آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

شاعر: قیصر امین پور

04 آبان 1397 | 18502 | 14
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

قیصر امین پور

  • متولد: (زادهٔ ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ - درگذشته ۸ آبان ۱۳۸۶)
  • محل تولد: گتوند
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.59 با 160 رای


نظرات

بنده خدا
27 فروردین 1400 09:00 ب.ظ
چقدر زیباست
نمی دونم چرا هر وقت می خونمش یه بغضی ته گلومو میگیره ☺ دوست دارم فقط گریه کنم

ابراهیم فتاحی
24 بهمن 1399 01:25 ب.ظ
سلام
درود و سلام خدا بر شادروان قیصر امین پور
وقتی شعرهاشو می خونم ، شاد می شم

۱- پیش از اینها، فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
۲- مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
۳- پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
۴- ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
۵-رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره ی طوفنده اش
۶- هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
۷- آن خدا، بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
۸- بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
۹- در دل او ، دوستی جایی نداشت
مهربانی ، هیچ معنایی نداشت
۱۰- هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
۱۱- زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او، کاری خطاست
۱۲- نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
۱۳- پیش از اینها ، خاطرم دلگیر بود
از خدا ، در ذهنم این تصویر بود
۱۴- تا که یک شب ، دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
۱۵- در میان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدیم ، خوب و آشنا
۱۶- زود پرسیدم: پدر
اینجا کجاست ؟
گفت : اینجا خانه ی خوب خداست
۱۷- گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند
۱۸- با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود ، گفت و گویی تازه کرد
۱۹- گفتمش : پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین ؟
۲۰- گفت: آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
۲۱- مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری، در دل آیینه است
۲۲- عادت او نیست ، خشم و دشمنی
نام او نور و ، نشانش روشنی
۲۳- تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
۲۴- دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من ، نزدیک تر
۲۵- می توانم بعد از این ، با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

جمعه ۹۹/۱۱/۲۴

ابراهیم فتاحی
24 بهمن 1399 01:21 ب.ظ
سلام
درود و سلام خدا بر شادروان قیصر امین پور
وقتی شعرهاشو می خونم ، شاد می شم

۱- پیش از اینها، فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
۲- مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
۳- پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
۴- ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
۵-رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره ی طوفنده اش
۶- هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
۷- آن خدا، بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
۸- بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
۹- در دل او ، دوستی جایی نداشت
مهربانی ، هیچ معنایی نداشت
۱۰- هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
۱۱- زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او، کاری خطاست
۱۲- نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
۱۳- پیش از اینها ، خاطرم دلگیر بود
از خدا ، در ذهنم این تصویر بود
۱۴- تا که یک شب ، دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
۱۵- در میان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدیم ، خوب و آشنا
۱۶- زود پرسیدم: پدر
اینجا کجاست ؟
گفت : اینجا خانه ی خوب خداست
۱۷- گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند
۱۸- با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود ، گفت و گویی تازه کرد
۱۹- گفتمش : پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین ؟
۲۰- گفت: آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
۲۱- مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری، در دل آیینه است
۲۲- عادت او نیست ، خشم و دشمنی
نام او نور و ، نشانش روشنی
۲۳- تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
۲۴- دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من ، نزدیک تر
۲۵- می توانم بعد از این ، با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

جمعه ۹۹/۱۱/۲۴

ابراهیم
24 بهمن 1399 01:22 ق.ظ
سلام
روحش شاد
حیف بود یکی مثل شادروان قیصر امین پور دیگر هیچوقت پیدا نمی شود
پیش از اینها فکر می کردم خدا// خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها// خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور// بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او// هر ستاره، پولکی از تاج او


چقدر قشنگ گفته

ابراهیم
24 بهمن 1399 01:21 ق.ظ
سلام
روحش شاد
حیف بود یکی مثل شادروان قیصر امین پور دیگر هیچوقت پیدا نمی شود
پیش از اینها فکر می کردم خدا// خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها// خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور// بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او// هر ستاره، پولکی از تاج او


چقدر قشنگ گفته

🙂
26 آبان 1399 02:32 ق.ظ
عالییییییییی واقعا مهشرع

sahel
19 فروردین 1399 04:09 ب.ظ
فوق العاده عالی و زیبا...پراز معنی و محتوای عمیق

اکبرنصرتی
21 اسفند 1398 11:59 ق.ظ
درود بر شما🌹🌹🌹

H & E
30 دی 1398 04:11 ق.ظ
لعنت به این شعر که هر بار خوندنش غم دنیارو تو دلم آوار میکنه

مجي
25 دی 1398 11:28 ق.ظ
عالي

مهدیه
11 دی 1398 12:16 ب.ظ
واقعا زیباست...!

مهدیه
11 دی 1398 09:04 ق.ظ
واقعا زیباست ..!

روس
16 خرداد 1398 02:51 ب.ظ
چه زیبا

کژال
22 دی 1397 11:32 ب.ظ
این شعر رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم
خیلی زیبا سروده شده