نمیتوان وطن نداشت
شاعر: ناصر فیض
02 فروردین 1405 |
44 |
0
میتوان شکسته بود،
میتوان از این و آن و
آنچه روبهراه نیست
خسته بود.
میتوان به سفرههای خالی از خیال نان
با دلی پر از ملال و حسرت همیشگی
نگاه کرد.
میتوان نشست و مثل شاعری ملول
صفحههای کاغذ سفید را
سیاه کرد.
میتوان به قدر خانهای حقیر
-سقف و یک حصیر-
سهمی از تمام این جهان نداشت.
میتوان-اگرچه تلخ و ناگوار-
بعد از این،
به روزهای بهتری گمان نداشت.
میتوان و میتوان و میتوان...
آنچه را نمیتوان به دست آرزو سپرد.
میتوان در آرزوی خندهای به لب
مثل غنچه گل نکرد و مرد.
میتوان، درست مثل یک جوان
زیر بار درد فقر و رنج زندگی
حسرت همیشه را به گور برد و
زن نداشت.
میتوان و میتوان و میتوان،
ولی نمیتوان،
نمیتوان
وطن نداشت.