دفتر مجازی شعر - آیات غمزه

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!


03 اسفند 1395 877 0

آه ای خنده ی سیاه و سفید

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
 
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت
 
مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
 
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت
 
رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
 
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...
 
هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
 
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد  
 
دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
 
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید
 
تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
 
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند
 
صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
 
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم

03 اسفند 1395 988 0

دور از چشم پدر گاهی لواشک می خریدم

 

با تمام مشق هایم روی قالی می خزیدم

شیون آرنج های زخمی ام را می شنیدم

 

یک فرشته می کشیدم با دو تا بال سفیدش

از مقواهای آبی آسمان را می بریدم

 

باز باران با ترانه دست من در دست مامان

می پریدم از لب جو مثل آهو می دویدم

 

پول توجیبی به شرط بستنی یا کیک اما

دور از چشم پدر گاهی لواشک می خریدم

 

ناظم اخموی ما "خانوم خیراندیش" بود و

خط ابروهای او را روی کاغذ می کشیدم

 

میز پشتی تا صدایش را کمی تقلید می کرد

از هراس این که شاید اوست از جا می پریدم

 

یاد دوران دبستانم به خیر آری اگر چه...

شادی ام را پنج سالی دیدم و دیگر ندیدم

 


03 اسفند 1395 972 0

مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد

 
اي همه همسايگان! زمزمه خواني کنيد
مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد
 
ماهِ بلوغِ زمين، ماهِ بلاغت رسيد
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشاني کنيد
 
يک نفس از آسمان سرِّ مگو مي چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زباني کنيد
 
قايق ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دريا باريده است، قايق راني کنيد
 
هستي آيينه شد، مي شود آيا مگر
روبه روي آينه عيش نهاني کنيد؟
 
هستيِ عريان همين يک دو نفس پيش ماست
جلوه تَلَف مي شود، چشم چراني کنيد
 
نکته ي اصلي چه بود؟ اينکه خدا متن ماست
حاشيه تذهيب چيست؟ نکته پراني کنيد
 
واديِ پيموده را مي شود از سَر گرفت
باغ جوان مي شود، رو به جواني کنيد
::
باز هم از آسمان يک سَر و گردن سَر است
قامت روحِ مرا هرچه کماني کنيد
 

02 اسفند 1395 1092 3

"از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است"



هر دم شنیده هایم با دیده در تضاد است
گوشم اگرچه راضی، چشمم در انتقادست

در چشم ها سیاهی در گوش ها سپیدی
بین نقیضه هایم در صورتم عناد ست

سرمشقمان غلط بود، دیدم به چشم این را
اما شنید گوشم ، تقصیر از مداد است

با گوش خود شنیدم، از رونق زمانه
اما به چشم دیدم ، این رونقِ کساد است

حق با کدامشان است؟ این را شما بگویید
از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

01 اسفند 1395 6 0

گل که باشی ...


گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

(شهاب مرادی ۱۵ شهریور۹۴)

https://telegram.me/shahab12moradi

30 بهمن 1395 8 0

برای شهدای آتش نشان

... کسی چه میداند ، شاید آخرین زمزمه ی مردان سوخته در آتش ، سلام بر فاطمه (س) بود...


بوی دود است و خون و خاکستر
آتشی شعله ور ... تنی بی سر ...
ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی کربلاست ، بی منبر

یک نفر یا حسین میگوید
پیکری روی دست می آید ...
روضه ی کربلای فریاد است
آب و آتش ، حماسه ای دیگر

آسمان شعله میکشد انگار
قلبها ، شعله شعله میجوشد
ابر خولی شده ، نمی بارد
سر شده همنشین خاکستر

ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی آتش است و کوچه و در
یک نفر سوخت ، زیر لب میگفت:
السلام علیک ، یا مادر ......

#شهاب_مرادی
@shahab12moradi




30 بهمن 1395 9 0

نقش عشق

بیا که تا نفس آید زعشق دم بزنیم

تمام قاعده ها را دمی بهم بزنیم

 

برای شستن غم های مانده بر شانه

به زیر نم نم باران کمی قدم بزنیم

 

هوا اگرچه مه آلوده و رسیدن سخت

بیا که بال و پری جای پا رقم بزنیم

 

بیا بخاطر قلبی که می تپد با تو

به باغ فاصله ها تیشه ی عدم بزنیم

 

زمانه اهل مدارا نمی شود هرگز

بیا که مشت گَره بر رُخ ستم بزنیم

 

همیشه به چشمانمان حدیث دلتنگی ست

بیا برای نگاهی زبان قلم بزنیم

 

بیا که آینه دار عروس دل باشیم

 و نقش مهر و وفا را به جام جم بزنیم

 


30 بهمن 1395 7 0
دفتر اشعار ارسالی کاربران - آیات غمزه
دات نت نیوک فارسی