(آرشیو پدیدآورنده سیامک بهرام پرور)

دفتر شعر

سه شنبه - 14 مهر ماه 1388

سلام اول اینکه : ... ... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی...


14 مهر 1391 1003 0

یکشنبه - 26 اردیبهشت ماه 1389

سلام اول اینکه : ... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که...


26 اردیبهشت 1391 884 0

سه شنبه - 14 اردیبهشت ماه 1390

سلام اول اینکه :... می نویسم ات و کاغدهای جهان روسیاه می شوند ! کم می آیند و خجل سر به زیر می افکنند و قلم گریه می کند ... من «دوستت دارم» را به هزار زبان می نویسم و...


14 اردیبهشت 1390 754 0

شنبه - 17 مهر ماه 1389

سلام اول اینکه : ... در آینه کاریهای زیر گنبد طلا ، چشمهایت که تکثیر شد ، خیام نشست توی باغ و دلش خواست بنویسد : گویند بهشت و حور عین خواهد بود...! صدای خیام که پیچید در کوچه باغهای...


17 مهر 1389 753 0

شنبه - 13 شهریورماه 1389

سلام .... اول اینکه : در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود ! با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود...


13 شهریور 1389 751 0

یکم بهمن ماه 1388

سلام اول اینکه : ... ...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی...


01 بهمن 1388 756 0

29 اریبهشت ماه 1388

سلام اول اینکه : ... ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند...


29 اردیبهشت 1388 717 0

شنبه - 22 فروردین ماه 1388

اول اینکه : ... ... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر...


22 فروردین 1388 659 0

شنبه - 10 اسفند ماه 1387

سلام اول اینکه : ... واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا...


10 اسفند 1387 882 0

چهارشنبه - 2 بهمن ماه 1387

سلام اول اینکه : ... ... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به...


02 بهمن 1387 625 0

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام اول اینکه :... ... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی...


30 آذر 1387 462 0

شنبه - 25 آبان ماه 1387

سلام اول اینکه : ... من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی...


25 آبان 1387 428 0

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام اول اینکه : ... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم...


23 مهر 1387 538 0

یکشنبه - 31 شهریورماه 1387

سلام : اول اینکه :.. کش می آید گرمای تابستان در این روزه داری طولانی ... تشنگی نشسته روی لبانت و یخچال گوشه آشپزخانه دارد دهن کجی می کند به عقربه هایی که خیال جلو رفتن ندارند ! ... خورشید...


31 شهریور 1387 799 0

سه شنبه - 7 مردادماه 1388

سلام اول اینکه : ... ... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر...


07 مرداد 1387 473 0