این روزها که موسم باران است،ایام سوگواری انسان
است
بی وقفه.. بی ملاحظه.. می سوزد،زخمی که روی سینه
ی قرآن است
با گریه آب داده ام از اول،اندوه یاسهای بنفشم را
انگار از ازل غم این گلدان،بر قامت خمیده ی ایوان
است
وقتی که دست شیر خدا در بند..روباه های معرکه می
خندند..
دیگر مدینه شهر پیمبر نیست،آنجا برای فاطمه زندان
است
زهرا ست پاره ی تن پیغمبر،هم صحبت است با خودِ
جبرائیل
یعنی شما صحابه نمی دانید؟این دختر امتداد رسولان
است
دلها پر از تعفن مُردار است،جمع است جمع لاشخوران،آری
افسوس آن پرنده ی غمگین که از قلبها گریخته ایمان
است
*
مادر صدا زده است تو را هر بار،در کوچه در میان در و دیوار
این فاطمیّه های عزاداری در انتظار نیمه ی شعبان
است
پ ن:
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
که از قلبها گریخته ایمان است
"فروغ فرخزاد"