دفتر شعر

نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود

نسیم ساده ی دلخواه خوبی بود
شب تنهایی ام را ماه خوبی بود

به من یک بار هم مادر نگفت اما
برای مادرش همراه خوبی بود

کتابم را چه شرحی داد سرنیزه
کتابم قصه ی کوتاه خوبی بود

صدای خنده هایش مانده در گوشم
چه آهی می کشیدم... آه خوبی بود

نفهمیدم چگونه طی شد این مدت
نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود


30 اردیبهشت 1397 7 0

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار سر به سینه ی من در سکوت، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار دست های تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آن چه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست

از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
از دوستان هرآنچه به هم می رسد نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغوش وا کن ابر مرا در بغل بگیر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست
 


30 اردیبهشت 1397 21 0

من از تبار تیشه ام، با من غمی هست 

من از تبار تیشه ام، با من غمی هست 
در ریشه ام احساس درد مبهمی هست

بر گیسوانم بوسه زد روزی خداوند
در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان خواست یعنی
در نقشه ی جغرافیای من بمی هست

من روی آرامش نخواهم دید با تو
با تو لفی خسر است هر جا آدمی هست

جز زخم این دنیا نخوردم از تو ای عشق
آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟ 


30 اردیبهشت 1397 13 0

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست
بین غریبه‌هاست که هیچ اختلاف نیست

برگرد پیش از آن‌که از این دیرتر شود
این درّه است بین من و تو، شکاف نیست

گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی
در مشت توست، آن‌ طرف کوه قاف نیست

تا چشم تو خلاف لبت حرف می‌زند
حظی‌ست در سکوت که در اعتراف نیست

برگرد مثل بارش باران به خانه‌ام
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»*


* مصرعی از سعدی


30 اردیبهشت 1397 13 0

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد برگهای گلاویز بشمری؟

ای سرو سربلند! تو بر شانه‌ات چقدر
گنجشک‌های از گله لبریز بشمری؟

من بال و پر شکسته‌ام از من بدون تو
چیزی نمانده‌است که ناچیز بشمری

شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غم‌انگیز بشمری

اما مرا به یاد تو حتما می‌آورد
هر جوجه‌ای که آخر پاییز بشمری



30 اردیبهشت 1397 16 0

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است

چشمها – پنجره‌های تو – تامل دارند
فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟

همه‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایم که ته چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند



30 اردیبهشت 1397 10 0

سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است

سفر هرکجا سایه گسترده‌است
چه‌ها بر سر آدم آورده‌است

کسی را که یک عمر چشم‌انتظار…
به یک چشم‌برهم‌زدن برده‌است

کسی را که در یاد خواهی‌سپرد:
کجا، کِی خداحافظی کرده‌است

تو گویی که ما را برای وداع
زمین راه و بی‌راه پرورده‌است

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است
سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است.



30 اردیبهشت 1397 6 0

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است


30 اردیبهشت 1397 9 0

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست

حرفهایت طعم باران، عطر شبدر داشتند
چشمهایت شرم شیرین کبوتر داشتند

می‌نشستی بر دل و با دل مصیبت داشتم
من که این بودم، ببین باقی چه در سر داشتند!

می‌شکفتم گل‌به‌گل تا می‌شنفتم از لبت
نقشه‌ها هرجا تو بودی نقش قمصر داشتند

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست
تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

هرگز از امثال تو خالی نمی‌شد روزگار
نصف خودکارت اگر آن عده جوهر داشتند



30 اردیبهشت 1397 8 0

کی می آیی گلم به دنیا؟

ای دخترم ای عزیز بابا!
ما تنهاییم بی تو تنها

کی می رسی از جهان دیگر؟
کی می آیی گلم به دنیا؟

دلتنگ توام بگو که تا چند
من منتظر تو باشم اینجا

مشتاق شنیدن توام، کی؟
می بشنوم از لب تو بابا؟...

اینجا همه با تو مهربانند
بابا! نکند بترسی از ما

هم سیب دهد تو را الهه
هم ناز کند تو را طهورا

محیا بزنم صدات یا نه؟
مریم؟ باران؟ بهار؟ زهرا؟

ما منتظر توایم، باشد؟
کی می آیی گلم به دنیا؟



با حذف ابیات


30 اردیبهشت 1397 17 0

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود
آن قدرها سعید که مصداق عید بود

هر جا و هر چه را که نظر کردم آن زمان
در هیأتی جدید و حیاتی جدید بود

با ما بساز باشد و با ساز ما به رقص؟
از روزگار -این شب ظالم- بعید بود

آغاز روزهای خوش ما دو تا درست
پایان روزهای بد سررسید بود...

دادم به مشتلق دل خود را که بودنت
امّید اخرینِ منِ ناامید بود

ای کاش مدتی که نشستم کنار تو
قدر هزار سال پیاپی مدید بود


با حذف ابیات


30 اردیبهشت 1397 16 0

ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

ممنون دم از سپیده دم از صبحدم زدی
ممنونم از دمیدن خورشید دم زدی

ممنون دم از امید به آینده ای بعید
_آن روز روسپید که می خواستم_ زدی

ممنون که مشق های شب روزگار را
ای صبح در نگاه تو جاری! قلم زدی

در کسوت بهار به پاییزم آمدی
مفهوم فصل ها را ممنون به هم زدی

ممنونم از تو، از تو که این خاطرات را
در متن بدترین لحظاتم رقم زدی
::
از پیش من چه زود، چنان رود رد شدی
ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

 


30 اردیبهشت 1397 14 0

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم

ای دخترم! ای نوگل زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطر دلاویز تو لبریز

یاقوت تراشیده ی پیوند دو بی تاب
الماس درخشنده ی شیرین شکرریز

ای ناز تو اندازه ی خورشید زمستان
زیبایی لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهر تو به دامان عروسک
دستی بکش از مهر به دستان پدر نیز

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینی فردای قشنگت
از تلخی دلخون شدن از غصه ی هرچیز

از قصه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی دوران بلاخیز

ای ناز شکرریز! تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخش دنیای غم انگیز 


30 اردیبهشت 1397 10 0

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم

از شوری چشم اهالی ترس دارم
از مردمان این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دل حالی به حالی ترس دارم

از این که ما مثل دو تا ماهی بچرخیم
در برکه های بی خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه ها را
همواره از آغوش خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
با این همه از خشکسالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوری چشم اهالی ترس دارم


30 اردیبهشت 1397 10 0

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 10 0

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد

همیشه در جریان مصیبتی بارز
همایش مگس است و خطابه ی وزوز

ژنِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد
به وارثان بلافصل اسکناس و فلز

زن معاشقه از فرط اصطکاکش سوخت
چگونه عشوه بریزد در این جلز و ولز

میان منگنه ها له شد و نمی بیند
که دست رگ به رگش آبی است یا قرمز

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد
چه می شود که نمیرند کودکان هرگز؟


30 اردیبهشت 1397 16 0

میان پنجره و سنگ اشتراکی نیست

کدام صلح؟ به جنگ همیشگی سوگند
کنار من بنشین گریه کن بلندبلند

چطور شد که ستم جان گرفت و آدم شد؟
و رفت در کت و شلوار -با گل و لبخند-

... که عکس تازه ی خود را به اژدها بدهد
... که انتخاب کنندش رسانه های نژند

زمانه بد شده با خوش سلیقه های دقیق
زمینه پر شده از چشم های زودپسند

میان پنجره و سنگ اشتراکی نیست
به جز عدم چه به دنیا می آرد این پیوند؟

نمادهای جدیدی برای صلح بساز
کبوتران گچی خرد و خاک شیر شدند
 


30 اردیبهشت 1397 12 0

باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تـو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق!
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری

من دختری از نسل چنگیزم كه عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم
شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری!

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم كرد
باید بـرای چادرم حرمت نگه داری

تو می‌رسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری كه از من چشم برداری


29 اردیبهشت 1397 5 0

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!

جهانم را به مهمانی شعر و نور دعوت کن
مرا شهزاده ی قصر هزار و یک حکایت کن

تمام قصه ام تاریخ بی تردید تنهایی ست
مرا از اولین روز جهان من روایت کن

بیا و کشتی بی بادبان آرزویم را
به سمت سرزمین سبز خوشبختی هدایت کن

مبادا خسته باشی از جنون، بیدار شو آن وقت
مرا تا به ابد بنویس، بعدش استراحت کن

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!
بیا در بین انسان های بی رؤیا سرایت کن


25 اردیبهشت 1397 34 0

جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

کمک کنید بسازیم آی کودک ها
جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

جهان تازه ای آنجا که برج های بلند
نمی رسند به نخ های بادبادک ها

جهان تازه ای از جنس آشتی که در آن
بزرگ ها همه عاشق شوند و کوچک ها

تفنگ ها همگی شاخه های گل بشوند
تمام مزرعه ها خالی از مترسک ها

دعا کنید که باران بگیرد و فردا
به برج کهنه بیایند باز لک لک ها
 


25 اردیبهشت 1397 27 0
صفحه 1 از 274ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها