لا تهای قبیله میرفتند به هبل احترام بگذارند
باز با جسم و جان آلوده پا به بیت الحرام بگذارند
شهر از روشنی گریزان بود ، یکه تاز قبیله شیطان بود
وخلایق فقط در این اوهام ، که برای که دام بگذارند
همه ی دختران زنده به گور ، خواب انگور و نور میدیدند
تا دوباره بتان باده پرست ، جام بالای جام بگذارند
ناگهان عطر ربنا پیچید ، با صدایی که در حرا پیچید
جبرییل آمد و مقرر شد همه سنگ تمام بگذارند
راه او سخت بود و آسان شد ، مرد ده ساله ای مسلمان شد
وپس از نام او خدا فرمود که علیه سلام بگذارند
شهر با مردم نظر تنگش ، دست در دست یکدگر دادند
که از آیینه دست بردارند ، شهر را بی امام بگذارند
مصلحت در سکوت بود و سکوت ، و خدا خواست تا در آن برهوت
تم موسیقی غریبش را سالها بی کلام بگذارند
دست هاشان به آسمان نرسید ، راه حلی به ذهنشان نرسید
به جز از اینکه ابن ملجم را سر راه قطام بگذارند
بعد از آن با حسن غریبه شدند ، وسپس از حسین دل کندند
کاروانی شکسته در راه است ، آه اگر اهل شام بگذارند
دفتر شعر من که آیینی ست ، حاصل داغ های سنگینی ست
تا چه مقبولشان بیوفتد یا دست روی کدام بگذارند