نمی‌توان وطن نداشت

شاعر: ناصر فیض

02 فروردین 1405 | 43 | 0
می‌توان شکسته بود،
می‌توان از این و آن و
آنچه روبه‌راه نیست
خسته بود. 
می‌توان به سفره‌های خالی از خیال نان
با دلی پر از ملال و حسرت همیشگی
نگاه کرد. 
می‌توان نشست و مثل شاعری ملول
صفحه‌های کاغذ سفید را
سیاه کرد. 
می‌توان به قدر خانه‌ای حقیر
-سقف و یک حصیر-
سهمی از تمام این جهان نداشت. 
می‌توان-اگرچه تلخ و ناگوار-
بعد از این،
به روزهای بهتری گمان نداشت. 
می‌توان و می‌توان و می‌توان... 
آنچه را نمی‌توان به دست آرزو سپرد. 
می‌توان در آرزوی خنده‌ای به لب
مثل غنچه گل نکرد و مرد. 
می‌توان، درست مثل یک جوان
زیر بار درد فقر و رنج زندگی
حسرت همیشه را به گور برد و
زن نداشت. 
می‌توان و می‌توان و می‌توان،
ولی نمی‌توان،
نمی‌توان
وطن نداشت.

ناصر فیض

,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.5 با 2 رای

نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.