دیروز اومدم اینجارو خوندم و بعدش خوابیدم. خواب دیدم همراه آقاجونم، اربعینه و ما بالا پشت بوم وایسادیم به هیئتاو تعزیه ها نگاه میکنیم یه حسی هم بود انگار یچیزی این وسط اشتباهه در هر صورت آقاجون سیاه پوشیده بود شبیه سالها پیش بود اون زمان که ما شیراز بودیم و هنوز سکته نکرده بود و باهم سعدیه و حافظیه رفتیم. ایستاده بود و کنارش کوچیک بودم. حرف میزدیم که نمیدونم چی شد قلبش گرفت زانو زد و گرفتمش، گفت خداروشکر تو این روز عزیز که سیاه هم پوشیدم دارم میمیرم. من پر پر میزدم دکتر خبر کنم و عصبی بودم که بیدار شدم...
آقاجون امسال مرد، روز دوم عید، درحالیکه من همدان بودم.
اربعین امسال هم من اصلا حواسم نبود اربعینه.