سلامدیر بروز کردنم رو بذارید به حساب دردسرای روزمره...
شاید فرشته باشی و کوچک، بعید نیست
در گریه های چند عروسک، بعید نیست
یک مشت عکس،یک چمدان،کفش های سرد
تا مثل یک مسافر کوچک... بعید نیست
یخچال، میز، پنجره پر درمیاورند
در این اتاق غمزده،لک لک بعید نیست
ترسیده ام ادامه ی این راه گم شوم
کم کم تمام صورتم از لک...، بعید نیست
:خشکیده چشمه های جهان،وقتمان کم است
از هم جدا شویم که تک تک بعید نیست...
با این پرنده های سیاهی که رد شدند
حتی میان شهر ،مترسک بعید نیست
حالا که نیستی پُرَم از حرفهای تلخ
حالا که نیستی چه کنم؟ شک بعید نیست
چشمان من فقط به سپیدی رسیده اند
عادت نکرده اند به عینک، بعید نیست...
*
وقتی که می رسی لب ایوان ،کنار میز
در دستهات شاخه ی میخک بعید نیست
حسن پاکزاد