به نام خداوند پروانه ها
غزلی که با تمام ناتمامی ... ماندگار شد
نجمه پر بود از خبر...خبرهایی که باد فرصت نکرده بود به دور دست ها مخابره کند :
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
او با اندیشه ای خلاق و خیالی بلند ، خشت خشت قلعه ای بنا کرده بود از غزل تا باورهای لطیفش را با وازه ها نقاشی کند.
هرچه بود، خودش بود حتی در اعتراضات و نکته سنجی های ظریف اجتماعی یا در عاشقانه های بی پیرایه و باورهای شخصی.
می کوشید تا بودنش را به شعر مبدل کند و با سادگی های نسبتا بی نقص زبانی و خاص، زندگی اش را روان و گویا بسراید.
اما هرچه کامل تر می شد، سایه ی وداع زود هنگام بر سر ابیاتش پر رنگ تر دیده می شد و مرگ ، حضور دایمی اش را لابه لای غزل ها ی او مدام گوشزد می کرد.
من از کنار شما می روم ولی شاید
به ذهن شهر بماند همیشه خاطره ام
او با توانمندی و مهارتی کم نظیر ، زبان و واژگانی مخصوص به خود داشت و غم های دنباله دارش را ، به ساده ترین شیوه می سرود.عناصر روزمره و گویای شعرهایش
آن قدر ملموس و عینی بودند که به راحتی در ذهن مخاطب ترسیم می شدندو به سبکی جدید در ساختمان هر غزل جا می گرفتند.
من زنده ام به شعر و پس از مرگم
مردم نمی کنند فراموشم
غزل های نجمه گاهی به وضوح مرگ را پیشگویی می کرد وبا تاکید به اینکه عشق به اصل و ریشه اش بازخواهد گشت ، غزل بانوی جوانش را به خود فرا می خواند.
سرانجام ،عقربه ی فصل ها روی بهار بیست و سوم متوقف ماند و شعر معاصر ، غزل ناتمامش را گریست.
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی شود
دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود
تا نیستی تمام غزل ها معلق اند
این شعر مدتی ست که کامل نمی شود
سعیده اصلاحی
آذرماه 95