با همان ترسی که وقتی دسته ای از سارها
ناگهان پر می کشند از گوشه ی دیوارها
با همان ترسی که وقتی بچه خرگوشی سپید
می گریزد از لب و دندان تیز مارها
با همان زخم و جراحت ها که شیر خسته ای
برتنش جا مانده است از صحنه ی پیکارها
می روم سر می گذارم بر کویر و کوه و دشت
می روم گم می شوم در دامن شنزارها...
آه دیدی خاطراتم را چطور از ریشه کند
دست و بازویی که پیشش مرده بودم بارها
کارو بارشعرش از اندوه من رونق گرفت
سکه ی نامش چه بالا رفت در بازارها
تک تک سلول هایم، هریک از رگ های من
مضطرب بودند در جریان آن دیدارها
#
می روی بعد از هزاران سال پیدا می شوی
با فسیل استخوان های زنی در غارها
زمستان 1390