در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

محمدهادی علی بابائی

  • متولد:
  • محل تولد: کازرون
  • سطح دو حوزوی
  • www.omanfi.blog.ir
  • چه عاشقی‌ست که از دست غم پریشان نیست؟ چه کودکی‌ست که از مادرش کتک نخورد؟!

شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است

15 فروردین 1393 | 770 | 8
زبان حال حضرت زینب در شب‌های آخر حضور حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیهما:



می‌خواهد از خدا که غمش مختصر شود

تا غصه‌های قصه‌ی عمرش به سر شود


با اشک‌های مادر خود گریه می‌کنم
شاید دعای نیمه‌شب‌ش بی اثر شود

وقتی که مرگ خواست اجابت به چشم داشت

ای کاش اشک دیده‌ی من بیش‌تر شود


می‌ترسم از شبی که به پایان نمی‌رسد

شامی که بی طلوع نگاه‌ش سحر شود


*
شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است

وقت‌ش رسیده مایه‌ی داغ جگر شود


بابا رسید و گفت که «آهسته‌تر ببار

ترسم که اشک بر غم ما پرده‌در شود»


*
شمعی‌ست در وجود کسی از همین تبار

ای کاش شمع چهره‌ی او شعله‌ور شود


12 فروردین 1393
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

مجتبی هژبری
15 فروردین 1393 04:03 ب.ظ
سلام.....
لذت بردم و حس خوبی داشتم موقع خواندن....همین برای مخاطب کافیه و نیازی به نقد نیست...
خوش به سعادت شما که ذهنتون تبرکه به ائمه و زیبا سرودید...
امیدوارم حضرت زهرا(س) شفیع شما باشه تو صحرای محشر...
موفق باشید زیر سایه مولا علی(ع)

سعید رمضانی
15 فروردین 1393 04:04 ب.ظ
ای کاش شمع چهره‌ی او شعله‌ور شود

فاطمه دبیری
16 فروردین 1393 10:39 ق.ظ
سلام و احترام


با اشک‌های مادر خود گریه می‌کنم
شاید دعای نیمه‌شب‌ش بی اثر شود

وقتی که مرگ خواست اجابت به چشم داشت
ای کاش اشک دیده‌ی من بیش‌تر شود

احسنت!
...

با اجازه فقط یک نکته:
شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است
وقت‌ش رسیده مایه‌ی داغ جگر شود

"شمع" در شعر، تنهاست. نقش پُر رنگی در روایت تان ایفا نکرده است. هر چند که خواسته اید در بیت آخر نقشش را پررنگ تر کنید اما به نظرم ارتباط و تناسب پرقوتی در کل روایت تان ندارد.
مصرع دوم بیت پنجم هم مکمل خوبی برای مصرع اولش نیست.

عذرخواهی می کنم
موفق باشید

16 فروردین 1393 06:21 ب.ظ
سلام و خدا قوت...
خلي لذت بردم...مخصوصا از اي كاش اشك ديده ي من بيشتر شود...فوق العاده بود...
اما موقوف المعاني بودن اين دو بيت به نظرم ميتونست يه جوري مشخص بشه...
من بيت اول رو خوندم...برگشتم دوباره خوندم...برگشتم دوباره خوندم... ديدم نشد. چرا بايد دعاي مادر بي اثر شود؟ بالاخره رد شدم رسيدم به مصرع بعدي..گفتم آهان...پيشنهاد ميدم كه اين دو بيت رو جا بجا كنن...بعد مصرع بعد رو خوندم ديدم نميشه :) همينطوري خوبه...خيلي هم خوبه...
چرا با روان آدم بازي ميكنيد آخه...
عنوان رو طوري انتخاب كرديد كه انگار زبان حال خودتونه...

بيت آخر خوبه...اما ممكنه اينو به ذهن بياره كه مگه شمع وجود او خاموشه؟ كه اي كاش شعله ور شود...

ممنون

محمدهادی علی بابائی
16 فروردین 1393 09:50 ب.ظ
با سلام و احترام و عرض سپاس به دوستان گرامی جناب رمضانی و عباسی فر و خواهر ارج‌مند سرکار خانم دبیری
باز سپاس از لطفی که داشتید.
خواهر گرامی، من هم با شما هم‌نظرم. ایراد به شعرگویی من وارده. این غزل بعد از مدت‌ها بی شعری و عنایت حضرت مادر بوده و تنها ارزشش هم همینه. از نظر فنی بیش از این به‌ش ایراد دارم.
جناب عباسی فر عزیز فرمایش شما هم متین. اشکال ضعف تالیف وارده. فقط جسارتن تصور می‌کنم با اضافه‌ی شمع به «چهره» سعی شده کژتابی که فرمودید رخ نده. اگر چه نمی‌دونم تا چه حد موثر بوده.
ممنون که وقت گذاشتید...
یا علی

محمدهادی علی بابائی
16 فروردین 1393 09:54 ب.ظ
نکته‌ای رو که فراموش کردم درباره‌ی بیت آخر. خاطرم هست مدتی که توفیق بود و از نفس استاد مجاهدی بهره می‌بردیم، ایشون تاکید عجیبی بر حسن ختام و پایان بردن مرثیه با ذکر حضرت حجت داشتند. از این جهت ناخودآگاه در انتهای هر شعر آیینی منتظر این اتفاقم و البته شاید خوب نتونستم اجراش کنم...

رضا مهدی زاده
16 فروردین 1393 11:14 ب.ظ
خیلی خوب بود.
با آقای عباسی فر موافقم.

رضا حاج حسینی
20 فروردین 1393 03:07 ب.ظ
سلام
احسنت. طیب الله... قبول باشه ان شاءالله
خیلی خوب بود

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.