خوش خیالانه ندانسته شد اینجا مقصدم
از عدم از روی ناچاری به دنیا آمدم
خانه اش را روح خاک آلوده ام گم کرده است
من بلاتکلیف هر بیغوله ای را در زدم
مرگ تغییری به رغم لحظه های پر ملال
اشک تسکینی برای رنج های بی حدم
گریه هایم بی صدا و خنده ام لب بسته است
می فشارد چون گلویم را سکوت ممتدم
دانه ای در شوره زارم خواب جنگل دیده ام
باورم گل میکند یا مرگ می پوساندم؟