
مانده بودم دروغ بفروشم در همین دکه های تکراری
تا چراغ مغازه ام روشن شود از سکه های تکراری
خسته از تیتر ها و تهمت ها: رادیکال، جنگجو، فاشیست، خشن
به خدا در لباس خاکی نیست ترسی از لکه های تکراری
بعد سی سال انقلاب هنوز حسرت مشهد الرضا دارم
عده ای می روند در هر سال پشت هم مکه های تکراری
مشتری گفت: یک عدد سوره
یاد لبخند مرتضی کردم...
منفجر شد تمام خاطره ها وسط فکه های تکراری
ناخودآگاه زیر گریه زدم آسمان قطره قطره ریخت زمین
خیس شد روزنامه هایم باز، زیر این چکه های تکراری
بازتاب:
فارس رجا
