چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

شاعر: سعید بیابانکی

22 اسفند 1395 | 7765 | 4

میان خاک، سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم*

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان درآوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم



*این بیت را محمد سعید میرزایی به این غزل هدیه کرد

سعید بیابانکی



نظرات

علیرضا
29 دی 1397 10:43 ب.ظ
احسنت

محمدعلی رحیمی
01 تیر 1394 09:54 ق.ظ
صدو هفتادوپنج دلخسته
دستها مثل مرتضی بسته
استاد مثل همیشه...زیباو تاثیرگذاربود

حمیده رضایی
27 خرداد 1394 11:46 ق.ظ
سلام بزرگوار . واقعا زیبا و تاثیر گذار بود و چه حقیقت تلخی رو در ابیات پایانی بیان فرمودید . ماجور باشید انشا...

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

فاطمه دبیری
06 شهریور 1391 03:19 ب.ظ
با سلام
حیف این شعر که بی نظر مانده است!
آه ه ه ه ه