دفتر شعر

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات

پای زخم آلود من... طاقت بیاور می رسی
صبح فردا محضر ارباب بی سر می رسی

صبح فردا پابه پای اشک بانوی دمشق
زخمی و رنجور... پابوس برادر می رسی

ای دل بی تاب من... آرامشت را حفظ کن
شک نکن فردا به آن غوغای محشر می رسی

چشم گریانم! صبوری کن که پیش از افتاب
روبروی صحن گلهای معطر می رسی

چشم در چشم هزار آیینه ی بیرق به دوش
وقت ندبه، در حرم های مطهر می رسی

یک قدم مانده به مقتل خوانی سید حکیم
زیر باران... روضه ی پاک و منور... می رسی

یک قدم باقی ست تا آن اجتماع قلبها
می رسی ای دیده! با شور مکرر می رسی

پای تاولناک من! ممنونم از همراهی ات
ظهر فردا مرقد گلهای پر پر می رسی

رود رود گریه و لبیک و بیرق های سرخ
یک ستون مانده... به آن دریای احمر می رسی 

کربلا... وقت اذان ظهر... روز اربعین
لحظه ی ذکر مصیبت های خواهر می رسی

عطر یاس دلنشینی می وزد در بادها
پای من روزی به خاک پاک مادر می رسی... 

صبح  نزدیک است... آری... صبح موعود عزیز
حتم دارم که به آن روز مقدر می رسی...


19 مهر 1398 153 0

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر


بر شاهراه آسمان پا می گذارم
این کفش ها دیگر نمی آید به کارم

آورده ام آه دل جامانده ها را
سنگینی آن بغض ها شد کوله بارم

آواره تر از رودها، صحرا به صحرا
خود را به امواج خروشان می سپارم

پاداش حج، در هر قدم... اجر کمی نیست
شکر خدا این گونه طی شد روزگارم

خرما تعارف می کند، لبخند شوقی
از پینه های دست هایش شرمسارم

تیر «هزار وسیصد و هشتادو هشت» است
تا کربلا زخم تنت را می شمارم

این ازدحام شهر، خلوتگاه راز است
من هم دلم را با تو تنها می گذارم

ذکر مصیبت می کند لب های خشکت
بر زخم های تو چگونه خون نبارم؟

در کربلای غربت تو، تاب ماندن
از کربلایت پای برگشتن ندارم

من آمدم بی شک تو هم می آیی آخر
ای مهربان! ای روشنی بخش مزارم!


از راه برمی گردم اما از تو هرگز...


18 مهر 1398 112 0

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم

ما به سوی چشمه از این خشکسالی می‌رویم
با گلوی تشنه و با مشک خالی می‌رویم

قطره قطره از میان روضه‌ها جاری شدیم
بین گرد و خاک جاده با زلالی می‌رویم

نیمه‌شب از بین نخلستان کوفه رد شدیم
با صراط المستقیم از آن حوالی می‌رویم

راه را سلمان نشان داده‌ست، در پیش کریم
کوله‌باری نیست با ما، دست خالی می‌رویم

«سرزنش‌ها می‌کند خار مغیلان در مسیر»
با تمام طعنه‌های احتمالی می‌رویم

میزبانِ بغضِ تاول‌هاست با باغ گلش
بین موکب‌ها همین که روی قالی می‌رویم

دسته دسته، تا حرم، پرچم به دوش، از شرق و غرب
با نسیم صبح و با باد شمالی می‌رویم

اربعینی‌ها خبر دارند ما از این مسیر
«با چه حالی آمدیم و با چه حالی می‌رویم»


12 مهر 1398 199 0

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد

بیا که خانۀ چشمم شود چراغانی
اگر قدم بگذاری به چشم بارانی

بیا که بی‌تو نیامد شبی به چشمم خواب
برای تو چه بگویم از این پریشانی؟

چرا کنم گله از روزهای دلتنگی؟
تو حال و روز دلم را نگفته می‌دانی!

نه دل بدون تو طاقت می‌آورد دیگر
نه تو اگر که بیایی همیشه می‌مانی

چه کرده با دل من داغ، دور از چشمت
چه کرده با دلم این گریه‌های پنهانی

ببین سراغ تو را هر غروب می‌گیرم
قدم قدم من از این کوچه‌های کنعانی

نسیم مژدۀ پیراهن تو را آورد
نسیم آمده با حال و روز بارانی

نسیم آمده با عطر عود و خاکستر
نسیم آمده با ناله‌ای نیستانی

بیا که دختر تو نیست ماندنی بی‌تو
بیا که کُشت مرا این شب زمستانی!
 


11 مهر 1398 189 0

پاییز بهاری است که عاشق شده است

تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است


01 مهر 1398 10111 0

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



01 مهر 1398 21948 19

می خواستم حبیب شوم اما...

من شاعر عزای خودم هستم
مداح روضه های خودم هستم

من را به اهل بیت نچسبانید
من غرقِ در هوای خودم هستم

تبلیغ می کنم اثر خود را
در سایه ی لوای خودم هستم

در شعر هام جار زدم گفتم؛
من هم کسی برای خودم هستم

هر ظهر روی سینه ی ابیاتم؛
در زیر چکمه‌های خودم هستم

در اصل وقت گفتن از گودال
سرگرم ذبح نای خودم هستم

می خواستم حبیب شوم اما
من شمر کربلای خودم هستم
 


30 شهریور 1398 324 0

از گریه چشم‌های حسینیّه پر نم است

این خانه‌ای که خشت به خشتش پر از غم است
عمری‌ست وقف روضۀ ماه محرم است

با دست‌های پیر پدر قد کشیده است
آجر به آجرش اگر این‌قدر محکم است

در این محل نسیم اگر مویه می‌کند
از عاشقان موی پریشان پرچم است

آن پرچمی که خط به خطِ تار و پود آن
«باز این چه شورش است که در خلق عالم...» است

بر سقف نم کشیدۀ آن، ظنّ بد مَبَر
از گریه چشم‌های حسینیّه پر نم است

بر آن نشسته است اگر خاک، در عوض
اسباب یاد چادر خاکی فراهم است...

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%87


29 شهریور 1398 361 1

کاش تا لحظۀ مردن به دلم غم باشد

کاش تا لحظۀ مردن به دلم غم باشد
محفل اشک برای تو فراهم باشد

روضه‌ات آب حیات است برایم، ای کاش
در دلم تا نفسی هست محرم باشد

آبرویی بده آن‌قدر که تا آخر عمر
تا سری هست فقط پیش شما خم باشد

مرگ صدبار مبارک‌تر از آن روزی که
در دلم ذره‌ای از مهر شما کم باشد

خاکِ نفرین شده آن است که در ماتم تو
خالی از نام تو و روضه و پرچم باشد

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%B4%DA%A9
 


29 شهریور 1398 320 0

يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است


چنين كه گوشه ی چشم زمانه پرخون است
چنين كه شش جهت آسمان شفق گون است

زمين به كشتي درخون نشستـه مي ماند
زمان بـه حرمت درهم شكستـه مي ماند
 
نـه آفتاب ، كـه يك بهت رنگ و رو رفته است
كه پشت كوه نه ،در طشت خون فرورفته است

غروب مي خزد از روي تپه ها خونرنگ
سكوت مي وزد از لاي بـوتـه ها دلتنـگ

سكوت و گاه صداي شكسـتن آهي
صداي ضجه ی لب تشنه‌اي هر از گاهي

صداي بغض ترك خورده ی زمين است اين
صدا صداي نفـس هاي آخرين است اين

شب سكوت ، شب جـاودانگي در دشـت
شـب بلـوغ شـب عاشـقـان بي برگشت

شبي كه باغ فقط با بهار بيعت كرد
شبي غريب كه تاريخ را دو قسمت كرد

 شبي كه گرچه همه مژده ی خطر مي داد
دوباره هدهد پير از خطر ، خبر مي داد :
 
كه « عشـق مردنِ در وادي طلـب دارد
به ماه خيره شدن هاي نيمه شـب دارد

 مرام زندگي عاشقانه حيراني است
هميشه عاقبت عاشقي ، پريشاني است
 
نشانه رفته زمان و زمين تن من را
شما شبانـه ببـنديـد بارِ رفتن را »
 
امام قافله سـر در عباي تنهايـي
نگاه گيچ حريفان به هم تماشايي
 
« چرا دوباره به شام گناه برگرديم
نيـامـديم كه از نيـمه راه بـرگرديم
 
در ايـن معامله تا جام آخرين بايد
ميان آتش وخون ، عاشقي چنين بايد
 
اگرچه هرچه دل اينجاست پاك و دريايي است
دلـي كـه تشنـه بـه دريـا زنـد تماشايي است»

و صبـح،  ميكده سهم خدا پرستان شد
پياله چرخ زد و دور ، دور مستان شد
 
مقيم ميكـده جـمعي مـسافران الست
شراب و ساقي وهفتادويك پياله ی مست
 
نياز بر سر دسـتان تشنگـان رقصيد
خدا به هيئت ساقي در آمد و چرخيد
 
گشود خمره و آتش در آفتاب كشيد
از آسمان به زمين خطّي از شراب كشيد

خطي كشيد و رفيقان يكان يكان رفتند
شراب داد و حريفان به آسمان رفتند 
 
به گرد آينه هفتاد و يك ستاره شدند
شراب وحدتشان داد و يك ستاره شدند
 
ولي هنوز يكي محو عشوه ی ساقي است
هنوز ساغر هفتادودومين باقي است
 
ادا نكرده زمين را هنوز دِيني هست
هنوز در صف پروازيان حسيني هست
 
دوباره ساقي و آن عشوه هاي پنهاني
دوباره چرخي از آن گونه ها كه مي داني
 
دوباره آينه بازي دوباره خوش مستي
شراب و آتش و عشق و عطش به همدستي

شرابي از گذر سرنوشت رنگين تر
شرابي از بركات بهشت شيرين تر
 
از آن شراب كه موجي نشان من دادند
قلم به كنجي و دفتر به كنجي افتادند
 
به خود كه آمدم آن دشت ، دشت ديگر بود
حسين ، بود ولي پيكري كه بي سر بود
 ::
شراره مي چكد از سقفش اين چه صحرايي است
يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است
 
كدام زينب غمگين در آسمان نگريست
كه دجله دجله خجالت كنار كوفه گريست
 
كدام حجله نشين دل به راه اكبر داشت
كه از غريو زمين ، آسمان ترك برداشت
 
كدام عصمت شش ماهه پشت اعصار است
كه هفت توي زمان و زمين عزادار است

كدام هيئت بيمار در دعا مي سوخت
كه كربلا همه در سوز ربنا مي سوخت
 
كدام وسعت دريا كنار رود آمد
كه رود ، تن همه سرگشت و در سجود آمد
 
فرات را به چه درسي نشاند مولايش
كه آب دارد و خشكيده است لبهايش
 
مگو فرات به لب تشنگان نگاه نكرد
مگو شنيد و شنيد و شنيد و آه نكرد
 
فرات آينه ی اشك داغدران است
فرات گريه ی يكريز روزگاران است
 
فرات كفر نبود از كنار دين مي رفت
كه آبروي زمان بود بر زمين مي رفت
::
زمان گذشت بدين سان و ساربان برگشت
شراب طي شد و ساقي به آسمان برگشت
 
غروب مي خزد از روي پشته ها خونرگ
سكوت مي وزد از لاي كشته ها  دلتنگ
 
يكي همه سر و سرّ است با سري تنها
يكي گرفته در آغوش ، پيكري تنها
 
كنار لاله نشسته است آن طرف ياسي
يكي گرفته در آغوش دست عباسي
 
يكي به صبح، اميدِ دميدني بسته است
يكي دخيل به رگهاي گردني بسته است
 
نه يك زن است به جا مانده در شبي تنها
هزار قافله درد است و زينبي تنها
 
شب ست و شب شب شبگردي شباويز است
شب وداع، شب گريه هاي يكريز است

 شب آمده است بلاخير و بيكران امشب
ستاره ها عرق شرم آسمان امشب ...
 


20 شهریور 1398 338 1

دیدند که آغوش خدا منتظر است

دستان تو مثل دو کبوتر رفتند
سیراب تر از زمزم و کوثر رفتند

دیدند که آغوش خدا منتظر است
دستان تو از خودت جلوتر رفتند
 


20 شهریور 1398 362 0

تو «زینب زینبِ» یک لهجه ی بی غلّ و غش هستی

تو بی تابی و این را پیچ و تاب جاده می فهمد
سر بر نی، تن در قتلگاه افتاده می فهمد

تو مظلومی و این را مادرت در سجده می داند
و حرف مادرت را تربت سجاده می فهمد

تو تنهایی و امضاهای پای نامه می گوید
و این را هر که دعوت نامه نفرستاده می فهمد

تو آرامی و این آرامش پیدای پنهان را
فقط طفلی که دستش را به دستت داده می فهمد

تو بی تابی، تو مظلومی، تو تنهایی، تو آرامی
تو را اما که با این شرح حال ساده می فهمد؟

تو «زینب زینبِ» یک لهجه ی بی غلّ و غش هستی
تو اوج نوحه ای این را مؤذن زاده می فهمد

 


19 شهریور 1398 398 0

تو اشک غم حسین را پاک نکن

این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند

تو اشک غم حسین را پاک نکن
بگذار که این اشک تو را پاک کند

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%BA%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86


18 شهریور 1398 381 0

میان معرکه هم ایستاده‌ای به نماز

سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری

سری که بود دمادم به روی دوشِ نبی
سری که بر سرِ نی شد به جرم حق‌طلبی

سرت شریف‌ترین سجده‌گاهِ باران است
سرت امانتِ سنگینِ روزگاران است

منم مسافر بی‌زاد و برگ و بی‌توشه
سلامِ من به تو، ای قبله‌گاهِ شش‌گوشه

سلام وارث آدم، سلام وارث نور
سلام ماه درخشانِ آسمان و تنور

سلام تشنه‌لبِ کشتۀ میانِ دو رود
سلام خیمۀ جانت اسیر آتش و دود

سلام ما به تو ای پادشاه درویشان
چه می‌کنند ببین با تو این کج‌اندیشان

تو آبروی شرف، آبروی مرگ شدی
کتاب وحی تو بودی و برگ برگ شدی

تو در عراقی و رو کرده‌ای به سمت حجاز
میان معرکه هم ایستاده‌ای به نماز

بخوان که دل به نوایی دگر نمی‌بندم
که خورده تیر غمت بر دوازده‌بندم

چه با مرام شما کرده‌اند بی‌دینان
هزار بار تو را سر بریده‌اند اینان

چه سود بعدِ تو چون برده، بندگی کردن
حباب‌وار، یزیدانه زندگی کردن

حسین گفتن و دل باختن به خویِ یزید
بدا به غیرت ما کوفیانِ عصر جدید

چه زود در کنفِ رنگ و رِیب فرسودن
مدام بردۀ تزویر و زور و زر بودن

چه سود دل به غمت دادن و زبانم لال
حسین گفتن و... آتش زدن به بیت‌المال

حسین، کوفی پیمان‌شکن نمی‌خواهد
حسین، سینه‌زنِ راهزن نمی‌خواهد

حسین را، ز مرامش شناختن هنر است
حسین دیگری از نو نساختن هنر است

«بزرگ فلسفۀ قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است»


شبی رسیده ز ره، شب نگو، بگو سالی
ببین ز خواجۀ رندان گرفته‌ام فالی

«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم»

سلام، کوهِ غم و کوهِ صبر و کوهِ بلا
سلام، حنجرۀ بی‌بدیل کرب‌وبلا

تو با مرامِ حسینی میان کوفه و شام
بنای ظلم فرو ریختی به تیغ کلام

بگو به ما که به گوشَت مگر چه خواند حسین
بگو! مگر ز لبانش چه دُرّ فشاند حسین

بگو که گفت من این راه را به سر رفتم
به پای‌بوسیِ این راهِ پرخطر رفتم

تو هم به پای برو ما نگاهمان که یکی‌ست
مراممان که یکی رسم و راهمان که یکی‌ست

بگو که گفت: هلا نور چشم من زینب!
بخوان به نام گل سرخ در صحاریِ شب

بخوان که دود شود دودمان دشمن تو
بنای جور بلرزد ز خطبه خواندن تو

نبینمت که اسیر حرامیان باشی
اسیر فتنه و نیرنگ شامیان باشی

که در عشیرۀ ما عشق، ارث اجدادی‌ست
اسارت است که سنگِ بنای آزادی‌ست

سلام ما به اسارت، سلام ما به دمشق
سلام ما به پیام‌آورِ قبیلۀ عشق

ببین نشسته به خون، مقتل لهوفیِ ما
گرفته رنگِ فغان نامه‌های کوفیِ ما

شرابِ نور که هشیار و مست خورده تویی
که گفته‌ است که کشتی شکست‌خورده تویی

سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری

لینک منبع:

http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%80-%D8%B9%D8%B4%D9%82


18 شهریور 1398 659 0

چه آتشی‌ست که در حرف حرف آب نشسته

چه آتشی‌ست که در حرف حرف آب نشسته
که روضه خوانده که بر گونه‌ها گلاب نشسته؟

صدای آه بلند است گوشه گوشۀ تکیه
چه ناله‌هاست که در روضۀ رباب نشسته

کدام سو بدود چشم‌های خستۀ این زن
که در مسیر نگاهش فقط سراب نشسته

«چه کرده‌اند که زیر عبا می‌آوری‌‌اش؟ آه!
چه کرده‌اند که در چشم‌هاش خواب نشسته؟

چه دیر می‌گذرد! کو صدای گریۀ اصغر؟»
میان خیمه زنی غرق اضطراب نشسته

کشیده روی سرش باز چادر عربی را
درست مثل سؤالی که بی‌جواب نشسته

کسی نگفت در آن سرزمین چه دیده که یک سال
رباب یکسره در زیر آفتاب نشسته


15 شهریور 1398 172 0

تو موسایی و در گهواره هم اعجاز خواهی کرد

صدایت را در این صحرا طنین‌انداز خواهی کرد
تو موسایی و در گهواره هم اعجاز خواهی کرد

سپیدی گلوی توست این یا که ید بَیضا
تو چشم کورها را بر حقیقت باز خواهی کرد

کدامین راز خلقت را تو در این طور می‌بینی
که جانت را فدای گفتن آن راز خواهی کرد

چه زیبا دل به دریا می‌زند مادر چه زیباتر
عروجت را از آغوش پدر آغاز خواهی کرد

بگو که باز می‌گردی به آغوشش غریبانه
بگو با خون سرخت تا خدا پرواز خواهی کرد
::
اسیر سِحر دنیاییم... محتاج نگاه تو
تو موسایی و در گهواره هم اعجاز خواهی کرد


15 شهریور 1398 424 0

چهل رباعی عاشورایی/ نذر حضرت علی اصغر علیه السلام

 
با طبع شهیدپرور آغاز کنم
از نیزه بگویم از سر آغاز کنم
معراج من است کربلای تو حسین
با نام علی اصغر آغاز کنم

این شور و حماسه، خبری کم دارد
میدان عطش دلاوری کم دارد
هفتاد و دو سرو سرفراز  افتاده،
انگار علی اصغری کم دارد

از لشکر کوفه این خبر می‌آید
زخم است و دوباره بر جگر می‌آید
این‌بار هدف کیست؟ پدر یا که پسر؟
تیر است و به قصد سه نفر می‌آید!

تیر است و قساوت خودش را دارد
زخم است و جراحت خودش را دارد
با این‌که مسیر قصه، تیر است و گلو
این قصه طراوت خودش را دارد

پرسید پدر؟ پسر؟ هدف آخر کیست؟
انگار که دل توی دل مادر نیست
ای تیر! به غیر زخم بر جان رباب،
حرفِ درگوشی تو با اصغر چیست

این طفل، قیامت خودش را دارد
با مرگ، اشارت خودش را دارد
با تیر، قرار دارد این ذبح عظیم
او سبک شهادت خودش را دارد

زخمی‌ست که سر باز کند با این تیر
مرغی‌ست که پر باز کند با این تیر
طوبای بهشت، آشیانش شده است
این بسمله پرواز کند با این تیر

غوغای عطش بود و فراتی می‌خواست
از خضر نجات، آب حیاتی می‌خواست
طوفان بلا ساحل امنی می‌جُست
این قوم، سفینة النجاتی می‌خواست

در هرم عطش بود فراتی دیگر
در جستجوی آب حیاتی دیگر
این ورطه - که سی هزار قربانی داشت-
می‌خواست سفینة النجاتی دیگر

می‌رفت به سمت لشکر بی‌خبران
می‌گفت رباب، مادرانه، نگران:
خورشید! متاب بر گلوی پسرم
می‌ترسم چشمی بزند زخم بر آن...

رفتی و نگاه مادرت دنبالت
لبخند خبر می‌دهد از احوالت
آغوش به  روی مرگ واکرده‌ای و،
تیر است که آمده به استقبالت

می‌دید غریبی پدر را و... گریست
مادر را و سوز جگر را و... گریست
جز تیر، کسی حرف دلش را نشنید
بر حنجر او گذاشت سر را و گریست

ای تیر مرا به آرزویم برسان!
یعنی به برادر و عمویم برسان
حالا که پدر، تشنه لبیک من است
بی‌تاب خودت را به گلویم برسان

لبیک به اوست آرزویم؛ لبیک!
می‌گویم با خون گلویم لبیک
تفسیر عظیم «یتلظّی عطشا»ست
لب باز نمودم که بگویم: «لبیک»

من نیز یکی از آن همه مردانت
قابل شده این جان، که شود قربانت؟
حالا که بلا دور سرت می‌گردد
بگذار علی شود بلاگردانت

باید که به روی دست، قرآن ببرم
شش آیه از آن سوره انسان ببرم
تا قرآن باز، روی نیزه نرود
باید که تو را نیز به میدان ببرم

شش‌ماهه خود را که به میدان آورد
گفتند حسین، تیغ برّان آورد
سوگند به قرآن! که پی معجزه است...
این بار به جای تیغ، قرآن آورد!

ای قوم! حسین، محشرش را آورد
بی‌تاب‌ترین دلاورش را آورد
ای وای! حریف او چرا حرمله است؟
حالا که علیِ اصغرش را آورد

طفل است ولی حیدرِ دیگر شده است
شش‌ماهه او یک‌تنه لشکر شده است
آمد میدان، شد سپر جان امام
حالا اصغر، علی اکبر شده است

بر حجت حق، حجت آخر شده است
با خون گلو، چشمه باور شده است
آیا علی‌اصغر است بر دست حسین؟
قرآن حسین، ثقل اکبر شده است

قربانی راه دین از این بهتر چیست؟
این طفل، لبش ز گریه حتی تر نیست!
این تیر سه‌شعبه چیست در پاسخ او؟
این کودک در مقابل لشکر کیست؟

این گریه، نه! زخم بر تن احساس است!
طفل است و تلظی... رجزش هم خاص است!
با تیر سه‌شعبه گفت دشمن، این طفل
هم قاسم، هم اکبر، هم عباس است

طفل است؟ نه! این کمال خود را دارد
در یاری تو، مجال خود را دارد
این نیست تلظی و رجزخواندن اوست!
این شیر، زبان حال خود را دارد

پرپر می‌زد دلی کبوتر می‌خواست
در لجّه خون، تنی شناور می‌خواست
در هرم عطش بود و تلظی می‌کرد
این ماهی سرخ، حوض کوثر می‌خواست!

او رفت که بی‌تاب کند لشکر را
از شرم عطش آب کند لشکر را؟
او در پی تشنه حقیقت می‌گشت
می‌رفت که سیراب کند لشکر را

«کیف یتلظی» به زبان جاری شد
یک علقمه زخم، ناگهان جاری شد
از خون گلوی خشکِ آن ذبح عظیم
یک رود به سمت آسمان جاری شد

اين رود زلال شد سراب من و تو
با آن‌كه عطش، گرفته تاب من و تو
من تشنه‏ يارى‏ام، تويى تشنه‏ آب
فوارّه‏ خون است جواب من و تو!

هستی شما حرام شد ای مردم
آلوده به ننگ و نام شد ای مردم
«کیف یتلظی عطشا» یعنی که
حجت به شما تمام شد ای مردم!

لبخند و نگاه، گفتگوی اصغر
یاری ز امام، آرزوی اصغر
انگار به قلب عالم هستی خورد
تیری که زدند بر گلوی اصغر...

شد گندم ری طعم هواخواهی‌شان
دیدی که چه بود اوج خداخواهی‌شان!
دیدی که چگونه اصغرم را کشتند
با نیت قربتاً الی اللهی‌شان!

شش ماهه ز هفتاد و دو تن برتر شد
او اصغر بود و اکبری دیگر شد
کامل شدن گل است پرپرشدنش
این غنچه ولی گل نشده، پرپر شد!

قدقامت گفت و رفت تا ساحت عرش
بر دست پدر، درست در قامت عرش
تسبیح هزاردانه شد خون گلو
تسبیح هزار دانه شد زینت عرش

شب‌هایم مهتاب ندارد دیگر
مادر، بی‌تو خواب ندارد دیگر
گهواره خالی از تو آغوش من است
گهواره تو تاب ندارد دیگر

گفتند بر او داغ مجسم بزنند
یک تیر ولی سه زخم توام بزنند
حتی گهواره علی را بردند
تا تیر به قلب مادرش هم بزنند

شش‌ماهه‌ام! ای طفل کفن‌پوش رباب!
جایت خالی‌ست توی آغوش رباب
در من انگار، کودکی می‌گرید
هر روز صدای توست در گوش رباب...

وقتی که عطش به جان تو پنجه کشید
از داغ تو شد شرم، سراپا خورشید
تیری که جسور شد گلویت را زد،
آتش شد و خیمه‌های ما را بلعید

حالا من و، اشک و، شب مهتابی و او
لالایی خواب و، تب بی‌خوابی و او
گهواره کودک مرا پس بدهید
من باشم و، تنهایی و، بی‌تابی و او

خون شهدا جدا و، خون تو جدا
خون تو چراغ کاروان شهدا
یا ثارالله و ابن ثاره! پسرم
ای خون خدا و پسرخون خدا

شش‌ماهه من خسرو شیرین‌دهنان
قنداقه او رایت خونین‌کفنان
زخم جگر من است و اندوه حسین
در خون علی اصغرم موج‌زنان

مگذار که زخم شعر من سر برود
حرف از نی و از علی اصغر برود
هفتاد و دو سر به روی نی کافی نیست؟
مگذار که این قافیه با سر برود!

 


15 شهریور 1398 516 0

بدا بر آن قلمی که دم از شما نزده است


تکیده قامتش و تکیه بر عصا نزده است
همان که غیر خدا را دمی صدا نزده است

شهید داغ حسین است و ما در این فکریم
که سر به چوبه ی محمل زده است یا نزده است

هنوز بر سر تل ، دست روی سر دارد
هنوز پای غمش ایستاده ، جا نزده است

هنوز چشم به راه است ماه برگردد
و قرن هاست کسی سر به خیمه ها نزده است

خوشا به شاعر اگر آتشی به دل دارد
بدا بر آن قلمی که دم از شما نزده است

به پای بوسی صیدی که بین گودال است
کسی شبیه تو اینگونه دست و پا نزده است

امید من به تو و گریه های روضه ی توست
که چشم هام به اشک تو پشت پا نزده است

چقدر در دو جهان بی سر است و بی سامان
توانگری که دمی سر به کربلا نزده است


15 شهریور 1398 410 0

گاه گیر می‌دهد به قیمه‌ها...

بیخ گوش او جهان
در مسیر انهدام
در مسیر قتل عام
در مسیر تجزیه
انتقاد او ولی
از محرّم است و تعزیه!

او اگرچه مجمع‌الجزایر بزرگ یافه‌هاست
جیغ و دادش از خرافه‌هاست!
گاه گیر می‌دهد به قیمه‌ها
گاه خیمه‌ها!

نقل چند کاسه قیمه نیست
نقل خیمه نیست
این‌همه بهانه است
ماجرای قیمت است
قصّۀ حراج غیرت است

شمر باز هم به خیمه‌‌گاه تاخته
در کفَش
تیغ واژه‌های آخته!
 


13 شهریور 1398 419 0

دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست

نیلوفرانه پیچ و تابی داشت گیسویش
این زن که حالا برف پیری هست بر مویش

این زن که حالا دردِ پا بی‌طاقتش کرده
من همچنان سر می‌گذارم روی زانویش

حالِ دلم را عصر جمعه خوب خواهد کرد
یک جرعه از فنجان چای قند‌پهلويش

چون عطر باران در مشام خاک می‌پیچد
عطر خوش برخاسته از آب و جارویش

دوری دوچندان می‌کند دلشوره‌هایم را
ساعت مبادا بگذرد از وقت دارویش

کرمان، زمستان‌های سردی با خودش دارد
بیرون نمانَد از پتو ای کاش پهلويش


حافظ بخوان، از حفظ، مثل کودکی‌هایم
از ترک شیرازی بگو، از خال هندویش

مادربزرگِ خوبِ این قصه شما هستید
من دخترِ سر به هوای ماجراجویش

آن دختر سرسخت بی‌پروا که می‌داند
هر روز و در هر لحظه‌ات هستی دعاگویش

دنیا بدون این دعاها جای خوبی نیست
گم می‌شوم در گیر و دارِ پُرهیاهویش


27 مرداد 1398 559 0
صفحه 1 از 294ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها