


01 خرداد 1398 15 0

چشمان من مسیر تو را گم نمی‌کنند

هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است
 
من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق
هرکس که غیر از این به تو گفته‌ست، دشمن است
 
چشمان من مسیر تو را گم نمی‌کنند
فانوس اشک‌های من از بس که روشن است!
 
جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم
لب باز کرده‌ام به زبانی که الکن است
 
از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!
چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» است


01 خرداد 1398 111 1
محمدمهدی سیار

...

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک ...