بر شانه می برند امام قبیله را

شاعر: محمدکاظم کاظمی

27 اردیبهشت 1391 | 1777 | 0
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن! که سال هاست
سنجیده ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتنِ تو-گرچه نابه جاست-
باور نمی کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را


زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه زنی را بیاورید


ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه!
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

رفتی و شد ز شعله برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکسترآینه

چون رنگ تا پریدی از این خاک خورده باغ
خون می خورد به حسرت بال و پر آینه

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده اند به آهنگر آینه

در سنگ خیزِ حادثه تنها نشاندی اش
ای سرنوشت! رحم نکردی بر آینه

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ! اگر ز شرم بمیری هر آینه



ای سنگدل! دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم ها زده ای، بیشتر مزن

محمدکاظم کاظمی


نظرات

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.