از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام/ سامرا

شاعر: اعظم سعادتمند

17 آذر 1395 | 4166 | 1

خسته ام از راه، می پرسم خدایا پس کجاست
شهر..آن شهری که می گویند:"سُرَّمَن رَای" ست

تابلوهای کنار جاده می گویند نیست
چند فرسخ بیشتر از راه ما، تا راه راست...

*

رو به رویم ناگهان درهای بازِخانه ات
بر لبم نام کریمی، چون امامِ مجتبی ست

احتمال ریزش یکریز باران قطعی است
در دلم اندوه عصر جمعه های کربلاست

آسمان یک کاشی از محراب تو، دریا فقط
گوشه ی سجاده ات در نیمه شب های دعاست

از کراماتت چه باید گفت وقتی با تو است
آنچه یک حرفش فقط با آصف بن برخیاست

از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست

راستی! حال کبوترهای بامت خوب شد؟
در صدای من طنین انفجار گریه هاست

سکّه ها جاری است از چشمانم اما باز هم
دست هایم رو به سویت کاسه های سامراست

اعظم سعادتمند

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.65 با 17 رای


نظرات

حمیده رضایی
03 اردیبهشت 1394 05:15 ب.ظ
سلام بسیار تاثیر گذار بود برقرار باشید.
از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست