۱۳ بهمن ۱۳۹۱ | ۵۶۴ | ۰

این مطلب در تاریخ جمعه, ۱۳ بهمن,۱۳۹۱ در وبلاگ شیرین خسروی ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

با همان ترسی که وقتی دسته ای از سارها

ناگهان پر می کشند از گوشه ی دیوارها


با همان ترسی که وقتی بچه خرگوشی سپید

می گریزد از لب و دندان تیز مارها


با همان زخم و جراحت ها که شیر خسته ای 

برتنش جا مانده است از صحنه ی پیکارها


می روم سر می گذارم بر کویر و کوه و دشت

می روم گم می شوم در دامن شنزارها...


آه دیدی خاطراتم را چطور از ریشه کند

دست و بازویی که پیشش مرده بودم بارها


 کارو بارشعرش از اندوه من رونق گرفت

سکه ی نامش چه بالا رفت در بازارها


تک تک سلول هایم، هریک از رگ های من

مضطرب بودند در جریان آن دیدارها

#

می روی بعد از هزاران سال پیدا می شوی

با فسیل استخوان های زنی در غارها


زمستان 1390




امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با ۰ رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

آرشیو فیدخوان

Skip Navigation Links.

نویسندگان

Skip Navigation Links.