عمری به فکر گریه های کودکان بودم
مادر نبودم هرگز امّا مهربان بودم
پاکیزه تر از هر زنی در روستای خویش
یک روز کوکب خانم این داستان بودم
عاشق شدم، دیوانگی کردم، زمین خوردم
من هم شبیه دیگران وقتی جوان بودم
نشناختم اندازه ی موسی خدایم را
امّا پر از ساده دلی های شبان بودم
□
یادت می آید ای هوای آخر پاییز؟
در غربت گنجشک هایت آشیان بودم
وقتی خیابان زیر پای برف جان میداد
سقفی برای عابر بی خانمان بودم
یادت نمی آید مرا ای کاج همسایه؟
هنگام توفان شانه ای امن و امان بودم
□
جای گلایل، کاشی فیروزه ای بگذار
من عاشق باران و خاک و آسمان بودم