ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی»
شاعر: حسن صنوبری
16 اسفند 1404 |
120 |
0
(ترکیببندی در سوگ و حماسهٔ رهبر ایران، فرماندهٔ آزادگان، و نائب حضرت ولی عصر ـسلام الله علیه- آیتاللهِ شهید، خامنهای)
برخیز! هان! که معرکهٔ امتحان رسید
بشنو! که بانگ ماتم آخرزمان رسید
بنگر که باز حضرت زهرا به سوی خاک
با اشک و آه از حرم آسمان رسید
آیا حسین بار دگر سربریده شد؟!
کآه و فغان به خیمهٔ کرّوبیان رسید؟
فرق علیست در رمضان، باز خونچکان؟!
کاینگونه زلزله به زمین و زمان رسید؟
خون گریه کن، که موسم آسودگی گذشت
فریاد کن، که صبر محمّد به جان رسید
آن ترس کهنهای که به دل بود سالها
خاکم به سر، به عالم امکان همان رسید
خاکم به سر که از تن ما سر نرفت و آه
تیغ ستم به نائب صاحبزمان رسید
وآنگه شرار نسلکشان و حرامیان
سوزنده تا به مدرسهٔ کودکان رسید
یک چشم سوی دشمن و یک چشم بر خیام
آوخ چهها کشید، دم واپسین امام
|||
برخیز! هان! که حیدر کرار کشته شد
شیرخدا، دوباره، دگربار کشته شد
ای انتقام! خیز! که رهبر ز پا نشست
ای کاروان! بمان! که جلودار کشته شد
آری «علی» دوباره و در «ماه روزه» باز
با دست خصم قاتل خونخوار کشته شد
در جنگ تنبهتن نه و با آگهی، که باز
از پشت سر، به خنجر غدار کشته شد
دردا، حنا، محاسن خود را به خون گذاشت
مردی که در نهایت ایثار کشته شد
گفتند «خانه بود مگر...؟» آه، باز هم
در زیرِ بارِ تهمتِ اغیار کشته شد
میشد نهان شود، بگریزد، ولی امام
مردانه در میانهٔ پیکار کشته شد
از مرگ خویش آگه و با قتل خویش شاد
آنک به شوق لحظهٔ دیدار کشته شد
یک جو هم از خزانهٔ دنیایتان نخواست
او که به دست قوم رباخوار کشته شد
این بس، برای پاکی آن لالهگونعبا
شد کشته با درندگیِ اشقیالاشقیا
|||
برخیز هان! که همهمهٔ کربلا بهپاست
شورِ نشور و دمدمهٔ ابتلا بهپاست
برخیز هان! که زینب کبریست نوحهخوان
برخیز هان! که ولولهٔ نینوا بهپاست
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
باز این چه رستخیز» که در کوچهها بهپاست؟
از نو صدای هلهلهٔ کوفیان رسد
خاکم به سر، عزای شه اولیا بهپاست
از نو حسین، تشنهلبان، کشته شد، هلا!
بار دگر حماسهٔ خون خدا بهپاست
تنها نه و دوباره به همراه کودکش
خون گریه کن که ماتم آل عبا بهپاست
از نو علی اصغر و از نو رقیه ... آه...
بر سر بزن که معرکهٔ اشقیا بهپاست
یک عمر دم زدید، گر از یاری حسین
نک آزمون دعویِ یالیتنا بهپاست
نامرد تا ز مرد شناسد، امام عصر
آنک دوباره محشر قالو بلا بهپاست
بر ذوالفقار خشم، زده تکیه، ندبهخوان
فرماندهٔ زمین و زمان، صاحبالزمان
|||
مهدی بیا که مشرق و مغرب خراب شد
هنگام انتقام و شب انقلاب شد
مهدی بیا که زلزلهٔ واپسین رسید
مهدی بیا که ساعت روز حساب شد
مهدی بیا که برفِ نشسته به کوهِ پیر
با خونِ آفتابِ شفق در خضاب شد
شد بیحساب کار جهان، بیکتاب هم
مهدی بیا که وقت حساب و کتاب شد
پر شد بساط خاک ز خوناب ظلم و جور
هنگام عدل و وقت سوال و جواب شد
زنجیر پاره کرده، سگ هار، آشکار
مهدی بیا که جهل جهان بیحجاب شد
حشر وحوش و دولت دیوان و کین کفر
ای ذوالفقار! وقت نزول عذاب شد
دردا! چه شد که سنگدلان شادمان شدند؟
وایا! چه شد که باز دل سنگ آب شد؟
افتاد روی خاک علمدار لشکرت
مهدی بیا که تیره رخ ماهتاب شد
اینبار جای آب، علمدار مهربان
میخواست آفتاب رساند به کودکان
|||
ای دل بیا که صیحهٔ آخرزمان رسید
فصل شروع سختترین امتحان رسید
وایا اگر خموشی و افسرده باز هم!
برخیز! هان! که نوبت ایرانیان رسید!
دیو سپید بین! که پس از قرنها سکوت
او را زمان غرش آتشفشان رسید
بنگر شکوه کوه دماوند را که چون
از دامنش هزار جحیمِ جهان رسید
آتشفشان خشم خداوند ذوالجلال
همچون شهاب و صاعقه از لامکان رسید
این لشکر امام زمان است در زمین
این نصرت خداست که از آسمان رسید
این فرصت دوبارهٔ انسانِ دهر بود
آنک به جسم مردهٔ ایام جان رسید
برقِ مهیبِ تیغِ سواری در آسمان
تا آخرین ستارهٔ این کهکشان رسید
آیا تو هم شنیدی و آیا درست بود؟
از سمت مکه بود صدای اذان رسید؟
اکنون که پیش تاخت از این کاروان، «ولی»
ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی»