پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا

شاعر: مریم سقلاطونی

01 تیر 1392 | 1479 | 0
گوشش نمی شنید...کر و کور و لال بود
پروانه بود...کودک و خوش خطّ و خال بود

در چشم هاش آینه ها موج می زدند
خورشید بود...پنجره بود و زلال بود

لبخندهاش گرمی دشت جنوب داشت
آرامشِ همیشه ی سبز شمال بود

یک عمر در کنار ضریحت دخیل بست
هر لحظه با نبودِ خودش در جدال بود

تا این که با صدای تو از خواب خوش پرید
با چشم های بسته و گوش خودش شنید:

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا
گوشش نمی شنید...نه...انگار می شنید!

پروانه چرخ چرخ زنان اوج می گرفت
یک هاله نور دست به روی سرش کشید

تا فوجی از فرشته به سویش روان شدند
در چشم هاش روشنی آفتاب دید

نور تو رفت در جریان نقاره ها
پروانه روی گنبد و گلدسته ها رسید

دستی طناب سبز  و گره را گشوده بود
افسوس...پشت پنجره دیگر کسی نبود

تو خوب می شنیدی و می دیدی و دلت
پروانه وار گرد حرم بال می گشود
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 2 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.