دارد به رسم توبه در انبوهی از پر ها
احرام می بندد کلاغی با کبوتر ها
رویش سیاه، اما چه فرقی می کند وقتی
مُهر سپیدی می زنند اینجا به دفترها
فرقی ندارد خوب و بد، وقتی که می بارد
باران مساوی می رسد بر خشک و بر تر ها
صف بسته در "قد قامتش" جنگل، و پوشانده است
رخــتی ســپیدارانه بر جـــان صـــنوبر هـــا
تا در دلم از بوی زمزم رد پایی هست
صحرا به صحرا می دوم همپای هاجر ها
عمری است سر بر تیغ عشقش می دهد مردی
از نسل اسمــاعیل ها، از خون حنجـر ها
مردی که سنگ عشق را بر سینه خواهد زد
با کوله باری از شعور آن سوی مَشعَر ها
o
چشم کبوتر های بام عاشقی روشن
برگشته اند از آسمانش حاج کفتر ها
