از دور میآمد و شیطان هم هوایش را...
شاید که یادش رفت یک لحظه خدایش را
افتاد پائین از فلک ، آدم نشد آدم
او سیب چید ، امّا خدا از ما سزایش را...
از نوح میپرسم : کجا ؟! امّا نمیداند !
گم کرده شاید باز هم او ناخدایش را
با هم به دریا میزنیم و بعد میبینیم
از دور میآید ندا : موسا عصایش را...!
ما سجده میکردیم بر شیطان و با اکراه
او میکشید اینبار - بر آدم - عبایش را
گفتید آقا : مال دنیا ، مال این دنیاست
قارون به زیر خاک برد امّا طلایش را !
ما زائران کافری بودیم آقا جان
بودیم ، امّا در نیاوردی صدایش را
من خوب میفهمم که دنیا غرق تکرارست
وقتی سلیمان از گلیمش داشت پایش را...
پ.ن : دلم تنگ شده برای شعرهام...مدّتهاست نمیآیند...
دانلود این غزل با صدای محسن شماعی: اینجا