خدای خامنهای زنده است ای مردم
شاعر: محمد رسولی
11 اسفند 1404 |
205 |
0
بگو بهار نیاید به این دیار امسال
که نیست در دل ما شوقی از بهار امسال
بگو بهار نیاید که ما عزاداریم
که حال عید نداریم، گرم پیکاریم
به هم فشرده تر از هر زمان شده صف ما
بلند شد علم انتقام در کف ما
بگو به دشمنمان تیغ زخم عریان است
به انتقام شهیدی که جان ایران است
عزیز ما، نفس ما، قرار ما، دل ما
که در تلاطم امواج بود ساحل ما
کسی که چشمهی آرامشم نگاهش بود
کسی که خندهی او آب روی آتش بود
چگونه باورمان باشد او از اینجا رفت
بسوز ای دل غمدیدهام که آقا رفت
اگرچه بغضِ دل ما شکست ای مردم
خدای خامنهای زنده است ای مردم
اگرچه تیر مصیبت نشسته در جگر است
خدای خامنهای از همه بزرگتر است
کسی که رو به خدا میرود نمیمیرد
شهید خامنهای تا ابد نمیمیرد
شهید خامنهای، آن مجاهد نستوه
که ایستاد همه عمر خویش را چون کوه
بزرگ مرد شجاعت، کدام خامنهای؟
یگانه مرد شهادت، امام خامنهای
همانکه ثانیهای از جهاد خسته نشد
به گردباد حوادث قدش شکسته نشد
تمام عمر به غیر از مسیر نور نرفت
ز جان گذشت ولی زیر بار زور نرفت
ز خاطرم نرود آن تبسمش هرگز
گذشت از خود و از حق مردمش هرگز
برید از همه دنیا و از شهیدان نه
گذشت از همه چیزش ولی از ایران نه
بگو یزید بمیرد، حسین ما زنده است
بشارتی که به ما داد یادمان مانده است
بشارتی که به ما گفت قله نزدیک است
ببند دل به سحر، شب اگرچه تاریک است
زمان، زمانهی تردید و یأس هرگز نیست
امام من به من آموخت ترس جایز نیست
نترس ای دل غمدیده روزگار این است
که لحظه لحظهی آن امتحان و تمرین است
نترس آینهی ما ترک نخواهد خورد
بدون فتنه که ایمان محک نخواهد خورد
اگرچه دفتری از داغ بر جبینها هست
نترس در دل تاریخ بیش از اینها هست
به وعدههای الهی، عزیز شک نکنی
به گوشه گیری خود ظلم را کمک نکنی
اگرچه داغ، از این سینه صبر برده عزیز
خداست حافظ دینش، خدا نمرده عزیز
چو لاله باش، به دامان صخره ها گل کن
اگر که سنگ شود فتنه ها تحمل کن
بگو بگو که تو هم این شعار را بلدی
«زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی»
زمانه بر سر جنگ است و ما نمیترسیم
بگو که از احدی جز خدا نمیترسیم
زمان، زمانهی نابودی شیاطین است
بهای خون شهید عزیز ما این است
اگرچه رفت و به دل زخم جاودانش هست
امام عصر حواسش به عاشقانش هست
امام عصر خودش صاحب عزا شده است
که بیت نایب او خاک کربلا شده است
چه تربتی که شده این شهید همرنگش
چه کربلا که همه عمر بود دلتنگش
حسين بي تو بهشت ارزني نمي ارزيد
سه بار نام تو را بردم و دلم لرزيد
دلم به ياد تو لرزيد و ديده ام تر شد
ز اشك آتش عشق تو شعله ورتر شد
به جز خدا احدي حد خون بهايت نيست
بهشت چيست، اگر خاك كربلايت نيست؟
براي نور حضور ستاره اي كافي است
براي روضه ات آري اشاره اي كافي است
كه روضه ی تو زياده سخن نمي خواهد
مرملٌ بدما كه كفن نمي خواهد
در آن میانه که خون بود راز شیدایی
چه دید زینب کبری به غیر زیبایی
جهان ندیده زنی را به استواری او
غروب فرشچیان محو بردباری او
چه دیده او که چنین فاتحانه جنگیده است
نه با یزید لعین، با زمانه جنگیده است
کلام او شده پژواکی از کلام علی
میان معرکه آمد زنی به نام علی
صدای خطبهی او، مقتل هیاهو بود
نجات کشتی در خون فتاده با او بود
شبیه او که شد از زخمها لبالب کیست
کسی هنوز نفهمیده است زینب کیست
کسی هنوز نفهمیده ماتم او را
جهان ندیده غمی در حد غم او را
غمی که دیده شد از آخرین نگاه حسین
غمی به وسعت گودال قتلگاه حسین
به قتلگاه که زینب رسید، حیران بود
تن برادر او زیر سنگ پنهان بود
به قتلگاه که زینب رسید غوغا شد
سر برادر او روی نیزه پیدا شد
سری که آینهی لالهزار آن دشت است
گهی به نیزه بلند است و گاه در تشت است
ببین ز روضهی بزم یزید غربت را
ز خیزران چه بگویم؟ شکست حرمت را