مدتی است کمتر شعر نوشته ام. این شعر را از گذشته نه چندان دور بخوانید
احضار روح
این صندلیها خیلی زیادند
برای نشستن رویشان چند نفری کم هستم
شاید اگر آن دیگری بودم
امروز با دستی پرتر به دیدارتان میآمدم
از تیره گربه سانان درنده گیام را به ارث بردهام
پیش از آن گیاهی بودهام
که زرافهها برای لذت گردنشان را تا من پائین میآوردند
بعد از آن هم میباید بوده باشم
زن بودنم را به خاطر نمیآورم
نمیدانم در آغوش...
به آغوش
چه قدر
چند بار بوده ام
شاید از گدازههای آتشفشان چیزی در من باقی است
که اینطور تخممرغها را سرخ میکنم
و کدبانوها مرا به هم توصیه میکنند
دیگران آشپزی نمیدانند
با من حمام آفتاب میگیرند و خطهایشان را
پر رنگتر میکنند
و امروز...
که مرددم
میان نشستن و رفتن
آوازه خوانهای مکزیکی
لولیان عرب
شاعران فرانسه
کاهنان
موبدان
و دیگران
حتی منجمی که در من حلول یافته نیز نمیتوانند صندلیها را ساکت کنند