من و تو مثل همیم ای زلال تاجیکی
شاعر: مرتضی امیری اسفندقه
25 آذر 1404 |
47 |
0
سفر مرا به درِ باغِ چند سالگی ام برد
سهراب سپهری
نشست و گفت: کجا می رویم ما یارا
سفر، برادر من، می برد کجا مارا؟
سلام کردم و کفتم شمال، تا دریا
به طنز گفت که ما دیده ایم دریا را
به لحن روشنِ تاجیک شرحمان می داد
شکوهِ شهرِ سمرقند را، بُخارا را
صفای لهجه ی گرمش به یاد می آورد
سرود هایِ متونِ کهن، اوستا را
نوای رودکی و فرّ و هنگِ فردوسی
سرودِ باربَد و زخمه ی نکیسا را
::
به رسم «بیت بَرَک» بین ما مشاعره بود
«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»
به پارسّیِ سره، سرخوشانه، شعری خواند
چنان که وسوسه می کرد روح نیما را
فشرد دست مرا: «گپ بزن! بخوان!»گفتم:
«مجال نطق نمانده زبان گویا را»
به پاسِ گفت بخوان تا به گفته ی حافظ
«سرودِ زهره به رقص آورد مسیحا را»
::
سؤال کرد که: «دانای وخش مولاناست؟»
ندیده بود خودش را -بزرگِ دانا- را
به پاسخ آمده گفتم بپرس از آیینه
یقین که آینه حل می کند معّما را
::
تماس داشت مدام از دریچه ی اتوبوس
شمالِ سبز و رها را، شمال زیبا را
کجاست کوه دماوند؟ یک سره می گفت
نشان دهید به من آن بلند بالا را
نشان دهید که آتشفشانِ خاموشم
نشان دهید به من پیرِ پای برجا را
::
به وجد آمده بود از غرورِ بالغِ کوه
چه پیر کوه سترگی! خوشا تماشا را!
گریخت از من و با کوهِ پیر خلوت کرد
بهانه کرد ظریفانه تنگیِ جا را
چه قدر فاصله افتاد بین ما – گفتم-
نگاه کرد که بردار فاصله ها را
کدام فاصله آیا؟ مگو مگو بس کن
«فراغت از تو میسّر نمی شود مارا»
من و تو بر سر یک سفره نان نمک خوردیم
چگونه گُم کنم آن خاطرات پیدا را؟
گذشته ی من و تو، از شکوه سرشار است
بهل ندیده بگیرد، ببخش دنیا را
هنر به دست من و تو سپرده همسایه!
کلیدِ روشنِ دروازه های فردا را
«دوباره قسمتِ ابن السّلام خواهد شد»
اگر جنون نکنی باز عشقِ لیلا را
::
چه قدر صاف، چه بی تاب زمزمه می کرد
رفیق سنّی ما نامِ پاکِ مولا را
::
به انتهایِ سفر می رسیم، آنک شهر
چگونه تاب بیارم دوباره غوغا را؟
کجا مسافرِ شاعر؟ کجا؟ مرو، برگرد
بگیرد دستِ من، این دست هایِ تنها را
::
من و تو مثل همیم ای زلال تاجیکی
کدام فتنه جدا کرده، این چنین مارا؟