بعید نیست...

۰۲ بهمن ۱۳۹۰ | ۳۳۸ | ۰

این مطلب در تاریخ یکشنبه, ۰۲ بهمن,۱۳۹۰ در وبلاگ حسن پاکزاد ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

سلام

دیر بروز کردنم رو بذارید به حساب دردسرای روزمره...



شاید فرشته باشی و کوچک، بعید نیست
در گریه های چند عروسک، بعید نیست

یک مشت عکس،یک چمدان،کفش های سرد
تا مثل یک مسافر کوچک... بعید نیست

یخچال، میز، پنجره پر درمیاورند
در این اتاق غمزده،لک لک بعید نیست

ترسیده ام ادامه ی این راه گم شوم
کم کم تمام صورتم از لک...، بعید نیست

:خشکیده چشمه های جهان،وقتمان کم است
از هم جدا شویم که تک تک بعید نیست...

با این پرنده های سیاهی که رد شدند
حتی میان شهر ،مترسک بعید نیست

حالا که نیستی پُرَم از حرفهای تلخ
حالا که نیستی چه کنم؟ شک بعید نیست

چشمان من فقط به سپیدی رسیده اند
عادت نکرده اند به عینک، بعید نیست...
*
وقتی که می رسی لب ایوان ،کنار میز
در دستهات شاخه ی میخک بعید نیست

حسن پاکزاد

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با ۰ رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

آرشیو فیدخوان

Skip Navigation Links.

نویسندگان

Skip Navigation Links.