انگار دوباره گم شده باشم!

03 دی 1393 | 442 | 0

این مطلب در تاریخ چهارشنبه, 03 دی,1393 در وبلاگ اکبر نبوی ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

تاریخِ لعل لبان ات

چه غوغایی است از رقیبان ریز و درشت

کم مانده زمین زیر دست و پا

زخم قدیم اش

دوباره سر باز کند.

امروز نمی توانم نگاه ات را بخوانم

انگار دوباره گم شده باشم

در دوزخِ صد ساله ی تردید.

دو گانه ای شاید تا

برَهانَدَم از این اما و اگر و ایکاش

و شاید، نقطه ی رهایی

صلوات برای غریبه ای باشد

که در همین لحظه

زیر چشم چنگیز کوچه ها پرسه می زند

همچون بی کسی مسلم

در کوچه های کوفه ی مرگ.

 

چندی است به وجین روح و دل نپرداخته ام

اکنون که گرازها به مزرعه تاخته اند

به این مترسک اراده چگونه دلخوش می توانم بود؟

در کشور چشمان تو

جنگ های دیر و پیر

نفس گل های عاشق را بریده است

و کبوتر صلحِ نگاه ات

با تیرهایی که بر بال و سینه و گلوی اش نشست

بر زمین افتاد.

امان از تیر سه شعبه و

پردیس گلوی علی اصغر.

 

ــ کاش دستی بود

رهایی ام را

از این غرقاب رنج و زخم ــ

 

آن روز اگر رد انگشتان ات را دریافته بودم

اکنون بر هزار راه چه کنم

سرگردان نبودم

و دانسته بودم

خانه ی عقیق چشمانی که ...

 

مرا به پُرسه ی خاک خوانده بودند در شبِ هزاره ی مجنون.

بر سینه ی حجله ای سرد

چشمانم در قاب عکسی سپید و سرخ

هنوز به سایه ی مرموزکوچه ها شک داشت.

 

... در دفتر خاطرات این قنات پیر

فصل هفتم از تاریخِ جستجوی دل

رنگی از دلواپسیِ سیمرغ دارد

و رستم

در لحظه های تنهایی ایرانشهر

بر خاموشیِ سیاووش مویه می کند.

 

... من هنوز در آغاز گم شدن

دانستن را تلواسه می زنم.

                      سوم دی نود و سه

ــ گمان می کنم ترکیب « چنگیز کوچه » را سالیان دور در شعری خوانده ام. نام شاعر ارجمندش در خاطرم نیست.

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

نویسندگان