لوای خشم بر دوش و به لب لا... آه... الا... آه...
شاعر: مرتضی کریمی قهفرخی
24 اسفند 1404 |
14 |
0
سحر برخاستم ناگاه، امّا، آه... امّا، آه...
خبرها را شنیدم: آه... تنها: آه... تنها: آه...
نگاهم رفت سویی، آه! تیری سهمگین آمد...
شبیخون بود و داغ افزود بر بخت من و ما... آه...
من و گنجشکها خاموش و روشن بود فانوسی
که جانش داشت آغوش غمی غرق تماشا... آه...
نگاهم غرق این اندوه انبوه، این غم بشکوه،
لوای خشم بر دوش و به لب لا... آه... الا... آه...
نسیمی ناملایم میوزید آن صبح در کوچه
یتیمی داد میزد: آه، بابا... آه، بابا... آه...
خدایا! کیستند این سایههای شوم نامفهوم؟
که میبارند بر آیینهها زنگار ظَلما، آه...
از این مردم چه میخواهند نامردم، نمیدانم...
به شادیمان روان دارند دریا پشت دریا «آه»
شنیدم پایکوبی کردهاند ابلیسیان سرمست!
به مرگ خویش میرقصند! میدانند امّا؟ آه...
دمِ ما تیرِ «أعتدنا» و در هنگامه میبارد
«رُجوماً لِلشَّیاطین» از زمین تا آسمانها «آه»
زمین خاک است و افسردهست و پژمردهست و دلمردهست
سلحشورا! صبورا! پاکنورا! بال بگشا! آه...
تو را از پای میاندازد این پاییننشستنها
تو بیپایان برو، بالاتر از بالا، برو تا آه!
مرا امّا مبر از یاد! آه! ای تا ابد در یاد!
تو آنجا ماه میجویی، من اینجا، آه... اینجا، آه...