شعر بهمن ساکی
"چند کلمه با وطنفروش"
مکن معامله خود را، به بیش و کم مفروش
تو جان محترمی،جان محترم، مفروش
وجود توست از این بیش محترم، هشدار
تو این یگانهگهر را به هر رقم مفروش
کلید خانهی خود را به اجنبی مسپار
چراغ مصطفوی را به بوالحَکَم مفروش
امیدِ هموطنت را به وعدهی ابلیس،
و حقههای نمایندهی ستم مفروش
به آن جزیرهنشینانِ مستِ کودکخوار
به قدر ارزنی از خاک این حرم مفروش
غلام خانهی خود شو، مشو تو پادوی خصم
حیات و حرمت خود را چو بی جَنَم مفروش
تو جاننثار وطن باش و این گرامی را
به آنکه خورده به نابودیات قسم مفروش
43
0
شعر محمدجواد غفور زاده
میرسد تا آسمان، نور از خیابان شما
ای بلا و فتنهها دور از خیابان شما
تا حریم حضرت خورشید جاری میشود
پرتو «نورٌ علی نور» از خیابان شما
این همان خط مُقدم هست و اینجا سنگر است
ای عزیزان! چشم بد دور از خیابان شما
راستی هرلحظه میگیرند نیرو و توان
مرزبانانِ سلحشور از خیابان شما
تا بریزد آتش حسرت به قلب دشمنان
دست از رزمنده، دستور از خیابان شما
بشکند دستِ منافقپیشهٔ شیطانصفت
قطع گردد پایِ مزدور از خیابان شما..
میرسد تا مسجدالاقصی اگر همت کنید
این همه فریاد پرشور از خیابان شما
50
0
شعر میلاد عرفان پور
هر غنچه وطنوطن کند با دل چاک
هر سبزه زند بوسه بر این پرچم پاک
هر گل که در این بهار خونین رُستهست
لبیک به رهبر است و لبیک به خاک
27
0
شعر عباس احمدی
در این ساعات خسران چیست؟ میدان را رها کردن
به کنج خانه کوچیدن، خیابان را رها کردن
گره خورده است نام کشور ما با جوانمردی
برادر! ناجوانمردی است، لبنان را رها کردن
پریشان است دشمن از مصاف ما، پشیمان نه
پشیمانی است این گرگِ پریشان را رها کردن
مگر که زخم چرکین نیست اسرائیلِ کودک کُش
صلاح مسلمین در چیست؟ درمان را رها کردن؟
به امرالله، حزب الله غالب می شود، آری
ولی هیهات! یک آن، حزب شیطان را رها کردن
مطیع امر رهبر بوده و هستیم تا آخر
ز ما ایرانیان دور است، ایران را رها کردن
43
0
شعر پانته آ صفایی بروجنی
نشستهام به تماشای شعلهور شدنت
فدای سوختنت خاک من، فدای تنت
فدای این همه بغضی که در گلو داری
فدای این همه داغ نشسته بر بدنت
هزار باغ گل از صدهزار جای جهان
فدای خندهی یک غنچه گوشهی چمنت
چه طور چشم به چشمت بدوزم ای همه اشک!
که بستهای لب و در خون نشسته پیرهنت
غمت به جانم و دردت به سینهام مادر!
سفید شد سرم از فکر باغ یاسمنت
حصار دامنههای تو استخوانهایم
که باد دست نیازد به دشت یا دمنت
::
طمع مدار که بالا بگیرمت ای سر!
اگر به خاک نیفتی به خاطر وطنت
23
0
شعر امیر رسولی
بنا خراب شد امّا پناهِ ما باقی است
اگر غبار گرفته است!، راهِ ما باقی است
حرام باد نفس، بیحسین اگر بکشیم
حریم و حرمت و پشت و پناهِ ما باقی است
(حسین ) زندهتر از هر زمان و هر عصر است
شکوه و شأن و بزرگیّ شاهِ ما باقی است
زمین نمیخورد آنکس که گفته یا عباس
قسم به مشک و علم، تکیهگاه ما باقی است
اذان نمیشکند گر شکسته گلدسته
علی است رهبر و راهِ فلاحِ ما باقی است
نگفتهایم به جز یاحسین و یا زینب
به نامِ نامیشان قبلهگاهِ ما باقی است
بگو به آن که کمین کرده لشکر ما را
هر آنچه کشته بگیری، سپاهِ ما باقی است
بگو مگر نگرفتیم زهرِ چشم از تو
توان موشکی پایگاه ما باقی است
طرفحسابِ تو مردانِ یومالعباسند
بیا و باز ببین وعدهگاهِ ما باقی است
به زیرِ بیرق عباس بود رهبرِ ما
هنوز رهبر ما زنده، ماهِ ما باقی است
به جز حماسه کنون نیست انتظار از ما
اگرچه فصل غم و اشک و آهِ ما باقی است
ز راه میرسد آنکه بقیهالله است
کسی که نیست به جز او گواهِ ما باقی است
همانکه منتقم خون رهبر و شهداست
امید آمدنش در نگاهِ ما باقی است
17
0
شعر سجاد حیدری قیری
جسم شهیدی در دل آوار این خانهست
یعنی کماکان گنج، جایش کنج ویرانهست
مرد بزرگی را گرفته توی آغوشش
این خانۀ کوچک که خار چشم بیگانهست
اهل محل در شعلهها دنبال او هستند
این نسخۀ امروز عشق شمع و پروانهست
از پیکرش چیزی نمانده غیر بازویی
دیوار، گرم گریه کردن روی آن شانهست
میسوزد و باری به دوش کس نخواهد شد
قومی که حتی رسم تشییعش کریمانهست
باید بگریی سادگی خانههاشان را
تهمت به این مردان زدن خیلی وقیحانهست
از جان گذر کردند تا موشک شود پرتاب
ما فکر میکردیم کار آرش افسانهست
جمعیتش حالا نود میلیون نفر باشد
آن خانهای که گفته بودم، نامش ایران است
17
0
شعر راضیه جبه داری
خون پیمبر زاده ای اعجاز کردهاست
راه عبور از آسمان را باز کردهاست
الله اکبر از سرود فتح قومش
فتحی که دنیا را پر از آواز کردهاست
از قله انسانیت میگفت و خونش
پایان استعمار را آغاز کردهاست
مشت گره کرده به هم پیوند مان داد
همبستگی این قوم را ممتاز کردهاست
خشم مقدس در رگ هر شهر جاریست
حتی خیابان را شگفتی ساز کرده است
ما از پریدن هیچ پروایی نداریم
سیمرغ در این سرزمین پرباز کردهاست
ما را خدا با خون او مبعوث کرده
خون پیمبر زاده ای اعجاز کردهاست
24
0
شعر سیدمهدی حسینی
کویر نیستم، اما دلم ترکترک است...
دوباره داغ روی داغ... رسم این فلک است!
سلام ای ژنرال شهید! بچهمحل!
که نقش داغ تو بر روی قلب شهر، حک است
به مادرم گفتم بارها که:«سیْد رحیم
درست مثل تو هستش! رفیق بیکلک است»
چقدر خاطره دارم من از بزرگیهات
برای خوب شدن، کارهای تو محک است
همیشه وقت اذان رفتی و به تو گفتم:
«کجا میری؟ وسط بازی الک دولک است!»
همیشه خیر رساندی به این و آن گفتی
که راز زندگی واقعی همین کمک است
تمامی رفقایت همیشه میگفتند:
«میون آدمای خوب، آقارحیم تک است!»
چقدر مردم «دروازهری» به هم گفتند:
«آقارحیم قیافهش چقدر بانمک است!
عصارهی همهی اعتبار ما قُمیا
آقارحیمِ رئیسِ ستادْ مشترک است...»
چقدر دور مزار تو ازدحام شده...
گمان کنم که پر از رفت و آمد ملَک است
نوشت بر روی تابوت سرخ تو، نوهام:
«عمورحیم، توی نقاشیام شاپرک است
14
0
شعر حامد طونی
قطره قطره روانه از هر جاده
موج از پی موج، مردم آزاده
از نام خلیج فارس میترسیدند
اقیانوس فارس به راه افتاده
21
0
شعر مبین اردستانی
فوج شهید زنده، بی نام و نشان؛ مردم
بنیان مرصوصاند صف در صف عیان مردم
تا چشم میبیند خیابان معبر نور است
هر سو روان، هر سو روان، هر سو روان، مردم
رود خروشانی در آغوش خیابان است
هر سو که میبینم، کران تا بیکران، مردم
منظومهای غرق ستاره هر طرف جاریست
رخشنده و زیباتر از هر کهکشان مردم
فوج ملائک در صف خاک قدمهاشان...
هستند نور چشم اهل آسمان مردم
آیینهدار غیرت بشکوهشان کوه است
کوهی که دارد در جگر آتشفشان؛ مردم
آری جنود عشق و سرداران امّیدند
فرماندهان لشکر صاحبزمان؛ مردم
درس شرف نزد یل امالبنین خواندند
گُردان عشقافروز روز امتحان؛ مردم
از دشمن ایران اماننامه نمیخواهند
دارند از صاحبزمان خطّ امان، مردم
15
0
شعر سید حمیدرضا برقعی
به امیر سرلشکر شهید سیدعبدالرحیم موسوی
خوش آمدی به دیارت، سلام همشهری
سلام و دست مریزاد افتخارِ وطن
رواست اینکه به توصیفت اینچنین گوییم
که بی قرار وطن بود و برقرار وطن
کدام روضه تورا قطره قطره آتش زد
که مثل روضهء اکبر، به موطن آمده ای
قصیدهء تن تو بیت بیت، ناخوانده است
به شاعرانه ترین شکل ممکن آمده ای
همینکه آمدی و زنده گشت خاطره هات
گریستیم برآن خنده های مردمی ات
اگر چه دور شدی از دیار خود چندی
ولی هنوز نمک داشت لهجهء قمی ات
خوشا به حال همه مردمان پایین شهر
که با مرام تو یک عمر آشنا بودند
هنوز نام تو آقا رحیمِ موسوی است
فقط به نام قشنگت شهید افزودند
چگونه با تو خداحافظی کنم سید
که تا همیشه از این داغ در دلم جنگ است
برو که حضرت معصومه بیشتر از ما
برای دیدن لبخندهات دلتنگ است
85
0
5
شعر مرضیه براتی
ای خشم رودهای خروشان صدای تو!
جوش و خروش تندر و طوفان صدای تو
دشمن، خیال کرده تو را میکشد ولی
پیچیده در میانهٔ میدان صدای تو
در شعلههای آتش نمرود، زندهای
میآید از میان گلستان صدای تو
در آسمان نشستهای و موج میزند
از شهر و روستا و خیابان صدای تو
آتش زدند خیمهٔ نورانی تو را
خاموش میشود مگر اینسان صدای تو؟
خشم تو بر زمین زده دیو سپید را
ای نعرههای رستم دستان صدای تو!
پیچیده در تمام جهان، شرق تا به غرب
از مادرید تا دل تهران صدای تو
سمت کدام قله، جهان را صدا زدی؟
افکنده ترس در دل شیطان صدای تو
ای عشق جاودانه که در سینه میتپی!
آه ای سرود ملی ایران صدای تو!
17
0
شعر سعید بیابانکی
صدا چه بود عزیزان من، کجا را زد؟
خدای من نکند خانهی شما را زد؟
پرندههای مهاجر به سرفه افتادند
صدا سکوتشکن بود، سمت ما را زد
درست ساعت املای آب بابا بود
که کولهپشتی دلتنگ بچهها را زد
صلات ظهر صدای اذان به گریه نشست
عجیب بود ولی خانهی خدا را زد
هر آن چه را که به دستش رسید ویران کرد
غریبه را به فنا داد و آشنا را زد
شنیده بود صدا ماندگار خواهد بود
کشید تیغ و به آنی رگ صدا را زد
شنیده بود دعا تیر اهل ایمان است
درست وقت دعا خانهی دعا را زد
شنیده بود گروهی به گریه مشغولند
کمان به دست شد و مجلس عزا را زد
خلیج، زلف پریشان و موج در موج است
خبر دهید به دریا که ناخدا را زد
خلیل و قاسم و منصور و مرتضا و حمید
هما و هانیه و زهره و ندا را زد
به روزهدار، به کودک، به تشنه رحم نکرد
علم به دوش شهیدان کربلا را زد
ولی، ولی دم ایران آریایی گرم
چرا که پنبهی این قوم بیحیا را زد...
63
0
شعر شهاب مهری
نکند شب به خاک افتاده!
بر زمین بافههای گیسویند
گرچه پرپر شدند در کوچه
گُلسرها دوباره میرویند
مادری گرچه گاه بدحالست
دستهایش پزشک اطفالست
هم مُسکّن شدند، هم تببُر
بوسهها دانه دانه دارویند
طبق منشور سازمان ملل
موشکی رفته در اتاق عمل!
بمبها در گلوی درمانگاه
غدّههایی هزار کیلویند
شب، کجا میشود زیارتگاه؟
مدرسه؟ خانه؟ جاده؟ دانشگاه؟
ای سکوتی که زیر بارانی!
ابرها ننگ را نمیشویند
آسمان از ستون دود پُر است
قصهها از «یکی نبود...» پُر است
تختههای سیاهبخت کلاس
بی ستاره، بدون سوسویند
صبح با نور، روی تخته نوشت:
مدرسه میرود به سوی بهشت
روی رنگینکمان قدم به قدم
بچهها در مسیر اردویند
«خیره بر انفجار منظرهها
ایستادیم پشت پنجرهها
وا ندادیم لحظهای» این را
چسبها روی شیشه میگویند
زخم خوردند و روسفید شدند
ردّپاهای ما شهید شدند
کفشها در مسیر بارانی
آسمان را مدام میجویند
مادرم! خستهام دعایم کن
آه! ایران من! صدایم کن
ذکرهایت همیشه تازهدمند
کلماتت همیشه خوشبویند
18
0
5
شعر ساعد باقری
سر زد از افق
مهر خاوران
فروغ دیده حق باوران
بهمن
فرّ ایمان ماست
پیامت ای امام
استقلال
آزادی
نقش جان ماست
شهیدان
پیچیده در گوش زمان
فریادتان
پاینده مانی و جاودان
جمهوری اسلامی ایران
26
0
شعر حسن شیرزاد
مرگ بر دشمن که میخواهد غم و افسوس ما را
آنکه میخواهد ببیند چهرهی مأیوس ما را
دیو و دژخیمی که پیمان بسته با ابلیس شاید
رنگ تاریکی ببخشد نور یا قدوس ما را
مرده باد آن کس که ذاتش خوردن خون جنین است
آن که میخواهد پریشان کشور و ناموس ما را
ننگ بر ما گر که بگذاریم این گرک یهودی
در خیالش بگذراند یک پر از طاووس ما را
آی ای خونیندهن، ای اژدهای زندگیخوار
بنگر اینک در دل آتشفشان ققنوس ما را
مثل فرعونی که خوابش پر شده از ترس موسی
بعد از این باید ببینی روز و شب کابوس ما را
لحظهای باور نکردی مردم این سرزمین را
ذرهای نشناختی قلب به هم مأنوس ما را
در دل میدان که ما کوه دماوندیم اما
در خیابانها ببین امواج اقیانوس ما را
32
0
شعر محمود حبیبی کسبی
به ملت مبعوث ایران در میدان و خیابان
از تنگهٔ هرمز بگو، از رد شدن هرگز
با هرکه خواهی صلح کن، با بیوطن هرگز
خون امام ما به ما آموخت؛ جز با تیغ
حرفی نباید گفت با پیمانشکن هرگز
از داغ آقا سوختیم، آتش به جان داریم
دیگر از آتشبس نگو با ما سخن هرگز
ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن هرگز
ای ملت مبعوث! این «اللهُ اکبر»ها
کم نیست از سجیلهای نقطهزن هرگز
از پای لانچر تا خیابان، مرد میدانیم
فرقی ندارد پیر و برنا، مرد و زن هرگز
بر پرچم ما اسم اعظم حک شده با خون
میافتد این پرچم به دست اهرمن؟ هرگز
پایین میآید آخر آیا پرچم ایران؟
جز آن زمانی که شود ما را کفن، هرگز
ای دل! «حسینِ فاطمه» آغوش وا کرده
برخیز، «عابس» شو، نمان در پیرهن هرگز
عزت در «ایران حسینی» میشود معنی
مرگ آری، اما زیر ذلت زیستن هرگز
بی برق و آب و گاز، حتی بی هوا؛ سهل است
یک لحظه اما زندگانی بی وطن؛ هرگز
صهیون گریزان است از خییرشکن؟ بدجور
ایران هراسی دارد از سنگرشکن؟ هرگز
هر قوم از اسطورههایش درس میگیرد
خائن یهودا بود، اما تهمتن هرگز
ما عشق ایرانیم، چشم اما نمیبندیم
بر روی لبنان و فلسطین و یمن هرگز
موسی جلودار است، از فرعون باکی نیست
تا راهبر داریم، بیم از راهزن هرگز
از حملهٔ تاتارِ شرق و بربرِ غربی
زخمی شد، اما خم نشد سرو کهن هرگز
از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من هرگز
گر یار دشمن چار سوی عالم کفر است
ایران نخواهد یاوری جز پنجتن هرگز
مولای ما! دریاب ایران را که این ملت
یاری ندارد جز شما «یابنالحسن»! هرگز
47
0
شعر علی داوودی
شب
حول و حوش هفت و نیم، هشت
موشک آمد و...
گذشت...
قیل و قال جنگ
در دل شعارهای جمعیت گم است
از صدای بمب و موشک و غریو انفجارها بلندتر،
این ترنّم است:
«قدرت وطن حضور مردم است»
16
0
شعر سیداکبر میرجعفری
برای تهران زخمخورده که خونش حضور ماست...
از خون دل پیاله سر خوان گذاشتن
آنوقت خوان مقابل مهمان گذاشتن
صبحانه حاضر است به رسم همیشگی
در سفرهٔ غریبهترین نان گذاشتن
نانی اگر مقابل همراهیان ماست
برداشتن برابر مهمان گذاشتن
بر تن همیشه پیرهن کار داشتن
نه شبکلاه بر سر ایمان گذاشتن
آری نوشتهایم و دریغا نخواندهاید
آداب سر به کوه و بیابان گذاشتن
هر روز انتظار، پس از انتظار و بعد
هر شب کنار پنجره گلدان گذاشتن
شبهای بیچراغ دلی را که شعله است
چون شمع بر مزار شهیدان گذاشتن
گاهی غبار عکس مزار شهید را
چون مرهمی به زخم پریشان گذاشتن
وقتی به شمع کشتهٔ ما سنگ میزنند
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
یعنی که شمع در دل طوفان گذاشتن
تهران زخمخورده که خونش حضور ماست
از جان میان کالبدش جان گذاشتن
تهران که تا همیشه کریم است و خوی اوست:
بر سفره آب و نان و نمکدان گذاشتن
(گفتم نمک نه، بلکه نمکدان که میتوان
در محضر نمکبهحرامان گذاشتن
نانی که زیر پای لگدمال میرود
برداشتن، کنار خیابان گذاشتن)
وقتی که جنگ پشت در خانه آمده است
دل روی دل میانهٔ میدان گذاشتن
وقتی دلت گرفته، سر سربلند را
بر شانههای رستم دستان گذاشتن
هر شب برای غربت ویرانههای شهر
روشن شدن، ترانهٔ باران گذاشتن
تا صبح با تلاوت خورشید، جغد را
هر شب فکور و کور و پشیمان گذاشتن
دستی به شبنشینی ما جلوه میدهد
با «ماه در خرابهٔ ایوان گذاشتن»
گاهی گرفتهایم کمی حال گریه را
با بوسه روی گونهٔ گریان گذاشتن
سنگین و تلخ میگذرد چرخ روزگار
مثل امید در دل حرمان گذاشتن
چرخیدن است کارش و روی سیاه را
هر سال با زغال زمستان گذاشتن
ما سعی میکنیم که شیرینترش کنیم
با قند، تنگِ قوری و فنجان گذاشتن
گفتی: «قشنگ چیست؟» که با گریه گفتهام:
«بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن
یا مسجدی که بر سر گلدستههای آن
با دست شوق پرچم رقصان گذاشتن
گفتی نمیرسیم و هم اینک رسیده است
اوقات سر میانهٔ میدان گذاشتن
ما روی مرز مانده و کاری نمیکنیم
جز در کمان آرش پیکان گذاشتن
با ترک و مرگ هر که به ابلیس رفته است
بر هرچه جنگ نقطهٔ پایان گذاشتن»
تا صبحِ صبح هر ورق سرنوشت را
هر شب مچالهکردن و پنهان گذاشتن
ناگاه ماه همدل و همراه میشود
با ما برای سربهبیابان گذاشتن
13
0
شعر محمد مرادی
اگر کفشی از خار در پا بپوشم؛
اگر بر جگر داغِ دنیا بپوشم؛
اگر رختی از درد بر خود بپیچم
به تن آتش اینجا و آنجا بپوشم؛
اگر وصلهوصله کنم زخمها را
به خود جامه از فرط غمها بپوشم؛
محال است تنپوشِ بیغیرتی را
بر اندام خود یا بر اعضا بپوشم
وطن "کاپشن" نیست از بر در آرم
اگر سرد شد وقت سرما بپوشم
وطن "دستکش" نیست تا در زمستان
اگر برف آمد مجزّا بپوشم
وطن جامهای نیست امروز اگر نه
نگهدارم و باز فردا بپوشم
وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست
که آن را به روز مبادا بپوشم
نه چون "شالگردن" که بر سر ببندم
به گردن بیندازمش یا بپوشم
وطن "پیرهن" نیست در وقت ماتم؛
نپوشم که در شادی آن را بپوشم
وطن "ارث" من نیست: تنها نخواهم
اگر خواستم باز تنها بپوشم
عبا نیست بر دوش، اندازم آن را
قبا نیست تا فصل گرما بپوشم:
لباسی که در کوه و دریا خوش آید
لباسی که در باغ و صحرا بپوشم
::
وطن چون کفن یادگار شهیدی است
که ای کاش آنرا سراپا بپوشم
24
0
شعر اسماعیل امینی
غمگین نبینمت، ایران!
تنها نبینمت، تهران!
دردت به جانم ایرانم!
ایرانِ دستخوش طوفان
در ورطهها نخواهی ماند
زیرا خداست کشتیبان
با ابر، گریه میبارم
با غصههای بیپایان
همرنجِ کودکی زخمی
همدردِ مادری نالان
آتش گرفتهام آتش
ویران نشستهام، ویران
با آسمان ببین مرگ است
آتش به جان بزن باران
اهریمنانِ جنگافروز
شیطان همه، همه شیطان
ایرانیان سرافرازان
رزمندگان سلحشوران
صف در مصافِ اهریمن
دلهای روشن از ایمان
سربازهای غیرتمند
اسفندهای آتشدان
در غربتند و گمنامی
آماج خشم ناانسان
از چشم زخمِ اهریمن
انسان در آتش است این سان
خاکستری که ققنوس است
این آتشیست جاویدان
غم میرود تو میمانی
لبخند بر لب و شادان
تهران، دلیرِ من، تهران
ایران، عزیزِ ما، ایران
23
0
شعر میلاد عرفان پور
۷ دوبیتی برای دلیر تنگستان، قهرمان ایران، شهید سردار تنگسیری
۱
علمدار عطشنوش شهادت!
جوانمرد کفنپوش شهادت!
پس از یکعمر بیتابی رسیدی
به تنگستان آغوش شهادت
۲
بخوان از شروههای گرمسیری
حدیث «رِیْسَلی»ها و دلیری
خلیج فارس، آغوشی گشوده
به استقبال یار تنگسیری
۳
به دین ما خدا رو هرکه بندهس
اگه جونم ببازه باز برندَهس
رجز میخونه خون تو هنوزم:
«حرومیها! خلیج فارس زندهس»
۴
مرا پروردی از نسل دلیران
گرفتی مثل دریایم به دامان
بغل وا کن که تا محشر بمانم
به تنگستان آغوش تو ایران
۵
تو با هر موج دریا ایستادی
شبیه «میرمَهْنا*»، ایستادی
شبیه نخلهای سبز بوشهر
تو هم سر دادی اما ایستادی
۶
هنوز این شور، شور گرمسیریست
هنوز این سنج و دمامِ دلیریست
حرامیهای آمریکا بدانند
هنوز این تنگه، دست تنگسیریست
۷
شهیدانی که در دریاست ما را
چراغ روشن فرداست ما را
اگرچه تنگ میگیرد به دشمن
در این تنگه، گشایشهاست ما را
میلاد عرفانپور
*میرمَهْنا یا میرمُهَنّا: قهرمان تاریخی اهل بندر ریگ بوشهر که اجنبیها را در نبردی حماسی در خلیج فارس شکست داد. رمان در جاده های آبی سرخ اثر نادر ابراهیمی، روایت این بزرگمرد تاریخ ایران است.
* رِیْسَلی: رئیسعلی دلواری قهرمان اسطوره ای تنگستان در مقابله با استعمار و تجاوز غرب را جنوبی ها چنین صدا می زنند.
67
0
شعر سیده تکتم حسینی
کهن دیارترین خاک، باز غوغا کن
شکوه گم شدهات را دوباره پیدا کن
به آفتاب نشابور و مرو و بلخ و هرات
شب سیاه زمین را به نور احیا کن
چرا به بلخ تو امالبلاد میگویند؟
دلیل این همه تمجید چیست؟ افشا کن
قلم به سبک خراسانیات بزن در خون
به رسم و عادت گُردان حماسه بر پا کن
زمانه باز به کام من و تو میگردد
بساط شادی و عیش و طرب مهیا کن
ضماد غیرت را در بیاور از پستو
غرور زخمی این خاک را مداوا کن
هنوز بیرق نام بلند تو برپاست
اصالت کهنت را بگرد و پیدا کن
بگیر تیغ به کف؛ داستان رزمت را-
قصیده ساز قلمدان عنصریها کن
غرور تازه به دوران رسیدهها بشکن
بکوب و پشت رجزخوان این و آن تا کن
به تازیان بنویس این زمین خراسان است
به خط روشن یعقوب لیث امضا کن
بکوب بر دهن یاوه گو شکوهت را
دری به قدمت تاریخ خود بر او وا کن
قلم بگیر به دست چکامه پردازت
کلام رابعه ها را به شور انشا کن
مباد خاک قرون بر تن تو بنشیند
غبار آینههای هزاره را ها کن
تو ای زمین کهن، مادرانه درد مرا
میان راحتی بازوان خود جا کن
شب است و خواب ندارم بدون لالایی
به گوش من سخن نرم عشق نجوا کن..
29
0
شعر ملیحه رجایی
به رغم جنگ و هیاهو و زخم بمباران
چقدر دوست داشتنیتر شده ولی تهران
نگاه کن به صمیمیت خیابانهاش
نگاه کن که از آن زنده میشود انسان
چگونه دیده ببیند به غیر زیبایی
که شهر این همه گل کاشتهست در میدان
هوای شهر نفس در نفس مقدس و پاک
گرفته عطر شهیدان در این هوا جریان
صدای غرش اللهاکبر از دل شهر
کشانده دشمنمان را به گفتن هذیان
خروش مردم این شهر موج در موج است
و در برابرشان کم میآورد طوفان
سلام ما به خیابان پر خروشی که
نداده است به گرگی اجازه جولان
قسم به ۱۷ شهریور و شهیدانش
قسم به سیزده با صلابت آبان
هزار سال دماوند اگر دماوند است
به اتکای همین مردم است؛ مردمِ جان
به یمن وحدت این مردم همیشه غیور
چه جای غصه و ترس از دسیسه شیطان
کنار هم دل ما میتپد به عشق وطن
کنار هم شود این نام و خاک جاویدان
که همدلانه بسازیم شهر را باهم
خدا دهد به چنین ملتی سر و سامان
تنور مردم این شهر تا ابد روشن
و آفتاب بلندش در آسمان تابان
که پایتخت حماسهست و انقلاب و شکوه
درود ملت ایران به مردم تهران
22
0
5
شعر افسانه غیاثوند
به قهرمان سربلند وطن "حسین محمدی"
دو ابرِ گرمِ دمادم که تا همیشه تر است
نگاه اوست که اینجا هنوز هم به در است
از آن چه بر سر آن قامت رشید آمد
نه مادرت، که وطن نیز آه نوحهگر است
چه مومنانه در این خاک ماند پاهایت
و دستهات که یک جفت بال شعلهور است
پیامِ خیره به تصویر ماندنت این بود:
که آنچه از تو به جا مانده بر زمین، جگر است
خدا به خیر کند حال و روز دشمن را
تو ناگزیر رهاوردت از حماسه، سر است؛
سری که بر سر حرفش هنوز پابرجاست
که انتقام نهالی بلند برگ و بر است
بمان که مادر پیر تو چشمهای ترش
به آنچه از تو بر این تخت ماند دیدهور است
ولی چه میدانیم آرزوی او شاید
گذشتن از تو -همین برگوبار مختصر- است
شهید میشوی و زنده میشوی و شهید...
شهادت تو از این هم ادامهدارتر است
9
0
شعر عمران بهروج
به گوشِ جان خبرهای مسرّتبخش میآید
که در چشمِ هَماوَن رستمی با رخش میآید
بلندیهای جولان را تلی از خاک خواهد کرد
تو را از صفحهی تاریخ، ایران پاک خواهد کرد
خوشا از شورِ میهن، چشم را لبریز میبینیم
که قلدرهای مغرور جهان را ریز میبینیم
ببین امواج غیرت را، خیابان در خیابانند
تماشا کن تماشا کن که زنها مرد مِیدانند
شبی بر نقطهی تاریک دنیا نور میریزیم
تو را با دستهای مشتکرده دور میریزیم
توافق نه، که دشمن بعد از این مجبور خواهد بود
از این ساعت زبانِ ما، زبانِ زور خواهد بود
کلاغ شومتان بیشک شکار باز میگردد
که حیدر با شکوهِ ذوالفقارش باز میگردد
کسی که بادهنوش جام سلطان نجف باشد
نباید بیطرف باشد، نباید بیشرف باشد
همین امشب به فکرش باش فردا دیر خواهد شد
که این گربه اگر پایش بیفتد شیر خواهد شد
دعایِ دستهای کوچکِ میناب میگیرد
به زودی لانههای نحستان را آب میگیرد
40
0
شعر صامره حبیبی
سختیم، مگر به سادگی میمیریم
ما بر سر ایستادگی میمیریم
با خاک تو خون ما عجین است وطن
در راه تو خانوادگی میمیریم
24
0
شعر محمدعلی غروی
دیدن پهپاد و موشک حس قدرت میدهد
دیدن ضعف خودی، ما را خجالت میدهد
اینکه خیلی شامهی تیزی نمیخواهد رفیق!
برخی از رفتارها بوی خیانت میدهد
از نگاه مؤمنان عزت فقط مال خداست
هرکسی ایمان ندارد تن به ذلت میدهد
هرکه با دشمن توافق کرده، دستش بشکند
گرچه در ظاهر به رهبر دست بیعت میدهد
باید این را از عراقیهای عاشق بشنوی
پرچم ایرانزمین، امروز حاجت میدهد
اینکه هردم قمپزی در بوق و کرنا میکنند،
دم به دم پیروزی ما را بشارت میدهد
ما دلیران، در خیابان حافظ امنیتیم
آن مترسک هم فراخوان خشونت میدهد
ابرها از حرْکت مرسوم خود افتادهاند
آسمان دارد برای توبه فرصت میدهد
43
0
شعر محمد مرادی
پرچم به کف از بیشهی شیر آمده است
با هیبت و اندیشهی شیر آمده است
با خنده به خردسالیاش خیره مشو
شیری است که با شیشهی شیر آمده است
21
0
شعر اکرم هاشمی سجزئی
با چشم دوربین که به اطراف بنگری
با خود چقدر خاطره تا ذهن میبَری
با کودکی که پرچم ایران به دست اوست
گنجشک میشوی سپس از جوی میپَری
پیر خمیدهای، زده پرچم به واکرش...
ای پایداری کهن از عالمی سری
الله اکبری و بُرنده است نغمهات
دیوارهای صوت جهان را که میدَری
با شبنم نشسته به گلبرگ میچکی
مانند چشمِ غمزده وقت دعا تَری
با پرچمی به سرعت اسکیت میدوی...
بر شانههای باد رها مثل یک پَری
آن پرچمی که میوزی از قلبِ پنجره
ماشین که تند میرود از طول معبری
سبز و سفید و قرمز و مواج میروی
رودی که روی شانهی مردم شناوری
در کوچهها ببین همه با هم برادریم
ایران! برای ما همگی مثل مادری
::
حالا نگاه لنز به آثار موشک است
بر آسمان شهر، چه امضای محشری
22
0
شعر رضا یزدانی
چه زخمهای عمیقی
هدف گرفته تنت را
نشسته جشن بگیرد
شب زمین زدنت را
تو آسمانِ زمینی
تو باشکوهترینی
تو با حماسه، قرینی
تو با غرور، عجینی
جهان به غیر غمِ تو
غمی اصیل ندارد
وطن یگانهترین است
وطن بدیل ندارد
پر از بشارتِ صلحی
تو را به جنگ کشیدند
بمیرم آه... به رویت
همه تفنگ کشیدند
ولی تو کوهی و محکم
ولی تو رودی و جاری
چقدر هیمنه... آری
چقدر هیمنه داری
تویی شجاعتِ صیاد
تویی قیامت دوران
تویی حماسهی همت
تویی شهادتِ چمران
جهان به غیر غم تو
غمی اصیل ندارد
وطن یگانهترین است
وطن بدیل ندارد
27
0
شعر فاطمه عارف نژاد
در لحظهٔ طلوع، زمان ایستاده است
نبض ستاره از هیجان ایستاده است
در حیرت از شهادت دریا، به احترام
صدها هزار رود روان ایستاده است
طوفان پیر نعرهکشان میوزد ولی
رو در رویش درخت جوان ایستاده است
آن سمت سقف خاطرهای ریخت روی خاک
این سمت خانهای نگران ایستاده است
شهرِ هزار پنجره، شهرِ هزار صبح
در شرق انفجار چنان ایستاده است…
انگار صخره در دل امواج ابتلا
انگار کوه در فوران ایستاده است
در کوچههای کوچک رستمنشین ما
اسطوره با تمام توان ایستاده است
آرش هنوز پای وطن، پای زندگی
با اقتدار تیر و کمان ایستاده است
محراب را به خون خدا شسته دست کفر
حیدر ولی اذان به اذان ایستاده است
باری بجنگ، فاتح میدان فقط تویی!
گیرم مقابل تو جهان ایستاده است
42
0
شعر سعید مبشر
به رازِ خونِ کبوتر، به آشیانه قسم
به انفجار دبستان دخترانه قسم
قسم به جُرات فریاد در برابر هیس!
قسم به گفتنِ الله با زبان سلیس
قسم به قِدمت ایران و خاک پُرگُهرش
خلیج فارسِ موّاج و پهنهی خزرش
قسم به رستم و فرهنگ داستانیمان
قسم به کورُوش و تاریخ باستانیمان
قسم به متنِ اَوِستا و حکمتی که در اوست
قسم به سورهی قرآن و آیتی که در اوست
قسم به کوفتن دشمنان به گُرزِ گِران
قسم به خون شهیدان جنگ چالدران
قسم به فتحِ روایت، قسم به آوینی
قسم به غیرتِ ملّی، به عزمِ آیینی
که بر طریقِ شرف ایستادهایم هنوز
وَ مرد کوه و بیابان و جادهایم هنوز
شبیه آینه در چند جبهه مُنتشریم
کمانِ آرشمان هست و پشتِ لانچریم
به هیچ شعبدهای زَر نمیشود مِستان
شکارِ پنجهی سیمرغِ ماست هِرمِستان
شکستِ گاوچرانان از ایلِ پارس خوش است
عقبنشینیِ ناو از خلیج فارس خوش است
هلا که از سرتان تیر کم نخواهد شد
صدای زوزهی آژیر کم نخواهد شد
مدام لعنت و فریاد میفرستیمت
قشونِ موشک و پهپاد میفرستیمت
به خیره از صفِ آزادگان چه میطلبی؟
شهید و اِبنِ شهیدیم؛ هان! چه میطلبی؟
مَدارهای تو حیرانِ حرب و حربهی ماست
که جایجای تلاویو زیر ضربهی ماست
چنان به غیظ بکوبیم شهر حیفا را
که بیدرنگ ببینید خاکِ صحرا را
سِزا قبیلهیتان را زمین نداشتن است
که بعد شخمزدن وقتِ یونجه کاشتن است
به سوی ماست کنون چشمهایِ فردوسی
به گوش میرسد آنک صدایِ فردوسی
"بدون حرمتِ اینخاک، تن مباد مرا
که جز ولایتِ ایران وطن مباد مرا"
زمان آن شده از نو چکامه بنویسیم
که جلد دیگری از شاهنامه بنویسیم
تو ای هماره پریزاد و پاکزاد ایران!
به رغم دشمن دیوانه زندهباد ایران!
برای هدیه به خاکت به تن سری دارم
هم از زبان و هم از مُشت خنجری دارم
اگر فدای تو شد روح ناشکیبایم
بگو که تیر بسازند از استخوانهایم
تو از هزارهی قبل از مسیح، ایرانی
که سرزمین دلیران و مهد شیرانی
که ساکنان تو خورشیدگسترند هنوز
و دشمنان تو یکمُشت بَربَرند هنوز
حماسهات رد شد صنعتِ کلامی را
بیار سمفونیِ سرخِ انتظامی را
که موشک از پی موشک به آسمان برویم
فراتر از خود و آنسوتر از زمان برویم
بهار میرسد از راه و ما مقدمهایم
یکیست مردم ایران و آن یکی همهایم
کسی که پشت پدافندها نشسته منم
کسی که معبر دژخیم را شکسته منم
منم که دگمهی پرتاب را نواختهام
منم که خاک تلاویو را گداختهام
منم پرندهی جنگندههای ایرانی
منم یکایک رزمندههای ایرانی
معادلات بَداندیش را به هم زدهایم
ستیغ پهنهی تاریخ را عَلَم زدهایم
شبیه خاک تو کاشانهای نشد ایران!
بمان به خاطر فرزندهای خود ایران!
بمان به فَرّ خداوند و جاودانه بمان
به احترام دبستان دخترانه بمان
65
0
شعر فاطمه عارف نژاد
چه عاشق و چه صبور و چه ساده و زیباست
غمی ستارهوش از پشت خندهاش پیداست
همین کسی که به دامن گرفته ماهی را
همین کسی که خودش موج و ساحل و دریاست
به فکر دلهرهٔ کودکان دلنازک
به فکر امنیت بازی عروسکهاست
تکان نمیخورد از بادهای سرخ و سیاه
شبیه کوه، سر پُست خویش پابرجاست
یقین که حاصل جنگیدن زنانهٔ اوست
در این نبرد اگر خانه پرچمش بالاست
و کوچه دل به دلش داده بس که آرام است
و شهر تکیه به او کرده بس که بیپرواست
نمانده شک که نسب میبرد به «تهمینه»
نمانده شبهه که «گردآفرید» لشکر ماست
که دلسپردهٔ «یا زینب» غروب دهم
که سینهسوختهٔ بانوان عاشوراست
و مادرانه هنوز و همیشه بیمانند
و مادرانه هنوز و همیشه بیهمتاست
28
0
5
شعر اکرم هاشمی سجزئی
بهار بی تو برایم عجب زمستانیست
هوای شهر دلم، کوچه کوچه بارانیست
ردیف عکس شهیدان، کنار شببوها...
میان موکب ما، قاب تو چراغانیست
به جای خانهی فامیل و دوستان، امسال
کنار عکس تو، در شهر عشق مهمانیست
تمام شهر ببین! قوم و خویش هم شدهاند
کنار سفرهی عیدی که رسم ایرانیست
حضور هر شب مردم میان میدانها...
حماسه در دل جمعیتِ خیابانیست
برای جشن گرفتن برای پیروزی
صبور باش وطن، لحظههای پایانیست
20
0
شعر محمد خادم
کجا هم قدم می شوم با شهیدان ؟
خیابان خیابان خیابان خیابان
چه در دست داریم ؟تسبیح و پرچم
چه ذکری به لب هاست؟ ایران و ایران ..
بیا و در این جمعیت بندگی کن
که با ماست دست خداوند رحمان..
به مسجد بگو هر چه دارد بیارد
که در شهر سنگر گرفته ست ایمان
به مسجد بگو که دو گل دسته ی او
دو موشک شود مثل سجیل و رضوان
خوشا خط دودِ دویده به شب ها
که بر خِطه ی کفر شد خط بطلان
از آن لحظه شد زنده تر مکتب ما
که کشتید ما را دبستان دبستان
چه شب های قدریست هر سمت رفتم
شهیدان شهیدان شهیدان شهیدان
11
0
شعر اکرم هاشمی سجزئی
نشسته داغ غمت، بیکرانه بر جانم!
که زیر ابر پر از اشک، غرق بارانم!
هزار شمع، درونم مدام میسوزد
حماسه است به جانم، اگرچه گریانم!
چه کرده داغِ خبر با دلم که بعد از تو
به شورِ موج خروشان، شبیه طوفانم!
تو زندهتر شدهای در قلوب عالمیان!
من از حماقت دشمن، همیشه حیرانم!
اگرچه زخم بزرگیست داغ تو، امّا
همیشه خاطر من هست عهد و پیمانم
دوباره میرسد از راه نیمهی رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم!
::
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم!
15
0
شعر محمود اکرامی فر
کوه و دریا برادرند امروز
کوه و دریا هماره هم دوشند
هر دو روز نبرد با دشمن
زرهی آبدیده میپوشند
کوه یعنی «دنا»ی با غیرت
وارث موجهای بیپایان
کوه، «ناوِ دنا»ست در دریا
کوه، مردان شسته دست از جان
نام «ناوِ دنا» که میآید
آسمان سجده میکند به زمین
مینشیند به روی پهنهی آب
با دلی تا خودِ خدا غمگین
«ناوْسروان»، شهیدْ جدی را
اهل دریا نمیبرند از یاد
«مهر پورِ» شهید را امواج
میزنند از چهار سو فریاد
ما و «ناو دنا» قسم خوردیم
که نگهبان آبها باشیم
تا که «ایران» بماند آبادان
در دل آبها رها باشیم
17
0
شعر مجتبی خرسندی
برای خاک، برای شرف، برای وطن
برای خون شهیدی که ریخت پای وطن
برای ترک، عرب، لر، بلوچ، گیلک، کرد
برای آن همه جانی که شد فدای وطن
برای «گریهی هر روز مادران شهید»
برای «حسرت بابا»ی بچههای وطن
برای «فرّخی و عشقی و نسیمِشمال»
برای هر که دلش میتپد برای وطن
برای هر که وطن را رها نکرد و نرفت
که گرد و خاک نگیرد پر قبای وطن
برای جملهی «حبُّ الوَطَن مِنَ الایمان»
چه بیش از این بنویسیم در ثنای وطن؟
برای این که بدانیم اوج خوشبختیست
که میشود ریههامان پر از هوای وطن
برای رقص جنون در میان آتشوخون
برای رد شدن از خویش در اِزای وطن
برای این که اگر خسته شد، زمین نخورد
که شانهی تو و من میشود عصای وطن
برای شاهرگ زیر تیغ رفتهی ما
اگر که خون بشود ضامن بقای وطن
برای این که اگر تنبهتن کفن بشویم
مباد بر تن ما جامهی عزای وطن
35
0
شعر راضیه جبه داری
دیدمت مثل من دلت خون بود
خشمت از حد وصف بیرون بود
در دلت موج موج غصه و خشم
مشت تو اشکهای مجنون بود
کیف کردم که با تو هموطنم
آمدی کودکی به دوشت بود
صد ترک دست سخت کوشت بود
چشمهایت هنوز میجوشید
انتقامِ "ولیّ" خروشت بود
کیف کردم که با تو هموطنم
با عصا آمدی قدت خم بود
چشمهایت لبالب از غم بود
دستهایت اگرچه میلرزید
لحن تکبیرهات محکم بود
کیف کردم که با تو هموطنم
خبر فتح و افتخار آمد
کودکت با شعار بار آمد
بس که جانانه آمدی میدان
کودکت نیز پای کار آمد
کیف کردم که با تو هموطنم
پیرهن مشکی و عزاداری
پای ایران هنوز بیداری
ما کنار همیم با لبخند
مهربانتر شدیم انگاری
کیف کردم که با تو هموطنم
توی ماشین دوتا سه تا پرچم
گرم رزمیم تا سحر باهم
مشت دست چپِ گره کرده
غم او هست و عزممان محکم
کیف کردم که با تو هموطنم
37
0
شعر افشین علاء
خبر به ساحلنشستگان ده
که خیل کشتیشکسته آید
به خانه باز آمدهست اما
به موج خونین نشسته آید
نسیم نوروز میتراود
ز سرخی کاکل شهیدان
به یمن عید ظهور بنگر
که فوج گل، دسته دسته آید
خوشا به حال دنا که نامش
قرین نام چنین یلان شد
کلاه اقبال بر ستیغش
به یمن بخت خجسته آید
کجا تواند صفوف ما را
عدو ز هم بگسلد به میدان
اگرچه داغ جوان ز هر سو
به جان از هم گسسته آید
ز دیو مغرب به بند هرمز،
گلو فشردند اهل ایران
اگر ز دریای شرق، دهها
شهید از بند رسته آید
ز عرشه رفتید ای شهیدان
به عرش، اما عدو به زودی
اسیر و گریان به چنگ ایران،
خمیده و دستبسته آید
چو کرد حیوانپرست هندو
جفا به مهمان حقپرستش
شرر به دریای هند زین پس
ز آه جانهای خسته آید
22
0
شعر عاطفه جوشقانیان
ای باد ترسو! ادعای پوچ!
دیدی که ما طوفان ایمانیم؟
از ایستادن ها هراسی نیست
ما پرچمیم و وقف مِیدانیم
ول کن شبی سوراخ موشت را
آن ادعاهای چموشت را
برخیز و وا کن چشم و گوشَت را
رعدیم، سجیلیم، طوفانیم
پُر کردی از آتش شکم را، هان!
ای حرمله، ای شمر کودکخوار
ما سرپناه کودکانیم و
ما خیمهی شاه شهیدانیم
کوچه به کوچه سنگریم امشب
موکب به موکب باوریم امشب
رزمندگانی دیگریم امشب
افطار را هم در خیابانیم
ما را ببین هر بار و حاشا کن
امشب خیابان را تماشا کن
ای مکر شیطان! چشم خود وا کن
مکر خداییم و فراوانیم
گفتی پشیمانیم؟ اما نه..
لبریز بارانیم؟ حالا نه..
بر خاک میافتیم و از پا نه..
تا پای جان ما پای ایرانیم..
32
0
شعر یوسفعلی میرشکاک
*تقدیم به جنگاوران وطنم که بر جان خود چارتکبیر زدهاند* :
می کشند از چارسوی خاک لشکر سویتان
غوطه در خون جگر خواهد زدن پهلویتان
همچو ماهی آبتان از خون دل خواهد شدن
خاکتان از خون خصم و خویش گل خواهد شدن
آه ای سهراب های من! گروه کشتگان!
ای فلک فرساسرشتان! ای بهشت آغشتگان!
در چمن گرم خرام خویشتن گر نیستید
بنگزید ای نازنینان! کشتگان کیستید؟!
می کشند آری شما را گرم در خون می کشند
از رحم، از گور، از گهواره بیرون می کشند
خصم اگر در آب و گل گهواره جنبان شماست
چون به جان و دل رسد دیوار زندان شماست
یادگار بوترابید ای تهمتن زادگان!
فتنهء پا در رکابید ای تهمتن زادگان!
از شما می خواستیم آرایش این خانه را
دور از درگاهتان نامردم بیگانه را
واپسین داو جهان است اینکه با جان شماست
بام هفتم آسمان آغاز پایان شماست
چند دیوان ریاست جوی را دل باختن
تیغ خود را با دم بیگانه برخود آختن
جرمتان اینست کآشوب جهان از آسیاست
و آسیا میراث دیرین نیاکان شماست
ای دژ دین نیاکان ای جوانان عجم!
یادگار خون پاکان ای جوانان عجم!
آسیا از شش جهت آتش در آغوش از شماست
نک حسین ابن علی آنک سیاووش از شماست
25
0
شعر اعظم سعادتمند
از داغ کودکان دبستانت
با درد مادران پریشانت
در موج اشک و خون جگر غرقم
ای دست من به ساحل دامانت!
دیگر نه قصه است و نه افسانه
جنگ است بین خانه و بیگانه
مبهوت کرده رستم و آرش را
رزم دلاورانهی تهرانت
البرز و قلههای سرافرازش
الوند و رودهای غزلسازش
صفبستهاند تا که مگر باشند
یکروز در شمار شهیدانت
بالا گرفتهاند چه بیپروا
در کارزار، پرچم ایمان را
عشق است و عشق هرچه میآموزم
از مردمان کوچهخیابانت
ایرانِ داغهای اساطیری!
ققنوسزادهای که نمیمیری!
میبینم از پسِ شبِ خاکستر
با اقتدار در دل میدانت
41
0
3.6
شعر نجمه پور ملکی
موج اول سریع و گسترده،
موج اول به خاطر مردم
مویهی مادران مینابی،
باز آشفته ظاهر مردم
ساعت صفر حمله دشمن،
المیادین و الجزیره نوشت
جنگ ما گرچه جنگ منطقهای است،
ربط دارد به سائر مردم
موج دوم نبرد شاهدها،
لحظهی سرنگونی هرمس
ایستاده خدای خامنهای،
در خیابان مجاور مردم
قوطی شیرخشک بیطرف است،
آب شیرین کجای این هدف است
در پی هر جنایت جنگی،
شعلهور شد ذخائر مردم
موج سوم صدای آژیر است،
در اراضی مرگ اشغالی
میرسید از اصابت موشک،
شادمانی وافر مردم
بعدِ کشتار دخترانه قرن،
بر فریب مذاکره بر جنگ
اپستینی نگاه میکردند،
رهبران معاصر مردم
موج پنجم دعا و سوره فتح،
همزمان در مساجد کشور
اجتماع شبانهی خودجوش،
زندهتر شد شعائر مردم
ما به معنای واقعی کلام،
در غم رهبری عزاداریم
لیک جنس عزای ما زیباست،
زینبی قلب صابر مردم
موج هشتم به روی دشمنها،
باز کرده در جهنم را
با رجزهای حیدر کرار،
با خداوند قادر مردم
موج ده بینظیر و کوبنده،
هم شگفتانه بود و طوفنده
بر زمین لاشههای جنگنده،
مرهم قلب شاکر مردم
موج شبهای قدر نزدیک است،
بیعت انقلابی ملت
مجتبی مشت خود گره کرده،
رهبر حی و حاضر مردم
آسمان شمال بارانی،
آسمان جنوب طوفانی
کو خبرهای قشم، ابوموسی،
نخلهای جزائر مردم
این صدای امیرموسوی است،
این صدای علیِ شمخانی است
آفرین بر صلابت شهری،
آفرین بر عشایر مردم
موج بیستم فرار آبراهام،
مینگذاری تنگه هرمز
تنگسیری، شکارچی هر شب،
سوره نصر و ناصر مردم
موج سی لحظههای طوفانی است،
وعدهی صادق خیابانی است
خون ناو دنا به جوش آمد،
در تمام معابر مردم
موجهای چهلم دریا،
بس پشیمانکننده میآید
میرسد قدر و نور و خرمشهر،
از تمام بنادر مردم
موج پنجاه و پنج نوبت کیست؟
رمز موشک، امام خامنهای است
از همان صبح شنبه پیدا نیست،
برنگشته مسافر مردم
موج بعدی قیامِ چندم بود؟
شهر تهران پر از تلاطم بود
روز قدسی که روز مردم بود،
گشته خمپاره زائر مردم
موج آخر صدای نقّالی است،
نقل شور و حماسهی آرش
غبطه خوردم به شعر فردوسی،
غبطه خوردم به شاعر مردم
41
1
5
شعر میثم داودی
هم شهادت را نشاندن در صفِ چشمانتظاران
هم به غیرت ایستادن در دل بوران و باران
بیهراس از طعنه خوردن، زخمها را ناشمردن
زندهبادا جان سپردن همرکاب بیقراران
ای خوشا سرو روانی شعلهور لبیک داده
این شکوهِ ایستاده بر ستیغِ استواران
سنگری از جنس باور ساخته در جنگ با شک
پهوانسروی تناور از تبار پاسداران
زیر شمشیر غم تو میتوان از سر گذشتن
با کفنپوشان و برنو بر کفان و سربداران
باغ ما بر شاخسارش شعله میروید دمادم
جاودانا حاصلِ پیوند ققنوس و بهاران
گرچه با سنگ ملامت دورهات کردند، اما
کی ز عیّاران شوند این مفلسان، این کمعیاران
ای خطوط چهرهات البرز! خطها را شکستی
راه بستی رو به ظلمت، آفتاب کوهساران!
در حصار صخرهها، ای چشمۀ جوشان خونین!
بر کویرِ تشنه پوشاندی ردای آبشاران
ای غزل، آیینه، ایمان، نور، ایران جوانم!
دور باد از نام تو گرد و غبار روزگاران
20
0
شعر الهام صفالو
کوهند، بشکوهند... با بانگی رسا مردم
ابرند، میبارند گاهی بیصدا مردم
چون رود در جریان میان کوچههای شهر
دریا دلند آری به رسم روستا مردم
موجند وقت جزر و مدها گرچه بیتابند
آرام میگیرند در صحن رضا مردم
عمری به طاق آسمانها اتکا دارند
گلدستهای هستند در حال دعا مردم
هر یک رسولی مثل شنهای طبس نستوه
کوبندهی بعل و هبل! دست خدا مردم
جان میدهند و مشتی از این خاک را... هرگز!
باشند بیش از این اگر در تنگنا مردم
در حملهی باد مخالف سدی از ایمان
چشمان بینا در غبار فتنهها مردم
سربازهایی شیردل با ذکر یا زهرا
فرماندهانی بینشان و جانفدا مردم
قومی که قوت غالب هر روزشان شکر است
با ناکسی بیگانه و دردآشنا مردم
لبخند نامیرای بعد از چایی روضه
در قاب زیبای نجف تا کربلا، مردم
نظم ارس، شور خزر، لالایی اروند
با شوق میخوانند این تصنیف را مردم
اینجا چراغی روشن است از اول دنیا
اسطورهی این داستان تا انتها مردم
ای پرچم خوشرنگ میبیند جهان روزی
تا قله بالا میروی با عشق ... با مردم
19
0
شعر رضا یزدانی
گفت: "از دشمن حذر کن، صحبت جان در میان است"
گفتم: "از جانم گذشتم؛ پای ایران در میان است"
بینِ امواج حوادث دل به موسی میسپارم
پس به دریا میزنم چون حرف قرآن در میان است
ما کماکان استوار و پایدار و ایستاده
گرچه سیل و گرچه باد و گرچه طوفان در میان است
تا ابد با هرکه دستِ "یاعلی" دادیم، ماندیم
قول ما قول است وقتی عهد و پیمان درمیان است
بین ما و دشمنان صلحی نخواهد بود وقتی
بین ما و دشمنان، خون شهیدان در میان است
40
0
5
شعر قاسم صرافان
چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِتان؟
آی مردم! چه خبر از دل طوفانیِتان؟
کور باد! آنکه ندید این همه یکرنگی و عشق
مرگ بر آن که کمر بست، به ویرانیِتان
از همان روز که با نوح، به دریا زدهاید
در هراس است ستم از دل طوفانیِتان
گفت و خواندید چه زیبا همه «ای ایران» را
غرق همخوانیتان، یار خراسانیِتان
ترک و لر، فارس، عرب، بندری و کرد، بلوچ
وای اگر شعله کِشد، غیرت ایرانیِتان
چیست فرجام شغالی که در اُفتَد، با شیر؟
جان به در کِی بَرَد، این دشمنک جانیِتان؟
خواندم از آرش و دیدم که کمان دست شماست
موشها، در به در، از موشک «طهرانی»تان
چون تَهمتَن، همه یک تن، به فدای وطنید
مثل سلمان، خودِ عشق است، مسلمانیِتان
در دل جنگ، خطر، سیل، شما چون کوهید
چشم بدخواه، ندیدهست پریشانیِتان
خصم، از خشم شما ترس به جان، میداند
که غیورید همه، چون یل کرمانیِتان
این شب تار، به قهار قسم! رفتنی است
صبحِ در راه جهان، قسمت پایانیِتان
روسفیدانِ زمین، از دل غربال زمان!
روزهای خوش دنیا، همه ارزانیِتان
در خرابات شما نور خدا میبینم
چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِتان؟
103
0
شعر افشین علاء
از سرو قامت پسران
از ساقههای نازک اندام دختران
غسالخانهها شده مالامال،
باید پی کدامیک از پارههای تن
مبهوت و لال
با قامتی خمیده بگردم؟
با چشم کور خویش چگونه
دنبال نور دیده بگردم؟
نام یکی از اینهمه فرزندان
چون در شناسنامهی من نیست،
پنداشتی که خاطرم آسودهست؟
پنداشتی که یک سر سوزن توان و تاب
باقی است در تنم؟
نام مرا
در صدر کشتهها بگذارید
صاحبعزا منم!
از سردخانه آمدهام بیرون
با پای ردشده از خون
از خون پایمال
باید کسی به داد رسد، اما
جلادم آمدهست به استقبال!
تیغش در آستین
این درد را کجا ببرم؟
وقتی که دست یخزدهام را
دستی نجس گرفته به دلداری
دست پلید فرقهی خونخوار “ابستین”
با ادعای همدلی و یاری
این درد را کجا ببرم؟
وقتی سپاه مغول
اطراف صاحبان عزا را گرفتهاند
با تاجهای گل
آیا درست میشنوم؟
این همنوایی شوم
آیا برای غربت ایران است؟
یا این هجوم
این نالههای گنگ و شبیخون سایهها
کابوس سهمناک شب صاحبان سوگ
هذیان تلخ شام غریبان است؟
اینها چه میکنند
در مجلس عزای جوانان میهنم؟
صاحبعزا منم!
از باختر
اکوان دیو،
نزدیکتر
کفتار طفلخوار تلآویو،
با پوزههای هرزهی خونآشام
در سوگ پارههای تنم ضجه میزنند!
اینان کهاند؟!
من با وجود شِکوه ز حکام
در کنج خانه، خون جگر میخورم ولی
دل خوش نمیکنم به تسلای دشمنم
صاحبعزا منم!
عفریت قرن، مادر داعش
تور عزا فکنده به سر
توری دگر در آب گلآلود
مانند آروارهی تمساح
ماهی مگر بگیرد از این رود –
با خیلی از ندیمه و نوکر
زاریکنان مقابل رویم نشسته است!
این شوخی سخیف
جز وهن صاحبان عزا چیست؟
شیطانپرست فاسد کودکخوار
هرگز پی رهایی ما نیست!
زنهار از این سراب دروغین التیام
باید که در جواب
آب دهان به پوزهی چرکش بیفکنم
ای جغد شوم! گم شو از این بام
صاحبعزا منم!
نوکیسهگان تازه به دوران رسیدهای
صاحبعزا شدند که عمری
بر سفرهی گشادهی بیتالمال
زالوصفت ز خون وطن باد کردهاند
حالا ولی
در برجهای عاج
مشغول انتشار فراخوانند
تا کشتههای تازه بگیرند
از مردمی که زخمی تاراج
دل خوش به این جماعت شیاد کردهاند
بیاعتنا به ناله و هشدار و شیونم
صاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که جوانان سینهچاک
وقتی زوال میهن خود را
فریاد میزنند
هورا نمیکشم
یا کف نمیزنم
زیرا ز هر طرف که فتد کشتهای به خاک
صاحبعزا منم!
هرچند زین درخت
هم خارهای هرز به دستم خلیده است
هم شاخههای منحرف خشک
پای مرا و پیرهنم را دریده است،
هرگز به دام تیشه نمیافتم
دارد اگرچه آفت بسیار
هرگز به جان ریشه نمیافتم
با زخم استخوان هرسش میکنم ولی
از بن نمیکنم
صاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که نمیخواهم
پژواک ضجههای جگرهای ریش را
با شیونی دوباره بیامیزم
یا در پی مطالبهای موهوم
فرزند خویش را
از ریسمان پاره بیاویزم
تا کورسوی شعلهی امّید
بار دگر زبانه کشد اما
در های و هوی وهم رود بر باد
خود، آتشم ولی
تا عرش اگر زبانه کشد فریاد
هیزم در این تنور نمیریزم
چون دود آن به چشم تو خواهد رفت
ای نور دیدگان!
بگذار سر به جای خیابان به دامنم
صاحبعزا منم…
318
1
4.2
شعر میلاد حبیبی
اگر بناست که از حق تهی شود سخنم
خوشا که خشک شود طبع شاعری که منم
«وطن بسوزد» و من زنده باشم و سرخوش؟
وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم-
به خرده گیری این سنگهای هرزه بگو
اگرچه آینهام من ولی نمیشکنم
منی که سروم و عمریست ریشه ام اینجاست
چگونه باید از این آب و خاک دل بکنم
مرا ادامه کرببلا تصور کن
مرا سری است که سنگین شده است بر بدنم
مرا ادامه کرببلا تصور کن
زره که هیچ، ببین پاره است پیرهنم
مرا ادامه کرببلا تصور کن
به بوریا خوشم و بی نیاز از کفنم
هزار سال پس از مرگ اگر ببینندم
هنوز گریه کنم من، هنوز سینه زنم
صدای زوزه بلند است دور و بر اما
نمیرسد به بلندای پرچم وطنم
به سلطنت طلبان هیچ التفاتم نیست
که من اگرچه غلامم غلام «پنجتن»ام
340
0
5
شعر مهدی جهاندار
آتش زدی، به شعله کشیدی، بههم زدی
حرمت شکستی و چه گناهی رقم زدی
من داغدار خون شهیدان میهنم
اما تو روی خون شهیدان قدم زدی
من معترض به غربت نهجالبلاغهام
اما تو از کدام عدالت قلم زدی؟
ما سنگِ دردِ جامعه بر سینه میزنیم
سنگِ که را به سینهی نامحترم زدی؟
بازاریان برای عدالت علم زدند
اما تو ظلم کردی و زیر علم زدی
مردم پی مرمّت و آبادی آمدند
اما تو از شکستن و تخریب دم زدی
ظالم طمع به سفرهی مظلوم بسته است
صابون وعدههای که را بر شکم زدی؟
باز این چه شورش استِ حسینیّه را ببین
آتش به شعرِ بیگنه محتشم زدی
قرآنِ نیمهسوخته را پا گذاشتی
واغیرتا، لگد به حریم حرم زدی
جز روشنی مگر چه شنیدی که اینچنین
زخم زبان به پنجرهی صبحدم زدی
ای اغتشاشپیشه! خدا از تو نگذرد
نفرین که اعتراض مرا هم بههم زدی
256
0
3.4
شعر محمد مرادی
"به کودکان پرگشودهی سرزمینم در جنگ دوازدهروزه که نیمکتها و صندلیهایشان، اینروزها خالی است"
کجای حادثه ماندی؟ بگو امیر علی؛
تمام آن شب را موبهمو امیر علی!
بگو چهشد عطش خوابهای کودکیات؟
از انفجار از آتش بگو، امیر علی!
تو خواب بودی و لبریزِ زندگی، پسرم!
که با گدازه شدی روبهرو، امیر علی!
بخواب، خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
بخواب دختر خوبم! بخواب مرسانا!
بدون قصّهی درس و کتاب، مرسانا!
تمام شد همهی غصّههای کودکیات
بخند! بیغم و بیاضطراب، مرسانا!
عزیز کوچک من، بازی تو لالاییاست
به روی بالش رویا بخواب، مرسانا!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
به سمت پنجره، پرواز کن! محدثهجان!
کبوتری شو و پر، باز کن! محدثهجان!
بگیر دست محمدرضا، برادر، را
جهان تازهای آغاز کن، محدثهجان!
فرشتهای به ملاقاتتان میآید، بَه!
کمی برای خدا ناز کن، محدثهجان!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
به روی بالشی از نور، بیصدا، آرام؛
بخواب و دور شو از چنگ دردها... آرام!
به فکر بازی توپ و حیاط و کوچه نباش
بپر به آنطرف کوچهی خدا...آرام!
صدای قلب تورا بمبها نمیفهمند
ببند چشمانت را... علیرضا... آرام؛
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
بدون درد و غم و واهمه، بخواب گُلم!
در این جهانِ پر از همهمه، بخواب گلم!
بپوش چادر مشکیت را و پاک و نجیب
بخواب دخترکم فاطمه! بخواب گلم!
بخند فاطمهجان! مرگ خواب زیبایی است
عروسکی شو و بیواهمه، بخواب گلم!
بخواب! خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
شب تولد و شادی است، ها! مطهره جان!
بیا و جیغ بکش، ها! بیا! مطهره جان!
کفن بپوش که این طرحِ برف شادی توست
بپر در آنطرف ابرها، مطهرهجان!
بخواب دخترم و خوابهای خوب ببین!
لالا لالا لالالالا لالا... مطهرهجان!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهمتو ز حقوق بشر فقط این است
لباس تو خاکی شد...نترس... خاکی باش!
تو جویبار زلالی، نماد پاکی باش!
برو به شهر خدا، پیشِ پیشِ او آنجا
از این زمانهی کودکستیز... شاکی باش!
تمام جسمت خاکی شده است؟ عیبی نیست
شبیه کعبه، محمدحسین... خاکی باش!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
سلام محیا! گلدخترم! عروسک من!
سلام باغ گلِ برگریزِ کوچک من!
بخند و موی طلاییت را به باد بده
عزیز من! دل و جانم! گلم! وروجک من!
زمین برای تو امروزه، جای خوبی نیست
به روی دوش ملایک بخواب کودک من!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
چه موی ناز و قشنگی، شبیه ماه شبی!
چه خندهای! چه نگاهی! چه عشوهای! چه لبی!
برای قهقه بابا، بهانهای ناگاه!
برای خندهی مادر، دلیلِ بیسببی!
از آن دقیقه از آن شب بگو، عزیز دلم
چه دیدهای ایماجان! خدای من!... چه شبی!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
بخند مثل گل نوبهار هانیهجان!
تورا به بمب... به موشک چهکار؟ هانیهجان!
بگیر دست پر از مهر و نور زهرا را
چه خواهری! گل باغ بهار... هانیهجان!
بخواب راحت! تا مثل تو... محمدعلی
میان خواب، بگیرد قرار... هانیهجان!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
دو خواهرند که همدرد و همزبان همند
دو خواهرند که گلهای بوستان همند
شبیه دخترکان گلم، ضحا و سنا
دو خواهرند که عمر همند جان همند
بخواب! فاطمهجان پیش خواهرت زهرا
شبیه گنجشکانی که عاشقان همند
بخواب! خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
حقوق زور، حقوق کلک، حقوق فریب
حقوق حافظِ قاتل، حقوق دزد نجیب
حقوق کشتن آوارگان سنگ به دست
مدافع همهی قتل عامهای عجیب
حقوق ننگِ تمدن، حقوق ختمِ بهشر
حقوق ظلم و تجاوز حقوق مکر و فریب
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم ما ز حقوق بشر، فقط این است
301
0
5
شعر صادق رحمانی
در سومین فایل تصویری رهبر معظم انقلاب، صدای کبوتر و قمری شنیده میشد.
به هزار پنجره پر زدم، به هوایِ قمریِ کوچکی
که گرفته خانه به خلوتی، به دریچههایِ مُشبّکی
به پسینِ پُرسه پری بزن، به سرایِ روضه سری بزن
چه فروتنانه شکستهای به شکوهمندی نیلبکی
به بهانهایْ برسان دعا که تپیده دل به هوای ماه
برسان به نطقِ پرندگی، برسان به لحنِ چکاوکی
برکاتِ یاد تو میوزد به رواقهایِ مُقَرنَسی
مُتبرّک است به نامِ تو - به مُقدّسی، به مبارکی-
همهْ سرسپرده به رسمِ تو، همهْ دلسپرده به راهِ تو
چه دلاورانِ دیالمه، چه تکاورانِ اتابکی
چه شود به خانه بخوانیام که ز اهل خانه بدانیام
به کرشمهای، به اَمارهی، به اشارتی، به پیامکی
به کدام کوچهْ نشانیات، نفحاتِ عَطرِ نهانیات
به هزار پنجره پر زدم، به هوایِ قمریِ کوچکی
صادق رحمانی
تهران. جنتآباد. دهم تیرماه ۱۴۰۴
235
0
3.8
شعر صادق رحمانی
بویِ خون میوزد از برنَو دلواریها
شعله بر طُرهی شب ریخت به طَرّاریها
خبری داغ، که داغیست گران بر دل ما
اینکه سنگین شده اسبابِ سبکباریها
باید از سایهی وسواس، سبکْ برخیزم
دستْ بردارم از این سنخْ گرانْباریها
برنو آشفته شد و حُکم به خونخواهی داد
سرِ تسلیم ندارند دگر لاریها*
دستِ مشروطه به بیداریِ چشمت برخاست
خواب را پس بزن! ای شُرطهی بیداریها
پای کوبید در این معرکه، کوهیْ رهوار
شیههای میشنوم از دژِ صفّاریها
به کمیناند همه نادرهکارانِ کمان
نوبتْ افتاده به خونخواهیِ افشاریها
چیست این سرخْ که با هلهله گل میپاشد
لاله در لاله در آیینهیِ بسیاریها
کیست این سرو که در پایِ وطن میمیرد
تازه کردهاست ز نو سنّتِ عیّاریها
نو به نو میشود آیینهی خورشیدوَشان
تا پناهم دهد از ظلمت تکراریها
سنگ بر جبههی تردید بزن بیتردید
مثلِ خورشید که زد بر صفِ انکاریها
مثل خورشید که در دادگری با مردم
در میان مینهد آیینِ میانداریها
تا که خورشید بر آفاقِ وطن میتابد
چارهی کار کنیم از دلِ ناچاریها
*اشاره به قضیه حکم جهاد سیدعبدالحسین لاری، برای مبارزان ضد انگلیسی در بوشهر
صادق رحمانی
تهران. جنتآباد چهاردهم تیرماه ۱۴۰۴
354
0
4
شعر صادق رحمانی
آستین بالا بزن، ای تیغِ شورانگیز ما
آتشی بر پا کن از آشوبِ رستاخیز ما
ای نهنگِ شعلهور از نیسواران رُخ متاب
شهسوارِ تندخویِ از شرفْ لبریز ما
یکبهیک در آذر افکن چوبهای خشک را
مرهمی از نو بِنه، بر زخمِ حاصلخیز ما
با هوایِ دوستی در قبضه داری نُور و نار
دستِ تابستانیات در پنجهی پاییز ما
تازه میدارد از احوالاتِ نیشابوریان
زخمهایِ تازهای در جبههی تبریز ما
سرْ فراز آوَر پس از توفان، به طاقِ آسمان
سر فرود آور به پیشِ چشمِ بارانریز ما
لاٰفَتیٰ اِلّا عَلی لاٰ سَیفَ اِلّا ذُوالفَقار
آبرویِ نیکنامان «ماهِ» مهرآمیز ما
راست ناید رکعتی در عاشقی، اِلّا به خون
آستین بالا بزن، ای تیغ شورانگیز ما
281
0
5
شعر صادق رحمانی
گرفت آتشِ اسطوره در جوانی ما
دمیده شعله به شیپورِ پهلوانی ما
گلویِ کوچه پر از ضربهایِ مرشد شد
کمان گرفت کماندار باستانی ما
در این بلند، عقابانِ خیرهسر ناگاه
به دامِ شعله در افتند با تبانی ما
که لقمهایست گلوگیر، سرزمینِ یلان
نظر مکن به پلنگانِ استخوانی ما
حریف خطونشان میکشد به کشتنِ باغ
به جایْجای زمین، «داغ»ها نشانی ما
دسیسه از سر سودایی رقیب افتاد
چو دید رونقِ بازوی آسمانی ما
کنار کاوهی آهنگر است کومهی شیر
شکوه کورهی خشم است، خونفشانی ما
به قیلوقال جهان رخصتی نخواهد داد
دلیلِ روشنِ رخسارِ ارغوانی ما
جوانه میزند آهنگ جنگ در دستم
به یادِ کهنهسوارانِ داستانی ما
کجاست رستمِ دستان که داغِ بوسه زند
به دستهایِ جوانهایِ سیستانی ما
قلندرانِ جوانیم وقتِ گلریزان
چقدر حادثه گل ریخت در جوانی ما
به گوشِ بستهی این روزگار خواهد رفت
صدایِ سبزِ امید است؛ نغمهخوانی ما
درختِ باورِ امروز میوه خواهد داد
به شادمانیِ فردایِ قهرمانی ما
292
1
4.67
شعر محمد مرادی
حتی اگر که تیغ ببارد، در بیعت امامحسینیم
ما جرأت زهیر و حبیبیم، ما غیرت امامحسینیم
در کودکی حوالۀ گریه، از روضۀ رقیه گرفتیم
پیری رسید و سینهزنان باز، در هیأت امامحسینیم..
قطرهبهقطره رود زلالیم، با عشق در مسیر کمالیم
حبّالحسین یجمعنا، چون: جمعیّت امامحسینیم
هیهات از حقارت و ذلت، هیهات از پذیرش منّت
للهِ حمد اگر که عزیزیم، از عزّت امامحسینیم
ما از تبار یاس سپیدیم، حرّیم و زندهزنده شهیدیم
از لشکر یزید بریدیم، در بیعت امامحسینیم
::
ای شمرهای عصر تمدن! آلزیادهای تفرعُن!
در شامِ بغض و کینه بمیرید: "ما ملت امامحسینیم
335
0
5
شعر صادق رحمانی
این موج که از کناره برمیگردد
در این شب پرستاره برمیگردد
دلبسته بوالخیر شد این کفتر جلد
هر جا برود دوباره بر میگردد
۲
صد بار دویدم و نشستم دریا
چون موج نیامدی به دستم دریا
بر ساحل بوالخیر کریمانه بمان
من خاک کف پای تو هستم دریا
۳
هر چند که مثل جاده ناهموارم
امشب سبدی ستاره با خود دارم
در گوشه دشتی دلم میگویم
دلوار عزیز دوستت میدارم
۴
ای چَشم تو چِشمهسار بیداریها
با زخم هزارساله دلداریها
لبخند تو را به خاک خواهد مالید
ای خصم زبون، تفنگ دلواریها
...
بوالخیر،. بندری کوچک در حوالی بوشهر. ما به مناسبت نیمه شعبان، در حسینیه این بندر شعر خواندیم.
149
0
شعر صادق رحمانی
آرش، کمان بگیر و درین خانمان بمان
این خاک میهنست بر این بیکران بمان
سرباز جنگ تنبهتن، ای زادهی نبرد
پا وامکش ز معرکه تا پای جان بمان
دشمن کشیده تیغ به قصد یقین ما
هان ای دلیل رهگذران! بیگُمان بمان
آرش! هزار چِشمهی خورشید چَشم توست
بر مرگِ شب بتاب وُ بر این آسمان بمان
ای ناگهان ْستاره، بدانگونه گرم و سرخ
ای سبزِ ایستاده در این ناگهان، بمان
با گُرزهای خیرهسر ای پهلوانِ پیر!
در سرزمینِ رستم دستان، جوان بمان
ای آرش بزرگ! دماوند رام توست
بر قلههایِ سرکش ِ این آرمان بمان
چون جنگلی سترگ، بر این کوهها بایست
چون رودِ بیقرار به شادی روان بمان
ایران حقیقت است وُ تو تنها حقیقتی
از این فضای شایعهخوان در امان بمان
ایران حقیقت است، چو آیینه تُوبهتُو
ما تکهتکهایم، تو یکسان بمان بمان
اکنون بزرگ وُ شاد نفس میکشی، بکش!
فردا بزرگ وُ شاد بمانی، چنان بمان
ما آرشیم وُ جان به سرِ سرزمین کنیم
ایرانِ جان، چو قصهی جَم جاودان بمان
347
0
5
شعر محمدرضا رستمی
ویران نخواهد کرد بمب آبادی ما را
آتش نسوزد خانهی اجدادی ما را
چون قاصدکها پیش چشم مرگ میرقصیم
اخبار جنگ از ما نگیرد شادی ما را
آیینهایم اما هزاران ضربهی سنگین
نشکست پشت باور پولادی ما را
ای شب که هستی در کمین! مرصاد یادت هست
صبحی که دیدی قدرت صیادی ما را؟
بیشک، حقیقت پخش خواهد شد اگر حتی
خنجر ببرد حنجر آزادی ما را
فرزند ایران نیست و ما را برادر هم
بفروشد آنکه عشق مادرزادی ما را
مرگ شب آواره، آغاز سپیدیهاست
ای خانهات ویران! ببین آبادی ما را
323
0
5
شعر محمد مرادی
"به کودکان عزیز سرزمینم که دختران و پسران منند"
کجای حادثه ماندی؟ بگو امیر علی؛
تمام آن شب را موبهمو امیر علی!
بگو چهشد عطش خوابهای کودکیات؟
از انفجار از آتش بگو، امیر علی!
تو خواب بودی و لبریزِ زندگی، پسرم!
که با گدازه شدی روبهرو، امیر علی!
بخواب، خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
بخواب دختر خوبم! بخواب مرسانا!
بدون قصّهی درس و کتاب، مرسانا!
تمام شد همهی غصّههای کودکیات
بخند! بیغم و بیاضطراب، مرسانا!
عزیز کوچک من، بازی تو لالاییاست
به روی بالش رویا بخواب، مرسانا!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
به سمت پنجره، پرواز کن! محدثهجان!
کبوتری شو و پر، باز کن! محدثهجان!
بگیر دست محمدرضا، برادر، را
جهان تازهای آغاز کن، محدثهجان!
فرشتهای به ملاقاتتان میآید، بَه!
کمی برای خدا ناز کن، محدثهجان!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
به روی بالشی از نور، بیصدا، آرام؛
بخواب و دور شو از چنگ دردها... آرام!
به فکر بازی توپ و حیاط و کوچه نباش
بپر به آنطرف کوچهی خدا...آرام!
صدای قلب تورا بمبها نمیفهمند
ببند چشمانت را... علیرضا... آرام؛
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
بدون درد و غم و واهمه، بخواب گُلم!
در این جهان پر از همهمه، بخواب گلم!
بپوش چادر مشکیت را و پاک و نجیب
بخواب دخترکم فاطمه! بخواب گلم!
بخند فاطمهجان! مرگ خواب زیبایی است
عروسکی شو و بیواهمه، بخواب گلم!
بخواب! خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
شب تولد و شادی است، ها! مطهره جان!
بیا و جیغ بکش، ها! بیا! مطهره جان!
کفن بپوش که این طرحِ برف شادی توست
بپر در آنطرف ابرها، مطهرهجان!
بخواب دخترم و خوابهای خوب ببین!
لالا لالا لالالالا لالا... مطهرهجان!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهمتو ز حقوق بشر فقط این است
لباس تو خاکی شد...نترس... خاکی باش!
تو جویبار زلالی، نماد پاکی باش!
برو به شهر خدا، پیشِ پیشِ او آنجا
از این زمانهی کودکستیز... شاکی باش!
تمام جسمت خاکی شده است؟ عیبی نیست
شبیه کعبه، محمدحسین... خاکی باش!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر، فقط این است
سلام محیا! گلدخترم! عروسک من!
سلام باغ گلِ برگریزِ کوچک من!
بخند و موی طلاییت را به باد بده
عزیز من! دل و جانم! گلم! وروجک من!
زمین برای تو امروزه، جای خوبی نیست
به روی دوش ملایک بخواب کودک من!
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
چه موی ناز و قشنگی، شبیه ماه شبی!
چه خندهای! چه نگاهی! چه عشوهای! چه لبی!
برای قهقه بابا، بهانهای ناگاه!
برای خندهی مادر، دلیلِ بیسببی!
از آن دقیقه از آن شب بگو، عزیز دلم
چه دیدهای ایماجان! خدای من!... چه شبی!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
بخند مثل گل نوبهار هانیهجان!
تورا به بمب... به موشک چهکار؟ هانیهجان!
بگیر دست پر از مهر و نور زهرا را
چه خواهری! گل باغ بهار... هانیهجان!
بخواب راحت! تا مثل تو... محمدعلی
میان خواب، بگیرد قرار... هانیهجان!
بخواب، خواب در این روزگار شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
دو خواهرند که همدرد و همزبان همند
دو خواهرند که گلهای بوستان همند
شبیه دخترکان گلم، ضحا و سنا
دو خواهرند که عمر همند جان همند
بخواب! فاطمهجان پیش خواهرت زهرا
شبیه گنجشکانی که عاشقان همند
بخواب! خواب در این روزگار، شیرین است
که سهم تو ز حقوق بشر فقط این است
حقوق زور، حقوق کلک، حقوق فریب
حقوق حافظِ قاتل، حقوق دزد نجیب
حقوق کشتن آوارگان سنگ به دست
مدافع همهی قتل عامهای عجیب
حقوق ننگِ تمدن، حقوق ختمِ بهشر
حقوق ظلم و تجاوز حقوق مکر و فریب
بخواب! خواب در این روزگار شیرین است
که سهم ما ز حقوق بشر، فقط این است
218
0
شعر سعید مبشر
من بغض کودکان فلسطینی
من برق خنجر یمنیهایم
من غیظ مُشتهای گرهکرده
من نیزههای قارّهپیمایم
هم سوی آفتاب نظر دارم
هم روی آب، قصدِ خطر دارم
لبنانیام؛ چریکِ بلندیها
ایرانیام؛ تکاورِ دریایم
لبیکگو تبارِ شهیدم را
هی کردهام سمندِ سپیدم را
من انتشارِ بیرق آزادی
از کربلا به مسجدالاقصایم
بر باد بیملاحظه میتازم
من قالی جناب سلیمانم
از صخره، چشمه راه میاندازم
من چوبدستِ حضرت موسایم
خاورمیانهام؛ تن دردآگین
در چند جبهه، راوی فریادم
خاورمیانهام؛ زن زیبارو
از زیر چفیه، چشمِ تماشایم
بیروت و اصفهان و دمشقم من
تهران و هفتخطهی عشقم من
چون کوه ایستادهام از غیرت
هرچند زخمی است سراپایم
دیروز من تمدن و اسطوره
امروز من شهادت و جانبازی
بیبُتّهها هزارهزار اما
تنها منم که صاحب فردایم
211
0
5
شعر سیده تکتم حسینی
آن را بهشت خواندم و دریافتم کم است
اما برای دشمن خاکش جهنم است
هر خانه را که در بزنی گرز آهنین
هر خانه را که سر بزنی مهد رستم است
از داستان داغ سیاوش بر این شدم:
بر سوگ، انتقام عزیزان مقدم است
آرش به چلّه تیر نشانده است، غم مخور
پشت کمان به غیرت مردانه محکم است
هرگز درفش کاوه نیفتاده بر زمین
بر تارک تمامی این خانه، پرچم است
ما دست دوستی به اجانب نمی دهیم
"بس دیو را که صورتِ فرزندِ آدم است"
جای غریبه نیست، به تورانیان بگو
پای کسی رسیده به اینجا که محرم است
193
0
5
شعر حبیب حاجی پور
گیرم بفروشی وطنت را به جوی نان
آنگاه قرار است چه چیزی بخری، هان؟
در خاک علی هستی و سرباز یهودی
از کار خودت می بری ای مرد چه سودی؟
گیریم خریدند ز تو بی هدفی را
با خود چه کنی لکه این بی شرفی را؟
طی میشود این فتنه و آشوب به زودی
پس وای به حالت اگر این سوی نبودی
از ناف تلاویو بیا تا خود بغداد
«با آل علی هر که در افتاد بر افتاد»
در سایه نور علی و آل علی باش
حیف است شوی عامل و همکاسه اوباش
ققنوس شو و شعله ور از معرکه برخیز
فرزند خلف باش و مشو تفرقه انگیز
مرز شرف و بی شرفی، حال، سکوت است
باغی که یهودی به تو داده برهوت است..
بیزار ز جنگ است همیشه وطن ما
نشنیده به جز صلح کسی از دهن ما
اما همه ایرانی ناموس پرستیم
پای وطن خود همگی معرکه هستیم
در معرکه اینبار قعودید و قیامیم
آغاز شما کرده و ما حسن ختامیم
در سخت ترین روز، حقارت نپذیریم
بر نفس خود ای دشمن بدخواه، امیریم
ایران من، این زخمیِ پیروزِ سرافراز
کرده است قلم دست درازی دغلباز
از زخم کبودیم ولی شکوه محال است
با دشمن خود راز نگوییم، ضلال است
هرچند که دلخون شده باشیم در این خاک
یک موی از این گربه نبخشیم به ضحاک
بگذار وطن باز در آغوش تو باشم
گر دست دهد مرگ، کفن پوش تو باشم
428
0
3.57
شعر عباس احمدی
(به استقبال پیام استاد شفیعی کدکنی )
تا کی چو گدا کاسه به کف داشته باشید؟
دریوزگی آب و علف داشته باشید؟
ناموس اگر داشته باشید، نباید
از داغ وطن شور و شعف داشته باشید
طرفی که نبستید از این بی طرَفی ها
ای کاش جهت، کاش طرف داشته باشید
آدم که نبودید که مردانه بجنگید
انسان که نبودید، هدف داشته باشید
آری رَحِم گرگ، بجز گرگ نزاید
هیهات که فرزند خَلف داشته باشید
در طالعتان "گندم ری" نیست، محال است
قسمت بجز از خاک و خَزف داشته باشید
از نسل معاویه و هم رسم یزیدید
شرم از پسر شاه نجف داشته باشید
ای کاش وطن را به پشیزی نفروشید
ای کاش که یک ذره شرف داشته باشید
202
0
5
شعر فاطمه موسی
و جنگ آمد و شهر را زیر و رو کرد
و هر فرد را با خودش روبرو کرد
یکی گوش خود را به دشمن سپرد و
از اوهام ترسید و با ترس خو کرد
یکی هی خرید و خرید و خرید و
در انبار خودخواهی خود فرو کرد
یکی نرخ ارز و طلا و بلا را
در آوار اخبار هی جست و جو کرد
یکی خنده شد بچه ها را بغل کرد
و شب صبر شد با خدا گفت و گو کرد
یکی پاره های دل دیگران را
طبیبانه با صوت قرآن رفو کرد
یکی پنجه در پنجه شب را عقب زد
شفق شد و با خون پاکش وضو کرد
170
0
5
شعر اعظم سعادتمند
برای غمهایی که اینروزها از شهادت هموطنانمان در دل داریم...
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامان زخمی خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ
گرفتیم این زمان رو به سر دشمن فلاخن را
صبوری کن دلم، باید که اکنون سنگ باشی سنگ!
غمت را مشت کن بر قلب اهریمن بکوب آنسان
که دیگر برنخیزد «هایی» از آن طبل مرگآهنگ
غمت را نیزه کن پرتاب کن آنسان که بیوقفه
بیندازد پی تاتارها فرسنگ تا فرسنگ
تمام ابرها را دانهدانه گریه خواهم کرد
ولی وقتی گذشتیم از خم این جادهی دلتنگ
600
2
5
شعر فاطمه عارف نژاد
امیدوار و رجزگون، تپنده، پر هیجان
غرورمند، به لبخند، با تمام توان
بایست بین هیاهو و با شرافت محض
برای خانهات آواز عاشقانه بخوان
صدا بلند کن و از وطن بگو به نسیم
که قصه را برساند به گوش بیخبران
مباد دستهگلی در هجوم باد، غریب
مباد چشم سحر از کمین شب، نگران
در این زمین مقدس که سرو و گنجشکش
برای حفظ محل میشوند یک گردان
به آفتاب بگو پشتگرمی ده باش
به رودخانه بگو پای کوچهباغ بمان
اراده کن که جهانی به صحنه خیره شود
اشاره کن که بپیچد خبر دهان به دهان
که رستم است و به دستش گرفته گرز و کمند
که آرش است و به دستش گرفته تیر و کمان
و هرچه نعرهٔ دیوان درندهتر شده است
بلندتر شده فریاد زندهباد ایران
192
0
شعر محمود حبیبی کسبی
• یک
گفته بودیم انتقامی سخت
از تبارِ فرار میگیریم
دشمن ماست اهلِ لاف و خلاف
ما ولی مَرد شور و شمشیریم
باز همدست با ترور شدهاند
کفر و تکفیر در صفِ صفین
ریخت بر خاکِ قدسی ایران
خون ما، ملت امام حسین
خون مظلوم نوحه میخواند
نقشهی انتقام در دست است
طی شده دورهی بزن در رو
کوچهی الفرار بنبست است
خون مظلوم پر درآورد و
شد ابابیل و بارش سجیل
«ما رَمَیت» است و «اِذ رَمَیت» اینجا
دست حق شعله زد به اسرائیل
انتقام از تبار شوم ترور
به همین یک دو جا نشد محدود
تازه اینها تلافی خونِ
دختر گوشواره قلبی بود
• دو
باز جنگ حرامی است و حرم
جنگ کفتارها و کفترها
باز هم پیش دیدهی زینب
بر سر نیزه میرود سرها
در حریم مدافعان حرم
زنده شد راه کشتهی دم عشق
خون سردارهای عاشق ما
ریخت بر خاک کربلای دمشق
باز شیران حق نشان دادند
کار خون از خطر درستتر است
لانهی روبهان صهیون، از
خانهی عنکبوت سستتر است
رهبر اقتدار بدرقه کرد
این سپاه به قدس راهی را
دید دنیا به یک اشارهی او
وعدهی صادق الهی را
• سه
آرش اینبار رخت سبز به تن
تیر خیبرشکن گرفت به کف
خیره در چشمهای صهیون شد
«یا علی» گفت و زد به قلب هدف
فصل طوفان انتقام آمد
فصل باران موشک و پهپاد
نور شبهای قدس روشن کرد
حاج قاسم نمیرود از یاد
تازه آغاز انتقام است این
تیر آرش بلندپرواز است
حرم ماست این وطن، ایران
پُر سردارهای سرباز است
مادر ماست مام میهن ما
عاشق مادر است فرزندش
خون ما مرزهای ایران و
تن ما، جان ما پدافندش
نام حق است ذکر پرچم ما
از رکاب این نگین نمیافتد
تا که ما را فداییاش دارد
پرچم ما زمین نمیافتد
بین ایمان و کفر سازش نیست
بین ما نهر و بحری از خون است
عاقبت انتقام این شهدا
فتح خیبر، شکست صهیون است
378
1
1.2
شعر معصومه مرادی
ماشین باباجان
بیل مکانیکی است
بابای پر کارم
ترسو و تنبل نیست
کارش کمی سخت است
اما دلش شاد است
او قهرمانی در
نیروی امداد است
نام خدا دائم
روی لبش جاریست
وقتی که سرگرم
آوار برداریست
بابای خوب من
پیروز میدان است
او با همین کارش
سرباز ایران است
171
0
4
شعر غلامرضا بکتاش
تقدیم به مردم غیور و دلیر ایران
پر از گل سر خ است
هنوز هم خاکت
نمی رسد دستی
به دامن پاکت
هزارها سرباز
گلوله باران شد
که کشورم ایران
دوباره ایران شد
گلوله ها خوردند
بخاطر تن تو
که گُل اضافه کنند
به خاک دامن تو
173
0
5
شعر غلامرضا بکتاش
رود تو سر بزیر
سرو تو سر فراز
با پرچمی سه رنگ
نامت در اهتزاز
رود رگت پر از
خون شقایق است
ای سر زمین من
کوه تو عاشق است
رنگ شقایق است
جغرافیای تو
این قطره قطره قط
جانم فدای تو
182
0
شعر محدثه آشتیانی
میپیچد روزی این خبر دست به دست
شب آمد و در نبردِ خورشید شکست
در اولِ هرکتاب خواهند نوشت
پرونده صهیونیزم را ایران بست
155
0
شعر قاسم صرافان
دیار عاشقانم، مهد شیران است آغوشم
کمان آرشم در دست
درفش کاوه بر دوشم
نخواهی دید، در بندم
رهایم، سربلندم
چون دماوندم
کمندی دارم از ایمان و دست دیو میبندم
به گاه رزم،
غوغا آفرین، مردان میدانم
هزاران داستان دارم، ز رستمهای دستانم
به فتح هفت خوانها
با شکوه و فخر میخوانم:
من ایرانم
من ایرانم
خزر، دارد خبر از عهد یارانم
بخوان شرح شکوهم را
از امواج خلیج فارس، تا دریای عمانم
اگر نوح ست کشتیبان،
چه باک از موج و طوفانم
محمد کیشم و آزادهای از نسل سلمانم
من از دلدادگان شیر یزدانم
پر از مهر است، آیینم
پر از عدل است، ایمانم
من ایرانم
سرای عشق و امّیدم
فروغ و فرَّهَم، نقش است بر گلدستهها،
بر هر ستون تخت جمشیدم
نه خاکم، آسمانم،
آری! اینک تخت خورشیدم
حریم قدسی شاه خراسانم
بر آن درگاه، دربانم
ستم را برنمیتابم
کژی را خوش نمیدانم
شکوهی زندهام
آزادم و آزاد میمانم
من ایرانم
اگر یک روز افتد، چشم ناپاکان به خاک من
همان دم، دست هم گیرند،
فرزندان پاک من
به همراه سوارانم
ز جای خویش برخیزم
خروشان، دشمنانم را
به جای خویش بنشانم
اگر چه زخمی از آشوب دورانم
من اما سرزمین سربدارانم
بجوشد غیرت از قلب زنان،
از روح مردانم
خوشا شور دلیرانم
خوشا فریاد شیرانم
هزاران لاله روئیده ست از خون جوانانم
من اما زندهام،
سبز و سفید و سرخ میمانم
من ایرانم
من ایرانم
601
1
4.5
شعر احسان کاوه
در قلب ماست پرتو نوری نهفتنی
چون ذرهایم و بر اثر زخمهها غنی
آتشفشانِ داغ و دماوند زادهایم
از ما دمیده دامنهی لالهدامنی
ما مردمانِ پشتبهپشت اژدر افکنیم
گیتی ندیده پشت دلیران به دشمنی
تا برقِ ذوالفقار علی سایه افکند
بیچارهاید و دست بهکار سرافکنی
این بار سایه بر سرتان، طور دیگری است:
آوارهای هیمنهی کوه آهنی
مرگ از همیشه نزد شما ناگزیرتر
تیغ است در مقابلتان طوق گردنی
ما کوه هیبتیم و شرف روبهرویتان
روزی که پیش روی شما نیست روزنی
اکنون دو مرتبه بهسزای ستمگری
بیچارهاید و چرخ، مهیای همزنی
زین پس جهان به چشم شما چون جهنمیاست
پیداست سرنوشت پلیدی بهروشنی
باید مزاج دهر تَبَه را به آب داد
ایناست فکر و رای حکیم بَرَهمنی*
میگفت کودکی که: سلیمانیم پدر!
وای از دمی که دست بگیرم فلاخنی
*حافظ فرموده:
مزاجِ دَهر، تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
199
2
4.14
شعر میثم داودی
مباد مسخ شدن در شبِ سراب، به پیش!
آهای لشکر بیتابِ آفتاب، به پیش!
نمانده راه زیادی به فتح این قلّه
مگرد مستِ دهاندرههای خواب، به پیش!
مباد لانه کند در دل تو نیرنگش
که کرکسیست پسِ جلد این عقاب، به پیش!
بیا به تاخت بتازیم در دل ظلمت
که صبح منتظر ماست، همرکاب به پیش!
به آسمان بنگر، گرچه سر به سر ابریست
کمان کشیده به پرتاب یک شهاب، به پیش!
جهان، جهانِ زیان است، پس خیال مکن
که بسته راهِ تو را حرف ناحساب، به پیش!
حسین(ع)این طرف و هرچه تیرگی آن سو
مشخص است، نمان ماتِ انتخاب، به پیش!
زنانِ عاشقِ بانوی نور و آب، به گوش!
آهای لشکر مردان بوتراب، به پیش!
اگرچه پیچ و خم و سنگ و صخره بسیار است
هنوز میرود این رود با شتاب به پیش
اسیرِ پرسش بیپاسخ است هر بنبست
مباش بند سوالات بیجواب، به پیش!
گشوده رو به تو آغوش، پرچمِ میهن
بدون واهمه، سرباز انقلاب، به پیش!
198
0
5
شعر عالیه مهرابی
آوازهٔ این باغ بلند است بر کوه و کمرها بنویسید
افسانهٔ ایران کهن را با خون جگرها بنویسید
شد تار گلوها همه گلریز شد پود جگرها همه گلبار
بر نقشهٔ قالیچهٔ ایران از بزم هنرها بنویسید
از همهمهٔ محتشم امشب در جان دواتم بچکانید
از حنجر خونین پسرها بر دست پدرها بنویسید
تسبیح منا و عرفاتند هر دانه که بر خاک فتادند
از عطر شهادتکدهٔ ما از باغ ثمرها بنویسید
سر بود که بر دار نشاندیم جان بود که از سینه رهاندیم
رفتهست چه سردار رشیدی از نیزه و سرها بنویسید
از هشت سفر رد شده این خاک از زخم تبر رد شده این باغ
ما داغ نشاندیم به سینه از خوف و خطرها بنویسید
بر دست پدر غنچه کشید آه عباس علی میرسد از راه
این حرمله عمرش شده کوتاه در متن خبرها بنویسید
159
0
شعر قربان ولیئی
ایران
کشور که نیست
منظومه ایست
با بی شمار اختر سرخ و سپید و سبز
چرخنده در مداردرخشان نور و شور
فرزانگیست
مرکز این نظم لایزال
ایران اشاره ای به جهانهای ماوراست
ایران یگانه است
ایران یگانگیست
از خاک پاک حافظ و عطار و مولوی
فردوسی و سنایی و خیام و گنجوی
فواره می زند نغمات روندگی
ایران نمردنیست
ققنوس دیگریست
پیغام آسمانی آن پیک واپسین
در این دیار
آهنگ و رنگ هوشربایی گرفته است
ایران سیاوش است
از خان آتشین
خواهد گذشت
از هفت خان رزم
تا هفت شهر عشق
ایران
کشور که نیست
منظومه است..
218
0
شعر فائزه زرافشان
دلهای ما هنوز پر از داغ بیحد است
ایران من، ادامه بده، راهْ مقصد است
ای سرو زخم خورده که سر خَم نمیکنی
بیچاره است هر که تو را خنجری زدهاست
نام تو را به گوش جهان جار میزنيم
ای میهنی که صبر و جهادت زبانزد است
مرگا به ما که خام اماننامهها شویم
با قاتلان خود چه کسی راه آمدهست؟
از داغ نخلهای به آتش درآمده
دل در میان سینهی ما نیست، غمکدهست
اما همیشه در دل امواج ناخوشی
دست وطن به دامن آن صحن و گنبد است
هیهات اگر بهشت بسوزد،
ندیده اید؟
"یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است"
198
0
5
شعر سیدمهدی حسینی
گفتی که: غیوری؛ سخنت را نفروشی!
در عربدهها جان و تنت را نفروشی
گفتی که: همین خاک دلیران، کفن توست
آری وطنت را، کفنت را نفروشی
این خاک مقدس وطن توست، تن توست
تو یاد گرفتی که تنت را نفروشی؟
بالیدی در دامن یک عشق مقدس
هشدار، که مام وطنت را نفروشی!
نقش گل این دشت، روی پیرهن توست
گلهای روی پیرهنت را نفروشی
مگذار دهانت را با سنگ ببندند
ای چشمهی جوشان، دهنت را نفروشی
بی عرضگی محض، سکوت است و تماشا
شاعر به سکوتی، سخنت را نفروشی
من قطره و ما با هم دریای شکوهیم
هشدار که این ما و منت را نفروشی
تو شاعری و شعر مگر اهل سکوت است؟
هان! طوطی شکرشکنت را نفروشی
این آتش سوزنده، گلستان وصال است
ققنوسی اگر، سوختنت را نفروشی!
زور و زر و تزویر، دلت را نفریبد
ای کوفه! حسین و حسنت را نفروشی!
214
0
شعر متین پسندیده
خوب بنگر در کدامین جبهه بازی می کنی
راستی وجدان خود را با چه راضی میکنی؟
دوستی یا دشمنی؟ تکلیف را معلوم کن
عِرق اگر داری بیا و حیله را محکوم کن
ریشه ات اینجاست آری از تبرها دور باش
تیرگی را پس بزن در جستجوی نور باش
دست در دست وطن کاشانه ات را حفظ کن
وقت جنگ است ای برادر خانه ات را حفظ کن
راستی یادت بیاید خاک ما ناموس ماست
بر زمین خورد آن کسی که عزت ما را نخواست
185
0
4
شعر حسین خزائی
وطن باشد! نباشم من، نباشم من! وطن باشد
الهی تا اَبد! ایرانِ من ایرانِ من باشد
هَلا در باغ! جایِ باغبان هیزُم شِکن باشد
هَلا زخمِ تبر بر جانِ سَرو و ناروَن باشد
هَلا بر بافه گیسویِ گندم گُل کند آتش!
هَلا گُل! دستمالِ دسته زاغ و زَغَن باشد
مبادا از خَزر تا پارس، از اَلوند تا تَفتان
بر این خاکِ اَهورا رَدِّ پایِ اَهرِمَن باشد
مبادا شاخهای از ریشههای خویش دور اُفتد
مبادا! هیچ قومی دور از اَصلِ خویشتن باشد
مبادا تا عرب با فارس و لُر! پُشت در پُشتِ
بلوچ و کُرد و گیل و آذری و تُرکمن باشد
مبادا تارِ مُویی از سرِ این خاک کم گردد!
مباد آشفته این زُلفِ شِکن اَندر شِکن باشد
الهی روزگارِ مردمانِ خوبِ این سامان
به دور از جنگ و ننگ و قَحط و آشوب و مِحَن باشد
مبادا راه را گُم کردن و در چاه اُفتادن
به نامحرم یقین و بر برادر سوءظَن باشد!
اگر دردی است در این خانه! درمان هم در این خانه است
مَحال است اَجنبی دلسوزتر از هموطن باشد!
مبادا انتظاری جُز خِباثت از اَجانب داشت
که ذاتاً این چُنینَند و لَجن باید لَجن باشد!
قُشونی را ندیدم! جُز به قصد جنگ برخیزد
تفنگی را ندیدم! اَهلِ منطق یا سخن باشد
گلوله هیچ چیزی را بجز کُشتن نمیداند
گلوله میکُشد، فرقی ندارد! مَرد و زن باشد
(چه باک از موجِ بَحر آن را که باشد نوح کشتیبان)
زَعیمِ شیعه باید هم حسین (ع) و هم حسن(ع) باشد
اگر در هر قدم! بیم هزاران راهزن باشد
وَگَر در دستِ دشمن تیغ و بَر دستم رَسَن باشد
به خونِ او که رویِ سنگِ قبرش حَک شده سرباز
همه سرباز او هستیم! تا جان در بدن باشد
زمانی بَستن هُرمز هم از ما بر نمیآمد!
مگر میشد؟! که لنگرگاهِمان هِند و عَدَن باشد
چه نادر مهدویها رفته تا ممکن شَوَد ناشُد!
خوش آن مَردی که خونَش صَرفِ فعل خواستن باشد
به یُمنِ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت و خون تهرانی است
که رویا نیست موشک! دور بُرد و نقطه زن باشد
تقاصِ خونِ قاسم حذف اسرائیل از نقشه است!
مرا ننگ است بر تَن جامهای غیر از کفن باشد
بجایِ هر یکی امروز دَه تا میخورد از ما
اگر دستی بخواهد در پیِ سیلی زدن باشد!
سه رنگِ سرفرازِ تا اَبد در اِهتزازِ من
بمان بر تارَک تاریخ، تا مَهدِ کُهن باشد!
همیشه جایت آن بالاست و پایین نمی آیی
مگر! روزی که پرچم روکِشِ تابوتِ من باشد
416
0
2.3
شعر فاطمه عارف نژاد
اخم کردی و رعدوبرق آمد
ابرها را به سمت باران برد
آرزوهای دوربردت را
باد تا رزمگاه طوفان برد
ماه بود و غرور دیدن تو
وقت، وقت ستارهچیدن تو
شب غم را نگاه روشن تو
به افقهای نورباران برد
به کجاها نگاه میکردی
که دل دوردستها لرزید؟
چشمهایت چه دوربینی بود
که دل از برجک نگهبان برد؟
رنگ خون مینوشت خودکارت
چرخ زد دور نقشه پرگارت
برق چشم همیشهبیدارت
خواب از چشم نابکاران برد
یا علی گفتی و ارادهٔ تو
پنجه در پنجهٔ ستم انداخت
دستهایت چه آبرویی از
همهٔ دستگاه شیطان برد
ساحران چاره جستجو کردند:
«راه حل چیست؟» گفتگو کردند
تا همه هرچه بود رو کردند
قهرمان یک عصا به میدان برد
لشکر دیو و دد صف اندر صف
آرش از خاک خود گرفت هدف
امر حق آمد، از کمان شرف
تیر با اشتیاق فرمان برد
نه فریب و نه قصهپردازی
در شبِ پخش زندهٔ بازی
دید دنیا چطور باخت حریف
دید دنیا چطور ایران برد
188
0
5
شعر سجاد حیدری قیری
شش گوشه ی تاریخ، کران تا به کران را
گشتیم و ندیدیم شبیه تو جهان را
شش گوشه ی تو قبله ی ما، خاک طلاخیز
حاشا که زمان کم بکند غیرتمان را
گفتند متاعی هبه کن در خور میهن
گفتم چه متاعی؟ چه متاعی؟ دل و جان را؟
دل داغ جوان دیده و جان محنت دوران
دیر است که از هم نشناسم دل و جان را
گفتند سرت پای وطن لعل گرانی ست
گفتم که بگیر از تنم این بار گران را
جان مایه به جز شعر ندارم ولی آنک
قربان وطن می کنم این دُرِّ روان را
صد جان گرامی به فدایت وطن ایران
باشد که دگر زنده کنی جان جهان را
صد رستم و بابک شود از نعره کفن پوش
آرش اگر از نو بکشد تیر و کمان را
با نام تو شیران به خروشند و غمی نیست
باشد که نبینیم به این پهنه سگان را
حاشا که دگر خاک تو را خوکه بگیرد
دیدیم به هر پوکه چهل خشم جوان را
اما وطن ای پاره ی جان، ای دل تاریخ
هم پس بزن از چهره ی ما ابر خزان را
دور از تو هیولای دروغ و غم و قحطی
روزی برسد پاره کنی برگ گمان را
وقت است که آرامشم و عافیتم را
بگذارم و احیا کنم ایران جوان را
190
0
شعر سجاد حیدری قیری
تا بشکنیم مرز شعار و قصیده را
بستیم بر کمر، قلم آبدیده را
گفتیم یا کریم و سرودیم از بهار
خواندیم نوحه ی گل در خون تپیده را
ما هم پرنده ایم و به کرّات دیده ایم
سرهای بی شمار به ناحق بریده را
ما کهنه ایم و زود فراموش می کنیم
افسانه های تازه به دوران رسیده را
143
0
شعر میلاد عرفان پور
آیینهی صبح است همین مشرق خونرنگ
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ
بشتاب که با شوق همین مرحله، تاریخ
قرن از پی قرن آمده فرسنگ به فرسنگ
از چنگ به خون رفتهی صهیون نهراسد
تا قافلهی ما زده بر حبل متین، چنگ
از مرگ مگویید که ما مرگ نداریم
حرف از دم تیغ آمده، ماییم و دلی تنگ
فریاد بر آنان که همآغوش سکوتاند
این طایفهی بیرگ و بدکیش و بدآهنگ
آن بیطرفان، بیشرفاناند و پی نام
نامی که از آن هیچ نماندهست به جز ننگ
فرداست که از هیبت خیبر، خبری نیست
ما حرف یقینیم نه حرافی نیرنگ
تا در کف ما پرچم ایران عزیز است
با دست تهی بازنگردیم از این جنگ
تقدیر به دست تو گره خورده برون آی
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ
293
0
شعر صادق رحمانی
در اندوه این عصر دمکرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان
نه ماهی که شبها بتابد بر این گور مرده
نه آهی که برخیزد از مادری سالخورده
در این گوشه نامی است خونخورده از خشم
در این گوشه اشکی است خشکیده در چشم
پدر زندگی را به یادم بیاور
به یادم بیاور
که در زیر این سنگ کهنه
چه نامی است پنهان
رفیقی که از بوی باروت آبیتر است
و مرگش نمک ریخت بر زخم این شهر
و میخواستم از سکوتی بگویم که در چشم مادر
غریبانه خشکید
و از هقهق مرگ بر گور خواهر
و میخواستم از زنانی بگویم
که اندوه دیدار در بقچهی آهشان بود
و مردانشان مرده بودند در غربتی دور
به یادم بیاور
چه مردانی از خاک جیرفت در کنج این خاک خفتند
چه مردانی از خاک میناب و بندر
ولی مادری کو؟
که اندوه او را به دامن بگیرد
فقط بادها مویه کردند و شیون
فقط ابرها گریه کردند بر او
و میخواستم تا برایت بگویم.
مثل زندانیانی
که با سقف و دیوارها حرفها میزنند
و میخواستم تا برایت بگویم
مثل مردان کوری که با آفتاب
همسخن میشوند
و میخواستم تا برایت بگویم
...
دریغا دریغا توان سخن گفتنم نیست
عزیز از تو گفتن
غریبانهعهدی است بر عهده من
دریغا دریغا
دهانم در ابعاد این بغض سنگین
در انبوه این داغ گم شد
در اندوه این عصر دمکرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان*
*
گورستان پیر پنهان در سال ۱۴۰۰ تخریب شد تا نوسازی شود. اما این گورستان با خود رازهایی داشت.
137
0
شعر اعظم سعادتمند
از غمی که کرده گیسوی تو را گریان بگو
موج موج ای بندر زیبای هرمزگان بگو...
تکیه کن بر شانههای "ناخدا خورشید" و باز
از غروب کوسهها در تور صیادان بگو
با همین بازوی زخمی سعی کن پارو بزن
از طلوعی تازه با مردان قایقران بگو
محض دلداری به جاشوها به دریا خیره شو
قصهای از صید مروارید در عمان بگو
نفت کن فانوسها را ، راه را گم کردهاند
رمز شب را سو به سو با هرچه کشتیبان بگو
با شکوهِ پرچم دریانوردان کهن
از سرِ پا ایستادن در دل طوفان بگو
گریه کن بندر ولی بر دامنی که آشناست
هرچه غم داری برای مادرت ایران بگو
590
3
4.27
شعر سعید بابایی
ذوق مرا کودکی که دست تکان داد
روح دوباره دمید و شوق بیان داد
برجک سرباز را که دید از آن دور
دست تکان داد و باز دست تکان داد
دست تکان دادم از دریچه ی برجک
اسلحه ام را به روی دوش نشان داد
اسلحه ات واقعی ست؟ گفتمش آری
قهقهه زد پاسخم به او هیجان داد
در دل خود گفتم ای جوانه در این خاک
تا تو بخندی وطن چقدر جوان داد
تا تو به آسودگی شبانه بخوابی
چند چمن لاله روز واقعه جان داد
دست تکان داد و گفت خسته نباشی
پای من این خسته را دوباره توان داد
داد تکانی مرا و با لب خندان
دور شد آن کودکی که دست تکان داد
دور شد آن کودک و به وقت محبت
رفت مؤذن سر مناره اذان داد
264
0
شعر مسعود یوسف پور
ما همانیم که در فتنه به دستور امیر
شتر ما نه سواری به کسی داد، نه شیر
سنگ اندازیِ این قوم مُذَبذَب آئین
بذر پاشیدنِ باد است در آغوش کویر
گاه سبزینه لجن، گاهی خونابه بنفش
نه شما رنگ شناسید، نه ما رنگ پذیر
دادِ آزادی تان از قفسِ نفس رواست
ای شمایان که اسیرید! اسیرید! اسیر
فقر این دردِ جهانگیر به جنگ آمده است
فتنه آنجاست که خون میچکد از دستِ وزیر
صبر کن ای قلم! ای زخمی مضراب ستم
که صبور است و بصیر است علمدارِ مسیر
پرچمی روز دهم سوخت...امان از فتنه
مینویسم ششم دی، تو بخوان هجده تیر
511
1
5
شعر مرضیه براتی
سروی بلند قامت و در هیبت زنم
دشمن تبر گرفته به قصد بریدنم
پرواز کردهاند و به معراج رفتهاند
صدها هزار قُمری عاشق ز دامنم
شالی پر از شکوفه و گل بر سر من است
باغی پر از محمدی و یاس و سوسنم
من دختر قبیله «سردار مریمم»
خون نیست، غیرت است که جاریست در تنم...
من «زینب کُماییام» آن دختر غیور
چون کوه استوارم و چون چشمه روشنم
«ناهید فاتحیام» و با دست بسته هم
در گیر و دار معرکه گُردی تهمتنم
مثل نسیبه، کوه غمم، دشمنم ولی
هرگز ندیده شِکوِه و فریاد و شیونم
ای دشمن فلکزده! یک روز با تبر
گور تو را به دست «فرنگیس» میکَنَم
زن، زندگی، شهادت... یک روز میرسم
من هم به خیل پاک شهیدان میهنم
594
1
4.75
شعر اعظم سعادتمند
من به باران تند و نمنم تو
دشتهای همیشه خُرّم تو
کوههای سفیدِ پابندت
لالههای دمیده از غم تو
من به آن رودها که میریزند
پای سرسبزی مصمّم تو
من به هر جادهای که همراه است
با قدمهای سخت محکم تو
من به هر روستا به هر شهرت
به تمامیّت معظّم تو
من به هرکس که با تمام وجود
مانده پای سُرور و ماتم تو
به خروش سفید و قرمز و سبز
به شکوه سه رنگ پرچم تو
من به عشق تو رأی خواهم داد
به بلندای اسم اعظم تو...
740
0
4.57
شعر شعر و کودکی
ما ایرانیم
منم ایرانِ کوچیکم
مطهره/ چهار ساله
306
0
1
شعر سورنا جوکار
تقدیم به شهید روح الله عجمیان
بر زمین در خاک و خون غلطیده دیدم ماه را
کی تحمل می کند دل این غم جانکاه را
آنچنان اندوه دیدارش مرا از خویش برد
وقت برگشتن به خود پیدا نکردم راه را
تا درون سینه ام این داغ سنگین جا شود
روز و شب از خانه بیرون می فرستم آه را
رفت اما یاد او فانوس قلب تار ماست
حسن یوسف کرده روشن چشم های چاه را
از فراقش تشنه ی در خون خود غلطیدنیم
ساقی مجلس بگوید کاش بسم الله را
747
1
3
شعر عبدالحمید انصاری نسب
حتی گنجشک ها در نطنز لانه دارند
و مرغابیان با آب سنگین اراک همسایه اند
اما کبوتران هیروشمیا
هنوز لال به دنیا می آیند
و درختان ناکازاکی
میوه های تالاسمی می زایند
ای مجسمه ی آزادی
که با مشعل تو چهارگوشه ی جهان را به آتش کشیده اند
و هنوز در کربلا خیمه ها و
در غزه بیمارستان ها و
در کرمان دخترکی با کاپشن صورتی و گوشواره ی قلبی
دارد می سوزد
اما به بی قراری باد
و پرچمی که تکان می خورد در گلزار شهدا
به صدای شهید باکری
که از پشت بیسیم
دعوتم می کند
به آن سوی باغ
به انگشتان بریده ی سردار
و اشاره اش به ماه
به تنهایی مولا
و درد دلش با چاه
سوگند می خورم
که بر نمی گردم از این راه
به امریکا بگویید که عصبانی باش
و از این عصبانیت
دارد گره کراواتش را شل می کند
اینجا دلی است
اینجا دلی ست که دخیل بسته به دریا و
پیاده راهی کربلاست
اینجا ایران است
که خورشید در نام احمدی روشن
و ماه در مقنعه ی آرمیتا
و خلیج فارس موج می زند
در شناسنامه ی این ناخدای کنگی
با بوی تند اسفند و زیتون زنگبار
با بوی ادویه ی تند هند و زیتون زنگبار
پدر
لنج را دوباره به آب می اندازد
359
0
5
شعر عاطفه جوشقانیان
آری منم.. الهه زیبایی جهان
محو مناند روی زمین اهل آسمان
آرام مثل چادر مادر سر نماز
محکم شبیه لحن پدر لحظه اذان
من نوبر بلندترین شاخه ام، ببین
کی میرسد به چیدن من دست این و آن؟
با کاجهای توی خیابان غریبه ام
با غنچه های باغچه ی خانه، مهربان
دلدادگی ست پیشه من، لیلی ام هنوز
آوازه ام به عشق بلند است هر زمان..
رودابه، نیم تاجم و پروین و آسیه*
دنیا پر از من است، جهان را بیا بخوان
یاسر اگر خروش کند، من سمیه ام
هرجا حماسه ایست منم پشت آن نهان
باید برای خاک خود آرش بپرورم
هرگز مباد قامت این سرزمین کمان..
*نیم تاج سلماسی، بانوی شاعر حماسی سرای دوره قاجار که با سرودن شعری، مردان را به میدان رزم فرستاد.
724
0
4.13
شعر سیدمحمد جواد شرافت
و شیطان چه دارد؟ هیاهو هیاهو
هجوم صداها از این سو از آن سو
به نعره به نفرت به طعنه به تهمت
صداها سه شعبه صداها دو پهلو
دمیده به گوسالهی سامری باز
به آواز فتنه به آوای جادو
نه جای تامل نه تاب تحمل
هیاهو هیاهو هیاهو هیاهو
به بانگ مناره قسم هیچ و پوچ است
المشنگهی اینهمه برج و بارو
بگوشی؟ صدای شهیدان میآید
که روشن شود جبهههای فرارو
سراپا خروشم برادر بگوشم
بخوان از حسین و رجزنامهی او
بخوان از (من المومنین رجال)
بخوان؛ (ربنا الله ثم استقاموا)
صدا شو رسا شو ازآن خدا شو
در این های و هوها هو الحق هو الهو
764
0
5
شعر لیلا حسین نیا
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!
خدا کند که بمیرم وطنفروش نباشم!
خدا کند که بیافتد سرم به دامن میهن
ولی به وقت خطر بار روی دوش نباشم
مگر نه ریشه ما میرسد به شوکت دریا؟
چرا بمانم و چون موج در خروش نباشم؟!
چو مرگ میبرد آخر به هر طریق تنم را
چرا چرا چو شهیدان لالهپوش نباشم؟
منیم جانیم سنه قوربان ده آی گوزل ایران!
به غیر از این چه بگویم اگر خموش نباشم؟!
23718
32
3.89
شعر زهرا سپه کار
مثل شروع نمنم باران
بر تشنهگلدان لب ایوان
قدر تمام لحظهها جاری
قدّ تمام موجها طوفان
مثل اذان لحظۀ افطار
مثل سرور نیمۀ شعبان
چون بوی دستان پدر وقتی
در لای سفره میگذارد نان
گرچه کمی اینروزها دلتنگ
امّا به این برکت قسم خندان
امن و امان چون چادر مادر
وقتی پناه بیکسیهامان...
چون متن یک اعلامیه پر شور
مثل شعاری در دل میدان
مثل شکوفه آخر بهمن
تقویمها را کرده سرگردان
مثل شهیدان در تب تشییع
بر شانهها سنگین ولی رقصان
چون رود مرزی بر خودش حسّاس
با غرّشِ بیگانه در طغیان
سرخ و سفید و سبز بر قلّه
سرخ و سفید و سبز در جولان
ای روزهای خوبِ پیش از این
ای روزهای نابِ بعد از آن
ای سروِ سرسبز چهلساله
گنجشکها بر شاخهات مهمان
آزادیات چون صحن آزادی
آرامشت لبخند دربانان
اینسوی پرچم یاحسین، آنسو
جمهوری اسلامی ایران
493
0
5
شعر فاطمه عارف نژاد
افقهای باز و کرانهای تازه
زمینهای نو، آسمانهای تازه
پر از شوق کشف است منظومههامان
پر از حیرت کهکشانهای تازه
پریدن به آغوش فصلی دگرگون
دویدن به سوی زمانهای تازه
به مرز علوم: اکتشافات بیحد
به بام فنون: نردبانهای تازه
رصد کردهاند آن طرفتر هدف را
سر برجها دیدهبانهای تازه
اگر چاه و چالهست در راه مقصد...
اگر ترس و شک و گمانهای تازه...
اگر خار در چشم و صبر است دستور...
اگر در گلو استخوانهای تازه...
ببین هفتخان را گذشتهست و حالا
رسیدهست رستم به خانهای تازه
وطن لشکری آرش آورده با خود
مسلح به تیر و کمانهای تازه
تویی وارث پهلوانهای پیشین
تویی نسلی از قهرمانهای تازه
بیا و بخوان دست افسانهها را
بیا و بگو داستانهای تازه..
به شوق صدور جهانبینی نور
بخوان صبح را با زبانهای تازه
کمی مشق کن لذت سادگی را
اگر سخت شد امتحانهای تازه
شهیدان میآیند و دارند بر تن
از آن عهد دیرین نشانهای تازه
که جادهست و این تکسوارانِ غیرت
که دشت است و این ارغوانهای تازه
به بذری که باور در این خاکدان کاشت
پدید آمده بوستانهای تازه
و خواهد رسید آخر آن صبح موعود
که ماییم و فتح جهانهای تازه
450
0
5
شعر مجتبی حاذق
در های و هوی باد و در آرامش باران
ریشه دواندم از گذشته تا همین الان
از گیسوی آشفتهام برگی نمیریزد
از پیکر من شاخهای نشکسته در طوفان
بر شانههای خستهام گنجشکها خوابند
من کیستم؟ نیمی درختم، نیمهای انسان
حاشا اگر در گوشهای آرام بنشینم
فرقی ندارد کنج خانه، گوشۀ زندان
در سایهام همسایهها آرام میگیرند
آرام میگیرند از تبریز تا تهران
آنها که میگفتند میمانند، برگشتند
«تنها» به پایان میرسد این راه بیپایان
راه پس و پیش مرا بنبست میبینند
این سو به دریا میرسم آن سو به کوهستان
جمع تبرها، اَرّهها، اَرّابهها جمع است
این سالخورده سرو تنها مانده در میدان
آتش گرفته نیمی از من در تنور نان
آتش گرفته نیمی از من بر سر قلیان
من؛ جنگلی از سروهای چکمه پوشیده
من زندهام، امضا؛ ارادتمند؛ کوچکخان
1017
1
3.9
شعر لیلا علیزاده
تو در جان منی، از هیچکس این عشق پنهان نیست
بهای عشق تو چیزی به جز دل کندن از جان نیست
چنان در قلب مردم ریشه دارد مهر تو حتی
حریف ریشههای محکمت دستان طوفان نیست
تو سبزی رنگ آبادی، سفیدی مثل آرامش
و در رگهای تو جز سرخی خون شهیدان نیست
مزیّن گشتهای با اسم زیبای خدا یعنی
پناه مردمت جز در پناه امن قرآن نیست
تو مهد آرش و رستم، جهانآرا و چمرانی
شبیه دامنت جایی چنین مهد دلیران نیست
خلیجت میدرخشد تا ابد با فارس، این یعنی
به جز نام تو نامی روی این سیل خروشان نیست
برای حفظ خاکت هشت سال از جان بها دادیم
که یک دنیا بفهمد قیمت خاک تو ارزان نیست
685
2
5
شعر سیدمحمد جواد شرافت
و شیطان چه دارد؟ هیاهو هیاهو
هجوم صداها از این سو از آن سو
به نعره به نفرت به طعنه به تهمت
صداها سه شعبه صداها دو پهلو
دمیده به گوسالهی سامری باز
به آواز فتنه به آوای جادو
نه جای تامل نه تاب تحمل
هیاهو هیاهو هیاهو هیاهو
به بانگ مناره قسم هیچ و پوچ است
المشنگهی اینهمه برج و بارو
بگوشی؟ صدای شهیدان میآید
که روشن شود جبهههای فرارو
سراپا خروشم برادر بگوشم
بخوان از حسین و رجزنامهی او
بخوان از (من المومنین رجال)
بخوان؛ (ربنا الله ثم استقاموا)
صدا شو رسا شو ازآن خدا شو
در این های و هوها هو الحق هو الهو
620
0
3.28
شعر علیرضا نورعلی پور
آسمانت گرفته رنگ خدا
از زمینت دمیده بوی شهید
گرچه زیباست صورتت چون ماه
بر دلت داغهاست چون خورشید
مردمت عاشقاند! عاشق تو
عاشقان سهند و الوندت
خون به پا میکنند روزی اگر
کم شود سنگی از دماوندت
پای عشقت همیشه سرداران
جان خود کردهاند ارزانی
آرش و اردشیر و رستم و سام
همت و صوفی و سلیمانی
سردی روزگار مانا نیست
آنچه گرم است تا ابد دم توست
بادها میروند و میآیند
آنچه پاینده است پرچم توست
آسمانت گرفته رنگ خدا
از زمینت دمیده بوی شهید
آه! ای مرز پر گهر! ایران!
آه! ایران من! سرای امید!
1373
0
4.83
شعر میلاد حبیبی
چگونه صبر کنم این عمود باز بیفتد
تبر به جان تو ای سرو سرفراز بیفتد
هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست
که دُور دست قشون زبان دراز بیفتد
چقدر نام تو طبع مرا به ذوق می آرد
چنان که چشم نوازنده ای به ساز بیفتد
حرامیان همه بیزار از تو اند و چه بهتر
خوشا به کعبه که از چشم بی نماز بیفتد
به غارت تو طمع کرده اند و داد از آن روز
که گنج، مفت به دست قمارباز بیفتد
در این زمان صراحت بدا به طبع روانی
که در اسارت لفافه و مجاز بیفتد
هزار بار بیفتم به خاک کاش و نبینم
که پرچم تو زمانی از اهتزاز بیفتد
787
1
3
شعر علی داوودی
هرچند به شور و اشتیاق آمدهاند
داساند و به پابوسی باغ آمدهاند
این قوم که روشن است تاریکیشان
امروز به کشتن چراغ آمدهاند
713
0
5
شعر فاطمه عارف نژاد
شکسته بالِ نوپروازها، زخمی شده پرها
بمیرم من، چه بهتی هست در چشم کبوترها!
گلوله رد شده بی اِذن، هنگام اَذان از صحن
ترک خوردهست آیینه، پریده رنگ مرمرها
ببین! روی مفاتیح پدرها لاله روییده
ببین! بوی شقایق میدهد مُهر برادرها
سر سجاده، جایی در میان سجدۀ آخر
هوای گریه دارد چادر زخمی مادرها
چه بی لالایی و بی سرصدا خوابیدهاند آرام
عروسکهای خونآلود در آغوش دخترها
یکی سقا شده، آبی رسانده دست مجروحین
یکی تنها شده، روضه گرفته بین پیکرها
چه زیبایند این پروانههای شمعدرآغوش
چه آرامند روی دامن مولایشان سرها
تو شاعر! از علیاکبر بخوان در گوش اشعارت
تو مداح! از علیاصغر بگو بالای منبرها
اگر فتنه، اگر غوغا، اگر آشوب، اگر بلوا
بمان در قلعۀ ایمان و در باروی باورها
خدایا! از تو و پیغمبرت در مکتب تکفیر
برای قتل ما پاداش میخواهند کافرها
شهادت سیب سرخی بود روی شاخۀ تقدیر
که افتاد از قضا در دامن باآبروترها
612
1
4.75
شعر میلاد عرفان پور
«نامهای از بهشت»
برای آرتین
در جمعهٔ تلخی که به خانه بازگشت...
آرتین! خوشآمدی! ما چشمانتظار بودیم
بهتر شدهست دستت؟ ما بیقرار بودیم
یادت میاید آرتین؟ در آن حرم درآن شب
مثل ستارههای دنبالهدار بودیم
آن شب قطاری از نور سوی بهشت میرفت
ما را تو خوب دیدی، در آن قطار بودیم
آرتین! بگو به خواهر، در جشن ازدواجش
پای قرار هستیم، پای قرار بودیم
آرشام، در بهشت است اما هنوز باتو
همبازیاست و همراه، ما ماندگار بودیم
ما را خدا صدا کرد رفتیم سمت دریا
ما رود رود رفتیم ما آبشار بودیم
بر روی تخت وقتی از ما سؤال کردند
دیدیم بغض کردی، ما آن کنار بودیم
آرتین! ببین برایت باران شدهست ایران
ما نیز گریههای بیاختیار بودیم
آرتین! گلم! از امشب تو مرد خانه هستی
محکم بمان عزیزم! ما استوار بودیم
آرتین! برای ایران، سردار دیگری باش
ما عاشقانه یکعمر با این دیار بودیم
بهتر شدهست دستت؟ بهتر شده ست حالت؟
آرتین خوشآمدی، ماچشم انتظار بودیم
1052
0
5
شعر محمد توکلی
شرم بر شما
شاعران نقشه ی بدن
دشمنان نقشه ی وطن
شاعران اسم رمز
سوگوار بُت
شرم بر شما
تا شبی رسید
بر سحر لگد زدید
شعرتان
چادر از سر حجاب می کِشد
چشم شسته را به خواب می کِشد
آب را به منجلاب می کِشد
شعرتان
بوی فتنه می دهد
شرم بر شما
ناکثین و قاسطین و مارقین
شرم بر تمام شاعران اینچنین
مادری سر نماز..
وای من
طبل جنگ در مصاف با بهار
شعرتان
آتشِ به جان روزگار
شعرتان
قاتل چراغ های شاه داغدار
شعرتان
853
1
5
شعر محمود حبیبی کسبی
ای شهید بیگناه
ای شهید مشهد چراغ
ای شهید آستان شاه نور
ناگهان به یک گلوله و به چند قطره خون
پرکشیدهای به بارگاه نور
خون تو
لالهایست رسته از میان سنگهای صحن
این سرشت توست، سرنوشت توست
این بهشت توست
خون تو
گرچه سرخ بود
از نگاه خصم کوردل ولی
آنقَدَر نداشت رنگ
تا برای تو
خیل بیوطن تظاهرات بیمحل به پا کنند
در محلۀ فرنگ
رنگ خون دلبخواهِ لشکر سراب
رنگ دیگریست
رنگ سرخ مایلِ به تجزیه
رنگ سرخ مایلِ به ننگ
ای شهیدهای بیگناه
از سکوت این جماعت وطن به مزد
نه به نامتان شعارهای آتشین درست میشود
نه از این همه خبرگزاری دروغ
لحظه لحظه صد خبر به مقصد ترور
پست میشود
خونتان اگر خبر نشد
بر تن تناور وطن تبر نشد
بیثمر نشد
جسم غرق خونتان
روح ما، شکوه ماست
ردّ خونتان
شاهراه ما، پناه ماست
537
0
5
شعر افشین علاء
به رغم زخم زبانها به غم، عنان ندهم
ز کف، قرار خود از طعن طاعنان ندهم
رفیق عهدشکن! از تو کمترم آری
اگر که بر سر پیمان خویش جان ندهم
اگر چه صورتم از سیلی خودی سرخ است
چراغ سبز به بیگانگان نشان ندهم
به خیمهگه چو شبیخون بیامان زده خصم
ز تیربار کلامم به او امان ندهم
به رغم این همه تحریم، پیش چشم عدو
ز بیم، پرچم تسلیم را تکان ندهم
سبکسرانه چو پیران طالب تمجید
زمام عقل به تأیید هر جوان ندهم
بس است خوردن نیش از شکافها یکبار
دوباره در دهن مار، امتحان ندهم
رهین باور خویشم! هرآنچه خواهی گو
که دل به خشم و خوشایند این و آن ندهم
به رغم تازه به دوران رسیدگان حریص
مقام فقر به سرمایۀ جهان ندهم
زمین اگر همه دشمن شود، بگو به «امین»
که دست زخمی او را به آسمان ندهم
628
0
5
شعر مهدی جهاندار
این را بنویس یادگاری:
گنجشک به قیمت قناری!
جادوی رسانه مسخمان کرد
با شعبده و شلوغکاری
چادر ز سر زنان کشیدند
گفتند حجاب اختیاری!
سرباز مدافع وطن را
کشتند به جرم پاسداری!
جلّاد و شهید جابجا شد
در مغلطهی خبرگزاری!
افسوس که چشم ْانتظاران
ماندند به چشمانتظاری!
کو غیرت قیصر امینپور؟
کو شور حمید سبزواری؟
از پا منشین، دوباره برخیز
ای شعر بلند پایداری
800
1
4.11
شعر اعظم سعادتمند
نگذار تا تو را بکشاند به بازی اش
با آن نگاه موذی از خویش راضی اش
نجار قصه، دوست جنگل نمی شود
دقت بکن به خنده ی دندان گرازی اش
در فکر خشک کردن انبوه شاخه هاست
طبق محاسبات دقیق ریاضی اش
با ژست باغبان به تو نزدیک می شود
بشناسش از تملق و گردن فرازی اش
از بیخ ریشه می بُرد آن گاه می بَرد
ما را به کارخانه ی کبریت سازی اش
ما را به جان هم که بینداخت، می شود
خود خانه ی عدالت و خود نیز قاضی اش
739
1
4.33
شعر مهدی جهاندار
از خود مران، دشمن مکن با خویش هرکس را
ای عقل بس کن این دفاع نامقدّس را
این گنبد فیروزه کاشیکار میخواهد
باید مرمّت کرد این طاق مقرنس را
آشوب اقیانوس آرامند این مردم
آگاه کن دزدان اقیانوس اطلس را!
شیری که از جنگاوری در خود نمیگنجد
باکی ندارد لاشهخواریهای کرکس را
کی از حجاب عقل بیرون میزنی ای عشق؟
ای عشق کی رو میکنی آن ذات اقدس را؟
از مسجدالأقصی صدای فتح میآید
هنگام معراج است، سبحانَ الذی أسری
ای دایره در دایره پژواک یکتایی
خواهی شبی درهم شکست آن دو مثلث را
حتی اگر باقی نماند هیچکس با تو
ای مهربان! خواهی فرستاد آخرین کس را
842
6
3.57
شعر سعید تاج محمدی
نسل حماسه، وارثان کربلا هستیم
نسلی که میگویند پایان یافت، ما هستیم
هان ای اتاق فکرها! هان ای تریبونها!
ما خطِ بُطلانی بر آمال شما هستیم
با ما چهل سال است دردِ آشنایی هست
با درد خنجر خوردن از پشت، آشنا هستیم
رفتن... نبودن... سرنوشت شوم تاریکیست
ما بودهایم از ابتدا، تا انتها هستیم
ما از شما... آری سریم؛ آری سریم، آری
حتی اگر بر نیزهها از تن جدا هستیم
در قیلوقال جیغهای رنگی عالم
با حنجر سرخ شهیدان همصدا هستیم..
437
1
5
شعر میلاد عرفان پور
دریغ است در آرزو ماندن ما
خوشا از لب او، فراخواندن ما
بهاری میآید... بهاری میآید
جهان است و اسفند سوزاندن ما
شهابیم و پیغامی از صبح داریم
که شب حرص دارد به تاراندن ما
شکوه حیاتیم و این مُردهماران
ندارند قدرت به میراندن ما
شهادت بده ای شهادت! «که بودیم؟»
غریبیم و با تو شناساندن ما
برو جوهر از خون بیاور که سخت است
به دنیای امروز فهماندن ما
1140
0
3.67
شعر سیدعلیرضا شفیعی
قدم قدم همه جا آمدم به دنبالت
نبوده ام نفسی بی خبر از احوالت
جهان نبود برای تو ساحت پرواز
چه آسمان بلندی است وسعت بالت
چه سالها که شب قدر در پیام بودی
و مستجاب شد آخر دعای امسالت
چه طالعی است طلوع تو در میانه ی خون
درود بر بختت.. مرحبا به اقبالت
منم؛ شهادت! سودای هر شبت برخیز
بیا بیا که منم قبله گاه آمالت
منم؛ شهادت! رویای هر شبت.. برخیز
بیا بیا که خودم آمدم به دنبالت
703
0
4.75
شعر محمدمهدی سیار
نقاره میزنند...چه شوری به پا شدهست؟
نقاره میزنند...که حاجتروا شدهست؟
نقاره میزنند...نوای جنون کیست؟
بر سنگفرش صحن حرم خط خون کیست؟
آهنگ دیگریست که نقاره میزند
خون کبوتریست که فواره میزند
هنگامه تقرب حبلالورید شد
آن کس که داشت نذر شهادت شهید شد
آمد حرم، رضای رضا را گرفت و رفت
در دم برات کرب و بلا را گرفت و رفت
ای تشنهلب شهید! زیارت قبول، مرد!
دیدی تو را چگونه شهادت قبول کرد؟
عشاق دوست غسل زیارت به خون کنند
سرمست عطر یار، هوای جنون کنند
چاقوی کفر در کف تکفیر برق زد
جادوی غرب، شعله به شبهای شرق زد
گر ابن ملجمی به مرادی رسد چه باک؟
حاشا که اوفتد علم «یا علی» به خاک
حاشا که دست تفرقه مسحورمان کند
از گرد آفتاب حرم دورمان کند
همسنگریم و همدم و همراه و همقسم
آری به خون فاطمیون حرم قسم
2039
1
4.08
شعر میلاد عرفان پور
زمان!به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار
چه صبح نابی! چه آفتابی!
چقدر روشن، چقدر سرشار
قسم به والشمسهای قرآن
قسم به فانوسهای بیدار
قسم به از بند خویشرستن
قسم به مردان خویشتندار
قسم به والعادیات ضبحا
قسم به آیات فتح و ایثار
قسم به بامرگزیستنها
به ایستادن میان رگبار
چه فرق دارد شام و فلسطین
عراق و ایران؟ یکیست پیکار
بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار
به جز تو اینسان، به جوهر جان
که داده پاسخ به این عمّار
اگرچه بالاتری از آنان
به سرو میمانی و سپیدار
به یار میمانی و سپاهش
به سیصد و سیزده علمدار
خوشا اگر چون تو، هرچه سرمست
خوشا اگرچون تو، هرچه دیندار
نه دین در شب گریختنها
نه دین دنیا، نه دین دینار
تو سیفالاسلام روزگاری
ولی نه از دین خود طلبکار
به خویش می پیچی از لطافت
به پای طفلی اگر رَوَد خار
چه جای سجیل، چون ابابیل
گرفته نام تو را به منقار
تو یار سرچشمه ی حیاتی
هرآنکه یار تو نیست مردار
تو اهل اینجا نه! از بهشتی
تو اهل پروازی و سبکبار
نه اهل آن سجدههای سطحی
نه اهل آن روزههای شکدار
قسم که«مَنینتظر...» تویی تو
قسم به این زخمهای بسیار
بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار
3821
1
4.43
شعر سیاوش کسرایی
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بامِ کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتۀ دم سرد؟
آنک آنک کلبه ای روشن ، روی تپه روبروی من
در گشودندم ، مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعلۀ آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست
آسمانِ باز، آفتابِ زر ، باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندم زارها در چشمۀ مهتاب
آمدن ، رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن
درغم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن ، کار کردن ، آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروزِ خستگی را در پناهِ درّه ماندن
گاه گاهی ، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های در همِ غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان، گهوارۀ رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ، یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهایِ دامنگیر و گرمِ شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران بر پاست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیرمرد آرام و با لبخند
کنده ای در کورۀ افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن
آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز:
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم! داستان ما ز آرش بود
او به جان، خدمتگزارِ باغِ آتش بود
روزگاری بود ، روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهانِ ما، تیره
دشمنان بر جان ما، چیره
شهرِ سیلی خورده، هذیان داشت
بر زبان، بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی ، روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه، برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش
خیمه گاهِ دشمنان پر جوش
مرزهای ملک همچو سر حداتِ دامنگسترِ اندیشه، بی سامان
برج های شهر همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه، کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل، مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در رویِ دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ
آسمانِ اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان، در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گِرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان، بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی، زیرِ گوشی، بازگو می کرد
آخرین فرمان ، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان، تنگ
آرزومان کور ، ور بپرّد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجۀ ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالَش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد ، پیرمرد آرام کرد آغاز:
پیش روی لشکر دشمن، سپاه دوست، دشت نه، دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشتِ بازِ دامنِ البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور
دو دو و سه سه به پچ پچ گِرد یکدیگر
کودکان بر بام ، دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کَمَک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد ، خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن:
منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش، آزمون تلختان را اینک آماده ، مجوییدم نسب
فرزندِ رنج و کار ، گریزان چون شهاب از شب
چو صبح، آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه ، گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل، این جامِ پر از کینِ پر از خون را
دل، این بی تابِ خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جامِ کینه، از سنگ است
به بزمِ ما و رزمِ ما، سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار ، در این کار
دلِ خلقی است در مشتم
امیدِ مردمی خاموش، هم پشتم
کمانِ کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم ، شهاب تیزرو، تیرم
ستیغ سر بلند کوه مأوایم
به چشم آفتابِ تازه رس، جایم
مرا تیر است آتش پر ، مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز، زور و پهلوانی نیست
رهایی با تنِ پولاد و نیرویِ جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکانِ هستی سوزِ سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر، گفتارِ دیگر کرد:
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین بدرود خواهد بود
به صبحِ راستین، سوگند
به پنهان آفتابِ مهربانِ پاک بین، سوگند
که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را ، آسمان ها نیز
که تن، بی عیب و جان، پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیدۀ خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و درّه می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز می گیرد ، دلم از مرگ بیزار است
که مرگِ اهرمن خو، آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان، روانِ زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است
فرو رفتن به کامِ مرگ، شیرین است
همان بایستۀ آزادگی، این است
هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش
مرا پیکِ امیدِ خویش می داند
هزاران دستِ لرزان و دلِ پر جوش
گهی می گیردم ، گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهرۀ ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب! ای توشه امید!
برآ ای خوشه خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل، جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موجِ روشنایی، شست و شو خواهم
ز گلبرگِ تو ای زرینه گل ، من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش!
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجۀ خورشید
هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه ، سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی، مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخندآمیز
راه وا کردند ، کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همرهِ او، قدرتِ عشق و وفا کردند
آرش امّا همچنان خاموش
از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت
وز پیِ او پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب، غرقه در رؤیا
کودکان با دیدگانِ خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا ، شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قلّه ها پی گیر
باز گردیدند ، بی نشان از پیکرِ آرش
با کمان و ترکشی، بی تیر
آری آری جانِ خود در تیر کرد آرش
کارِ صد ها صد هزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساقِ گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب ، درگریزِ بی شتاب خویش
سالها بر بامِ دنیا پا کِشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دلِ هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز ، در تمام پهنۀ البرز
وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می بینید
وندرونِ درّه های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دلِ کهسار می خوانند
و نیازِ خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیبِ جاده ها آگاه
می دهد امید ، می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
درّه ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خواب است عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
2317
1
4.14
شعر احسان کاوه
پرچمت بلند
خاک سرخ!
سرزمین سبز!
موی و روی تو سپید باد
میهن مهین مهربان من!
انتخاب من تویی، وطن!
گرچه از عبور گهگدار گله ی گراز
خسته ای
از هجوم دار و دسته ی ملخ
از ش-کاف ها و گاف-ها و یا-و-ها،
از ف-صاد های ح-ف-نون و غ-ر و الخ
شرحه شرحه ای، ولی؛
پاره تنم!
ریشه مقاوم کهن!
انتخاب من تویی وطن!
تویی که وارث کمان آرشی
جلوه نجابت سیاوشی
جمع آب و خاک و باد و آتشی
مهد مردمان مرد سرزمین من!
مادرم! شیرزن!
تا همیشه
انتخاب من تویی وطن!
معنی دقیق سرزمین!
آب و خاک بهترین!
من به قله های قاف تو
به سروهای سربلند
به رودهای سر به زیر
به تک تک ستاره های این مسیر
من به توده های ناگزیر
رای می دهم؛
بین این همه سوال بی جواب
من به انتخاب،
رای می دهم
ما درخت باوریم
وارثان قول قیصریم:
"ریشه های ما به آب،
شاخه های ما به آفتاب می رسد"
من به ریشه های سرخ
من به شاخه های سبز
من به اعتبار روشن سپیده دم
به ائتلاف آب و آفتاب
رای می دهم
1325
0
4.67
شعر علیرضا قزوه
رأی می دهم به آدمی که غش نمی کند به سمت انگلیس و آمریکا
آدمی که کار را نداده دست کدخدا
رأی می دهم به بچه های زینبیه و حلب
رآی می دهم به اشک های نیمه شب...
رأی من جماعت بنفش و زرد نیست
رأی من به غیر رنگ درد نیست
رآی می دهم به بچه های رنج
بچه های کربلای چار و پنج
رآی می دهم به بچه های دردمند کوچه های زخمی دمشق
رأی می دهم به عشق
رأی می دهم به آدمی که هیچ وقت
تیتر اول رسانه های صهیونیست نیست
رأی من به هست، هست
رأی من به نیست نیست
968
3
3.8
شعر فاطمه عارف نژاد
پوشیدهاند رخت عزا دخترانتان
همسایه! غم دوباره شده میهمانتان؟
گنجشککان به مرگ پر و بال دادهاند
دردا که شعلهور شده باز آشیانتان
نامهربانی از همه عالم چشیدهاید
ای من فدای داغ دل مهربانتان
سر رفته است از لب دیوارتان غروب
در خون تپیده باز افق آسمانتان
کو فرصت درخشش ماه و ستارهها؟
کو چشمروشنی شب بامیانتان؟..
دستش به آبیاری گلها نمیرود
همدست خارهاست مگر باغبانتان؟
این بیبهار ماندن گلخانه تا کجا؟
تا کی ادامه داشته باشد خزانتان؟
عمری ببارد آه که طغیان کند مگر
یک روز رودخانه اشک روانتان
ما غمشریک حادثههایی پر از دریغ
ما در مرور ثانیهها همزبانتان
بعد از هزار و یک شب رنجی که بردهاید
آخر کجاست فصل خوش داستانتان؟
ای کاش سرنوشت، کمی ساده میگرفت
تا سختتر از این نشود امتحانتان
677
0
5
شعر افشین علاء
نه شام، لقمۀ چربی برای شام تو شد
نه در عراق، قضا و قدر به کام تو شد
نه در سيادت اعراب، نقشۀ تو گرفت
نه افتخار اروپا شدن به نام تو شد
نه با ریا و دغل، سنگ دین به سینه زدن
دلیل رونق بازار و احترام تو شد
كنون هم از هوس ساحل ارس بگذر
گمان مبر دل ايران زمين كنام تو شد
دوام عزت اين خطه از ولای علی است
اگر كه كافه و می، پایۀ دوام تو شد
ارس ز هر دو طرف زير گام شيران است
ترشحی اگر از آن نصيب جام تو شد
رفیق قافلهای و شریک دزد اما
گمان مدار كه تُرک غيور خام تو شد
فقط به حرمت همسایگی است صبر يلان
گمان مبر وجبی هم نصيب گام تو شد
نه تُرک گنجه و باكو نه تُرک ايرانی
نه قوم كُرد هماهنگ با مرام تو شد
سكوت شير برادر! ز ترس روبه نيست
ز خوان اوست اگر لقمهای طعام تو شد
به خود، قيافۀ فاتح گرفتهای با شعر
چه غم؟ كه قافيه اسباب التيام تو شد
فسانه گشت و کهن شد حديث عثمانی
به خود بیا كه همای ظفر ز بام تو شد
نه غرب با تو وفا میکند نه اسراییل
نه داعشی که به دستور او غلام تو شد
خود آگهم كه روا نيست هجو همسايه
حلال کن اگر اين بیتها حرام تو شد!
1174
0
5
شعر فاطمه عارف نژاد
غمت چه پنجرهها رو به صبح وا کرده
غروبِ کوه، به خون تو اقتدا کرده
نسیم عطر تو را کوچه کوچه گردانده
عقیقِ سرخِ تو را چشمه گریهها کرده
کسی از آن طرف آسمان تو را خوانده
کسی از آن سوی عالم تو را صدا کرده
رسیده بودی و چشمان باغبان به تو بود
عجیب نیست که از شاخهات جدا کرده
چقدر با همه از حسن عاقبت گفتی؟
چقدر مادرت این راز را دعا کرده؟
چه زود رفتی و در آسمان ستاره شدی
چه دیر نام تو را عشق برملا کرده
به دلشکستگی آینه چه جای دریغ؟
که قطعه قطعه تماشا به ما عطا کرده
تویی تو کاشف خورشید در دل ذره تویی تو آنکه به خون، خاک کیمیا کرده
تویی تو زخمی پیوند دوست با دشمن
تویی تو آنکه جفا دیده و وفا کرده
چقدر روضهی بازیست چشم بستهی تو
که هر که دیده تو را یاد کربلا کرده
بگو بگو که چه کردهست با تو بیگانه؟
بگو بگو که چهها با تو آشنا کرده؟
نه اینکه باز شده باب خونفروشیها؟
نه اینکه ترس به تهدید اتکا کرده؟
ولی به سیل و به طوفان فرو نخواهد ریخت
کسی که روز خطر تکیه بر خدا کرده
884
0
5
شعر محمد خادم
برای
شهید محسن فخری زاده
شهادت را به نام کوچکش هر شب صدا کردی
تو که هر روز و هر جا زندگی هایی بنا کردی
شهادت قاب عکسی روی دیوار اتاقت بود
همان که هر سحر با خنده هایش گریه ها کردی
عبادت در عبادت در عبادت بندگی بودی
اگر گاهی کتابت بسته شد، سجاده وا کردی
دلت میخواست جنگیدن کنار حاج قاسم را
ولی در دفترت ماندی و دینت را ادا کردی
_شهادت گم نخواهد کرد سنگرهای عاشق را_
به این امّید عمری، عشق بازی در خفا کردی
تمام روزهایت رازهای سر به مهری بود
که با خون خودت آن رازها را بر ملا کردی
شگفتا زخمهای نانجیبی از خودی خوردی
شکایت هات را از بی خودی ها با خدا کردی
سرِ تنهایی ات را کوه بر دامن گرفت آخر
کجا اینقدر غربت در مسیرت دست و پا کردی
درختا از تنت یک سیب سرخ بی گناه افتاد
به فکر شعر گفتن بودم از دستم سلاح افتاد
827
0
5
شعر میلاد عرفان پور
برای
شهید محسن فخری زاده
سرخی امروزشان شد سبزی فردای ما
ای فدای نام قاسم ها و محسن های ما
گرچه در رؤیایشان فرسنگ ها پیمودهایم
همچنان دور است از دنیایشان دنیای ما
غوطه زد در خون پاکش قهرمان دیگری
تا مگر طوفانیِ غیرت شود دریای ما
قهرمانی راستین، آری نه مثل آن قبیل-
قهرمانانی که میسازند در رؤیای ما
شور و شوق رود، مات مصلحتکیشان مباد
شطّی از رنج است این شطرنجبازیهای ما
باز در بغض نگفتنها صدای ما گرفت
باز دارد میپرد رنگ از رخ سیمای ما
غیرت ما را محک زد باز خون دیگری
وای ما و وای ما و وای ما و وای ما...
952
1
4.75
شعر محمدمهدی سیار
برای
شهید محسن فخری زاده
غروب بود که از ره رسید مرگی سرخ
در این زمانه ی مرگ سفید، مرگی سرخ!
در این زمانه ی منع عبور و منع مرور
خوشا گشایش راهی چنین به قلعه ی نور
شکست صولت سرما...مگر بهار شده ست؟
که باز دامن البرز لاله زار شده ست
چه شعله ای ست چنین پر شرر دماوندا!
چه آتشی ست تو را در جگر دماوندا!
چقدر لاله دمیده ست...داغ تازه ی کیست؟
گدازه های پراکنده ی جنازه ی کیست؟!
چه سرخ میشکفد آتش سرازیرت
گدازه های تن آرش کمانگیرت
تو کوه نور شدی...تو حرا شدی کم کم
دهان گشوده به إقرأ و ربک الأکرم
«احد» شدی تو و رقصید «هند» و عصیانش
که بر کشد جگر حمزه را به دندانش
...
فغان اگر نرمانیم بدسگالان را
برادران سگ زرد را...شغالان را
به قاتل تو چه پیغامی و چه پسغامی؟!
سخن مباد مگر دشنه ای و دشنامی
917
3
4.09
شعر حسن صنوبری
برای
شهید محسن فخری زاده
کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند
کشتند تو را ای دژ مستحکم ایران!
تا باز بر این خاک ستمدیده بتازند
تو روح دماوندی و زینروست تو را کشت
ضحاکِ کمینکردۀ در کوه دماوند
تو زادۀ فخری و یقین فخر فروشد
ایران به تو و عشق تو، بر نام تو سوگند
داغ تو گران است، ولی گریه از آن است:
با قاتل تو از چه نشستیم به لبخند؟
با قاتل تو از چه نشستیم و نکشتیم
او را که دگرباره برونکرده سر از بند
ای داغ تو یادآور داغ همه خوبان
وی خون تو آمیخته با خون خداوند
آه ای گل گمنام! سرانجام شهادت
عطر تو در این دشت سیهپوش پراکند
ما زنده به عشقیم، اگرچند حسودان
گویند چنینیم و چنانیم بهترفند
بگذار بمیریم و بمیریم و بمیریم
بگذار بگویند و بگویند و بگویند
آنگاه ببین روید از این ریشۀ خونین
صد ساقۀ سرزنده و صد شاخ برومند
ایران من! امروز تو را صبر روا نیست
این وازدگی تا کی و این حوصله تا چند؟
برخیز و ببین دخترکان تو چو یاقوت
زین خون مقدس به گلو بسته گلوبند
برخیز و ببین رزمکنان تو صفاصف
خنجر به کمر بسته و بر سر زده سربند
من بغض یتیمانم و هم گرز دلیران
بگذار مرا بر سر ضحاک بکوبند!
1661
2
4.56
شعر میلاد عرفان پور
امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است
گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است
باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است
کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است
964
3
5
شعر سیده تکتم حسینی
این زخم داس خورده ی پرپر، گل من است
این مهربان سوخته جان، کابل من است
این خون پایمال به ناحق روان شده
شمشاد و لاله و سمن و سنبل من است
در دست بادهای مخالف چه می کند؟
این بیشه زار سبز که چون کابل من است
در حسرت دوباره ی آواز و آسمان
پاسوزِ ناله های قفس، بلبل من است
گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست
بر پنجه اش ببین پر قرقاول من است
با دیو لامروت وحشی بگو بترس
زین اسب زین نهاده که در آغل من است
913
2
4.4
شعر یوسف رحیمی
با دردهای تازهای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم
هربار غمها بیشتر سویم هجوم آورد
دیدم درخشانتر شده آیینۀ جانم
آیینۀ صبر و وقار و مهر و لبخندم
این روزها سرتابهپا، آیینهبندانم
در من درخشیده شکوهی تازه از ایمان
«اینجا چراغی روشن است» آری چراغانم
هر کوچهای اینجا چراغانی شده با عشق
من زندهام از عشق، از این عشق تابانم
تابندهتر شد خاک من با گوهر ایثار
این خاکِ گوهربار ایران است، ایرانم
در دست دارم خاتم سرخ شهادت را
با این نگین، روی زمین، مُلک سلیمانم
خورشیدباران است خاک روشنم هر صبح
هشت آسمان پیداست از خاک خراسانم
در سایهسار بانوی آیینه و آبم
از عطر یاسش پر شده هر صبح ایوانم
از جلوۀ شاه چراغ اینجا چراغان است
من در پناه سایۀ دروازه قرآنم
گاهی غباری هم اگر در آسمان پیداست...
باران که میآید پر از عطر بهارانم
عطر بهاری تازه در راه است، میدانی؟
عطر بهاری تازه در راه است، میدانم
چشمانتظار رؤیت ماهم در این شبها
کی میدمد خورشید از شرق شبستانم؟
1868
1
4.2
شعر سید حمیدرضا برقعی
فلق در سینهاش آتشفشان صبحگاهی داشت
که خونآلود پیغام از کبوترهای چاهی داشت
طراوت در هوا از ریشۀ زنجیر میروید
زمین در خود سپیداری در اعماق سیاهی داشت
مگر خورشید را هم میتوان خاموش کرد آخر
کسی از تیرۀ شب در سرش افکار واهی داشت
عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکیتر
که در آن نخنما آغوش اسرار الهی داشت
کدامین گل به جرم عطر افشاندن گرفتار است
مگر او نیت دیگر به غیر از خیرخواهی داشت
هماره آه او خرج دعا بر دیگران میشد
اگر در سینهاش یارای آهی گاهگاهی داشت
به تسبیحش قسم، زنجیرۀ عالم به دست اوست
چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت
چه بنویسم از آن گودال، از آن قعر سجون، از زخم
از آن زندان که حکم روضههای قتلگاهی داشت
تمام کشور من، کاظمین کوچک مردیست
که در هر گوشهای از خاک ایران بارگاهی داشت
تمام سرزمینم غرق در موسی بن جعفر شد
تو حَوّل حالنایی، حال و روزم با تو بهتر شد
تو مثل جان، درون خاک من هر گوشه پنهانی
تو شیرازی، خراسانی، قمی، آری تو ایرانی
کنون دریای طوفانیست ایران ناخدایی کن
نمکگیر تبار توست این کشور دعایی کن
دلم روشن، نگاهم گرم، حالم اَحسَنُ الاَحوال
به لطف روضههای تو چه سالی میشود امسال
که ایران در تو میبیند بهار سرزمینش را
کنار سفرۀ بابالحوائج هفتسینش را
2953
0
4.48
شعر علی سلیمیان
امتحان کردند مرد امتحان پس داده را
مرد بی همتای موشک های فوق العاده را
امتحان کردند بعد از جان به نرخ آبرو
آن که در موج بلا 《قالُوا بَلىٰ》 سرداده را
یک جهان با چشم خود دیدند در چشمان او
فرق های بین آقازاده و آزاده را
فرصتی شد ناکسان پیراهن عثمان کنند
این هواپیمای از روی خطا افتاده را
فتنه دارد برگ های تازه ای رو می کند
فتنه دارد می فریبد مردمان ساده را
فتنه شرعی فتنه عرفی فتنه قانونی شده
آب دارد می کشد هر روز این سجاده را
وای از آن روزی که دست فتنه گرها رو شود
کو گریز از تیغ، گردن های در قلاده را؟
ما همه سردار حاجی زاده ایم از این به بعد
گیرم از میدان به در کردید حاجی زاده را
دارد از آن سوی این غوغا سواری می رسد
چشم واکن تا ببینی گرد و خاک جاده را
1795
0
4.5
شعر مهدی جهاندار
صدای جاری امواج، زیر و بم دارد
که رودخانه همین است، پیچ و خم دارد
تمیز باطل و حق را چه خوب میفهمد
«دلی که غیبنمای است و جام جم دارد»
هنوز مرثیهها از حماسه لبریزند
چکامههایی از این دست، محتشم دارد
حماسههای بزرگ از ملال خالی نیست
که عشق هم لحظاتی به نام غم دارد
سپاه، شعر بلندی به نام ایثار است
اگرچه قافیۀ اشتباه هم دارد
وطنفروش و حرامی چرا حذر نکنند
از او که عشق وطن، غیرت حرم دارد
کسی که لرزه بر اندام شبضمیران است
شباهتی به شهیدان صبحدم دارد
خروش خون خدا قاسم سلیمانی ست
که تا ابد سر پیکار با ستم دارد
1710
0
3
شعر محمدحسین ملکیان
گرد و خاکی کردی و بنشین که طوفان را ببینی
وقت آن شد قدرت خون شهیدان را ببینی
می رود تابوت روی دست مردم، چشم وا کن
تا که با چشم خودت فرش سلیمان را ببینی
پاشو از پای قمارت! روی دور باخت هستی
پاشو! باید آخرین اخبار تهران را ببینی
گوش کن! این بار حرف از مرگ شیطان بزرگ است
رو به خود آیینه ای بگذار شیطان را ببینی
خواب را دیگر حرام خود کن از امشب که باید
باز هم کابوس موشک های ایران را ببینی
رازها در ذکر بسم الله الرحمن الرحیم است
وعده ها داده خدا، باید که قرآن را ببینی
قول دادیم انتقامی سخت می گیریم، بنشین
تا که فرق قول کافر با مسلمان را ببینی!
2849
5
4.24
شعر محمدحسین ملکیان
سینه ها با سوختن، ارزنده تر خواهند شد
شمع ها در عمق شب، تابنده تر خواهند شد
امتیاز ماست مُردن! می کُشند و غافلند
دم به دم با مرگِ ما بازنده تر خواهند شد
سنگ اگر هم صحبت آیینه های ما شود
ما زبان هامان از این بُرّنده تر خواهند شد
چون جواب صخره تکراری ست، پرسش های موج
بعد از این از صخره ها کوبنده تر خواهند شد
چشم هایی که پی میراث ما افتاده اند
منتظر باشند! در آینده، تر خواهند شد!
اهل دنیا را خیال مرگ حتی می کُشد
عاشقان با مرگ اما زنده تر خواهند شد
ای شهادت! دست خونین بر سر و رومان بکش!
تحفه ها، تزیین شده، زیبنده تر خواهند شد
رزق اگر باشد شهادت، شام با تهران یکی ست
«بی تفاوت ها» فقط شرمنده تر خواهند شد!
4791
4
3.68
شعر نغمه مستشارنظامی
شهیدان غریبی پشت چشمان تو پنهانند
هزار آیینه در پلکت نماز صبح میخوانند
شب از شوق نگاهت سینه ریز از کهکشان دارد
به یادت اختران در هفت گردون مست و حیرانند
نگاه عاشقت از شاعران شهر دل برده
تبسم میکنی ابیات در تعبیر میمانند
سکوتت حرفها دارد که در گفتن نمیآید
غزلهایم پر از آرامش اما قبل طوفانند
ببار ای ابر رحمت در دلم شوری ببار آور
کویرم، چشمهای تشنهام دلتنگ بارانند
تو سردار هزاران لشکر ملک سلیمانی
شهیدان در نگاه تو نماز عشق میخوانند
2095
2
4.36
شعر حسن صنوبری
امروز روز مرحمت نیست امروز روز انتقام است
خشمی که پنهان بود، امروز، شمشیر بیرون از نیام است
تا چند ساعت وقت دارید، در سوگ این دریا بگریید
تا چند ساعت بعد دیگر هم خنده هم گریه حرام است
تا چند دور و دیر باشیم؟ وقت است تا شمشیر باشیم
ماندن برای زخم سم است، گریه برای مرد دام است
ایرانیا! از خواب برخیز، با خویش _با این خواب_ بستیز
خاک عزا را بر سرت ریز، در کوچه بنگر ازدحام است
خوش بود خوابت با ظریفان، اینت بهای خواب، بنگر:
خورشید را کشتند، آری، بار دگر آغاز شام است
تنهاست ایران، آه از ایران، تنهاست انسان، آه از انسان
وقتی که رنجش جاودانیست، وقتی نشاطش بیدوام است
ایران من! این رستم توست، در خونتپیده، رنجدیده
این کشتهٔ دور از وطن، آه، فرزند پاک زال و سام است
این یوسف زیبای من بود، که گرگها او را دریدند
هنگامهٔ خشم است ای دل! فرصت برای غم تمام است
نه وقت اشک و سوگواریست، نه وقت صلح و سازگاری
خون، خون، فقط خون شاید اینبار، بر داغ این خون التیام است
ما نه سیاه و نه سپیدیم، آغشته با خون شهیدیم
ما پرچم سرخیم یاران! امروز روز انتقام است
1443
0
4.96
شعر عباس احمدی
باز هم موج های طوفان زاد
غیرت خلق را تکان دادند
تا به دریای معرفت برسیم
شهدا راه را نشان دادند
تسلیت واژه قشنگی نیست
گرچه او قهرمان ملت بود
او که چون مرغِ در قفس، عمری
در به در در پی شهادت بود
یا علی گفت و دل به دریا زد
چون شهادت کلید پرواز است
حاج قاسم دوباره ثابت کرد
درِ این باغ همچنان باز است
مرحبا ای شهید زنده ی عشق
پیش ارباب، روسپید شدی
تلخ بود این خبر، جدید نبود
سالها پیش از این شهید شدی!
موعد انتقام نزدیک است
تند بادیم و غیرتی شده ایم
دشمن از ما به وحشت افتاده
همگی بمب ساعتی شده ایم
2619
9
4.13
شعر مبین اردستانی
بسم الله القاصم الجبارین
.
یک
در این ظلماتِ خوف، در این شبِ سرد
در این شبِ بیتمیزِ مرد و نامرد
بیواهمه روغنِ چراغِ حق شد
روشن بادا؛ خونِ تو خورشیدی کرد
دو
لبریز شد از صبحِ شهادت جانت
تابید به ما تبلورِ ایمانت
از چشمهی فیضِ ازلی روزافزون
روشن بادا به نورِ حق چشمانت
سه
بالنده و سرزندهتر از جانی تو
آری تو آبروی ایمانی تو
سوگند به خون که از ازل تا به ابد
همواره معاصرِ شهیدانی تو
چهار
گم کرده چنان شبزدگان فردا را
خفتیم دوروزه فرصتِ دنیا را
خورشید شدی، دمیدی از نو در خون
خونِ تو مگر به خود بیارد ما را
1293
1
3.33
شعر اعظم سعادتمند
در پیش روی ما خیابانی که باریک است
پر می زنی اما جهان پشت ترافیک است
اخبارِ صبح شنبه از خون تو می گوید
خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است
اخبار می گوید تو را کشتند و در گوشم
این جمله مثل آخرین دستور شلیک است
خون تو چون انبار باروت است خواهد زد
آتش به سر تا پای دنیایی که تاریک است
آری شهادت عین آزادی است مرد! ای مرد!
این بیت ها تنها برای عرض تبریک است
1144
0
4.33
شعر علی محمد مودب
تو از فریادها، شمشیرهای صبح پیکاری
که در شبهای دهشت تا سحر با ماه بیداری
تو دهقان زاده از فضل پدر مهریست در جانت
که میروید حیات از خاک، هر جا پای بگذاری
دم روح خدا آن سان وجودت را مسیحا کرد
که بالیدند بر دستت کبوترهای بسیاری
چنین رم میکند از پیش چشمت لشکر پیلان
ابابیل است و سجیل است هر سنگی که برداری
دلت را سر به زیریها، سرت را سربلندیهاست
خوش آن معنا که بخشیدهست چشمانت به سرداری
ز ما در گریههای نیمه شب یاد آور ای همدرد
تو از شمشیرها، لبخندهای صبح دیداری
2084
0
3
شعر مهدی جهاندار
تشهّد سحر شاهدان کرب و بلایی
شهود هرشبهی آیههای سرخ خدایی
شهادت آینه و بازتاب آینههایی
شهید را خودت آیینهی تمامنمایی
خلاصه اینکه دلاور خلاصهی شهدایی
در این میانه بنازم مدافعان حرم را
شناختند چه رندانه خاندان کرم را
که جای پای شهیدان گذاشتند قدم را
به دست خوب کسانی سپردهاند علم را
مدافع حرم عشق با تمام قوایی
بدا به سالک عرفان اگر فساد بگیرد
و سبک زندگیاش بوی انجماد بگیرد
خوشا کسی که سر دار اجتهاد بگیرد
رسد به رتبهی حلاج و از تو یاد بگیرد
به حاج همّت و چمران قسم، خود از عرفایی
بتاز تا صف آل ذلیل را بشکافی
سر قبایلی از این قبیل را بشکافی
سپاه ابرهه و فرق فیل را بشکافی
و قدس منتظر توست، نیل را بشکافی
برای حضرت موسای این زمانه عصایی
در آن طرف حججیها خراب چشم سیاهش
در این طرف دل جاماندههاست چشم به راهش
و قاسمان سلیمانیاند خیل سپاهش
درآبهای کف دست کیست چهرهی ماهش
پس ای بهار، پس ای برق ذوالفقار کجایی؟
1522
0
3.55
شعر جویا معروفی
ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟
تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر
هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر
در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر
ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟
بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر
2619
0
4.67
شعر کبری موسوی قهفرخی
در رواق شعر، روشن می کند فانوس را
می چکاند در دواتش، جوهر مخصوص را
روی میز شاهنامه، یک قلمدان، چند گل
با تو قسمت می کند آرامشی محسوس را
می ستاید خط به خط، استاد نستعلیق من
مرد بی همتای اسطوره، حکیم توس را
می نویسد: شاهنامه چون درختی قرن هاست
میوه ی امّید داده مردم مایوس را
نوبت سهراب و رستم می شود، خطاط پیر
می گذارد با تاسف، نقطه ی افسوس را
بعد با دلواپسی گرم تماشا می شود
تا سیاوش پشت سر بگذار این کابوس را
بادبادک بازی تلخی ست، ابلیس عاقبت
می دهد بر باد، تا ج و تخت کیکاووس را
شاهنامه آخرش خوش نیست اما خوشنویس
لب به تحسین می گشاید خوش حکیم توس را:
با نسیمی برکه ی آرام می ریزد به هم
سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را
1431
0
1.95
شعر کبری موسوی قهفرخی
می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش
نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش
در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش
قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش
هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش
تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش
1640
1
3.67
شعر کبری موسوی قهفرخی
این جاده ها که حوصله را سرمی آورند
مقصد اگر تو باشی، پر در می آورند
گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه
کی ساحران ز کار تو سر در می آورند
تو زردکوه و کوهنوردان کهنه کار
از تو مثال های مکرر می آورند
از شانه های مرتفعت، هر چهارفصل
عطارها گیاه معطر می آورند
بر سینه ات کرفس دم برف، عشوه کرد
کم کم زمرد از دل مرمر می آورند
در دامن تو کوه گل سرخ پاگرفت
از باغ تو گلاب به قمصر می آورند
نذر امامزاده دو خاتون چشم هات
زوّار سرسپرده، کبوتر می آورند
از خشت خشت قالی چالشترت هنوز
گلبوته های سرکج، سر برمی آورند
افسانه های دلکش و آوازای خوش
نی را به شور برده و شکّر می آورند
حیدربگ! آن قدَر که خوشی مشتلق بده
بر مادیان سرخ، سمن بر می آورند
ای سرزمین مادری! از باغ های تو
هر فصل، شعر-میوه ی نوبر می آورند
1294
0
1
شعر ناصر حامدی
ما هیچ نداریم و دو گوهر داریم
در مشهد و قم دو سایهی سر داریم
یک لحظه مگیر ای خدا از دل ما
عشقی که به خواهر و برادر داریم
::
باز باران است، باران حسین بن علی
عاشقان جان شما، جان حسین بن علی
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
شمرها آغوش وا کردند، اما باک نیست
وعدة ما دور میدان حسین بن علی...
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران صوت قرآن حسین بن علی
پرچم بیداد را روزی به آتش میکشد
شعلههای عشق سوزان حسین بن علی
قدسیان از سفرهاش نان و نمک خوردند و ما
تا ابد هستیم بر خوان حسین بن علی
هرکجا عشق است نام او طنین انداز شد
در جهان برپاست طوفان حسین بن علی
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
گفته بودی «مرد را دردی اگر باشد خوش است»
دردهای ما و درمان حسین بن علی
دست بالا کن ببین لبیک گویان آمدند
نوجوانان و جوانان حسین بن علی
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی
3122
0
2.58
شعر حیدر منصوری
صبور مثل درختان، پر از بهار بمان
خلیج فارس! سرفراز و استوار بمان
بخند، موج به موج از کرانهها برخیز
سر قرار خودت باش و بیقرار بمان
اسیر سایة این ابرهای تیره مشو
به روشنایی فردا، امیدوار بمان
دهان هلهله ی ناخدای بندر باش
طنین شروه ی جاشوی این دیار بمان
بمان برای جهان سربلند و پابرجا
بمان، ترانه ی مغرور روزگار بمان
چقدر جان جوان دل به موجهای تو زد
از آن حماسه تو اینک به یادگار بمان
دوباره از همه نامحرمان کناره بگیر
ز دستبرد همه دشمنان کنار بمان
میان نقشه تو ای نام تا همیشه نجیب
خلیج فارس بمان و پر افتخار بمان
1502
1
4
شعر محمدعلی علمی
سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود
ارابههای قاتل و آزادراه مرگ
تدبیرهای دفن شده در مسیر رود
ابرِ سیاه پوشِ غمِ جنگلی که نیست
باریده است بر سر این شهر غرقِ دود
پیش نگاه مامِ وطن در میان سیل
از زندگی دوباره کسی دست شسته بود
اما میان حادثهها باز شاعری
از شور و شوق و همدلی و عشق میسرود:
بر غیرت همیشگی مردمم سلام
بر همت همیشگی مردمم درود
از شرق و غرب و راست و چپ زخم خوردهایم
اما به لطف وحدتمان مثل تار و پود
در هم تنیدهایم و هنوز ایستادهایم
صبحِ فراز بوده اگر یا شبِ فرود
1816
0
3.67
شعر طیبه عباسي
حسن یوسف رفتی اما یاسمن برگشته ای
سرو سبزم از چه رو خونین کفن برگشته ای
از کجا می آیی ای عطر دل انگیز بهشت
از کنار چند آهوی ختن برگشته ای؟
تو همان نوزاد در گهواره ی من نیستی؟
خفته در تابوت حالا سوی من برگشته ای
با تفنگ و چفیه و سربند راهی کردمت
با کمان آرش از مرز وطن برگشته ای
خواستی روشن بماند چلچراغ انقلاب
با تو ، ای شمعی که بعد از سوختن برگشته ای!
سرد گشته آتش اما شعله ور مانده غمت
باز پیروز از نبردی تن به تن برگشته ای...
1347
1
3.67
شعر مهدی جهاندار
شراب خانه و میز قمار می خواهد
بنی امیّه حمار و خمار می خواهد
بنی امیه فقط مردمان بی طرفی
به بی تفاوتی روزگار می خواهد
بنی امیّه فقط شیعیان نادانی
فریب خورده و بی اختیار می خواهد
بنی امیّه علی را میانهی میدان
بدون دُلدل و بی ذوالفقار می خواهد
بنی امیّه امام جماعتی اهلِ
نماز و روزه ولی بی بخار می خواهد
بنی امیّه امام و رئیس جامعه را
عبا به دوش ولی تاجدار می خواهد
بنی امیّه سیاستمدار بی خطری
که با یزید بیاید کنار می خواهد
فریب کار و ندانم بکار و سازش کار
از این قبیل سیاستمدار می خواهد
بنی امیّه فقط آن شریح قاضی را
که وقت فتنه بیاید به کار می خواهد
بنی امیّه أبا شهوت و أبا شکمی
نزول خواره و بی بند و بار می خواهد
که هرچه می کشد اسلام از منیّت ماست
حسین جان به کف و جان نثار می خواهد
که هرچه می کشد اسلام از جهالت ماست
علی بصیرت عمّاروار می خواهد
کسی که ماه بنی هاشم است سقّایش
حضور در وسط کارزار می خواهد
کسی که ماه بنی هاشم است سربندش
سپاه حرمله را تار و مار می خواهد
کسی که ماه بنی هاشم است مهتابش
لبان تشنه، دل بی قرار می خوهد
"در انتظار نشستی، در انتظار بایست"
هنوز حضرت معشوق، یار می خواهد
12210
38
4.27
شعر علیرضا قزوه
اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام
باید سلام کرد و جواب سلام شد
بر هر کسی که هست از این هیچ کس سلام
فرقی نمی کند که کجایی ست لهجه ات
اترک سلام، کرخه سلام و ارس سلام
ظهر بلوچ، نیمه شب کُرد و ترکمن
صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام
بازارگان درد! اگر می روی به هند
از ما به طوطیان رها از قفس سلام
«دیشب به کوی میکده راهم عسس ببست»
گفتم به جام و باده و مست و عسس سلام
معنای عشق غیر سلام و علیک نیست
وقتی سلام رکن نماز است، پس سلام!
قبل از سلام جام تشهد گرفته ایم
ما کشتگان مسلخ عشقیم، والسلام!
40058
18
3.95
شعر میلاد عرفان پور
تصویب شد به هلهله ما را فروختن
پنهان دسیسه کردن و پیدا فروختن
از مُرده-مَردهای سیاست بعید نیست
میراث زندهی شهدا را فروختن
جان را فروختن به اماننامهی یزید
دل در قمارخانهی دنیا فروختن
تصویب شد چِرای علفهرزههای غرب
وانگاه مفت، گندم اعلا فروختن
تصویب شد مطابق تقویم دشمنان
امروز را به وعدهی فردا فروختن
تصویب شد فروختن عزت وطن
بیدردسر چنان که مربا فروختن
هنگام رزم، ملعبهی دشمنان شدن
شمشیر آهنین به مقوا فروختن
لبخند را ز چهرهی مردم ربودن و
آن را به نیشخند اروپا فروختن
بین دو چای، چالهی برجام کندن و
بین دو چُرت، جام مطلا فروختن
اینگونه مفت، ننگ خریدن برای خود
اینگونه بیتعهد و امضا فروختن
آخر حراج واژهی غیرت شروع شد
این راه میرسد به الفبا فروختن
کم نیست حرمت شرف و غیرت و وطن
آسان مباد این همه یکجا فروختن
1930
0
4.25
شعر جواد جعفری نسب
این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست
از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست
در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست
با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست
خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست
از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست
در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست
تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست
با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست
گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست
گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست
حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست
در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست
گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست
چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست
زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست
با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست
2441
4
3.77
شعر غلامعلی حداد عادل
منم پاک فرزند ایران زمین
چراغی در این خاک نورانیام
اگر ترک و کرد و لر و ترکمن
بلوچ و عرب یا خراسانیام
ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت
زکرمان و یزدم، سپاهانیم
هوادار آبادی میهنم
نگهدار ایران ز ویرانیام
ندارم به جز مهر ایران به دل
خریدار کالای ایرانیام
1373
0
2.6
شعر جواد اسلامی
بگذار بگویم که نگیرند به بازی
تیغ سخنم را دله دزدان حجازی
ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان
ما حافظ و خیام و خراسانی و رازی
اما تو چه داری که به جز فتنه ببافی
اما تو چه داری که به جز فرقه بسازی
شیریم و نمک خورده ی اولاد پیمبر
ما را نه نگاهی ست به شاهان نه نیازی
ما راست درفشی که نه شرقی و نه غربی
نه زنگی و رومی و نه تورانی و تازی
حاشا که نشینیم و تو در خطه ی رستم
بر گرده ی یاران علی اسب بتازی
اسکندر و ضحاک بگو خشم بگیرند
کی سحر شود کاوه در این شعبده بازی
تا کرد و لر و ترک و بلوچیم برادر
حاشا که بر این ملک کنی دست درازی
2727
0
4.43
شعر محمدحسین ملکیان
گنج زیر خاکی ام، هر چند در انبارها
خاک غربت خورده ام این سال ها خروارها
قرن های قرن سر بردم درون لاک خویش
سال های سال رقصیدم به روی دارها
مستی پیوسته ام در شیشه ی خیام ها
کاسه ی دروریشی ام در حجره ی عطارها
هم نشینم با کبوترهای برج آسیاب
گاه گاهی می پرم با دسته ای از سارها
چشم هایم آب انبار و دلم آتش کده ست
از مغول سخت است پنهان کردنم، دیوارها!
خشت خشت از استخوان کاخی بنا کردم بلند
خون دل خوردند پای چیدنم معمارها
آی پای چکمه پوش ای نیزه ی بر دوش! هوش!
این منم یک سر که بیرون مانده از آوارها
کیستم؟ در پاسخت باید بگویم خوانده اند
منطق الطیر مرا اهل طریقت بارها
چیستم؟ در پاسخت باید بگویم دیده اند
ذلتم را روز و شب در خوابشان سردارها
آّبی فیروزه ام، در رنگ من تغییر نیست
حال اگر بر تاج شاهم یا سر بازارها
راه پر پیچ قدمگاهم مرا آسان نگیر!
مستم اما هم ردیفم با همه هشیارها
2772
0
4
شعر محمدعلی معلم دامغانی
رایت شوکت مسلمانی
سیف دین قاسم سلیمانی
قاصم کفر و سیف اسلامی
رسته جان از خودی و خودکامی
ای پسافکند قرنها عظمت
دشمنت خاک باد در قدمت
خه بنام ایزد حاج قاسم گُرد
پهلو پارسی و خوزی و كُرد
یادگار شجاعت چمران
شاهد حصر و بدر و حاج عمران
ببر اروند و شیر خرمشهر
از دفاع و جهاد و جنگت بهر
ای سپهدار پور ایرانی
خاشه دیده انیرانی
سیف دینی تو و صلاحالدین
از در فتحی و فلاحالدین
ای امیر سپاه و فرمانده
خصمت از صولت تو درمانده
مرزبان سوادِ آئش باش
تر تراش درخت داعش باش
ای دلت پاسدار شرزه باغ
تر درو کن گیاه هرزه باغ
تا مبادا کَشن شود روزی
تِلو پور پَشن شود روزی
به مَهل كٌنده گَچف گردد
دشمن مشهد و نجف گردد
کاش با توبه پاکدین به فَقُم
باز خیزد به قصد عزت قم
تا به دیدار مهدی موعود
شیعه مرتضا بسوزد عود
کار دین از خدم به کام شود
حجت مصطفا تمام شود
تا در آید عیان ز در آقا
در قدومش فغان شود غوغا
خان شود مست اسم اعظم او
جان عالم فدای مقدم او
1065
0
4.5
شعر سید حبیب نظاری
میان حوض سنگی ماهی من
دل با قاصدک ها راهی من
زمین آرام آرام است امشب
بخواب ای زخم کرمانشاهی من
1331
0
5
شعر حبیب حاجی پور
امروز ایلام فردا شاید خراسان بلرزد
فرقی ندارد کجای خاک دلیران بلرزد
ما قرن ها با حوادث لرزیده ایم و شکستیم
نگذاشتیم اشک اما در چشم ایران بلرزد
هر جا بلرزد به زودی آباد خواهد شد اما
وای از زمانی که در دل یک روز ایمان بلرزد!
پیمانه ها را شکستیم تا پای پیمان بمانیم
ننگ است هنگام یاری دستان انسان بلرزد
با دردهای فراوان با قرن ها رنج انسان
در برخی از حکمرانان ای کاش وجدان بلرزد
آواز کن آنچه داری از سال ها بیقراری
وقتی که داش آکلی نیست بگذار مرجان بلرزد
دل گرم باشیم از هم در این جهان جهنم
تا پیش گرمای دل ها سوز زمستان بلرزد
1722
1
2.77
شعر زهرا محمودی
به زیر پلک هایت می کشی نقش گلستان را
بهاری کرده ای با هرنفس خواب زمستان را
طراوت می چکد ازساحل پرشور چشمانت
به دور گردنت پیچیده شال سبز گیلان را
تمام رودهایت مثل رگهای روانی که
نوشته در کتاب زندگی تصمیم باران را
تویی آن مادر عاشق که با دلواپسی هایت
پر از مرغ مهاجر کرده ای آغوش تهران را
تو داری قلبی ازجنس طلا در سینه ی پاکت
بغل وا کرده ای مهمان کنی شاه خراسان را
صدای تیشه ات در بیستون ازعاشقی دم زد
به رقص آورده ای گلپونه های طاق بستان را
هنر می پروری در دستهای شا عرت حتی
به ذوق آورده ای" تو" صاحبان سبک و دیوان را
اگر چه زیر بم لرزید و مشتی خاک سهمش شد
به خون دل برایش می بری قالی کرمان را
بلا دور از تو و دامان پرمهری که از لطفش
گرفته برسراین مردمان دروازه قرآن را
خلیج فارس می خوابد به زیر سایه ات اما
مبادا در حریمش حس کند ناخوانده مهمان را
بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی
بخوان در گوش دنیا تا ابد آواز ایران را...
1635
0
3
شعر مهدی جهاندار
فتنه نوازندهاش یکی است جماعت
مطرب و خوانندهاش یکی است جماعت
حرمله یا شمر؟ یا سَنان؟ چه تفاوت
نیزۀ درّندهاش یکی است جماعت
ناو مسافرکُش و مسلسل داعش
شرکت سازندهاش یکی است جماعت
متن سخنرانی شغال و سگ زرد
هر دو نویسندهاش یکی است جماعت
خندۀ روباه عین گریۀ تمساح
گریهاش و خندهاش یکی است جماعت
چندم سپتامبر بود بازی ایّام
بازی و بازندهاش یکی است جماعت
هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید
مردهاش و زندهاش یکی است جماعت
شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است
کفر، سُرایندهاش یکی است جماعت
صیحۀ واحد* شنیده ای؟ دَم مولاست
نعرۀ کوبندهاش یکی است جماعت
ماه زیاد است، آن که کربوبلایی است
ماه درخشندهاش یکی است، جماعت
1319
0
3.9
شعر پانته آ صفایی بروجنی
هر بار عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق، تو را اسم می برند
آه ای درخت سبز که امروز بر سرت
صدها پرنده سرخوش و شاداب می پرند
یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها
گفتند که دمار تو را در می آورند
یادم نرفته است چه اردیبهشت ها
دیدم شکوفه های تو بر خاک، پرپرند
اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه هات لانه ی صدها کبوترند
در سایه ات هنوز سبدهای رنگ رنگ
ناز تو را به قیمت خورشید می خرند
آن زخم ها که بر تنه ات مانده دیگر و
این سیب های قرمز شاداب، دیگرند
پیراهن کبود تو را گرچه بادها
در کوچه های سوخته بر دست می برند
نامت همیشه ورد زبان پرنده هاست
هر بار شاد و سرخوش از این کوچه بگذرند
1701
0
3.75
شعر ناصر حامدی
زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی
برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی
ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی
ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی
ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی
به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی...
1342
0
5
شعر مهدی جهاندار
فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد
فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد
فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد
فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!
فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد
فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد
فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد
ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد
دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد
فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد
30115
51
4.42
شعر سید حمیدرضا برقعی
دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم
کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم
کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم
رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم
شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -
چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...
چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم
من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم
فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم
شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم
سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم
من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم
گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم
صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم
سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم
شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم
اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم
13205
10
3.86
شعر ناصر حامدی
باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی
9603
5
4.36
شعر محمد غفاری
دیگر تمام قفلها را باز میبینم
بعد از سکوت پیلهها پرواز میبینم
چشمان شب را با طلوعی سرخ میبندم
خورشید را در مشرق خود باز میبینم
فریادهامان جاودانی میشود وقتی
در چنگهای زخمیام آواز میبینم
این بغضهای متحد توفان به پا کردند
در لابلای اشک ها اعجاز میبینم
رودی که با دریا یکی شد زنده میماند
در انتهای ماجرا آغاز میبینم
1208
0
5
شعر محمدرضا طهماسبی
ایران من! ای باغ پر از لاله و سنبل!
برهم نزند زلف تو را باد تطاول
ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ تر از سرخ تر از سرخ تر از مل
ای مستی جوشیده به رگ برگ شقایق
وی شادی پنهان شده در پیرهن گل
موسیقی باد است و نوای خوش رود است
کاین گونه در آمیخته با چهچه بلبل
پرواز تو -ای فاخته- آن قدر بلند است
نومید شد از صید تو شاهین تخیل
تو جان جهان هستی و کانون توجه
تو جزئی و جزئی که فزون تر شده از کل
تا در کف مردان دلیر تو کمان است
بر دامن پاکت نرسد دست چپاول
ای رابطه ی نام تو با ذلت و خواری
بی ربط تر از رابطه ی کوه و تزلزل
بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی ست تو را پنجره ی باز توکل
دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل
از منحنی اش رقص کنان بگذرم، ایران!
گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل
تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تسلسل
4362
2
4.42
شعر مرتضی امیری اسفندقه
ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند
در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند
چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند
یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!
همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!
با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند
فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!
گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!
افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند
تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند
وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند
در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند
بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند
در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند
نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند
نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند
ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند
در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند
نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند
پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند
سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند
با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!
با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند
همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند
مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند
ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند
مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند
مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند
مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند
مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند
مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند
مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند
کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند
مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند
مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند
مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند
مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند
مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند
مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند
مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند
مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند
مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند
مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند
ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند
بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند
تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند
آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟
این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟
نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟
من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند
اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند
من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
8492
1
4.83
شعر پانته آ صفایی بروجنی
هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم میبرند
آه ای درخت سبز که بر شانههای تو
حالا کلاغهای سیهبال میپرند!
با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفههای تو بر خاک پرپرند-
اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخههات لانهٔ صدها کبوترند
پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچههای سوخته بر دست میبرند
نامت همیشه ورد زبان پرندههاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند
1629
0
4.33
شعر محمدجواد شاهمرادی
بهار شد یکی از خیل بی قرارانت
که بی قرار کند باغ را بهارانت
به نام مادری اش آفتاب می نازد؛
طلایه دار سحرخیز تکسوارانت
تو سرزمین غرورآفرین ایمانی
فروتن است و دعاگو کویر و بارانت
صبا دمیده و ُ قالب گرفته روز ازل
به شکل نقشه ی تو قلب دوستدارانت
به گوش جنگل و دریا رسیده تاریخت
شکوه جنگلی ات شور سربه دارانت
به سوی تیرگی غرب و سردسیر شمال
چه سخت سینه سپر کرده کوهسارانت
به احترام تو باید چو رود بود و سرود
قصیده ای به بلندای آبشارانت
ولی زبان مرا جز دعا مجالی نیست؛
قبول باد دعاهای دوستدارانت
1157
0
شعر سعید بیابانکی
پیچایی گیسوی شکن در شکن است این؟
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این؟
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حدّ شراب کهن است این
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این
بنشین به تماشای فرو ریختن من
دل... نه! به خدا خانه ی ویران من است این
ارزان مفروشید رفیقان! سر ما را
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این؟
سُم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است
انگار نه انگار گل است این، چمن است این
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!
سوگند که ایران من است این، وطن است این ...
4262
2
4.38
شعر پانته آ صفایی بروجنی
شب ها کبوترخانه ي شهر است دامانت
صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت
نظم جهاني را به هم مي ريزد آن ماهي
که صبح ها بيرون مي آيد از گريبانت
فرقي ميان «کوهرنگ1» و شانه هايت نيست
فرقي ميان «چشمه زاغي2» ها و چشمانت
هرقدر تابستان ململ بر تنت زيباست
زيباست بالاپوشِ پائيز و زمستانت
تو مادر بابونه ها و پونه ها هستي
عطرِ بهارِ کوه را دارند دستانت
من دختر آويشن و ريواس و ريحانم
دلتنگِ دشت و چشمه و کوه و بيابانت
دلتنگ تابستان فرورديني ات هستم
ديوانه ام حتي براي برف و بورانت
حقش چکيدن در گلوي گاو خوني نيست
رودي که نوشيده است قطره قطره از جانت
اي زردکوه مهربان! بگذار برگردد
زاينده رودِ کوچکت روزي به دامانت
1.کوهي در استان چهارمحال و بختياري
2.چشمه اي در نزديکي شهر بروجن
2145
0
شعر ندا هدایتی فرد
همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید
سلام كشور من! ای وطن! طلوع امید!
قدم قدم غزلم را ستاره میبندم
مسیر آمدنت را سپیدهای كه دمید
چگونه بین غزلها تو را بگنجانم
به حجم تنگ غزل جا نمیشود خورشید
غروب، رفتن تو، اشكهای ما، قرآن
سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید
به خون پاك شهیدان تا ابد آباد
اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید
تو آمدی و دوباره زلالی از باران
به خاكی در و دیوار كوچهها بارید
تو پیر میكده مسلمین تاریخی
و حكم بعد خدایی همیشه جاوید
3150
0
3
شعر محمدعلی بهمنی
تا گُلِ غربت نرویاند بهار از خاکِ جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاکِ بی خزانم!
گرچه خشتی از تو را، حتی به رویا هم ندارم
زیر سقفِ آشنایی هات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجاآبادِ دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کِشانم
نیستی شاعر که تا معنایِ «حافظ» را بدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس؟ حق با چیست؟ پیش از رفتن، ای خوب!
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم
2901
0
3.81
شعر محمدعلی بهمنی
ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم
مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خوابِ کهفی
دیدم آوخ...قرن ها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران، خاکش اما، آشنا با خشتِ جانم
ها...شناسم! این همان شهر است، شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغِ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان!
زآسمان می پرسم: آخر من کجایِ این جهانم؟
سوزِ سردی می کِشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بندِ استخوانم
می نشینم از زمینِ سرزمینِ بی گناهم
مُشت خاکی رویِ زخمِ خون فشانم می فشانم
خیره بر خاکم، که می بینم زِ کَرتِ زخم هایم
می شکوفد سرخ گل هایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و به اینسان
می شود آغاز فصلِ دیگری از داستانم
1901
0
4.25
شعر قیصر امین پور
فصل گل بود و بهار
فصل پرنقش و نگار
باد بی رحم خزان
ناگهان از سر دیوار، پرید
و بر این باغ وزید
بهترین گل ها را
از دل باغچه ی مدرسه چید
چارگل، چار شهید
همه ی مدرسه ی ما غم بود
چار تا غنچه ی سرخ
در دل باغچه ی ما کم بود
من به خود می گفتم:
باید این مسئله را حل بکنیم!
حاصل مدرسه منهای چهار
می شود: مدرسه منهای هزار
می شود: مدرسه منهای بهار
باید این مسئله را حل بکنیم
من به دنبال قلم می گشتم
پدرم نیز به دنبال تفنگش می گشت
5882
2
4.11