و محمد خود او بود و نفهمید کسی...

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

۲۴ آذر ۱۳۹۴ | ۵۱۲۴ | ۱

 

شب همان شب که سفر مبدأ دوران می‌شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد، مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می‌رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می‌رقصید

مرد آن است که تا لحظه آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
"جگر شیر نداری سفر عشق مکن"

عنکبوت آیه‌ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم‌تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟

یازده قرن به دل سوخته‌ام می‌دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته‌ام می‌دانی

باز هم یک نفر از درد به من می‌گوید
من زبان بسته‌ام و خواجه سخن می‌گوید
 
"من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب‌زده خون می‌خورم و خاموشم"

طاقت‌آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 3.95 با 73 رای


نظرات

یوسف صادقی
۱۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۲:۵۵ ب.ظ
سلام ان دست ولایی ات درد نکنه امیدوارم جسمت جانت روحت ولایی بوده ؛باشد ؛و بماندامروزبا مرور اشعار فوقالعاده زیبایت حال خرابم خیلی خوب شدممنونم البته از شبکه دو پخش شد ودر سایت اشعار رو نوشتم وقصددارم حفظش کنم ممنون وسپاس ودر پناه خداوولایت سالم وتندرست باشید