ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو می‌شناسی

آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هرکس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفْسُرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم
یک‌رو و یک‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صافِ گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیک‌روزی است
ما روزبه، از آنیم ما را تو می‌شناسی

کس راز غیر از ما، نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی

75/1/14


10 اردیبهشت 1405 3 0

سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم

گامی به راه و گامی در انتظار دارم
سرگشته روزگاری پَرگاروار دارم

دلبسته‌ی امیدی در سنگلاخ گیتی
رَه بی‌شکیب پویم، دل بی‌قرار دارم

یک عمر می زدم لاف از اختیار و اینک
چون شمع، اشک و آهی بی‌اختیار دارم

گو ابرِ غم ببارد تا همنشین عشقم
از غم چه باک دارم کاین غمگسار دارم

نبود روا که گیرم جا در حضیض پَستی
سیلم که هستی خود از کوهسار دارم

سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم
چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم

از خاک پاک مشهد نقشی است بر جبینم
شادم «امین» که از دوست، این یادگار دارم


10 اردیبهشت 1405 3 0

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
بادا که روزهای فراوانی
سرگرم با قدم‌زدنت باشم
از قهوه‌خانه‌های دل‌‌انگیزت
تا کافه‌های آینه‌آویزت
با چای و قهوه هم‌سخنت باشم

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
از روی پُل چه حس خوشی دارد
شب‌های بی‌غروبِ تو را دیدن
بعد از چقدر دوری و دلتنگی 
در باجه‌ی بلیط‌‌فروشی‌ها
پایانه‌ی جنوبِ تو را دیدن

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
جنگنده‌های لاشخور این شب‌ها
از بوی دود و شعله پُرَت کردند
پهپادهای خائن و آلوده
وقتی که خواب بودی و آسوده 
همراه کودکان تِرُورَت کردند

من ایستاده پشت پدافندت
با ‌تکه‌سنگ‌‌های دماوندت
تصمیم داشتم سپرت باشم
فریاد انفجار که می‌آمد
با پاره‌های پیرهنم شاید
مرهم به زخم بال و پرت باشم

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
بادا که بوسه‌های فراوانی
در کوچه‌هات ردّ و بدل گردد
بادا که خانه‌های تو از شادی
تجریش و راه‌آهن و آزادی
ابیات باشکوه غزل گردد

محکم بمان که حضرت فردوسی
فصلی به شاهنامه بیفزاید 
در وصف پهلوانیِ شیرانت
ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
ای مهد مهربان جوانمردان!
محکم بمان به حرمت ایرانت


09 اردیبهشت 1405 9 0

از بارگاه فیض رضا (ع) توشه وام کن

فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن

بگشای صفحه‌ای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن

ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع)
گاهی نظر به جانب این تشنه‌کام کن

ای حکمران کشور دل با کرشمه‌ای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن

بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن

اینک هزار دست تمنّا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن

دارالشّفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمی التیام کن

دیری است زاشیانه جدا مانده‌ای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن

دانم که مستمند و تهیدست و بی‌کسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن

و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن


08 اردیبهشت 1405 67 2

دلم خوش است به این‌که تویی مراقب ما

مخاطب دل ما! ای امام غائب ما!
مصاحب دل ما کیست جز تو؟ صاحب ما

مطالبات غریبان کجا ارائه شود؟
بگو رسیده به گوش شما مطالب ما

حکایتی شده اندوه چاه و نخلستان
هنوز سردی غم می‌وزد به جانب ما

برای آمدنت در دل خیابان‌ها
اقامه شد عمل مستحب و واجب ما

مگر بناست نیایی؟ چرا نمی‌گویند
کجاست پاسخ شب‌های «أین طالب...» ما؟

من از مذاکره با عمرو عاص می‌ترسم
دلم خوش است به این‌که تویی مراقب ما

بدون نفخهٔ عیسایی‌ات جهان مرده‌ست
مگر خودت بدمی روح نو به قالب ما


06 اردیبهشت 1405 29 0

یک قطعه بهشت است که نازل شده برخاک

آیینه شده، آینه باران شده ایران
در  حجله ای از اشک چراغان شده ایران

یک قطعه بهشت است که نازل شده برخاک
در آینه غیب نمایان شده ایران

تا روح دمد در نفس مرده ی تاریخ
یک پارچه گلزار شهیدان شده ایران

از هفت گذر کرده و در خوان سرانجام
شیرازه دروازه ی قرآن شده ایران

تلفیق حماسه ست و غزلحکمت و عرفان
آیینه خورشید ضمیران شده ایران

عشق است که هرسو به تماشا و تجلی ست
حلاج ترین جلوه ی عرفان شده ایران

سنگینی سوگ است، سبکروح حماسه ست
در مرثیه داغ، رجزخوان شده ایران

تا لحظه ای آرام شود مادر میناب
طفل سبق آموز دبستان شده ایران

دور است از او  روز خطر، خانه نشینی
بیرون زده از کوچه، خیابان شده ایران


05 اردیبهشت 1405 45 0

احساس در کجای هواپیماست؟

از دور یک پرنده نمایان شد 
دیدم ولی صدای هواپیماست
دیدم که هدیه نه، دو عدد موشک 
مابین بال‌های هواپیماست

افتاد سقف مدرسه‌ای پایین 
دود از دهان پنجره بیرون زد
با شعله‌ها قدم به قدم رفتم 
هر گوشه ردّ پای هواپیماست

در آسمان فرشته‌ی غمگینی 
از ابرهای سوخته می‌پرسید
این دیوِ بالدار دِلی دارد؟ 
احساس در کجای هواپیماست؟

اخبار را نخوانده و بی‌وقفه 
ماه از کنار حادثه می‌تابد
گنجشک روی شاخه نمی‌خوابد 
گوشش به لای‌لای هواپیماست

گفتی به هیچ حیله و ترفندی 
فرصت نمی‌دهد به پدافندی
گفتی بلند می‌پرد اما نه 
رویایِ ما وَرای هواپیماست

جنگنده‌ هیچ‌گاه نمی‌فهمد 
با مرگ هم درخت نخواهد مُرد
می‌آورم پناه به آغوشت... 
در آسمان صدای هواپیماست
 


05 اردیبهشت 1405 22 0

مردم! خوش آمدید به میدان انقلاب…

شب‌های پرستاره و‌ تابان انقلاب
برگی‌ست از حماسه‌ی دوران انقلاب

هر کوچه معبری شده، هر خانه سنگری‌ست
تهران شده‌ست یک‌سره گردان انقلاب

با پرچم سه‌رنگ به میدان رسیده‌اید
مردم! خوش آمدید به میدان انقلاب…

لبریز جانفشانی و همراهی شماست
تاریخ باشکوه و درخشان انقلاب

رهبر سپرده دست شما سرنوشت را
جان‌ بر کفید… جان شما، جان انقلاب

ای دختران که پای وطن ایستاده‌اید!
ای دختران گوش به فرمان انقلاب!

ای رود‌های در جریان سوی قله‌ها!
ای سروهای سبز گلستان انقلاب!

با دست مشت کرده به پیکار آمدید…
گردآفریدهای رجزخوان* انقلاب!

ما در پناه دختر موسی‌ بن جعفریم
ماییم دختران خیابان انقلاب…

فرعون! آن عذاب الهی رسیده‌ است…
ما مردمیم سیل خروشان انقلاب… 

طوفان مشت‌های گره‌ کرده را ببین!
لبیک‌ ماست این به فراخوان انقلاب

ما زیر سایه‌ی علمش قد کشیده‌ایم
جان می‌دهیم بر سر پیمان انقلاب

جان می‌دهیم تک‌تک ما پای این وطن
پر رهرو است راه شهیدان انقلاب


پ.ن:
 *برخیز و دخترانه ترین رزم را ببین
گردآفرید‌های رجزخوان رسیده‌اند
(فائزه امجدیان)
 


04 اردیبهشت 1405 41 0

بدانید اینکه اسلامی پس از ایران نخواهد ماند

هلا آنها که می خواهید قرآن را نگه دارید
به قرآن اصل قرآن است، ایران را نگه دارید

و هر شهرش یکی از سوره های پاک قرآن است
و شاید سوره نور است، تهران را نگه دارید

خبردار! این نبردی بین اسراییل و ایران نیست
نبرد کفر و ایمان است، ایمان را نگه دارید

اگر در راه حق از مرگ می ترسید، باکی نیست
ولیکن حرمت خون شهیدان را نگه دارید

میان حق و باطل بی طرفها بی شرف هستند
اگر هر چیز را دادید، وجدان را نگه دارید

خیابان‌ها خیابان نیست، خط اول جنگ است
هلا ای مردم رزمنده، میدان را نگه دارید

بدانید اینکه اسلامی پس از ایران نخواهد ماند
مسلمانان عالم، سنگرِتان را نگه دارید
 


03 اردیبهشت 1405 67 0

دادیم پای روح ایران، جانمان را/ برای شهدای میناب


موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید

از مدرسه برده‌ست دشمن خنده‌ات را
باید بگیرم از کجا پرونده‌ات را؟!

رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست

افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا می‌شوی دورت بگردم

گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست

این کفش‌های توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش

کامل شمردم چند زخمِ باز داری
حتی بدون دست و پا هم ناز داری

ای کاش صبح از مدرسه جا مانده بودی
ای کاش با… ای کاش با ما مانده بودی

من خاک روی دخترم باید بریزم…
حالا چه خاکی بر سرم باید بریزم؟!

دنیا تماشا کن چه کردی با دل ما
اینک تو ماندی و خدای عادل ما

از ما گرفتی جسمِ فرزندانمان را
دادیم پای روح ایران، جانمان را

غمدیده اما استوار و سربلندیم
نوزاد، کودک، نوجوان و سالمندیم

یک روز می‌پیچد خبرهای خوش اینجا
در گوش‌ها پر می‌شود امروز و فردا:

" آزاد شد از دست بدخواهان کبوتر
وقت نماز قدس شد، الله اکبر! "


02 اردیبهشت 1405 93 0

تو آوازه ی تازه ی ‌مشرقی! 

هوای تو  آزادی و شادی است 
زمین تو میدان آزادی است 

تو در سایه سبز عبدالعظیم 
پری از گُل و خنده و یاکریم 

پر از یاکریمی تو هر پنجره 
پر از یاکریمی تو  هر حنجره 

تو ما را  دل جست‌وجو داده‌ای 
وزان جست‌وجو آبرو داده‌ای 

تو آموختی رسم فریاد را 
تو آتش زدی بیخ بیداد را 

در آتش چو مشروطه‌ خود سوختی 
به ما درس آزادی آموختی

وطن‌خواهی از تو پرآوازه شد 
به تو نام ایران زمین تازه شد 

عدالت تو از حاکمان خواستی 
ز شاهان تو این مُلک پیراستی 

دماوند تصویر پاینده‌ات 
بهار و مدرس نماینده‌ات

تو سهراب را شهر رویا شدی 
پناه دل تنگ نیما شدی 

تو جمع خراسان و گیلان شدی 
تو آیینة حُسن ایران شدی  

لر و ترک و کرد و عرب جمع شد 
دماوندت این جمع را شمع شد 

دماوندت آرامش جان ماست 
نماد سر سربلندان ماست 

همه با تو سبز و شکوفا شدند 
چنین در تو من‌های ما، ما شدند 

خمینی چراغ جماران توست 
امام تو،  پیر شهیدان توست 

سلام تو اسلام را زنده کرد 
امام تو این نام را زنده کرد

به جز تو از آن یار، دعوت که کرد 
به سوگ امامش، قیامت که کرد؟ 

تو شهر شهیدان جاوید ما 
تو در آخرین رزم امید ما 

جهان محو تصویر توفانی‌ات 
خداحافظی با سلیمانی‌ات 

اگر چند گاهی دل‌آشفته‌ای 
تو با شرق، از آسمان گفته‌ای 

امید است نام شهیدان تو 
تماشای لبخند چمران تو 

امید است قاسم سلیمانی‌ات 
امید است یار خراسانی‌ات 

تو آوازه ی تازه ی ‌مشرقی!
به تو گرم هر سو دل عاشقی!

دل گرم این مُلک و کشور تویی 
تو تهرانی، امید خاور تویی 


02 اردیبهشت 1405 34 0

‎ای زنده تر از زنده پس از سوختن! ای دوست!

تقدیم به بانوان شهیده جنگ رمضان


‎اشک سحرم! عطر گل یاسمن! ای دوست!
محبوبه ی شب! تازه شهید چمن! ای دوست!

‎ای سوخته دل! شاعر گل! همدم ققنوس!
‎ای زنده تر از زنده پس از سوختن! ای دوست!

‎ای چشم خمارین به صد شعر سخن گو
‎مشکین غزل طرفه غزال ختن ای دوست

‎سروی تو؟ سلامی تو؟ سرودی تو؟بهاری؟
‎کوهی تو: شکوهی چو درفش وطن ای دوست

‎امروز شکوفاتر از این شاخه ی سیبی
‎ای شاخه‌ی خونین شده در پیرهن ای دوست

‎ای داغ گل لاله به دل! ای نفست صبح!
‎ ای رشک ملک! ماه فلک! شیرزن! ای دوست

من مانده ام و حسرت دیدار رفیقان
ای کاش نگاه تو شود یار من ای دوست
 


01 اردیبهشت 1405 47 0

پربحث ترین اشعار

به کجا چنین شتابان؟

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»


بهترین اشعار نو محمدرضا شفیعی کدکنی


16 تیر 1391 476997 224

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند


12 دی 1395 330542 176

طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این

یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!

زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این


15 آبان 1397 68043 158

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد


27 اردیبهشت 1391 105217 140

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


13 خرداد 1397 873713 134

از آخر مجلس شهدا را چیدند..

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..


10 مرداد 1398 156544 115

پیش از اینها فکر می کردم خدا

شعر پیش از اینها فکر می کردم خدا در کتاب به قول پرستو مجموعه شعر نوجوان مرحوم دکتر قیصر امین پور در سال 1375 منتشر شده است

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود
از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود  می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود  پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام  او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...


14 آذر 1399 129516 112

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


13 دی 1398 52763 96
ابوالقاسم حسینجانی

کربلا منتظر ماست
بیا تا برویم...