چترم ، کلاهم ، عینکم ، بارانی ام جا ماند
ابری سیاه از گریه ی پنهانی ام جا ماند
خورشیدِ گنبد بست گرچه پلک خیسم را
داغ ضریحت باز بر پیشانی ام جا ماند
عطر دعاهایی که روی گونه می لرزید
در لحظه های بی سر و سامانی ام جا ماند
اشکم زیارت نامه شد در صحن آیینه
شور تماشا داشتم ، حیرانی ام جا ماند
خود را شکستم ، روحم از آیینه ها پر زد
کنج حرم تنها تن سیمانی ام جا ماند
قرآن گشودم ، آیه آیه اشک نازل شد
طوفان نوح آمد، دل طوفانی ام جا ماند
قلبم اگرچه کوپه کوپه دور شد از صحن
دور ضریحت طفل سرگردانی ام جا ماند
باران می آمد وقت رفتن ، در هتل اما
چترم ، کلاهم ، عینکم ، بارانی ام جا ماند