سرم را
تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس،
باز شد به حیاط خانه ی تو
پشت پرهای فرشته
و برگ های چنار
آب حوض پنهان شده بود
نشناختمت
تو را با یاس های همسایه
اشتباه گرفتم
.
بعد
آمدی لب لیوان
-همان جا که آفتاب را کشیده ای-
آمدم چیزی بگویم،گفت:
-آقایان! همگی به سلامت
پیاده شوید!
یادم آمد:
خانه ات-شاید حیاط ندارد!
داشتم پیاده می شدم
هنوز
مسافران یک در میان درخت بودند...