شقایق یادمان داده ست راه و رسم مردن را
همه دار و ندار خود به آغوشت سپردن را
تفنگم ایستاده تا به گور خود بَرَد دشمن
امید مشتی از خاک گرانقدر تو بردن را
خلیج شرجی ات حال و هوای بندری دارد
در آغوشی که می خواهد زمین تو فشردن را
دوباره رقص ماهیها و امواج خروشانش
دوباره جشن می گیرد به پایت سر سپردن را
و کوهی که عروس خانه ات بوده ست می خواهد
کفن پوش تو باشد تا بفهمد پاک مردن را
نمی بازند در کوچ پرستوهای تو خود را
درختان تو می دانند رمز و راز بردن را
اصول عاشقی را یاد داده :
" سرزمین "
" مادر "
کسی که یادِ من داده اصول دین شمردن را !