لشکر غم روبرو ، نامردها دور و برت
عشق ناخوانا شده از ردّ خون بر پیکرت
خیمه افتادست از پا و رمق در کوفه نیست
مشک زمزم میشود مانند دست دیگرت
نیزهها مصرع به مصرع در گلویت میروند
قافیه هم آخر هر بیت میآید سرت ۱
شمس روی نیزه و نی روی لبهایت حسین
با چه رویی مولوی شاعر شود در محضرت
چارده قرن از تو گفتیم و نفهمیدیم که
غم چرا پهلو گرفته در نگاه مادرت
فائزه دارابی
(۱) : که نیزه شعر شود - قافیه : سر پدرت (علیرضا اطلاقی)