در دهم شهریور مادرم از عالم خاک بال در آسمان گشود. گرچه در زمین هم آسمانی بود. از آن روز در مرز هستی و نیستی سرگردانم و نهانخانه ی وجودم یکسره سیه پوش و عزادار است.
روزها
تب آلود و خواب زده
مرتب خمیازه می کشم
و شب ها
خوابگرد کوچه ی بن بست خاطره ها
به دنبال رد حضور کسی که رفته است
تلواسه می زنم.
این سهم فلک زده ی من از دنیایی است
که دیگر مادر ندارد.
در جهان من
همه ی ساعت ها مرده اند
و زمان
در سینه ی غمزده ام سکته کرده است.
سی و یکم شهریور نود و چهار