دفتر مجازی شعر

 

ز راه می رسد آخر بهار سامرّا

شاعر: يوسف رحيمي

09 بهمن 1393 | 2280 | 0

ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را
سپس غبار حریمت نوشت قلبم را

به نور معرفت و رحمت و ولایت تو
بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را

مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد
سپس نهاد میان بهشت قلبم را

 بدون لطف تو از دست مي دهم آقا
ميان بازي اين سرنوشت قلبم را

هزار شکر که عمريست در هواي توام
اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توام

چقدر صبح نگاه تو دلبري کرده
دل رميدة ما را کبوتري کرده

 من چو ذره کجا و زيارت خورشيد
نگاه روشن تو ذره پروري کرده

بهشت چشم رئوفت چه رونقي دارد
که با بهشت خدا هم برابري کرده

چقدر تازه مسلمان کنار خود داري
مسيح چشم تو کار پيمبري کرده

شکوه ناب ولايت تويي که دل ها را
تجليات نگاه تو حيدري کرده

 همیشه معجزه های تو منجلی بوده
همیشه ذکر کثیرت علی علی بوده

خدا نهاده در اين چشم ها صلابت را
شکوه و هيبت و آقايي و سيادت را

مسيح آل محمّد! بزرگ نصراني
چه خوب ديده کرامات چشمهايت را

چه کودکانه به عزم مصاف مي آيند
نگاه نافذ تو رام کرده خلقت را

ز دشمنان خودت هم دريغ ننمودي
زلال معرفت و زمزم هدايت را

 خدا به مرحمت گوشه چشم تو آقا!
گشوده بر همة خلق باب رحمت را

تمام سعي تو اين بود که بياموزي
به شيعه سرّ بقا، معني ولايت را

 چقدر گفتي از آن آفتاب پنهان و
حکایت ولی و انتظار و غيبت را

 خوشا کسی که دمی غائب از حضورش نیست
حجاب خود نشده بی نصیبِ نورش نیست

شده ست مرقد تو اعتبار سامرّا
شکوه گنبد زردت وقار سامرّا

اگر چه کعبه نيامد به دست بوسي تو
تمام ارض و سما در مدار سامرّا

براي آن که دل از دست داده، جايي هست؟
در آستان تو، گوشه کنار سامرّا؟

اگر چه لایق وصل تو نیستم اما
ز دست رفته دلم در جوار سامرّا

به عشق دیدن سرداب می تپد هردم
دلِ شکسته، دلِ بی قرار سامرّا

 غروب جمعه نگاهم به راه موعودی است
کنار جادة چشم انتظار سامرّا
 
طلوع می کند آخر سلالة خورشید
ز راه می رسد آخر بهار سامرّا
 
کبوتر دل من را تو جمکرانی کن
مرا به لطف خودت صاحب الزّمانی کن

يوسف رحيمي



نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.