به شعرا بگو
انقدر در ستایش بهار، آگراندیسمان نکنند شازده!... دیده ایم. گل و بلبل و شکوه و
شکوفه اش سر جمع، به یک غروب خیس و خشدارِ پاییز نمی رسد. به یک پیاله باقالی
گلپری که با عشقت بخوری.
به طبیب نما ها
بگو سپلشک. عشق مرض روانی نیست که برایش دوا بپیچند. خیلی هنر دارند شربت بیماری
فرهاد را شیرین کنند. نسخه های اینچنینی را نباید توی دفترچه نوشت. باید رولی
منتشر کرد عوض کاغذ مبال استفاده کنیم.
به عرفا بگو برای
عاشق ها دعا کنند . عشق، امتحان فوق الطاقه ای است. بگو دعا کنند پله ی ترقی ما به
اعلی علیین باشد نه تخته ی دایو مان به اسفل السافلین.
به سر و کله ات بگو پیدا شوند شازده! کجایی این همه
مدت؟