خاموش مي شوند برايت چراغ ها
تنها نشسته اي وسط باتلاق ها
تو نيستي مدام كه از من گرفته اند
خفاش ها هميشه از اينجا سراغ ها
خود را كنار جاده تنها گذاشتم
دارم درون سينه ام از بس فراق ها
ما شكل ديگري شده ايم از كدام خواب؟
بر ما چه مي گذشت درون اتاق ها؟
احساس تو نيامده از من عبور كرد
افتاده است بي من و تو اتفاق ها
سنگين شده ست باور خيس نگاه تو
باران به روي شانه ي غمگين باغ ها
بايد كمي دوباره تظاهر كنم به عشق
غم مي برند از دل تنگم كلاغ ها