دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست

نیلوفرانه پیچ و تابی داشت گیسویش
این زن که حالا برف پیری هست بر مویش

این زن که حالا دردِ پا بی‌طاقتش کرده
من همچنان سر می‌گذارم روی زانویش

حالِ دلم را عصر جمعه خوب خواهد کرد
یک جرعه از فنجان چای قند‌پهلويش

چون عطر باران در مشام خاک می‌پیچد
عطر خوش برخاسته از آب و جارویش

دوری دوچندان می‌کند دلشوره‌هایم را
ساعت مبادا بگذرد از وقت دارویش

کرمان، زمستان‌های سردی با خودش دارد
بیرون نمانَد از پتو ای کاش پهلويش


حافظ بخوان، از حفظ، مثل کودکی‌هایم
از ترک شیرازی بگو، از خال هندویش

مادربزرگِ خوبِ این قصه شما هستید
من دخترِ سر به هوای ماجراجویش

آن دختر سرسخت بی‌پروا که می‌داند
هر روز و در هر لحظه‌ات هستی دعاگویش

دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست
گم می‌شوم در گیر و دارِ پُرهیاهویش


27 مرداد 1398 5 0

کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

شبم تار و آیینه ها پر غبارند
و آیینه ها هم تورا دوست دارند

و گنجشک هایی که بر شاخه هستند
تمام زمستان به فکر بهارند

نشستم صدای تو یادم بیاید
کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

ببین آسمان خالی است از ستاره
ولی غصه ها در دلم بی شمارند

ببین کوه ها را که اندوهگین اند
ببین جاده هارا که چشم انتظارند

ببین دشت هارا که بی تو کویرند
و از دوری ات رود ها بی قرارند

چه قدر آسمان از نبودت بگیرد
چه قدر ابرها در فراقت ببارند؟

به موهای بابا که دیگر سپید است
به چشمان مادر که از گریه تارند

بیا و کمک کن به این بی پناهان
به اینان که جز تو امیدی ندارند ....


17 مرداد 1398 128 0

مرگی که می شناسم

با گام های کوچک آرام
وقتی که می رسد از راه
گاه
با آن ردای روشن بارانی
پنهانی
زیباترین حقیقت جاری ست،
مرگی که می شناسم.
طعم گس سپیده دمان است
وقتی که شب
-گهواره ی بلند و زلال ستارگان-
از جنبش
می مانَد،
و تو
برمی خیزی
از گیسوان خویش
ظلمت را
بین نسیم و پنجره می ریزی؛
برمی خیزد
از شرم شانه های تو می ریزد،
مرگی که می شناسم.
یک آسمان
آبی گسترده ست،
گاهی در آن
با بال های ابر
پر می گیری
گاهی
در سایه ی سخاوت خاموشش
می میری؛
مرگی که می شناسم.
آواز کودکی ست که در باد می دود
و باد می شود
آواز کودکی که
وقتی بزرگ شد،
فرهاد می شود
مرگی که می شناسم.
::
مرگی که می شناسم
تابوت کوچکی ست به رنگ چهارفصل
پیچیده در حریر غزل
پیچیده در
خون جوانِ پهلوی سهراب
کآرام
تشییع می شود
بر شانه های سوخته و سرخ آفتاب
::
آه!
وقتی زمین
تشنه ست،
حتی
دستان مهربان پدر 
دشنه ست.
با این همه
مرگی که می شناسم
عطر صریح زندگی ست؛
مرگی که می شناسم
«چیزی شبیه زندگی» ست.


15 مرداد 1398 5 0

پیشمرگ دوستی...

مثل تکه ای شب ایستاده است
روی استخوان چوبی اش
و تمام خویش را
به باد داده است.
او به هر که می رود
از مقابلش
احترام می کند
هم به آن که چنگ می زند به او
هم به آن که سنگ می زند به او
سلام می کند
قلب او 
اگرچه چوبی است
هر چه هست
روشنی و خوبی است
شب که می رسد
با تمام خود
در سیاهی سکوت
چشم می شود؛
شب که می رسد
خشم می شود.
او نگاهبان خاطرات زندگی ست
پیشمرگ دوستی
در مخاطرات زندگی ست
::
صبحدم که آفتاب
تیغ می زند،
سایه ی تکیده اش
تا صلات ظهر
روی خاک
دیدنی ست؛
شامگاه
شیون کلاغ های پیر
روی شانه های خسته و شکسته اش
شنیدنی ست.
گاه گاه
گرچه مثل سایه ای مخوف
باشتاب
از برابر نگاهتان عبور میک ند،
هیچ هم نباشد
این غریب،
دست کم گرازهای وحشی سیاه را
از برنجزارهای سبزتان
دور می کند... .


15 مرداد 1398 7 0

جهان دری ست که درهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل است و درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیشخدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است: تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد


14 مرداد 1398 143 0

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت

من آن روحم که دورافتاده از دنیای خود بودم
هزاران کهکشان آن سوتر از رؤیای خود بودم

و مثل سطر جاافتاده از شعری که غمگین بود
درون ذهن خود در جستجوی جای خود بودم

ورق می خوردم از تقویم برمی گشتم اما باز
خودم دیروز خود بودم خودم فردای خود بودم

به دنبال تو بودم خواب می دیدم جوان هستم
ولی ده سال در آیینه ناپیدای خود بودم

خودم را کشته بودم روی سطر آخر شعرم
ولی برگشته بودم فکر ردّ پای خود بودم

و یک شب خواب دیدم: رو به روی جوخه ی اعدام
به جرم قتل دسته جمعی گل های خود بودم

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت
و من دلواپس سیاره ی تنهای خود بودم

و من سلطان یک سیاره ی تبعیدی ام آری
خودم مسئول رؤیای گل زیبای خود بودم


14 مرداد 1398 40 0

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/  هنوز هم زیباست

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ چقدر زیبا- نیست؟
درون کوچه ی آوازهایشان آیا/ درخت پیدا نیست؟

یکی نشسته و در روزنامه می خواند/ حروف سربی را
یکی در آینه می بیند و نمی داند/ که صبح فردا نیست

یکی به نامه ی خود بوسه می زند/ شاید که زود برگردد
یکی به برج نگهبانی ایستاده ولی/ خودش در آنجا نیست

درون آینه خطی دوید خون پاشید/ و تن به خاک افتاد
سکیت آینه سربازها زیاد شدند/ یکی از آنها نیست

و روزنامه ورق خورد بادها بردند/ حروف سربی را
و روزنامه ی او را گلوله ها خواندند/ چقدر خوانا نیست

هنوز برج نگهبانی ایستاده ببین/ کبوتری بر مین
رسید با همه ی خود مسافری غمگین/ ولی نه، یک پا نیست

و مرد خسته به دنبال یک نشانی بود/ و نامه خون آلود
درست بود نشانی درست بود ولی/ دری در اینجا نیست

معلم آمده بود و نبود مدرسه ای/ و با نگاه شمرد
ستاره، رؤیا، باران، نسیم، گلچهره/ سپیده، یلدا، نیست

چهار سرباز آوازهایشان زیباست/  هنوز هم زیباست
و در ادامه ی آوازهایشان این خاک/ هنوز بارانی ست


14 مرداد 1398 128 0

حالا ببین در این همه غربت چه می کشد

باران ببار پنجره ی بسته وا شود
اینجا پرنده ای ست که باید رها شود

تا کی پرنده باشد و دربند و بی دلیل
وامانده ی میان زمین و هوا شود

درد زمان، بلای زمین، ریخت در دلش
تا هیأت مجسم درد و بلا شود

زل می زند به آبی آن دورها مگر
قدری از این سیاه مداوم جدا شود

می داند او که این همه دیگر غریب نیست
روزی اگر پرنده ی آن دورها شود
::
حالا ببین در این همه غربت چه می کشد
انسان اگر پرنده ی این ماجرا شود


14 مرداد 1398 130 0