
من چون درختی تشنه میسوزد گلویم
تو... ابر باران زایی اما دورِ دوری...
از خشکسالی از عطش، من ناشکیبم
اما تو بیرحمانه خونسرد و صبوری
#
تو سایه سار آسمانِ هر چه دشتی
تو سر پناه مهربانِ هر چه باغی
دیگر ندارم صبر، کم پیدایی ای ابر
دیریست از حالم نمیگیری سراغی
#
یکروز سرسبز و خوش و سرزنده بودم
جای تَرک، غرق ثمر بودم زمانی
من شاهد خودسوزی آرامِ خویشم
با این حریق از من نمی مانَد نشانی
#
شد زخم و زد تاول در آتش، ریشه هایم
از بارِشت آماده ی قطعِ امیدم
داغِ مرا دریاب، جان در ساقه ام نیست
از زندگی یک وقت دیدی دل بریدم
#
تو تکسوار مَرکب بادی، من اما
چون تک درختی بی مراقب در کویرم
در این بیابان شاخسارم گُر گرفته ست
میباری آخر یا که میخواهی بمیرم؟
#
بیجان منم، تو همچنان بالای کوهی
عطشان منم، تو همچنان سقای رودی
نه! از تو این بی اعتنایی ها بعید است
قلب رئوفت کو؟ تو که ظالم نبودی!
#
هرجای دیگر هر چه کام تشنه دیدی
نه بُخل ورزیدی نه یک آن دیر کردی
ای ابرِ بارآور! فقط یادت بماند
با من ستروَن بودی و تأخیر کردی
#
میترسم آن روزی که می آیی به چشمت
تدفین زردِ شاخ و برگم را ببینی
هرچند... میدانم تو از بس بی وفایی
حتی نمی آیی که مرگم را ببینی!
حمیدرضا حامدی
95/11/28